fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Lyrics Notes

Lyrics Notes

رفتن به کانال در Telegram

ای مطرب آن ترانه‌ی تر بازگو ببین تو ترّی و لطیفی و ما از تو ترتریم «مولانا»

نمایش بیشتر
1 803
مشترکین
-124 ساعت
+147 روز
+2830 روز
آرشیو پست ها
«رباعیات خیام» خواننده: محمدرضا شجریان دکلمه: احمد شاملو موسیقی: فریدون شهبازیان @lyricsnotes این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد دریاب دمی که با طرب می‌گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟ پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

در روزگاری که ژورنالیست‌های مستقل امکان بقا ندارند و ژورنالیسم مطالبه‌گر، مورد حمله‌ی هنرمندان وابسته و وابستگان سیستم ضدفرهنگ قرار می‌گیرد و عمله‌های ژورنالیسم حکومتی را کسی بازخواست نمی‌کند، صداقت و عریانی کلام هنرمندی مانند «بهروز صفاریان» استثنائی است که باید مغتنم شمرده شود. همین یک‌رو بودن او هم شاید باعث شده جامعه، کم‌تر قدرش را بداند اما با این حال ایمان دارم که همین رویکرد بهروز صفاریان، تلنگری خواهد بود به ژورنالیسم واقعی و متعهد تا منافع بزرگ فرهنگی یک ملت، قربانی مطامع شخصی نشود. همه‌ی ژورنالیست‌ها مخاطب سخن صفاریان شده‌اند. دوست و دشمن هم ندارد. ما کوتاهی کرده‌ایم. ما کم گذاشته‌ایم. اما برای جبران دیر نیست. @lyricsnotes

«جفت سلیمان» خواننده: مرجان موسیقی: مجتبی میرزاده کلام: علی حاتمی @lyricsnotes

ترانه‌ی «جفت سلیمان» اولین بار در سال ۵۷ و در آلبوم «آزادی» با لیبل کمپانی CBS منتشر شد. ترانه‌ای با صدای «مرجان»، موسیقی «مجتبی میرزاده» و کلامی از «علی حاتمی» که البته در اینسرت آلبوم، نام ترانه‌سرا به هر دلیل «صافی‌ضمیر» (نام خانوادگی مرجان) آمده است. شباهت ریتم آغاز و پایان این ترانه و ملودی پایان‌بندی آن با ترانه‌ی مشهور «یار دبستانی» انکارناپذیر است. خوب است بدانیم که منصور تهرانی، یار دبستانی را پس از سال ۵۷ با صدای فریدون و تنظیم شمس اجرا و منتشر کرده و ظاهراً میرزاده هم در ارکستر شمس حضور داشته است. @lyricsnotes

دعوای مهشید و چاووشی ، نکات آموزنده‌ی زیادی داشت. ارزیابی سطح گرایشات مذهبی و سیاسی فن‌ها و درک عمق تعصب در نادیده‌گرفتن حضور یک سری ویژگی‌ها در خواننده‌ی مورد علاقه و‌ کوبیدن طرف مقابل به دلیل حضور همان ویژگی‌ها در او از مهم‌ترین این نکات بود. @lyricsnotes

ساز «دف» را اولین بار «شجریان» از خانقاه به صحنه آورد. @lyricsnotes

این گفت‌وگوی من با مدیرعامل خانه‌ی موسیقی، جناب «حمیدرضا نوربخش» مربوط به زمستان سال نود و هفت است. مصاحبه‌ای که خیلی از مسائل صنفی موسیقی و ترانه در آن مطرح شد و حتماً در آینده رفرنس مهمی در این موضوعات خواهد بود. اما مشخصاً در این بخش از گفت‌وگو، من از سرنوشت «کانون ترانه‌سرایان خانه‌ی موسیقی» پرسیده‌ام. بعد از گفت‌وگو هم مفصل راجع به این مورد صحبت کردیم. در همان ایام هم چند بار سراغ ترانه‌سرایان شاخص و نامدار رفتم و مدتی پیگیر تشکیل هیئت مؤسس کانون بودم. اما در نهایت به خانه‌ی اول رسیدیم. برای من هم مسجل شده است که با فضای فکری حاکم بر جامعه‌‌ی ترانه‌سرایان کشور، تشکیل چنین کانونی به شکلی فراگیر تقریباً ناممکن است. اما همان طور که در مصاحبه هم گفتم، بی‌انصافی است که اختلاف‌نظر، خودخواهی، برتری‌جویی، قدرت‌طلبی، تک‌روی و خصایص دیگر در میان برخی از ترانه‌سرایان، عامل عدم تشکیل یک نهاد رسمی برای جامعه‌ی بزرگ ترانه‌سرایان و ادامه‌ی تضییع حقوق آنان باشد. امیدوارم نسل‌های پس از ما از این مشکلات هم عبور کنند. @lyricsnotes

بعضی از ترانه‌سراها و کارورزان ترانه که تعدادشان هم کم نیست همیشه مرا به یاد ضرب‌المثل «با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن» می‌اندازند. ماجرا این است که «شعرا» در طول تاریخ معاصر به دلیل عدم درک درست ماهیت «ترانه» نگاهی متکبرانه و تحقیرآمیز به آن داشته و دارند. نمونه‌ی مشهورش هم خطاب «ایرج‌میرزا» به «عارف قزوینی» است که: «تو شاعر نیستی! تصنیف‌سازی!» و همین نمونه هم نشان می‌دهد که کیفیت شاعری هم مانعی برای این عدم فهم منطقی و واقعی از مقوله‌ای به نام ترانه نیست. حال اگر شاعری در جایگاه ایرج‌میرزا چنین موضعی داشته باشد، قابل‌تأمل و تحمل است اما نکته این جاست که عمدتاً شعرای درجه‌چندمی که ترانه را پله‌های رسیدن به یک شهرت نسبی کرده‌اند، مدام در حال تخفیف اعتبار ترانه‌اند و این که ترانه برای من تفنن است و عشق اول من شعر است و اصلاً ترانه را هنر نمی‌دانم و از این خزعبلات! یکی هم نیست که به این جوجه‌شاعران یادآوری کند که همین نیم‌چه توجهی که به شعرشان می‌شود هم از صدقه‌ی سر فلان ترانه‌ی منتشر و احتمالاً توجه طرف‌داران خواننده‌ی آن ترانه است و اشعار سست‌مایه‌شان بدون همان ترانه‌های آبکی، کسی را مخاطب بافته‌های ایشان نمی‌کند. این روزها خیلی‌ها سراغ همین فرمول رفته‌اند. خیلی‌ها که کعبه‌ی آمالشان شعر است و بلیط پرواز به آن را از ترانه می‌گیرند زیرا نه شعر و نه ترانه‌شان اندازه‌ی بزرگ‌شدن نیست. خیلی سعی کردم چند نام هم به عنوان مصداق بیاورم اما بی‌خیال شدم. شما به ترانه‌سراهای شاعرنما فکر کنید، نام‌ها مقابلتان رژه خواهند رفت. @lyricsnotes

«یه راهی پیش روم بذار» 7Band سون‌بند @lyricsnotes

مصاحبه‌ با گروه «سِوِن» قطعاً بهترین گفت‌وگوی من با یک گروه موسیقی است. انرژی و نشاط را می‌توانید از هر لحظه‌ی این گفت‌وگو حس کنید. دو بار خواستم که بخوانند و هر دوبار به زیبایی ترانه‌شان را اجرا کردند. در نظر بگیرید که تحقیقاً هشتاد درصد اجراهای این‌چنینی در مصاحبه‌ها، عیار پایین و وابستگی موسیقی و صدای افراد را به تجهیزات جانبی عیان می‌کند. «سون‌بند» اما به گمان من از معدود گروه‌های واقعی موسیقی پاپ ماست که چنین وابستگی در عمده‌ی شرایط ندارد. این گفت‌وگوی یک‌ساعته، برنامه‌ی ویژه‌ی نوروز نود و هشت «موزیک‌نووا» بود و پیشنهاد می‌کنم اگر ندیده‌اید، از کانال یوتوب موزیک‌نووا و یا از کانال آپارات من تماشا کنید. @lyricsnotes

«هر که دیدم یاری داره» (تصنیف برنامه‌ی گل‌های صحرایی ۲۲) خواننده: یاسمین ملودی: محلی ترانه‌سرا: رضا جنتی‌عطایی نوازندگان: احمد عبادی، حسن کسایی، علی تجویدی، رضا ورزنده سرپرست: بزرگ لشکری @lyricsnotes

زندگی و مرگ «رضا جنتی‌عطایی» ترانه‌سرای فقید. اطلاعات هفتگی، ۵۳/۷/۱۹ (حمید بهمنیاری) @lyricsnotes

«ایرج جنتی‌عطایی» از آغاز فعالیت ترانه سرایی در دهه‌ی چهل شمسی تا امروز ترانه‌های بسیاری سروده است. در واکاوی کارنامه‌ی این ترانه‌سرای شهیر اما گاهی برخی ترانه‌ها به غلط به نام او منتشر شده‌اند. مثلاً ترانه‌ی «اگه می‌شد، چی می‌شد» که در صفحه‌ای ۱۲۷ کتاب «مرا به خانه‌ام ببر» آمده است و سروده‌ی «مسعود امینی» است احتمالاً به دلیل یک اشتباه پژوهشی و عدم نظارت دقیق ترانه‌سرا بر آن مجموعه، وارد لیست ترانه‌هایش شده است. گاهی هم چنین اشتباهی، حاصل اشتباهات زنجیره‌ای پیش از آن است. مثلاً ترانه‌ای با نام «خاکستر» با صدای «حمید ناصرآبادی» تا همین چند سال پیش به این دلیل که تصور می‌شد آهنگ‌ساز آن «بابک بیات» است، سرایش آن نیز منسوب به ایرج جنتی‌عطایی بود. اما چند سال پیش، «بابک رادمنش» اعلام کرد که آهنگ‌ساز این ترانه است و ترانه‌سرای آن هم «بهمن میری» است. سرودن ترانه‌ی «اجازه» (با صدای داریوش و موسیقی واروژان) هم مدت‌ها به دلیل تشابه نام خانوادگی ترانه‌سرای آن یعنی «رضا عطایی» به ایرج نسبت داده می‌شد. اما در این میان نکته‌ی جالبی به چشم می‌خورد. ترانه‌سرایی کم‌کار به نام «رضا جنتی‌عطایی» که اتفاقاً اهل مشهد بوده و نسبت فامیلی با ایرج داشته هم گاهی ترانه‌هایش به ایرج‌خان منسوب شده و یا با «رضا عطایی» که ظاهراً جز «اجازه» کار شنیده‌شده‌ی دیگری ندارد اشتباه گرفته می‌شود و جالب این که هر دو «رضا»ی ترانه‌سرا، در جوانی درگذشته‌اند. مشهورترین ترانه‌ی «رضا جنتی‌عطایی» ترانه‌ی «دو سه شبه که چشمام به دره» با صدای «مرضیه» است که این ترانه هم بارها به ایرج جنتی‌عطایی منسوب شده و می‌شود. «شجریان» و «گلپا» و «یاسمین» هم اشعار و ترانه‌هایی از او را خوانده‌اند. چندی پیش که بر سر همین موضوعات با دوستان گفت‌وگو می‌کردیم «حمید بهمنیاری» عزیز هم سندی از ماجرای زندگی و مرگ «رضا جنتی‌عطایی» و شایعه‌ی خودکشی او که از جانب «گلپا» مطرح و توسط برادرش تکذیب شده ارائه کرد. این سند که در واقع بریده‌ای از هفته‌نامه‌ی «اطلاعات هفتگی» در تاریخ ۱۹ مهر ۵۳ است را در ادامه بخوانید. @lyricsnotes

«دو سه شبه که چشمام به دره» خواننده: مرضیه موسیقی: بزرگ لشکری ترانه‌سرا: رضا جنتی‌عطایی @lyricsnotes

«زلزله» خواننده: علی فاطمی آهنگ و تنظیم: آندرانیک ترانه‌سرا: یاشار هاشم‌زاده @lyricsnotes

رمزگشایی از نام گوگوش شیوا فرهمندراد نام یکی از بلندآوازه‌ترین خوانندگان جهان امروز، خانم گوگوش، به چه معناست؟ به نقل از خود ایشان بارها این‌جا و آن‌جا، و از جمله به‌تازگی در مجموعه‌ی عکسی در سایت دویچه‌وله فارسی، گفته شده که: ««گوگوش نامی ارمنی برای پسران است. آن طور که گوگوش در گفت‌وگو با خانم «هما احسان» توضیح داده٬ این اسم را پدرش به هنگام تولد در سال ۱۳۲۹ خورشیدی برای او انتخاب کرد. اداره‌ی ثبت احوال اما به علت عجیب بودن از ثبت آن در شناسنامه‌ی نوزاد خودداری می‌کند و از پدرش می‌خواهد که یک اسم ایرانی یا عربی برای وی انتخاب کند که در نهایت پدر نام «فائقه» را برای نوزاد برمی‌گزیند.»» گوگوش در سال 1329 در تهران زاده‌شد، اما پدر او آقای «صابر آتشین» زاده‌ی سراب، و مادر، خانم فائزه، زاده‌ی باکو، و هر دو آذربایجانی بودند. خانواده‌های پدری و مادری گوگوش پیشتر به آذربایجان شوروی سابق کوچیده‌بودند و در آستانه‌ی جنگ جهانی دوم به ایران بازگشتند و یا به دستور استالین و به علت داشتن ریشه‌ی خارجی، از اتحاد شوروی اخراج شدند. قربانعلی (قلی) صبحی نوری پدر بزرگ خانم گوگوش زاده‌ی تبریز بود، در حکومت ملی آذربایجان درجه سرهنگی داشت، و پس از شکست جنبش ملی آذربایجان اعدامش کردند. بنابراین کمی دشوار است که بپذیریم که آقای صابر آتشین خواسته‌باشند نام ارمنی، و تازه نامی پسرانه بر دختر خود بگذارند. اما داستان خانم گوگوش شاخ‌وبرگ‌هایی هم دارد، از این دست که دایه‌ای ارمنی ایشان را به این نام می‌خوانده، یا پای عشق به پسر ارمنی همسایه هم در میان بوده است. در منابع در دسترسم معنا و توضیحی برای واژه‌ای هم‌آوا با گوگوش در زبان ارمنی (Ղօղօջ یا Կօղօջ) نیافتم. اما معنایی زیبا برای این نام در زبان‌های ترکی می‌شناسم. بسیار ساده است: فارسی‌زبانان نام پرنده‌ی قو را "غو" می‌خوانند. اما از یک آذربایجانی که هنوز لهجه‌ی خود را از یاد نبرده بخواهید که واژه‌ی "قو" را برایتان بخواند. خواهد خواند "گو". حال واژه‌ی "قوش" را جلویش بگذارید که به‌ترکی یعنی پرنده. خواهد خواند "گوش". "قوش" را، که به فارسی "غوش" خوانده می‌شود، در فرهنگ‌های فارسی واژه‌ای ترکی و "باز شکاری" معنا کرده‌اند. حال از دوست آذربایجانی بخواهید که به ترکی بگوید "قوی من". اگر ترکی درستی بلد باشد، خواهد گفت "گوگوشوم" [قوقوشوم]. در زبان ترکی آذربایجانی نام برخی از پرندگان به شکل اسم مرکب و با افزودن جزء "قوشی" [قوشو] (پرنده‌ی...) ساخته می‌شود، مانند "سئرچه قوشو" (گنجشک)، "طوطی قوشو" (طوطی)، "هشترخان قوشو" (بوقلمون) و... در ترکیبات ویژه‌ای "قوشی – قوشو" به "قوش" (پرنده) تبدیل می‌شود، مانند "بایقوش" (جغد)، "قارانقوش" (پرستو)، و... "قوقوش" (قو). اگر بخواهیم نام این پرنده‌ی اخیر را با آوانگاری فارسی بنویسیم، باید بنویسیم "گوگوش". شاید داستان از این قرار بوده که آقای صابر آتشین و شاید دایه‌ی سرخانه هم دختر را "قوقوشوم" (قوی من) صدا می‌زده‌اند و یا خیلی ساده نام هنری "قو" را بر این دختر هنرمند و زیبا نهاده‌اند، که با تلفظ به لهجه‌ی آقای آتشین و دیگر بستگان خانم فائقه، "گوگوش" گفته می‌شده. این احتمال وجود دارد که در گذشته از سوی نزدیکان به خانم گوگوش توصیه شده‌باشد که برای پرهیز از ایجاد آشفتگی در تلفظ، سخنی از ریشه‌ی حقیقی و درست نام زیبای خود به‌میان نیاورند، زیرا در این صورت نام ایشان را به فارسی باید "غوغوش" خواند. با این همه، و هر چه هست، خانم گوگوش خود بهتر می‌دانند و حق و آزادی به جانب ایشان است که معنا و دریافت دلخواه خود را در نامشان بجویند. این معنا را سال‌ها پیش، هنگامی که خانم گوگوش تازه به خارج آمده‌بودند در چند سطر نوشتم، طنزپرداز نامی آقای هادی خرسندی طنزی در آن نوشته یافتند و در یکی از واپسین شماره‌های نشریه "اصغرآقا" چاپش کردند. دریغا که هرگز نسخه‌ای از آن شماره‌ی "اصغرآقا" به دستم نرسید تا تصویری از بریده‌ی آن را این‌جا بیاورم. @lyricsnotes

جناب مهران مهرنیا در گفت‌وگوی لایو اینستاگرامی با آرش نصیری، نکاتی را در مورد تحولات موسیقی ایرانی مطرح کردند که لازم دانستم مطلبی در این موضوع عرض کنم: در بزنگاه‌های مختلف تاریخی در هر حوزه‌ای گزیری از پیوستن به جریان تکنولوژی نیست. نمی‌شود که خودرو اختراع شود و ما به بهانه‌ی حفظ سنت‌ها هم‌چنان شترسواری کنیم. اما می‌شود برای یادآوری این سنت، جشنواره‌ها و کارناوال‌ها و آیین‌هایی تدارک ببینیم تا سنتمان را به آیندگان هم نشان دهیم. آقای مهرنیا مانیفست «حفظ و اشاعه» را به شکلی تبیین فرمودند که گویی موسیقی ایرانی، اساساً نباید وارد جریان مدرنیسم معاصر می‌شده است. ایشان گویا به این نکته‌ی مهم توجه ندارند که همان سازها و نواهایی که اواخر دوره‌ی قاجار و پیش از علینقی وزیری در اختیارمان بوده هم در طول تاریخ و به کرات، تحت تأثیر مدرنیسم زمانه‌شان، تحولات عدیده‌ای را تجربه کرده‌اند و شاید اگر تار و تارنواز اواخر قاجار را صفویان می‌دیدند، تا حد قابل‌توجهی نمی‌شناختند و نمی‌فهمیدند. ما باید حتی خیلی پیش‌تر از وزیری به قافله‌ی مدرنیسم در موسیقی می‌پیوستیم، همان طور که باید خیلی پیش‌تر از رضاشاه، به مدرنیزاسیون عمده‌ی شئون مملکت می‌پرداختیم. بدیهی است که کوتاهی‌هایی هم شده است. چه بسیار ابنیه‌ی تاریخی که به بهانه‌ی مدرنیسم تخریب شدند تا بنایی نو به جایشان سر برآورد، در حالی که می‌شد در کنار بنای تاریخی، بنای مدرن را ساخت. می‌شد در کنار نزدیک کردن موسیقی ایرانی به دانش و هارمونی‌های پیشرفته‌ی غربی، امکاناتی هم برای حفظ موسیقی سنتی مهیا کرد تا این‌گونه مانند امروز حسرت داشته‌های تاریخی‌مان را نخوریم. اما این اشتباه تاریخی نمی‌تواند توجیهی برای انکار نقش سترگ وزیری و شاگردان او و تأثیر عظیم برنامه‌ی «گل‌ها» و اقمارش بر تثبیت موسیقی ایرانی در فرهنگ و خاطره‌ی جمعی ملت ایران و معرفی این موسیقی به جهان شود. امیدواریم که جناب مهرنیا و هم‌فکران ایشان، این یک‌سونگری را یک بار برای همیشه اصلاح کنند تا ترکش‌های مخرب آن، بیش از این آن‌چه از شاکله‌ی موسیقی ایرانی مانده است را مجروح نکند. @lyricsnotes

«بابک صحرایی» نماینده‌ی ترانه‌ی پس از انقلاب نیست؛ همان طور که نمایندگان نسل‌های پیشین را از میان مدل‌هایی با خصوصیات ایشان انتخاب نمی‌کنیم. داریوش و‌ گوگوش و عارف و بیات و چشم‌آذر و ... هم به تنهایی مسئول رفتارهای یکی از ترانه‌سراهایشان نبوده و نیستند. حتی اگر فرضاً اولین مسئول این همکاری باشند هم هنوز ادله برای محکومیت همکاری با کارورزان ترانه‌ی داخلی کافی نخواهد بود. دوستان «دهه‌ی پنجاهوفیل»! ما هم مثل شما دهه‌ی پنجاه را به دلایل کیفی و غیرکیفی، دهه‌ی طلایی ترانه می‌دانیم با این تفاوت که امید داریم به آینده‌ی ترانه‌ی امروز. از آب گل‌آلود با سوتی صحرایی ماهی نگیرید. خودزنی با «ترجیح‌بند» برای بی‌اعتبار شدن ابدی یک مدعی ترانه‌سرایی کافی است. کسی را که نزد اکثریت هم‌نسلان خودش هم سال‌هاست بی‌اعتبار شده، نماینده‌ی اعتبار ترانه‌ی داخل ایران معرفی نکنید. ترانه‌ی داخلی را نقد کنید، بی‌رحمانه هم نقد کنید! اما نه با این استدلال‌های سست! که با همین منطق وارونه می‌شود دن‌کیشوت‌وار به جنگ ترانه‌ی هر دوره و نسلی هم رفت. @lyricsnotes

زنده‌یاد «ناصر چشم‌آذر» در بخشی از موسیقی فیلم «می‌خواهم زنده بمانم»، قطعه‌ی «کارمینابورانا» اثر «کارل ارف» را به شکلی هنرمندانه به شعر «مولانا» پیوند زده است: بی‌گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش‌طالعان! وقت طلوع ماه شد ... این جا در گفت‌وگویی با من از آهنگ‌سازی واروژان می‌گوید و در نقد وضعیت موسیقی، همین شعر مولانا را به یادمان می‌آورد. چند سال بعد در ماه‌نامه‌ی «هنر موسیقی» به مناسبت درگذشتش سطری از همین شعر را به عنوان تیتر یادداشتم انتخاب کردم: «خورشید اندر چاه شد» چهاردهم اردیبهشت، سال‌روز درگذشت اوست. یادش گرامی حمید ناصحی/اردیبهشت۹۹ @lyricsnotes