fa
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

کانال بسته

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

نمایش بیشتر
1 516
مشترکین
-124 ساعت
-57 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
از کودکان آغاز کنید تاجری مثل هر روز غروب از سرکار به خانه بازگشت. روی یک صندلی راحتی لم داد وباآسودگی مشغول خواندن روزنامه شد،اما پسر پنج ساله ی او که سراسر روز درانتظار آمدن پدربود،مدام دور و برش می پلکید ومزاحم خلوت واستراحت اومی شد،پدر برای سرگرم کردن پسر نقشه ی جهان را که روی یک آگهی بود تکه تکه کرد وآنرابه پسرک داد وگفت برو این تکه ها راکنار هم بگذار تا نقشه جهان کامل شود،اگرموفق شوی به تو یک بسته شکلات می دهم. آنگاه مرد تاجر دوباره به خواندن روزنامه مشغول شد،چون می دانست که بچه اطلاعات جغرافیایی ندارد تا ازپس کاربرآید،اما درنهایت شگفتی دید پسرک بعد از چنددقیقه برگشت در حالی که باشادمانی فریاد میزد:پدر،ببین من نقشه ی دنیا را درست کردم. مرد با چشمان حیرت زده پرسید:چطور اینکار را کردی. پسرک درحالی که می خندید باشیطنت گفت: پشت نقشه ی دنیا صورت یک بچه بود من ان را درست کردم،دنیا خودش درست شد. برگرفته از کتاب یکصد حکایت فرزانگی https://t.me/chapeshloo_1

#درگز پرکند مزرعه پنبه👏 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۱

شبی که در حیاط جا انداخته و دراز کشیده بودم و به صدای رادیو دهلی ک ه اکثر همسایه ها صدای رادیوشون بلند بود و داشتم ترانه دختر کدخدا از نجم الدین  را برای هزارمین بار گوش می کردم و آسمان پر ستاره را تماشا می کردم . خارش و سوزشی در بدنم احساس کردم و چند بار بشدت تکان خوردم .مادر متوجه شد و زیر پوشم را بالا زد و گفت این قسمت پوستت قرمز شده و رو بازوت و شونت هم قرمزه ،فوری زیر پوشم را در آورد و در پهنه سفیدی زیر پوش جانوری کوچک و سیاه را دیدم که جهش‌های بلندی می کرد خیلی تیز و‌فرز بود و آقاجان گفت این برگه (کک) است و فورا رختخواب و لباسهام‌ را عوض کردند .سابقه نداشت .فهمیدم که در قدیم این جانور همه جا بوده و امری عادی محسوب می‌شده ولی حالا در دوران انقلاب شاه و مردم و رواج بهداشت خیلی امر سنگینی می آمد و مایه شرم بود .و اول صبح هنوز خورشید طلوع نکرده بود آقاجان منو حموم برد و شست .و باز همه ظن وگمانها که این کک را از عبدل گرفتی بسوی عبدل برگشت و البته ظاهراً اینبار حدس آنها درست از کار در آمد .و لباسهای عبدل پر کک بود . و آقاجان عبدل را هم مثل من به حمام برد و داد دست قربان کل و گفت داداش اینو خوب بشور و یکدست کامل هم از لباسهای منو برد حموم و لباسهای عبدل را جمع کرد و تو اشغالی انداخت .لباسهای عبدل کرایه نمی کرد که اونها را در آب جوش بندازند و‌مثل لباسهای من بشورند .پاره پوره بود . و عبدل بعد از حمام مهمان ما بود . امروز عبدل خوشحال بود .و در چشمانش دیدم حسرت را .عبدل حسرت زندگی من را می خورد با بی زبانی می گفت : دستت را روی قلبم نگه دار میسوزی حسرت خیلی چیزها به دلم مانده .. غافل بود که من هم  حسرت خودم را دارم ! حسرت  زندگی پسر آقای بهبودی را می خوردم . آقای بهبودی ماشین داشت از اونایی که کلاج ماشین کنار فرمون بود وپسرش دوچرخه داشت ومن نداشتم . و بعدها که  بزرگتر شدیم  حسرت ماند .ماهیتش عوض شد .اما همچنان در حسرتیم ... من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس بند ،بندم همه در حسرت یک پرواز است من به پرواز نمی اندیشم ، به تو می اندیشم که زیباتر از اندیشه یک پرواز است . حسن دانایی میهمان من باشید با ترانه زیبای حسرت از محمد اصفهانی 👇🍀

اسمش عبدالله بود اما هم مادرش ننی اشرف و هم پدرش غلام خرکار  بهش می گفتن عبدل و ماهم به تقلید و یا اینکه اینجور تلفظ ساده تر بود بهش می گفتیم عبدل و از بس که تو کوچه ول بود و آفتاب داغ تابستان رنگ صورتشو تیره کرده بود وگرنه پوست بدنش سفید بود از زیر پیرهن آستین کوتاه میشد فهمید و سفیدی پوست اونجا که با پیرهن از گزند آفتاب سوزناک درامان بود ،دیده میشد و دستهاش دورنگ داشت تا بالای آرنج سیاه و‌کبود و از آن بالاتر سفید . و زردنبو بود و لاغر .من هم لاغر بودم و بقیه برو بچه ها اکثرا لاغراندام بودیم .اما لاغری عبدل بیش از اینکه ناشی از فعالیت جسمی و‌تحرک دوران بچگی باشد بیشتر ناشی از فقر غذایی بود و لاغری گونه ها و‌چشمان گود افتاده و زردی زیر پوست و برآمدگی شکم همگی داد می زد که این بچه همیشه گشنشه و چیزی برای خوردن پیدا نمی کنه .اما ممکن نبود در سر سفره بشیند و بیش از دیگران و با ولع غذا بخورد .طوری که من وقتی گشنم بود می خوردم و مادر گوشزد می کرد چته ؟ هر کی ندونه فکر می کنه ما به تو چیزی نمی دیم که بخوری یا از قحطی بیرون اومدی ! عبدل بقول آقاجان بچه چشم ودل سیر بود . چشمش گشنه نبود برعکس پرویز با اون هیکل تپلی که ما بهش می گفتیم همایون آرتیست کمدی فیلم های فارسی . همیشه باید دهنش می جنبید ‌وقتی بازی فوتبال داشتیم ازهمه دیرتر می آمد و با اون هیکل تنها جایی که بازی می دادیمش داخل دروازه بود .و تازه اونجا هم دایم دهانش می جنبید و یه چیزی می خورد .اصلا معنی سیری را نمی دانست . عبدل پدرش آقا غلام خرکچی بود ولی مردم محل بهش می گفتن غلام خرکار .با الاغی که تنها سرمایه اش بود هر روز می رفت کوره عادل و آهک و خشت بار می زد و می آورد برای محلی که کار بنایی داشت . قبلنا چند تا الاغ داشته ظاهراً الاغها را در قمار باخته بود و به ناچار با یک الاغ بار می آورد و روزگار را بسختی می گذراندند . تازه هم خودش وهم زنش ننی اشرف معتاد بودند و برای همین ننی اشرف کار تو خونه رئیسا و اداره جاتی ها را هم انجام میداد و هر شب با کیسه ای پر ،لباس خونه می آمد تا رختها را بشورد و خشک کند و به صاحبش تحویل بدهد و یه‌مزدی که شاید کفاف اعتیادش را هم نمی کرد ،بگیرد . تازه غلام خرکار هم تقریبا بیکار بود و بنا ومعماری بهش کار نمی دادند .می گفتند حمل بار با یک خر به صرفه نیست . دوره گاری اسبیها بود .ارابه ها بار می آوردند .با اسبهای قلچماق که هر روز وعده جو هم داخل توبره داشتن . ولی الاغ نحیف غلام خرکار مثل صاحبش از تاب و توان افتاده بود و اکثر وقتها تو کوچه ول بود مثل عبدل . بعضی وقتها که شیطنت می کردیم و دور از چشم عبدل سوار الاغ می‌شدیم و حیوون را اذیت می کردیم .یه بار که الاغ شروع بفرار کرد و بچه ها دنبالش می دویدن و من بی تجربه پشت الاغ می دویدم ناگهان جموزی ( لگد) به سمتم حواله کرد که دقیقا لگدش به سینه ام خورد و‌پرتم کرد روی زمین داغ کوچه .ضربه به حدی غافلگیرانه و سنگین بود که لحظه ای همه چیز دورو برم سیاه شد . و عرق سردی بر بدنم نشست و نمی توانستم نفس بکشم . زنهایی که در سایه و کنار در خونه مرجان خاله نشسته بودند و صحنه را شاهد بودند هراسان به سمتم آمدن و در این خیزش ناگهانی زنها چادر بتول زیر پای خجه قره گیر کرد و چادر از سرش افتاد . و موهای بلندش با پیرهن گلدار آستین حلقه ای دیده شد و در حرکتی سریع چادر را از زمین برداشت و حین گفتن وای خدا مرگم بده .خوب شد که عزیز آقا ندید ( منظورش شوهرش بود ) وگرنه قیامت بپا می کرد ! چادر را به سرش کشید .و زهرا خلی که می گفتن مرض قند داره و همیشه همراهش یه پارچ پلاستیکی آب  داشت، آب پارچ‌را ریخت رو سر و صورتم و حالم یک کمی خوب شد .دیدم  مادرم با یه لنگه دمپایی تو پاش و هراسان به سمتم می آید و داد می زد . و خدا و پیغمبر را واسطه شفاعت قرار داده بود .همینکه متوجه شد حالم خوبه و بلا به خیر گذشته .چند تا ذلیل شده نثارم کرد و‌هی می گفت ذلیل شده نگفتم تو کوچه نرو .ذلیل شده نگفتم با این عبدل شر بازی نکن . تو را چه به خر سواری . و تقصیرها طبق معمول به گردن عبدل بیچاره افتاد . با اینکه اون بنده خدا روحش خبردار نبود و اگه همون لحظه که ما خر غلام خرکار را اذیت می کردیم و هی می خواستیم بدون پالان سوارش بشیم ،ما را میدید امکان نداشت که بذاره با تنها سرمایه پدرش چنین کاری کنیم .از شیطنت آن دوران هنوز هم یادگار آن جمبوز الاغ باقی مانده .گه گداری در فصل سرما احساس درد در ناحیه قفسه سینه دارم . عبدل نه خانه ای داشت که در آن استراحت کند .اطاقکی در قسمتی از زمین رها شده در محل که در آن محوطه باز و بی صاحب فوتبال بازی  می کردیم .و نه غذایی برای خوردن .و همیشه در کوچه پرسه می زد و وقتی در ظهر تابستان کسی در کوچه نبود او با خودش تک و تنها کنار جوی آب گل بازی می کرد .

این روایت حسرت

ترک_آسان_سیگار_به_روش_آلن_کار.pdf18.77 MB

ترک_آسان_سیگار_به_روش_آلن_کار.pdf18.77 MB

#درگژ آقای بقالچی بر سر آرامگاه مادر خدا همه رفتگان را بیامرزه🙏🥀 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۱

جدال گربه با بچه مار😱 https://t.me/chapeshloo_1

#چاپشلو باغ آقای مرتضی خزایی کلیپ فارسی تقدیم به عزیزان که ترکی متوجه نمیشن ولی کانال هستند 🌹🙏 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۱

پیام صوتی02:23

کافه کباب شال نهار امروز دیزی در درگز آقای علی قاسمنژاد را از سالها قبل مشهد می‌شناختم اتفاقی دیدمش https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۱

‏فیلم از طرف @chapeshloo_1347

‏فیلم از طرف @chapeshloo_1347

داستانک های زیبا و آموزنده 📚 ✍« بیلش را پارو کرد » می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند. سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است. روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد. كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم. هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد.. مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد. وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد. ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد. مرد جواب‌ سلامش‌ را داد. پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟ مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم. آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند.. پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟ مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم.. پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو.. مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو.. پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو.. مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد.. پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم.. مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت: اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم. پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت. در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد. مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است. چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود. مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است. به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌در خد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند. از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند، اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد، 🌾می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌🌾 https://t.me/chapeshloo_1