❤زادگاه من چاپشلو❤
رفتن به کانال در Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
نمایش بیشتر1 527
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
1 527
یادش بخیر
مراسم حمام بردن عروس و داماد چقدر شادی بود
چقدر ساده و بی ریا عروسی ها برگزار میشد
1 527
ولی بالاخره همین سوال و جواب، وسیله این را به من داد که در یک چشم به هم زدن بلند شوم و کفشهایم را دست بگیرم و خودم را از پلهها پایین بیندازم .
سوال پدرم مثل اینکه مرا از جا کند، راستی از پلکان خود را پایین انداختم و وقتی توی ایوان، مادرم رنگ و روی مهتابی مرا دید، وحشتش گرفت و پرسید :
" چرا رنگت این جور پریده ؟"
و من وقتی برایش گفتم، خوب یادم است که رویش را تند از من برگرداند وهمانطور که از ایوان پایین میرفت، گفت :
" خوب دختر ، گناه کبیره که نکردی که!"
اما من تا وقتی که شامم را خوردم و نمازم را خواندم، هنوز توی فکر بودم و هنوز از خودم و از چیز دیگری خجالت میکشیدم.
مثل اینکه گناه کرده بودم، گناه کبیره، مثل اینکه رختخواب پدرم مرد نامحرمی بوده است و مرا دیده.
این مطلب را از آن وقتها همین طور بفهمی نفهمی درک میکردم.
اما حالا که فکر میکنم، میبینم ترس و وحشتی که آنوقت داشتم، خجالتی که مرا آب میکرد، خجالت زنی بود که مرد نامحرمی بغلش خوابیده باشد.
وقتی بعد از همه، دوباره بالا رفتم و آهسته توی رختخواب خودم خزیدم و لحاف را تا دم گوشم بالا کشیدم، خوب یادم است مادرم پهلوی پدرم نشسته بود و میگفت:
" اما راستی هیچ فهمیدی که دخترت چه وحشت کرده بود؟ به خیالش معصیت کبیره کرده!"
و پدرم، نه خندید و نه حرفی زد. فقط صدای پکی که به سیگارش زد، خیلی کشیده و دراز بود و من از آن خوابم برد.
نویسنده: جلال آل احمد
1 527
جمع و جور میکردم و به طرف رختخوابهای خودمان فرار میکردم و روی تشک خودم میافتادم. یک شب، چه خوب یادم مانده است، گریه هم میکردم. بعد خودم از این کارم خندهام میگرفت و حتی به خواهرم هم نگفتم.
اما چه قدر خندهدار بود گریه آن شب من! وقتی روی رختخواب خودم افتادم، مدتی گریه کردم و بین خواب و بیداری بودم که خواهرم آمد بالا و صدایم کرد که شام یخ کرد. آن شب هم وقتی این خیال به سرم افتاد، اول همان طور ناراحت شدم.
سفیدی رختخواب پدرم را هرشب به خواب میدیدم، ولی مگر جرات داشتم به آن نزدیک شوم؟ اما آن شب نمیدانم چه طور شد که جرات پیدا کردم. مدتی پای رختخوابش ایستادم و به ملافه سفیدش و به تشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهمیدم چه طور شد، یکمرتبه دلم را به دریا زدم و خودم را روی رختخواب پدرم انداختم.
ملافه خنک خنک بود و پشت من تا پایین پاهایم آنقدر یخ کرد که حالا هم وقتی به فکرش میافتم، حظ میکنم.
شاید هم از ترس و خجالت وحشت کردم که اینطور یخ کردم ولی صورتم داغ بود و قلبم تند میزد مثل این که نامحرم مرا دیده باشد. مثل وقتی که داشتم سرم را شانه میکردم و پدرم از در وارد میشد و من از ترس و خجالت وحشت میکردم ولی خجالتم زیاد طول نکشید.
پشتم گرم شد عرقم بند آمد و دیگر صورتم داغ نبود و من همانطور که روی رختخواب پدرم طاقباز افتاده بودم، خوابم برد.
برادرم مدرسه میرفت و تنها من در کارهای خانه به مادرم کمک میکردم خستگی از کار روز و رختخوابها را که پهن کرده بودم، مرا از پا درآورده بود و نمیدانم آن شب اصلا چه طور شده بود که من خواب دیو پیدا کرده بودم. هروقت به فکر آن شب میافتم، هنوز از خجالت آب می شوم و مو بر تنم راست میشود.
من که دیگر نفهمیدم چه اتفاقهایی افتاد فقط یک وقت بیدار شدم و دیدم لحاف پدرم تا روی سینهام کشیده شده است و مثل این که کسی پهلویم خوابیدهاست.
وای! نمیدانید چه حالی پیدا کردم! خدایا!یواش اما با عجله تکان خوردم و خواستم یک پهلو بشوم ولی همان تکان را هم نیمه کاره ول کردم و خشکم زد و همان طور ماندم.
سرتاپایم خیس عرق شده بود و تنم داغ داغ بود و چانه ام میلرزید پاهایم را یواش یواش از زیر لحاف پدرم درآوردم و توی سینه جمع کردم.
پدرم پشتش را به من کرده بود و یک پهلو افتاده بود دستش را زیر سرش گذاشته بود و سیگار میکشید و من که نتوانستم یک پهلو شوم، دود سیگارش را میدیدم که از بالای سرش بالا می رفت.
از حیاط نور چراغهای روضه بالا نمیآمد سروصدایی هم نبود، فقط صدای کاسه بشقاب از روی بام همسایهمان که دیر و همان روی بام شام می خوردند میآمد.
وای که من چه قدر خوابیده بودم! چطور خوابم برده بود! هنوز چانهام میلرزید و نمیدانستم چه کار کنم.
بلند شوم؟ چطور بلند شوم؟ همانطور بخوابم؟ چطور پهلوی پدرم همانطور بخوابم؟ دلم میخواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پایین ببرد.
راستی چه حالی داشتم! در این عمر چهل سالهام، حتی یک دفعه هم این حال به من دست نداده است. اما راستی چه حال بدی بود! دلم میخواست یک دفعه نیست بشوم تا پدرم وقتی رویش را برمیگرداند، مرا در رختخواب خودش نبیند.
دلم میخواست مثل دود سیگار پدرم که به آسمان میرفت و پدرم به آن توجهی نداشت دود میشدم و به آسمان میرفتم و پدرم مرا نمیدید که اینطور بیحیا، روی رختخوابش خوابیدهام.
وای که چه حالی داشتم! کم کم باد به پیراهنم، که از عرق خیس شده بود، میخورد و سردم شده بود، ولی مگر جرات داشتم از جایم تکان بخورم ؟
هنوز همانطور مانده بودم، نه طاقباز بودم و نه یک پهلو، یک جوری خودم را نگه داشتهبودم.
خودم هم نمیدانم چه جور بود، ولی پدرم هنوز پشتش به من بود و دراز کشیده بود و سیگارش را دود میداد، بعضی وقتها که به فکر این شب میافتم، میبینم اگر پدرم عاقبت به حرف نیامده بود، من آخر چه میکردم!؟
مثل این که اصلا قدرت هیچ کاری را نداشتم و حتما تا صبح همان طور میماندم و از سرما یا ترس و خجالت خشکم میزد.
اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همانطور که سیگارش به دهنش بود، از لای دندانهایش گفت:
" دخترم! تو نماز خوندی؟"
من نماز نخوانده بودم. همان از سر شب که بالا آمده بودم، دیگر پایین نرفته بودم، ولی اگر هم نماز خوانده بودم، میباید در جواب پدرم دروغ میگفتم و میگفتم که نماز نخوانده.ام.
بالاخره این هم خودش راه فراری بود و میتوانست مرا خلاص کند اما به قدری حال خودم از دستم رفته بود و ترس و خجالت به قدری آبم کرده بود که اول نفهمیدم در جواب پدرم چه گفتم، ولی بعد که فکر کردم، یادم آمد.
مثل اینکه در جواب گفته بودم :
" بله نماز خواندم."
1 527
برای یک دختر، برای یک زن که هیچ وقت نباید نمازش را بلند بخواند، این آرزو کجا میتوانست عملی بشود؟
این را گفتم مدتی توی حیاط را تماشا میکردم و بعد وقتی که پدرم هم از مسجد آمد، من زود خودم را از لب بام کنار کشیدم و بلند شدم.
لازم نبود که دیگر نگاه کنم تا ببینم چه خبر خواهد شد و مردم چه خواهند کرد پدرم را هم وقتی میآمد، خودم که نمیدیدم صدای نعلینش که توی کوچه روی پله دالان گذاشته میشد، و بعد ترق توروق پاشنه آن که روی کف دالان میخورد، مرا متوجه میکرد که پدرم آمده است.
پشت سر او هم صدای چند جفت کفش دیگر را روی آجر فرش دالان میشنیدم.
اینها هم موذن مسجد پدرم و دیگر مُریدها بودند که با پدرم از مسجد برمیگشتند.
دیگر میدانستم که وقتی پدرم وارد میشود نعلینش را آن گوشه پای دیوار خواهد کند و روی قالیچه کوچک ترکمنیاش که زیر پا پهن میکرد، چند دقیقه خواهد ایستاد و همه کسانی که دور حیاط و توی اتاقها نشستهاند و چای میخورند و قلیان میکشند، به احترامش سرپا خواهند ایستاد و بعد همه با هم خواهند نشست.
اینها را دیگر لازم نبود ببینم همه را میدانستم آن وقت آخرهای تابستان بود و من شاید تابستان سومم بود که هر شب روضه، وقتی رخت خوابها را پهن میکردم، لب بام میآمدم و توی حیاط را تماشا میکردم. مادرم دو سه بار مرا غافلگیر کرده بود و همان طور که من مشغول تماشا بودم، از پلکان بالا آمده بود وپشت سرمن که رسیده بود، آهسته صدایم کرده بود ومن ترسان و خجالتزده از جاپریده بودم، جلوی مادرم ساکت ایستاده بودم و در دل با خود عهد کرده بودم که دیگرلب بام نیایم ولی مگر میشد؟
آخر برای یک دختر دوازده سیزده ساله مثل آن وقت من، مگر ممکن بود گوش به این حرفها بدهد؟
این را گفتم پدرم که آمد، من از جا پریدم و رفتم به طرف رختخوابها خوبیش این بود که پدرم هنوز نمیدانست من شبهای روضه لب بام مینشینم و مردها را تماشا میکنم.
اگر میدانست که خیلی بد میشد.
حتم داشتم که مادر چُغلی مرا به پدر نخواهد کرد.
چه مادر مهربانی داشتیم! هیچ وقت چُغلی ما را نمیکرد که هیچ، همیشه هم طرف ما را میگرفت و سر چادر نماز خریدن برایمان، با پدرم دعوا هم میکرد.
خوب یادم است رخت خوابها پهن بود هوای سرشب خنک شده بود و من وقتی روی دُشک خودم، که مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روی آن میخوابیدم نشستم دیدم که خیلی خنک بود.
چقدر خوب یادم مانده است! هیچ دیدهاید آدم بعضی وقتها چیزی را که خیلی دلش میخواهد یادش بماند، چه زود فراموش میکند؟
اما بعضی وقتها هم این وقایع کوچک چه قدر خوب یاد آدم میماند! همه چیز آن شب چه خوب یاد من مانده است! این هم یادم مانده است که به دختر همسایهمان که آمده بود رخت خوابهاشان را پهن کند و از لب بام مرا صدا کرد محلی نگذاشتم.
خودم را به خواب زدم و جوابش را نداد .خودم هم نمیدانم چرا اینکار را کردم، ولی دُشکم آنقدر خنک بود که نمیخواستم از رویش تکان بخورم.
بعد که دختر همسایهمان پایین رفت، من بلند شدم و روی رخت خوابم نشستم به چه چیزهایی فکر میکردم.
یک مرتبه به صرافت افتادم، به صرافت این افتادم که مدتهاست دلم میخواهد یواشکی بروم و روی رختخواب پدرم دراز بکشم.
هنوز جرات نداشتم آرزو کنم که روی آن بخوابم فقط میخواستم روی آن دراز بکشم رخت خواب پدرم را تنهایی آن طرف بام می انداختیم.
من و مادرم و بچهها این طرف میخوابیدیم و رخت خواب برادرم را که دو سال بزرگتر از من بود آن طرف، آخر ردیف رخت خوابهای خودمان می انداختیم.
همچه که این خیال به سرم زد، باز مثل همیشه اول از خودم خجالت کشیدم و نگاهم را از سمت رخت خوابِ پدرم برگرداندم.
بعد هم خوب یادم هست که مدتی به آسمان نگاه کردم دو سه تا ستاره هم پریدند ولی نمیشد.
پاشدم و آهسته آهسته و دولا دولا برای این که سرم در نور چراغهای حیاط نیفتد، به آن طرف رفتم و کنار رختخواب پدرم ایستادم.
تنها رخت خواب او ملافه داشت، خوب یادم است هر شب وقتی رخت خوابش را پهن میکردم، دُشک را که میتکاندم و متکا را بالای آن میگذاشتم و لحاف را پایینش جمع میکردم.
یک ملافه سفید و بزرگ هم داشت که روی همه اینها میانداختیم و دورو برش را صاف می کردیم.
سفیدی ملافه رخت خواب پدرم در تاریکی هم به چشم میزد و هرشب این خیال را به سر من می انداخت.
هر شب مرا به هوس میانداخت به این هوس که یک چند دقیقهای، نیم ساعتی روی آن دراز بکشم.
به خصوص شبهای چهارده که مهتاب سفیدتر بود و مثل برف بود چه قدر این خیال اذیتم میکرد! اما تا آن شب، جرات این کار را نکرده بودم.
نمیدانم چه بود کسی نبود که مرا ببیند اگر هم می دید، نمیدانم مگرچه چیز بدی در این کار بود ولی هروقت این خیال به سرم میافتاد ناراحت میشدم و روی صورتم داغ میشد.
لبم می سوخت و خیسِ عرق میشدم و نزدیک بود به زمین بخورم کمی دودل میماندم و بعد زود خودم را
1 527
✍ داستان کوتاه " گناه "
💎شب روضه هفتگیمان بود و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و رخت خوابها را انداختم، هوا تاریک شده بود و مستعمعین روضه آمده بودند.
حیاطمان که تابستان ها دورش را با قالیهای کنارهمان فرش میکردیم و گلدانها را مرتب دور حوضش میچیدیم، داشت پُر میشد.
من کارم که تمام میشد، توی تاریکی لبِ بام مینشستم و حیاط را تماشا میکردم.
وقتی تابستان بود و روضه را توی حیاط میخواندیم، این عادت من بود.
آن شب هم مدتی توی حیاط را تماشا کردم طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاریکی بود و در روشنی حیاط، مردم را که یکی یکی میآمدند و سرجای همیشگی خودشان مینشستند، تماشا میکردم.
خوب یادم مانده است باز هم آن پیرمردی که وقتی گریه میکرد ، آدم خیال میکرد میخندد، آمد و سرجای همیشگیاش پای صندلی روضه خوان نشست.
من و خواهرم همیشه از صدای گریه این پیرمرد میخندیدیم و مادرم ما را دعوا میکرد و پشت دستش را گاز میگرفت و مارا وا میداشت استغفار کنیم.
یکی دیگر هم بود که وقتی گریه میکرد صورتش را نمی پوشانید.
سرش را هم پایین نمیانداخت، دیگران همه این طور میکردند.
مثل این که خجالت میکشیدند کس دیگری اشکشان را ببیند.
ولی این یکی نه سرش را پایین میانداخت و نه دستش را روی صورتش میگرفت.
همانطور که روضه خوان میخواند، او به روبه روی خود نگاه میکرد و بی صدا اشک از چشمش روی صورتش که ریش جوگندمی کوتاهی داشت سرازیر میشد.
آخر سر هم وقتی روضه تمام میشد، میرفت سر حوض وصورتش را آب میزد.
بعد همانطور که صورتش خیس شده بود، چاییاش را میخورد و میرفت.
من نمیدانستم زمستانها چه میکند که روضه را توی پنجدری میخواندیم.
اما تابستان ها، هر شب که من از لب بام، بساط روضه را می پاییدم، این طور بود.
من به این یکی خیلی علاقه پیدا کرده بودم وقتی هم که تنها بودم، به شنیدن صدای گریهاش نمی خندیدم، غصهام میشد.
ولی هروقت با این خواهر بدجنسم بودم، او پقی میزد زیر خنده و مرا هم میخنداند و آن وقت بود که مادرمان عصبانی میشد.
جای معینی نداشت هر شبی یک جا مینشست من به خصوص از گریهاش خوشم میآمد که بی صدا بود و شانه هایش هم تکان نمیخورد.
صاف مینشست، جم نمیخورد واشک از روی صورتش سرازیر میشد و ریش جوگندمیاش، از همان بالای بام هم پیدا بود که خیس شده است.
آن شب او هم آمد و رفت، صاف روبه روی من روی حصیر نشست.
کناره هامان همه دور حیاط را نمیپوشاند و یک طرف را حصیر میانداختیم، طرف پایین حیاط دیگر پُر شده بود.
رفقای پدرم همه همان دم دالان مینشستند، آبدارباشی شبهای روضه هم آن طرف توی تاریکی پشت گلدانها ایستاده بود و نمازمیخواند و من فقط صدایش را میشنیدم که نمازش را بلند بلند میخواند.
چه قدر دلم میخواست نمازم را بلند بلند بخوانم.
چه آرزوی عجیبی بود! از وقتی که نماز خواندن را یاد گرفته بودم، درست یادم است، این آرزو همین طور در دلم مانده بود و خیال هم نمیکردم این آرزو عملی بشود، عاقبت هم نشد.
1 527
#موسیقی_قدیمی
نامه رسان نامه من دیر شد...
زنده یاد حسن شجاعی
روز جهانی پست گرامی باد🌸🌺
https://t.me/chapeshloo_1
1 527
اهنگ ترڪے واقعا زیباست👌🥰
جان جان جانمسان
تقدیم بہ لحظہ هاتون شادو دلپذیر ♥️
💕💕
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
