❤زادگاه من چاپشلو❤
رفتن به کانال در Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
نمایش بیشتر1 521
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
1 520
فقط قیافه سرکرده دزدا 🤦♂
خاطرات خیلیا زنده شد 😂
یادش بخیر جلوی خونمون باغ بزرگ حاجی لطفی بودبچه که بودیم بعدظهرهم که ازمدرسه میآمدیم میرفتیم توباغ برای خوردن گوجه سبز
#ارسالی_شما
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#درخواستی
#فتیرمسکه 😋
فتیر مسکه ، فتیر مسکه دراصل در بهار درست میکنن اونم با کره گوسفندی چون فقط در بهار گیر میاد ، ولی خب بین سال و همچنین بهار با کره گاوی هم درست میکنن ،همه ما سعی میکنیم وقتی بهار میشه همه ما دلمان میخواد که حداقل فتیر مسکه را یکبار هم شده بصورت نوبرانه درست کنیم بخوریم ، فتیر آماده شده داغ داغ کره گوسفندی لای فتیرهای داغ میزارند و کره که باز شد فتیرها آغشته به کره شد بعد شکر هم میریزن همراه با دوغ محلی نوش جان میکنند 😋
تهیه شده در کانال زادگاه من چاپشلو
https://t.me/chapeshloo_1
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
این شعر آدم را به کجاها که نمیبره؟!😍
بازگرد ای خاطرات کودکی....
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۲/۲/۱۲
1 520
بیاد زنده یاد استاد غضنفر ابتهاج ،
معلمی هنر است ، هنر آموختنِ هر آنچه سالها با سعی و تلاش اندوخته است ،
روحش شاد یادش گرامی ،
https://t.me/chapeshloo_1
1 520
دو جوان عزیز درگزی
امروز اومدن محل کار بوستان بهار
تا از همکاران سراغ بنده گرفتن پیدا کردن
قربون اون لطف محبت شما همشهریان گلم برم ♥️♥️♥️😍🌹🌹
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۴/۲/۱۲
1 520
حکایت ،
معلم باز نشسته و قصاب
حکایت یک طرف صدای پرندگان و گلهای رز یک طرف 😊🌹
روز معلم گرامیباد🌹🌹🌹🙏
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۴/۲/۱۲
1 520
سلام
حدس زدم این حاج آقا
بازنشسته فرهنگی باشه
گفتم یه کلیپی بگیرم
خدا حفظش کنه
درضمن درگز هم بوده
خدا حفظش کنه
روز معلم گرامی باد 🙏🌹
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۴/۲/۱۲
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
استاد #ابراهیم_صابر
یادی از والیبالیست های قدیم #درگز
دراین کلیپ
🌺👍🌺
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۲/۲/۱۲
1 520
دور تا دور دیوارهای مغازه پر بود از عکس ستارگان سینما و ارتیستهای فیلمها. چشمم افتاد به پوستر رنگی که از لای مجله جوانان کنده بودند. عکس سلی ونلی وبتی وابی بود داشتن ترانه می خوندن. درهمان استودیو با همان لباس و نما ودکوری که داشت از تلویزیون خاطره ها پخش می شد. وارد پوستر رنگی شدم. خودم را در اتاق پذیرایی، نشسته برمبل وروبروی تلویزیون دیدم. برخاستم روبه پنجره. از قاب پنجره ساختمانهای کبریتی وپشت بام ها دیده میشدند. با کوهی دران دوردورها محو درغبار و دود غلیظ. مِه ای که مرا درخود گرفته.مِه امروز مَه انروز را...
حسن دانایی
