fa
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

رفتن به کانال در Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

نمایش بیشتر
1 526
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
#سومین_سالگرد_تاسیس_کانال سپاسگزارم از حضور همه عزیزان 👇 🆔 @chapeshloo_1 1400/8/7

🎧:Tot 💙♥️💚

29اکتبر،2018 29اکتبر2025 مصادف با 7آبان سلام عزیزان امروز روز تأسیس کانال زادگاه من چاپشلو هستش بنده از صمیم قلب از همه شما ع
29اکتبر،2018 29اکتبر2025 مصادف با 7آبان سلام عزیزان امروز روز تأسیس کانال زادگاه من چاپشلو هستش بنده از صمیم قلب از همه شما عزیزان تشکر و قدردانی میکنم که اینجا هستید از روز اول تا امروز با حضور شما کانال زیباست حضور شماست که به کانال اعتبار داده علاوه بر همشهریان خودم و همچنین ترکان خراسان و می‌دونم از دیگر استان‌های کشور عزیزمان ایران اینجا هستند سپاسگزارم خب ممکنه نواقصی هم در فعالیت خود شخص بنده بوده و هستش به بزرگی تان ببخشید ولی بنده در این چند سال از شما عزیزان خیلی چیزا را آموختم از ادمین های عزیز تشکر میکنم بنده را تنها نگذاشتن برای پیش برد کانال همکاری میکنن و از همه اساتید هم سپاسگزارم که اینجا هستند با کانال همکاری کردن با نگارش یا ویس مطالب. ارزنده برای ما می‌فرستند

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

🔸️گزارش مرتضی تلسک، مربی جودو، از روند برگزاری مسابقات المپیاد ورزشی 🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹 @Chapeshloo

📝 به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست. ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه ! وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟! مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد! چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند! وقتى ميگن فلانى ماستشو كيسه كرده يعنى اين ولی حیف که دیگر مختارالسلطنه ای نیست! https://t.me/chapeshloo_1

صدای گرم همشهری عزیز آقای الهیاری ساغول👏😍 ترانه ای از زنده یاد بانو سوسن

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

طلایه دار.mp37.71 MB

به همین راحتی و به همین سادگی مثل نوجوان سریال دایی جان ناپلئون که در یک روز گرم تابستان دقیقا یک روز ۱۳ مرداد حدود ساعت ۳ و ربع کم بعد ازظهر ناگهان ، عاشق شد ! . بله دل بستن آسان است .بنظرم مادرزادی است . لازم نیست یاد بگیریم و بیاموزیم . دل بستن غریزی است فطری است ،ذات است . اما آن چه سخت است ،دل کندن است کسی دل کندن را به ما یاد نداده است و نمی توانیم از گذشتمان و خاطراتمان دل بکنیم . با اینکه دختر سارافون پوش در یک روز غمگین پاییزی رفته بود و ردی و نشانی جا نگذاشته بود و با اینکه پشت سرش یه کاسه آب ریختم بامید برگشتنش و ترانه داریوش را با سوز و گداز ، زمزمه کردم: یاور همیشه مومن تو‌برو سفر سلامت ،غم من نخور که دوری برای من شده عادت ...‌ اما دل کندن سخت بود .نشدنیه ،جزو محالاته الان که با لرزش پایم ،توانایی ایستادن ندارم . تو این روزای خود شکستن دوست داشتم که می بود ... ،کاشکی واکسنی هم اختراع میشد برای دل کندن .واکسن دل کندن که شاید دیگه بغضی هم نمی ماند کاشکی ... حسن دانایی پانوشت : سوزن : آمپول موشتک ،ریشه ترکی دارد : چوب سیگار دایی جان ناپلئون : نوشته ایرج پزشکزاد

این روایت « دل کندن » چند روز ی حالم خوب نبود .ضعف وسستی بر جسم شصت واندی ساله نشسته بود و پاهایم تاب تحمل وزن بدنم را نداشت و هنگام سر پا ایستادن « لرزناک » میشد و ظاهراً با لرزی که می افتاد ،گویی ازم معذرت خواهی می کرد و می گفت ببخشید که قادر نیستم جسمت را ببرم به کوچه و خیابان . بهتره که حرکت نکنی وبچسبی به رختخواب و عوضش ذهنت را به پرواز در آری و قوه خیالت را گسترش بدی ،وبازبرگردی و بری به اون دوردورا ،دنیای قدیم که تو گوشه ای از ذهنت حک شده و پاک شدنی نیست و فراموش نمی شه وبه اصطلاح سینمایی ها «فلاش بک»زدم: مهر ماه تمام شده بود، اوایل ابانماه بود، جنب وجوشی میان روسا وکارمندان ادارات و شهربانچی ها و سوپورهای شهرداری بخصوص ما دانش اموزان، به چشم می امد. همه زوم کرده بودند به جشن و مراسم ورزشی ومیهنی که قرار بود در استادیوم شهر برگزار شود. اسماعیل علیخواه حرکات موزون دخترکان را در چمن ورزشگاه ،هدایت می کرد و نباتی با حرارت در مدح پدر مملکت شعر می خواند و زاهد لطفی مدیر راهنمایی کوروش کبیر با جدیت و حرارت،تمرین رژه دانش آموزان را نظاره می کرد و عرب آشپز در تدارک تهیه تغذیه رایگان بود .و سکینه دلش جوش می زد که بهرام برای مسابقه دو مراسم ، کفش کتانی ندارد .و وحید ناراحت که طوقه دوچرخه اش کج شده و نمی تواند در مسابقه دوچرخه سواری شرکت کند .و قاسم نفتکش ،خفت کرده ! که ببینه کی صدای عرعر الاغش را در می آره و سید شفت به مغازه آقاجان آمده مثل هر روز غروب پشت پاچال و رو صندلی نشسته و داره به کمک موشلوک ( موشتک ) سیگار اشنو ویژه،دود می کنه و من از بوی سیگار پیچیده در مغازه سرفه ام گرفته و در عین حال بفکر مسابقه فردا تو استادیوم و بازی فوتبال در حضور تماشاچیان هستم و از حالا خودم را باخته ام و آوای سارو خان شاطر نانوایی حاج عصاریان را می شنوم که همراه با نوار ضبط صوت با غزل جواد یساری و صدای چهچهه بلبل که آمیخته شده و هارمونی مناسبی یافته ،همنوایی می کند و ای دوست ای دوست می گوید ..‌‌. و من با لجاجت به خودم تلقین می کنم حالم خوب است .خوب وخوب . منتهی شبیه پسرک بغض کرده از ترس سوزن!! هستم که دران روزگار و تو مدرسه به صف می ایستادیم تا خانم بهداشت به بازوی نحیفمان واکسن بزند . واکسن آبله ، ب ث ژ ، سرخجه ، سرخک و شاید هم کزاز نه اینکه اهل خاکبازی و گِل بازی بودیم .از بس که محله پر خاک بود .از زمین و زمان خاک بلند میشد . آسفالتی وجود نداشت .و جوی متعفن از آبهای کثیف رخت و لباس شسته، همسایه ها .بربسترکوچه و خیابان جاری بود. بغضهایی که هنگام تزریق واکسن قورت دادیم و سری چرخاندیم و‌مشتی که محکم گرفتیم و چشمی که بستیم که مثلاً یعنی نمی ترسیم و درد فرو رفتن سوزن در بدنمان ،که چیزی نیست در مقابل درد زخم عمیق زانویمان که تو بازیها پیش می اومد و یا همکلاسیها زیر پایی می زدند و واژگون می‌شدیم و با تمام هیکل و با زانو وکف دست می افتادیم رو آجر فرش حیاط مدرسه .و درد و زخم زانو را پنهان می کردیم در زیر شلوار و لنگ لنگان و با تمام درد ،لبخند گشادی می زدیم و دنبال گوشه ای خلوت می گشتیم برای فریاد کشیدن . فریاد درد. ما خوبیم همین که بد نیستیم خوبیم همینکه راه می رفتیم یعنی خوبیم اینو حالا فهمیدم که پاهام شروع کردن به لرزه از سنگینی هیکل و توان ندارند و انگار با لرزیدن دارند لبخند می زنند . همان لبخند بعد واکسن را یعنی ما خوبیم .ببینید چطور می رقصیم رقص نشانه سرمستی و شادی وخوبی است .لرزیدن پا همان رقص پا است . اما واقعیت این است که خوب نیستم امروز نمی توانم سخن بگویم امروز در اعماق وجودم دارم دنبال خرده ریز خاطره ها می گردم زمان چه زود می گذرد مثل برق و باد است می آید و می رود: انگار دیروز بود که به ردیف نشسته بودیم .هنوز سالن ولیعهد در نهمین روز آبان پر نشده بود و مردم داشتند می آمدند برای تماشای نمایشنامه ای که قرار بود آقای پرقوه و نصرالله زاده و‌مقدوری و ...اجرا و هنرنمایی کنند. آمد نزدیک صندلی ارج که نشسته بودم ، ایستاد .کمی مکث کرد وسرگردان به اطراف نگریست یعنی دنبال کسی می گردد.سر راکه برهنه بود با حرکات تند دخترانه با یکجور شتاب کلافه ای این ور و اونور چرخاند وموهارا موج داد درهوا و بعد رفت ،رد شد از کنارم ، ظاهراً بی اعتنا اما حسی بمن می گفت با تمام جسمش تو را نگاه می کند و زیر نظر دارد با اینکه چشمش به جلو بود .آن خرمن خرمایی رنگ گیسو را به دوطرف موج داد و بعد سر به چپ ،سر به راست ،سر به روبرو که من از هر زاویه با نگاهم عکس بگیرم مثل دوربین بدست عکاس مجله مد و فلاش بزنم از راه رفتن رقاصانه مانکن .و با هر پلک زدن عکس گرفتم از نماهای مختلف و در گالری ذهنم جا دادم و ریختم بداخل فلاش و گذاشتمش در جای گرم در جیب روی قلبم . و دل بستم ....

استدلال زیبای دختر تبریزی در مورد دوست داشتن پدرش

توکل بر خدایت کن کفایت میکند حتما ..... سلام ورود صبحتون بخیر 🍁🍁🍁🌹 یکشنبه 4آبان 404

ساغول همشهری عزیز آقای محمد احسانی ساغول https://t.me/chapeshloo_1 3آبان 404🍁

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

#داستانهای خوب برای مردمان خوب این ✍پته اش روی آب افتاد این ضرب المثل را برای کسی به کار می برند که رازش فاش و مشتش باز شده است. در گذشته که لوله کشی آب وجود نداشت و آب مورد نیاز مردم در جوی های سر باز جریان داشت، در هر جا که لازم می آمد تا مقداری از این آب جاری به درون کوچه های مسیر و یا خانه های مسکونی جریان یابد، سد کوچکی از جنس چوب که آن را « پته » می نامیدند در درون جوی قرار می دادند و آب را به درون آب انبارها می راندند.تا به مصارف روزانه برسد. به هنگام کم آبی یا خشکسالی بسیار پیش می آمد گه افرادی خارج از نوبت خود، در نیمه های شب با نهادن پته ای بر سر راه آب، مسیر آن را عوض کرده و آب می بردند. بدیهی است که در آن نیمه های شب کم تر کسی متوجه ی آبدزدی آنان می شد، مگر آن که فشار آب گاهی موجب می گردید تا پته از جای خود کنده شده و روی آب بیفتد و با دیده شدن آن در جاهای دیگر راز ایشان فاش شده وآبرویشان برود. از آن جا که این عمل در فلات کم آب ایران بسیار تکرار می شد. رفته رفته عبارت پته ی کسی روی آب افتادن نیز برای فاش شدن راز کسی به صورت ضرب المثلی در میان مردم رایج شد. 🌹🌹امیر ارسلان یاناری🌹🌹 🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹 @Chapeshloo