❤زادگاه من چاپشلو❤
کانال بسته
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
نمایش بیشتر1 520
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
1 520
سلام همشهری گلم عکسهای قدیمی دهه ۶۰ شما هم عکس قدیمی دارید برام ارسال کنید ممنون
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#چاپشلو
کافه آقای حامد رحمانیان
آقای بقالچی در باره باغ قازماق با همشهری عزیز جناب اقای #رضاگشودی کشاورز زحمت کش
گفتگویی انجام داده
که آقای گشودی یادی کرده از مردان قدیم که اکثرا به رحمت خدا رفتند ولی هنوز که فصل باغ قازماق میشه از آن مردان یادی میکنن که از نظر کارکردن و فنون باغ قازماق زبان زد هستن
خدا همه آن عزیزان که به رحمت خدا رفتند بیامرزه🥀
و عزیزانی هم که هستند ولی توان کارکردن ندارن ولی تجربه خود را در اختیار جوانان امروزی میگذارند
خداحفظشون کنه🙏❤️
این کلیپ را از دست ندید👌
👇
🆔 @chapeshloo_1
1 520
سلام ودرود خانواده محترم مرحوم حاج غلامحسین جلالی در گذشت پدر گرامیتان را تسلیت عرض میکنم ما را در غم خود شریک بدانید بقالچی
1 520
سلام و درود جناب آقای جهانگیر خسرونیا دوست گرامی در گذشت دایی عزیزتان مرحوم یدالله رضائیان را به شما و خانواده محترم مرحوم تسلیت عرض میکنم ما در غم خو شریک بدانید بقالچی
1 520
قلب را نداشت حس کرد که دل او می خواهد از کالبدش جدا شود .نفسش گرفت برای رهایی از آن وضعیت و هوای دم گرفته و مه آلود ناشی از دود غلیظ سیگار و قلیون بزحمت خودش را کشید وامد کنار لب جوی آب
توان حرکت نداشت .از فریاد ناامیدی جمعیت داخل کافه فهمید که کسی برنده نشده و بلیطش را که در ابتدای ورود به کافه به اکبر کافه چی داده بود تا شماره ها را نگاه کنه از دست اکبر گرفت .لاشه بلیط انگار دردستش سنگینی می کرد ،توان حمل آن برگه کاغذ که حالا برایش هیچ وپوچ بود را نداشت ،امیدش باطل شده بود مثل بلیطش .رسید به در اتاقش ،دیگر نایی نمانده بود از ضعف و شاید نا امیدی دست و پایش می لرزید ولو شد روی همان پلاس نمور و دیگر هیچ ....
. صبح که کوثری مثل همیشه با یاد خدا به سمت بقالی اش عازم بود ،جنازه اصغو داش را دید ،مثل سنگ سفت وسرد شده بود .
بقول سید شفت که نماز میت اصغر را خواند اصغر آقا در چهارشنبه خوشبختی ،خوشبختی واقعی را پیدا کرد .از درد ورنج رها ورها شد .حالا ثروتمند ومایه دار شده بود .لااقل قطعه زمینی دراین خاک داشت که نامش بعنوان مالک آمده بود .صاحب و مالک آن قبر بود!!! .در چهارشنبه خوشبختی .
حسن دانایی
1 520
این روایت « چهارشنبه خوشبختی »
...عصر چهارشنبه ما
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
از ترانه هفته خاکستری ،شهیار قنبری با اجرای فرهاد مهراد .
از وقتی که خودش را شناخته بود ،کار کرده بود .پول بازوش را خورده بود .زور داشت .بازوان توانمند وسینه ستبر و برای همین هم مشتری زیاد داشت .ازمعمار و بنا و خرکار و صاحب کار .دیگه حالا به چهارراه کلات نمی رفت آنجا که عمله وفعله جمع میشدند و صاحب کار که می آمد از حاجی بهجو مصالح ساختمانی بگیرد ،کارگر هم انتخاب می کرد وباخودش می برد سرکار ساختمانی .از قبل می آمدن دم در خونش .اوایل در کوچه معروف به حسن نمکی زندگی می کرد .بعدا آمده بود به کوچه خاکستری و اتاقی در خونه کوثری اجاره کرده بود .اون موقع که من دیدمش وباهاش آشنا شدم تو خونه کوثری می نشست .زن و بچه نداشت و دستمالی دور گردنش می پیچید تا کسی گلوی سوراخ شده اش را نبیند .یا گرد و خاک داخل آن نرود و ایجاد آلودگی نکند .اینجور که اکبر جاندار که گویا در جوانی ژاندارم بوده و مردم بهش لقب داده بودند جاندار تعریف می کرد .مرد بینوا سرطان حنجره داره و حنجره اش را برداشته بودند و برای همین صحبت هم نمی توانست بکند.پول هم نداشت که بتواند از آن دستگاهها که کار حنجره را می کردند خریداری کند و در سوراخ گلو بگذارد و مثل روبات صحبت کند .یه عمر زحمت کشیده بود با کلنگ ودیلم کوه سخت را کنده بود و سنگ مورد نیاز برای شفته ریزی را تهیه کرده بود .بقول اوستا صفر نصف شفته ریزی خونه های شهر با سنگهایی که او از دل کوه کنده بود ،بنا شده بودند .اما حالا نه بیمه داشت و نه سرمایه .خونه اش را فروخته وخرج درمان بیماری اش کرده بود و بعد از یه عمر زندگی سرفرازانه که همیشه سرش را بالا نگه داشته بود ،اکنون اجاره نشین بود ودرتک اتاق و با اندک اثاثیه ای که برایش مانده بود با پلاس و یک دست رختخواب ودیگ وقابلمه وچراغ والور و سه پلته ای روزها را به شب و شب را به روز می رساند .خودش بقول فرو یخ، که این یخ ،یدک اسمش بود و اگر می گفتن فرو ،فرهاد عمی ،هیچ کس او را نمی شناخت ولی همینکه می گفتن بابافرو یخ همه نشانی دقیق از او می دادند مرد پرچانه با خنده های خاص و حرف ها ومتلکهاوشوخی های بی مزه که نه صداش جاذبه داشت و نه شیرین سخن بود .شاید برای همین بهش می گفتن فرو یخ .عجب مردم روانشناسی داشتیم .لقبها هم که می گفتن آدگویماق ،چقدر متناسب با شخصیت آن شخص بود .همسان و دقیقا معنای روحیات وخلق خوی طرف را می رساند .
مثل برات نردبان با آن قد نزدیک به دو متری .
البته انجور که شایعه بود و ردی از حقیقت هم دراین شایعه وجود داشت .زیرا از قدیم می گفتن حقیقت را می توان از داخل همین شایعات پیدا کرد .می گفتن واین گفتن برعهده گوینده اش که : دپارتمان آدقویماق در چاپشلو قرار دارد و استادان طراز اولی از این خاک پاک برخاسته اند که هیچ بنگاه سخن پراکنی و شیرین گفتاری ،یارای رقابت را با این استادان ماهر ومتبحر روانشناس و جامعه شناس ومردم شناس ،نداشته اند.وکماکان درجایگاه رفیع ودست نیافتنی قرار دارند .
باری سررشته را از دست ندهیم از قول فرو یخ نقل می کردند که اصغو داش ( اصغر سنگ ) دیگه پولی ندارد که خرج درمانش که هیچ دوایش که هیچ ،کرایه اتاق که هیچ ،خرج نون روزانه اش کند .باز خدا خیرش بدهد کوثری را که اورا از اتاق بیرون نینداخته .اما اصغر امید داشت .
امید به چهارشنبه خوشبختی ،تمام تلاشش را کرده بود .آخرین ذخیره اش را داده بود به سید غلام رفیق من که برود برایش بلیط بخت آزمایی بخرد .حتما با خودش فکر می کرده خدا را چه دیدی شاید شانس بیارم وبلیطم برنده بشه .آن صد هزار تومان را بگیرم .آه میشه ،ممکنه ؟ آخ اگر برنده بشم ...
روزی که اهریمن چنگار بر او چنبره زده بود و عفریت بیماری رمقی برایش نگذاشته بود ونای نفس کشیدن نداشت به امید شنیدن خبر برنده شدن بلیطش مثل همه آنهایی که چشم امید بسته بودند،،با هزار مکافات و چوبدستی زیربغل رفت به کافه علی آقا خیلی ها بودند ،رجو قوربغه، سید پیشی ، زرت مگس ، حسن پهلوان ،آنوگچه ، قربو کل ، سن سن و نمی توانست همهمه جماعت و دود سیگار و صدای بهم خوردن استکان و نعلبکی را تحمل کند اما چاره نبود و چشم و گوش باز کرد به رادیو فیلیپس لامپی کافه. با اعلام برنامه قرعه کشی بلیط های اعانه ملی ،ناگهان همه فک ها از کار افتاد .حتی اونهایی که حالا با نوشیدن چای ،حبشون باز شده بود و گپ و گفتگو می چسبید .مثل اینکه درست گفته بود آن کسی که فرموده بود بهترین مزه ، چای روی حبه .با این حال منور شده ها ،به حال آمده ها ، نئشه شده ها ،وخمارها همه سکوت کردند .
گوینده رادیو شروع کرد به اعلام شماره بلیطهای برنده : بلیطهایی که شماره سمت چپ آنها با عدد ۸ و ۹ شروع میشود ...
قلب اصغو با شنیدن پیش شماره شروع کرد به تاپ تاپ کردن .جسم نحیف او بیش از این توان تحمل ضربان
1 520
سلام
دوستان عزیز اینبار روایتم غمبار است.
از زندگی، زحمتکشی که اگر به دور وبرمان لااقل دران زمان گذشته نگاه می کردیم، بی اغراق متجاورز از انگشتان دستمان یافت می شد ومی توانستیم نشانی بدهیم. کارو زحمت ومرارت و اخرش هیچ!!
این قصه ام را بخوانید. بیاد انسانهای زحمتکشی که درفقر وتنگدستی، اسمانی شدند.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
