fa
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

رفتن به کانال در Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

نمایش بیشتر
1 522
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
476_118565616751693.mp33.10 MB

شما که نمیخورید چرا میگیرید؟ شما که غذا نذری میدید کاش مستقیم ببرید بدید به کارتون خوابا ثوابش خیلی بیشتره 😔 @chapeshloo_1 ۱۴۰۵/۵/۲۱

تیتر: راز درخشش کشمش‌های صادراتی در دستان شما! برای داشتن یک محصول درجه‌یک و مشتری‌پسند، کیفیت مواد اولیه حرف اول را می‌زند.
تیتر: راز درخشش کشمش‌های صادراتی در دستان شما! برای داشتن یک محصول درجه‌یک و مشتری‌پسند، کیفیت مواد اولیه حرف اول را می‌زند. ما با عرضه مستقیم کربنات پتاسیم و محلول تیزاب تخصصی، به شما کمک می‌کنیم فرآیند تبدیل انگور به کشمش را حرفه‌ای‌تر انجام دهید. ✅ خلوص بالا ✅ تأثیرگذاری سریع ✅ قیمت مناسب (تعاونی) 📦 جهت مشاوره و ثبت سفارش عمده و خرده، همین حالا دایرکت پیام دهید یا با شماره [شماره خود را اینجا بنویسید] تماس بگیرید. ۰۹۳۶۳۸۱۱۱۹۹ @chapeshloo_1

پیام صوتی00:25

برای تحویل تیز آب همین الان درگز خ علامه مجلسی سوپر توحید
برای تحویل تیز آب همین الان درگز خ علامه مجلسی سوپر توحید

468_118343393667749.mp33.18 MB

دل کوچک کفتری اش  تاب نیاورد   و در حمامی که نعره خشک ..خشک او درمحله باز تاب می یافت ، دوش نفت گرفت و شعله بر جسم وجانش زد و خود را در هیمه عشق سوزاند . من «سن سن» را می خواهم، مصیب، مرد ترک مهاجر را  درجه دار ارتش فرقه دموکرات .مردی که همیشه عزت نفس داشت با آن همه فهم وکمال و سواد .خود را به جاهلی عامدانه می زد .یعنی که همین است و بطر بطر است و چنته ای ندارد .اما می دانستم که اینطور نیست. در ساعتی که اختیار را رها کرده بود  ودم را غنیمت می شمرد و فارغ از دنیا لب را تر می کرد  ومی نوشید و مهار سخن  را پاره کرده  بود و پرده عافیت طلبی را به کناری زده بود ،رک و صریح  برایم سخن ها گفت و فهمیدم و باور کردم و تحسین نمود م هوش وفراست  وکیاست او را .دم آخر نصیحتم کرد راه من را نرو .خودت باش .نقش بازی نکن .فقط خود خودت باش . و من چرتکه حساب وکتاب روزگار در دست اما باز درقدم اولم ! :   .خودم را در کوچه خاکستری می بینم شانه به شانه پانزده سالگی ام و دست دردست سارافون پوش و می شنوم  صدای گارمان، نبی را در کوچه ای که چراغانی کرده اند و مردان در خانه ای و زنان در خانه ای دیگر جشن گرفته اند ولوله برپا است و صدای سرپائیها و عجله آنها در پذیرایی از میهمان می آید و ساغولین و خوش گلبسن میزبان همراه با نغمه ای ،ترانه ای و آوایی و رنگی و رقصی کوچه را فرا گرفته است و پاسبان دلخوشی مراقب است .مراقب همه ‌.چه بچه ها ،چه زنانی که عادت به پوشیدن کفش پاشنه بلند ندارند!!! چه مردانی که  آخر شب، تلو تلو خوران مجلس را ترک می کنند .من دلم این ها را می خواهد .کاش می شد .زندگی را مثل فیلمی عقب وجلو برد و از ابتدا و از کوچه خاکستری شروع کرد . زمزمه می کنم می نوشم زلالی این بیت را که : زندگى باغ تماشاى خداست زندگى یعنى همین پرواز‌ها،صبح ها ،لبخندها،آوازها... زندگی نیست بجز نم نم باران بهار زندگی نیست بجز دیدن یار ... ...و پیرمرد دارد با صدای لرزان «درد» را می سراید : نشسته ام به در نگاه می کنم ،دریچه آه می کشد تو از کدام راه می رسی خیال دیدنت چه دلپذیر بود جوانی ام دراین امید پیر شد نیامدی ودیر شد . همین @chapeshloo_1 حسن دانایی✍️

Hasan Danaei: Hasan Danaei: این روایت: حسرت و درد. همین !!! نشسته ام  به در نگاه می کنم ، دریچه آه می کشد  تو از کدام راه می رسی ... صدای گرم ولرزان پیرمرد را بارها گوش کرده ام و هربار انگار تازه این غزل را می‌شنوم.» سایه» انگار دارد از دل من می گوید : خیال دیدنت چه دلپذیر بود . جوانی ام دراین امید پیر شد نیامدی و دیر شد ودر آخر انگار برای مصاحبه گر و درحقیقت برای خودش می گوید: همین . تا چشم برهم می گذاری به نقطه ای می رسی که درآخر خواهی گفت همین .یعنی قصه زندگی ما هم تمام شد و هیچ وپوچ . دلم  می گیرد ، آبی به سرو رویم می پاشم  .درآینه  نگاه می کنم .چرتکه بقالی اقاجان را که حالا دکوری در گوشه ای از اطاق جای داده ام ،بدست می گیرم از این ور به آن ور تکان می دهم ،تکه های چوبی گرد داخل سیم با صدا به قاب چرتکه برخورد می کنند وبا حرکت دست ،حول محور سیم و پشت سرهم از یکان به هزاران پایین و بالا می روند  .می شمارم تکه هارااز یکان شروع می کنم : .یک روز می خواستم بزرگ شوم ،ابتدا در قد وهیکل بعدها در فکر و اندیشه .حالا بزرگ شده ام یا خیال می کنم عاقله مرد هستم !  ،موهای سر و رو و سینه که همه سفید شده اند اگر این نشانه بزرگی باشد ،قدم اول را برداشته ام و گام بعدی ؟  .!! روزگاری آرزوهایی داشتم ،امروز ابزاری رادردست و دور وبرم دارم که حتی نمی توانستم تصورش را بکنم .اینترنت ،ماهواره ،گوشی تلفن هوشمند و هزاران ابزار وادوات برقی والکترونیکی ومکانیکی .اما یه چیز ندارم ،اون چیز را نمی تونم بیان کنم . حسی هست .در قالب الفبا قرار نمی گیرد ...نمی دانم خصلت قدم اول است یا خصیصه گام دوم  . من اینجا چکار می کنم ؟ سوالی  بود که بارها از خودم پرسیدم  ، در چهار دیواری تنگی  هستم که در فرهنگ رایج امروزی  به آن می گویند  آپارتمان .قفسی که در آن زندانی ام.از حیاط و درختان توت و میم وبوته گل محمدی و حوض خبری نیست .  من اینجا  همسایه هایم  را نمی شناسم. دلم خوش است  آشپزخانه این قفس ، اوپن است  .مبلمان دارم و تزیین امروزی اشکال هندسی  را درگوشه وکنار ومنظر گذاشته ام    که  با کفپوش سرامیک ،تناسب دارند ،سرد و بی روح  .دکورچوبی و نور مخفی و پرده لابلا توری و مخمل  !    اما من همسایه هایم را نمی شناسم. حتی همسایه  رو برو که صدای زندگی‌شان از تیغه نازک مابین به گوشم می رسد ،خنده  ،شوخی ،دعوا ،گاهی گریه ،فحش ،صدای موزیک و .. .همان کسی که بارها در پلکان و یا آسانسور با او روبرو شده ام .لامروت حتی یکبار هم از من تقاضایی نداشته .در نزده ،زنگ بصدا درنیامده تا بگویم بله و او بگوید نمک دارید ؟ سیب زمینی دارید  چند عدد به ما قرض بدید ؟ من به این محیط و این شرایط عادت ندارم .من بقول آقاجان اینطور بار ! نیامده ام .آنچه آموخته ام و یاد گرفتم .انگار مربوط به یک دوره و زمانه دگری بوده ،یه مرضی مرا گرفته .من همانی ام که به قول شفیعی کدکنی : به شوق دیدن فردا گریستم ،فردا چو شد ،حسرت دیروز زیستم ... من همسایه ها ومحله مان   را می خواهم .من دلبر باجی را می خواهم  ،ترک مهاجر که نه کلاس در اورسیت درس خوانده بود و در خانه شان تنور داشت و نان لواش می پخت .من مرجان خلی را می خواهم که با همه نداریش وقتی که اسماعیل شوهرش که باربر، بود و بار جابجا می کرد .زیر بار سنگین کمرش خم شد ، شکست و افتاد تو خونه و مرجان خلی شد نان آور خانه با چهار دختر دم بخت! و شبها پیاز بار می ذاشت تا به همسایه ها بفهماند کم ندارد و شانه هایش می تواند تحمل کند این بار  را. سنگینی که تا آن موقع وصف جنسیتی داشت و پهلوانی بود و پهلوان صفت مردانگی .و مرجان خلی تعریف دگری از پهلوانی داد .پهلوانی به جنسیت نیست. به مرام  است . من زرافشان خاله را می خواهم زنی که ایستاد و سد شد درمقابل همه سختی های زندگی وقتی که اسب درشکه اقی فرضی در یک شب سرد زمستانی آرام گرفت از تقلا باز ایستاد دیگر یونجه نخواست و حتی جو که آنهمه عاشق ان بود .و فردای انروز زرافشان خاله رفت خونه رئیس و روسا به کار و کلمه کلفت را که برایش سخت بود را پذیرفت و شد کلفت خونه این وان رئیس و آقا تا خرجی خانوار شش نفره را دربیاورد و باز هم در هر فرصتی، رقصید و شوخی کرد و سر بسر این وان گذاشت و به معنی واقعی زندگی کرد . من شجاعت قدیر  را می خواهم .مردی که به مرض کچلی ناشی از بیماری پوستی در آن دورانی که خزینه بجای شست وشو عامل بیماری بود ،دچار شده ومویی در سر نداشت .اما فقدان مو باعث نشده بود که اعتماد به نفسش را از دست بدهد .خوشگلی نداشت. اما یکپارچه آقا بود ، .سواد خواندن ونوشتن نداشت اما فهم و کمال داشت و متوجه بود و منظور را می گرفت .آما دلش کوچک بود مثل دل کبوتر .روزی که خیال کرد !  فائقه عشق اول وآخرش ،مادر فرزندانش سودای دگر در سر دارد و گمان باطل وشک فکر  وذهنش  را گرفتار کرده بود .

#چاپشلو حیاط و #خانه‌_قدیمی مرحوم حاج موسی خان رحمانیان روحش شاد ویادش گرامی🥀🙏 خانه های قدیمی  ببینید چقدر رَف وتاقچه داشت واین خانه ها زمانی برای خودشان برو بیایی داشتن😍 توضیحات بیشتر آقای بقالچی شهریور۹۹ 👇 https://t.me/chapeshloo_1

#چاپشلو باغ حاج حسینقلی عبدی همشهری عزیز آقای حسین احمدی(غلوخجی) ازمشهد آمده کمک میگه 50سال هستش به انگور باز کردن نیامده بودم همگی خسته نباشند🌺 https://t.me/chapeshloo_1