fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

رفتن به کانال در Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

نمایش بیشتر
1 521
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
+1430 روز
آرشیو پست ها
‍ اطلاعاتی از زمان قدیم چاپشلو قسمت پایانی👇 طایفه چاپشلو از آغاز سلطنت نادرشاه افشار به یکی از نیروهای اجتماعی مؤثر خراسان تبدیل شدند و حکومت ناحیه درگز را حدود دویست سال تا انقراض سلسله قاجاریه، در اختیار گرفتند. از شکل اجتماعی زندگی چاپشلوها به هنگام ورود به درگز اطلاعی در دست نیست، اما احداث قصبه جدید محمدآباد، مرکز شهرستان درگز، به دست آقامحمدخان چاپشلو، حاکی از زندگی یکجانشینی چاپشلوهاست. سران چاپشلو در آغاز کار نادر به او پیوستند. باباخان چاپشلو، از سرداران معروف نادر، در جنگ با افغانها و عثمانیها شرکت داشت. او در ۱۱۴۴ و ۱۱۴۵ حاکم لرستان و در ۱۱۴۷ حاکم هرات بود و سرانجام در ۱۱۴۹، در جنگ با ازبکان در ناحیه شلوک، از توابع قرشی، کشته شد. از دوران ناصرالدین‌شاه اقتدار محلی حکام موروثی چاپشلو رو به افول نهاد و نفوذ دولت مرکزی در عزل و نصب آنان افزایش یافت. از ۱۲۸۱ تا حدود ۱۳۲۵، محمدعلی منصورالملک، سرتیپ قراخان (معروف به سوله‌خان)، صیدعلی‌خان چاپشلو و پسرش مسعودخان حاکم درگز شدند. مسعودخان به مشروطه‌خواهان گرایش داشت و نخستین مدرسه درگز، به شیوه نوین، در ۱۳۳۰ به همت او ساخته شد. مسعودخان و پدرش در ۱۳۰۰ ش کشته شدند. سپس، رضاخان، پسر دیگر صیدعلی‌خان، به جای او نشست و نیابت حکومت را به عموزاده خود، زبردست‌خان، واگذاشت. پس از چندی، میان این دو اختلاف پیش آمد، زبردست‌خان رضاخان را کشت و حکومت درگز را اختیار گرفت. پایان 🆔 @chapeshloo_1💟

‍ اطلاعاتی از زمان قدیم چاپشلو قسمت دوم👇 چاپشلوها در جنگ چالدران شرکت داشتند و تعدادی از آنان نیز کشته شدند. آنان در کشمکش قدرت میان صاحب منصبان دوره شاه‌طهماسب اول نیز حضور داشتند. در دوره سلطنت شاه‌طهماسب، برخی از سرداران چاپشلو صاحب‌منصب بودند. حسین‌بیگ چاپشلو تا هنگام مرگش در ۹۶۸، قورچی تیروکمان شاه‌طهماسب بود. یوسف‌بیگ چاپشلو در ۹۸۱ از سوی شاه‌طهماسب به داروغگی تبریز منصوب شد. او می‌بایست به شورشی که از ۹۷۹ در این شهر ادامه داشت، پایان می‌داد. همچنین، شاهقلی سلطان چاپشلو در آخرین سالهای سلطنت شاه طهماسب، حاکم هرات بود و الغوث سلطان چاپشلو نیز در ۹۸۴، حکومت کلوت و شوشتر را برعهده داشت. در دوره سلطنت محمد خدابنده‌، سلمان‌خان استاجلو حاکم شروان شد و تعدادی از خانزادگان چاپشلو را با خود به آنجا برد. چاپشلوها در کشمکش قدرت میان طوایف قزلباش، بر سر سلطنت عباس‌میرزا، جانب او را داشتند. مرشد قلی‌خان استاجلو،که وی را از طایفه چاپشلو دانسته است)، که نقشی اساسی در به سلطنت رسیدن شاه‌عباس اول‌ داشت و وکیل‌السلطنه او بود، در آغاز حکومت شاه‌عباس، به دستور او کشته شد. پس از قتل وی، عده‌ای از خانهای چاپشلو، که خویشاوندان یا برکشیدگانش بودند، به گیلان گریختند و به خان احمدخان گیلانی پناه بردند. وی به اصرار و تهدید شاه‌عباس آنها را تسلیم کرد. به دستور شاه، تعدادی از سران چاپشلو به قتل رسیدند. 🆔 @chapeshlo_1❤️ ادامه دارد......

اطلاعاتی از زمان قدیم چاپشلو قسمت اول👇 ایل چاپشلو یکی از ایل‌های بزرگ ترک درایران است. این طایفه از تیره‌های بزرگ ایل استاجل
اطلاعاتی از زمان قدیم چاپشلو قسمت اول👇 ایل چاپشلو یکی از ایل‌های بزرگ ترک درایران است. این طایفه از تیره‌های بزرگ ایل استاجلو می‌باشد. چاپشلوها در استقرار حکومتشاه‌اسماعیل اول سهم جدّی داشتند. ظاهراً در این زمان، چاپشلوها در آذربایجان بودند و بعدها در خراسان ساکن شدند. سران و خانهای چاپشلو بیش از یک سده، در زمره بزرگان دولت صفویبودند. اوغلان امت چاپشلو، در آغاز کار اسماعیل جوان در ۹۰۵، در ساروقیه دو ماه میزبان او بود. در ۹۱۱، شاه‌اسماعیل وی را نزد علاءالدوله ذوالقدر، حاکم ناحیه شرقی آناطولی و بخش علیای رود فرات، فرستاد تا او را به اطاعت شاه‌اسماعیل فراخوانَد. علاءالدوله توجهی نکرد و اوغلان امت را حبس کرد. او دو سال در زندان علاءالدوله بود و سرانجام گریخت و نزد شاه‌اسماعیل بازگشت. شاه نیز، برای قدردانی از اوغلان امت، روستای یزدکان، از توابع خوی، را به رسم سیورغال به او واگذار کرد. 👇 🆔 @chapeshloo_1❤️ ادامه دارد.......

درگز سه تا بخش دارد چاپشلو لطف اباد ونوخندان زمانی کلات هم جزو بخش های درگز بود اما ان موقع جاده به درد بخوری نبود اواسط دهه 40 جزو مشهد شد. از نظر نماینده مجلس چندین دوره بادرگز مشترک بودند بعد جزو مشهد شدند. شهرستان درگز هم مثل جغرافیای شمال خراسان وشیروان را دارد در بخش ها وروستاهای نزدیک درگز که معمولا از دیرباز ترک ها سکونت دارند علاوه برکشت گندم وجو دیمی وابی پنبه کاری هم رواج زیادی داشت وکیفیتش با گرگان برابری می کند. باغداری هم رواج بسیاری دارد .همان گونه که در اذربایجان بیش از 30نوع انگور وجود دارد درگز هم به همین گونه است. دامداری هم یکی دیگر از شغل های مردم هست. درگز هم مثل جغرافیای ایران درجنوب کوه های اللهاکبر هوای سرد وحنک وهرچه به درگز ومخصوصا لطف اباد می رسیم هوا گرم وگرم تر می شود .زیرا لطف اباد اول دشت است. ودشت خاوران یاصحرای قراقوم گرمای طاقت فرسایی دارد که در ترکمنستان واقع شده است. چاپشلویی ها درزمان صفویه از نواحیسمرقند وبخارا به درگز کوچانده شدند. اکثر حکمرانان درگز اصلیت چاپشلویی دارند . از بین چاپشلویی ها سردارانی به نادر شاه افشار پیوستندوبسیار به وی وفادار بودند وخیلی در جنگ ها جانفشانی کردند. وقتی یکی از سرداران که از روستای کلاته کندی چاپشلو بود وسشهید شد وقتی جسدش را به روستا اوردند مردم خیلی احترام گذاشتند وبرای تمیز ومرتب کردن موقت مقبرهاش شیر گوسفندان را دوشیدندوزمین راتسطیح کردند پس از ان مقبره ابرومندی برایش ذرست کردند که اثارش هنوز باقی است. ارسالی :از طرف کاربران گرامی کانال 👇 🆔 @chapeshloo_1

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

#داستانهای خوب برای مردمان خوب ❤️ ضرب المثل (حرفش را به کرسی نشاند) هرگاه کسی در اثبات نظر خود پافشاری کند و سرانجام آن را به دیگری بقبولاند و یا تحمیل نماید، می‌گویند :"سرانجام حرفش را به کرسی نشاند". در گذشته پس از آن که بین خانواده عروس و داماد راجع به مهریه و شیربها توافق حاصل می‌شد و قباله عقد را می‌نوشتند، بین عقد و عروسی فاصله زمانی کمی بود و در ظرف چند روز مراسم عروسی را تدارک می‌دیدند و عروس را بزک کرده و به دلیل نبودن مبل و صندلی، بر کرسی می‌نشاندند و در معرض دید و تماشای اقوام قرار می‌دادند. عروس هنگامی بر کرسی می‌نشست که پیشنهادات پدر ومادر عروس مورد قبول خانواده داماد واقع شده و به کرسی نشانیدن عروس دال بر تسلیم خانواده داماد در مقابل پیشنهادات خانواده عروس بود. لذا از آن پس دامنه معنی و مفهوم به کرسی نشانیدن حرف گسترش پیدا کرد و اصطلاح، اندک اندک دامنه‌ی معنایی گسترده‌تری یافت و به معنای قبولاندن حرف و عقیده به کار رفت ❤️امیر ارسلان یاناری ❤️ 🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹 @Chapeshloo

داستانکهای زیبا و آموزنده📚 # وطن ❤️✨ ✍ در هوای گرگ و میش صبح و در آن منطقه‌ی خط مقدم جنگ شماره زیادی از جنازه‌ها‌ی دو طرف به همراه ادوات منهدم‌ شده‌یشان، در گوشه و کنار ریخته شده بودند. بنیامین در حالی که به پا و به کتفش تیر و ترکش خورده بود روی زمین و تلی از خاک افتاده بود و امیدوار بود بتواند خودش را به اسلحه، قمقمه‌ی آب و بیسیم که کمی آنسوتر افتاده بودند برساند و درخواست کمک کند که ناگهان در سایه روشن هوا یک سرباز عراقی را دید که از آن سوی خط مرزی در حال نزدیک شدن به اوست. سرباز دشمن در حالی که کاملا مسلح بود و کلاه خود و تمام تجهیزات را هم با خودش به همراه و اسلحه به دست در حالی که آن را به سمت بنیامین نشانه گرفته بود آرام آرام به سوی او می‌آمد. ظاهرا او نیز تنها بازمانده‌ی نیروهای خود از درگیری چند ساعته بود. بنیامین سرفه‌ی خون‌آلودی کرد و زیر لب شروع به خواندن اشهدش کرد. تقریبا هیچ شانسی برای پیروز شدن بر او نداشت و هر اتفاقی ممکن‌ بود به وقوع بپیوندد. شبح متحرک‌ هر لحظه به او نزدیک می‌شد و بنیامین نا‌امیدانه دستهایش را آرام آرام به بالا می‌برد. سرباز عراقی با یک گام بلند از نقطه‌ی صفر مرزی رد شد و وارد خاک ایران شد و هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که ناگهان زیر پایش خالی شد و با فریادی جگر‌سوز به چاه عمیقی که رویش با شاخ و برگ پُر شده بود سقوط کرد... حالا نوبت وطن بود که از سرباز خود مراقبت کند... نوشته: #شاهین_بهرامی https://t.me/chapeshloo_1

درگز درگز نبود ؟

داستانکهای زیبا و آموزنده📚 قصه فوق العاده زیبای #وامق_و_عذرا وامق شاهزاده ای جوان و زیبا و به غایت بلند بالا بود و یک شکارچی بی نظیر ، او روزی به جهت شکار بیرون می رود ولی بازِ شکاریِ او دیوانه وار او را به این سوی و آن سوی می کِشاند و مسافت طولانی در پی خویش می کشد تا اینکه او را بر خیمه چادری می‌بیند خیمه گاهی که متعلق به یک قوم چادرنشین است، نزدیک چادر می شود. ناگاه دختر ی بلندبالا و  بسیار زیبارو از چادر بیرون می آید و باز بر شانه های او قرار می‌گیرد ، وامق محو جمال دختر مانده که پرنده از شانه های عذرا بلند می شود و بر شانه او می نشیند ، گوئی وظیفه خویش به انجام رسانده است مهر عذرا در وجود شاهزاده می‌نشیند و اینگونه شکارچی شکار می شود . عذرا او را به لیوان آبی میهمان می کند و داخل چادر می شود ، وامق باز می گردد اما گوئی قلبش جا مانده است . وامق پس از تحقیق زیاد در می یابد که عذرا دختر یک خانواده فقیر چادر نشین است که از کشیدن دندان فاسد قبیله امرار معاش می کنند ! یعنی سر بیمار را بر زانوی عذرا می نهند و چون مدهوش زیبایی او می شود دندان را پیرزنی که مادر عذرا است می‌کشد! با اینکه عذرا از طبقه فرودست و فقیر است وامق عاشق او می شود و با اصرار زیاد به خواستگاری او می روند و پیرزن که نمی خواهد ابزار امرار معاش را از دست بدهد به هیچ طریقی راضی نمی شود.   دیگر روز وقتی وامق به محل چادر نشینان می‌آید می بیند هیچ کس نیست او شوریده دل و دیوانه و سرگشته ماه ها در کوچه و خیابان و شهر به شهر می گردد تا اینکه قبیله عذرا را می یابد و به بهانه درد دندان داخل چادر می شود سرش را روی زانوی عذرا می‌گذارد و محو تماشای یار می شود. تا این زمان هیچ کس به دلیل ژولیدگی او را نشناخته است ! پیرزن می گوید کدام دندان وامق یک دندان را نشان می دهد و او آن را با اینکه سالم است می کشد وقتی از او می‌خواهد برخیزد او دندان دیگری را نشان می‌دهد، پیرزن به جهت کاسبی با اینکه می داند دروغ می گوید آن را می‌کشد حالا دیگر عَذرا او را شناخته است ! "حجله همان است که عذراش، بست بزم همان است که وامق، نشست" کار به دندان چهارم می‌کشد اشک‌بر گونه‌های عذرا سرازیر می شود پیرزن درمی یابد که او وامق است ! اما با هر اشاره‌ی وامق ادامه می دهد! سیل اشک های عذرا و پاشنه های پای خونآلود وامق است که در خاک کف چادر فرو می رود و پیرزن همچنان ادامه می‌دهد تا به دندان سی و دوم می رسد. وامق نگاه نیمه جانی بر چهره عذرا دارد در حالی که زانوان عذرا در خون وامق نشسته است وامق با آخرین دندان سالمی که کشیده می شود جان می‌دهد و عذرا مستاصل و نا امید سرش را روی سینه او می گذارد و او نیزجان می دهد. حال  تمامی قبیله بر درگاه چادر ایستاده اند و عظمت عشق را نظاره می کنند. پس از زاری بسیار هر دو را در کنار هم به خاک می‌سپارند و پس از مدتی دو درخت انار در همان گودالی که از پاشنه‌ی پای وامق ایجاد شده در کنار هم می‌رویند و ساقه های آنها در هم می پیچد و زیارتگاه عشاق می شود. «هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید» البته قصه وامق و عذرا به هفت روایت در منظومه ها و نثر پارسی آمده است که یکی از آنها تقدیم نگاه زیبای شما شد. https://t.me/chapeshloo_1

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی