fa
Feedback
Anarchy of words

Anarchy of words

رفتن به کانال در Telegram

اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند

نمایش بیشتر
596
مشترکین
+324 ساعت
+127 روز
+2230 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+23
در 2 کانال‌ها
ژوئن '26
+28
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+25
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+15
در 6 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+37
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+34
در 6 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+31
در 6 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+28
در 6 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+32
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+40
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+22
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+17
در 5 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+31
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+46
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+27
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+37
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+29
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+32
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+24
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+30
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+40
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+47
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+52
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+38
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+39
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+44
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+49
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+55
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+42
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+30
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+37
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+217
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
11 ژوئیه0
10 ژوئیه+3
09 ژوئیه+1
08 ژوئیه+3
07 ژوئیه+4
06 ژوئیه+5
05 ژوئیه0
04 ژوئیه+1
03 ژوئیه+2
02 ژوئیه+1
01 ژوئیه+3
پست‌های کانال
داشتم از پاتاگونیا می‌گفتم و او باد را در ریه‌هایم خواباند یخ‌های آبیِ پریتو مورنو در دهانم می‌شکست و من جنوبِ جنوب شدم در آغوشِ او که شمالِ شمال بود    ‏━━━━━━ #شهیا_مفرح

2
Haim Asher I Won t Go Back.m4a
75
3
_در حین خواندن ران‌هایتان را طوری جابجا کنید که انگار کلمه‌ای بینشان جا خوش کرده و نمی‌خواهید له شود. کلماتم زغال داغ است روی فیکوس نحیف ذهنت. تو با شلوار گل‌گلی آمدی؟ وای بر طرح نیلوفرهای روی شلوارت که حالا پژمرده، در متن. جین پاره‌ات را بپوش، همان که زانوی چپش فلسفه‌ی کانت را به زانو در آورده بود. ران‌هایت را طوری بگیر که انگار مانیفست شعر حجم را به صورت پرسپکتیو نقاشی می‌کنی (شعر حجم چند دقیقه از گور بلند می‌شود.) جینت خیس است؟ یعنی دال از مدلولش فقط یک لایه پارچه فاصله دارد و تو هنوز داری حروف را با فاصله یک و نیم سانتی‌متری می‌خوانی؟ (زبان‌شناسی هرگز این‌قدر مرطوب نبوده است.) پستمدرن‌ یعنی همین یعنی بینامتنیت تبدیل می‌شود به پوزیشن شصت‌ونه بین دو سطر کاملا تصادفی و ستونِ فقراتت از پشتِ پارچه‌ی نازک خانگی بیرون زده و تمامِ نشانه‌شناسی را به گُه بکشد حالا به حالتِ چهارزانو بتشین. بدنِ تو بدنِ متن است با شلواری که تنها مرز میان تمدن و یک شعر کاملاً از ریخت افتاده است. حالا کشِ شلوارت را دو سانت پایین بیاور انگار که می‌خواهی صفحه‌ای از بلانشو را ورق بزنی، بگذار اثر هنری بالاخره یک بار هم که شده با پوست لگ خاصره روبرو شود. حالا هم شورتت را نه برای من، برای ساد، که صد و بیست روز در سدوم منتظرِ همین صحنه بود. بگذار مارکی از پشتِ میله‌های کلمات تماشا‌ کند فلسفه در شعر بی رحم‌تر از فلسفه در اتاق خواب است (شورت نخی می‌تواند همه را از بند آزاد کند.) این دیگر اسپاسمانتالیسم نیست، این انزالِ محضِ حروف است در گودیِ کمرت. کمری که وقتی قوس برمی‌داری تا ته‌سیگار را در زیرسیگاری له کنی، کل تاریخ فلسفه را به یک اسپاسم سه‌ثانیه‌ای تقلیل می‌دهد. می‌خواهی برگردی؟ به عقب نگاه نکن. پشتِ سرت فقط یک مشت پساساختارگرایِ حشری ایستاده‌اند شلوار جینت حالا دورِ مچ پایت مچاله شده. لگدش کن. بگذار آن تکه‌ی آبی‌رنگ پاره بیفتد روی جلدِ نظم گفتمان. آبِ بدن تو از روی حروفِ سربی بخار شود و بودریار با انگشت هایپریالیتی این لکه‌ی خیس را روی دیوارِ اتاقم نقاشی کند. _پانوشت؛ داریل هانا در بلید رانر اینقدر تنها نبود که واژنِ این شعر #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS
169
4
انسان‌هایی که نظیر خدایان تکریم می‌شوند، به مرور انسانیت خود را از دست می‌دهند.    ‏━━━━━━━━ یرژی_لتس
131
5
جامعه‌ای که از شکاف‌های طبقاتی، سیاسی و اخلاقی عمیق رنج می‌برد، در این لحظه، بطور موقت وحدت خود را بازمی‌یابد و واقعیت اجتماعی جدیدی می‌سازند که در آن تضادها موقتاً حل شده به نظر می‌رسند. این همبستگی در نهایت تراژیک است، زیرا بر روی گور همان قربانیانی بنا می‌شود که رهبر خود مسئول مرگشان بوده است. اما همین همبستگی نیز صحنه‌ای بیش نیست. همین که این رژیم مجبور است دائماً نمایش بدهد، یعنی نمی‌تواند روی اطاعت کورکورانه هم حساب کند؛ بلکه باید دائماً وفاداری را بازتولید کند. و در این بازتولید بی‌پایان، نمایش از بک تابوت خالی اعتراف خاموش خودِ قدرت است به مشروعیتی که هرگز کامل نشد.    ‏━━━━ #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS
143
6
_امتِ برساخته: سیاستِ نمایش و بازتولید وفاداری در رژیم توتالیتر یک پدیده سیاسی هنگامی به اوج پیچیدگی می‌رسد که یک جامعه، به‌ظاهر آگاهانه، در سوگ کسی می‌گرید که متهم است خون ده‌ها هزار تن از اعضای همان جامعه را بر دست دارد. و هنگامی که این سوگ پیرامون یک تابوت خالی شکل می‌گیرد، تحلیل از سطح وقایع سیاسی فراتر می‌رود و به لایه‌های زیرین روان جمعی و مهندسی اجتماعی وارد می‌شود. این پدیده را نمی‌توان با عباراتی چون حماقت یا گوسفندصفتی توضیح داد، زیرا این برچسب‌ها پیش از آن که تبیین‌گر باشند، خود بازتولید منطق سرکوب‌اند. برای فهم، باید به ژرفای چند فرایند درهم‌تنیده رفت. هر رژیمی که با خشونت گسترده علیه شهروندان خود گره خورده باشد، پیش از هر چیز با یک بحران روایی روبروست: چگونه می‌توان قتل‌عام را در حافظه عمومی بازنمایی کرد؟ پاسخ، اسطوره‌سازی خشونت است. خشونت بنیان‌گذار در بستر یک روایت دوگانه پردازش می‌شود: از یک سو «تهدید» عظیمی تصویر می‌شود (توطئهٔ خارجی، فتنهٔ داخلی، فروپاشی قریب‌الوقوع)، و از سوی دیگر ناجی‌ای که با قاطعیت این تهدید را در هم کوبیده است. در این روایت، کشته‌شدگان، قربانیان فتنه یا مفسدان فی‌الارض نام می‌گیرند. این چرخش روایی، سنگ بنای یک دستگاه ایدئولوژیک چندلایه می‌شود که طی دهه‌ها از طریق آموزش، رسانه، خطابه‌های آیینی، و حتی هنر رسمی، این اسطوره را به حافظه جمعی تحمیلی بدل می‌کند. نتیجه این است که بخش بزرگی از جامعه، رهبر را نه از دریچه دستورات سرکوب‌گرانه، که از پشت منشور این روایت ناجی‌محور می‌بیند. این جهل ساختاری است؛ محصول یک محاصره اطلاعاتی طولانی‌مدت که روایت‌های بدیل را از مدار ادراک عمومی حذف کرده است. در عمیق‌ترین لایه‌های روان جمعی، مکانیسم‌هایی فعال می‌شوند که بقای روانی را در شرایط ترور ایدئولوژیک ممکن می‌سازند. نخستین و مرکزی‌ترین این مکانیسم‌ها همانندسازی با پرخاشگر است. این همانندسازی، خشونت را درونی و حتی آن را مقدس می‌سازد. رهبر در این ساختار روانی، نه یک فرد با دست‌های آلوده، بلکه یک اصل اخلاقی متعالی است که فراتر از خیر و شر روزمره ایستاده است. در کنار این، فانتزی ایدئولوژیک عمل می‌کند. فانتزی در این معنا، چارچوبی است که‌واقعیت را قابل تحمل می‌کند. بسیاری از شهروندان می‌دانند که خشونتی رخ داده، اما هم‌زمان باور دارند که این خشونت برای بقای امت ضروری بوده است. این دوگانگی ذهنی، نوعی انکارِ همراه با آگاهی ایجاد می‌کند که فانتزی را فعال نگه می‌دارد. گریه بر تابوت خالی، دقیقاً نقطهٔ اوج این فانتزی است: عزادار برای رهبرِ واقعی جلاد گریه نمی‌کند، بلکه برای ناجی‌ای گریه می‌کند که فانتزی ایدئولوژیک برایش ساخته است. در این گریه، واقعیت خون‌ها موقتاً محو می‌شود. یکی از ارکان بقای این نظام‌ها، تسخیر کامل تخیل جمعی و استحاله حوزه خصوصی در حوزه عمومی آیینی است. در این میان، بهره‌گیری از مفهوم امت به‌جای ملت، یک جهش گفتمانی راهبردی است که از ماهیت متافیزیکی و غیرقراردادی این مفهوم برای مهندسی احساسات توده‌ها استفاده می‌کند. این‌جاست که مفهوم ملت به‌عنوان یک کلیت حقوقی‌سرزمینی ناکافی می‌شود؛ زیرا رابطهٔ دولت‌ملت، رابطه‌ای سرد و بوروکراتیک است. اما امت، جامعه‌ای از مؤمنان و خواهران و برادران دینی است که رشتهٔ پیوندشان تکلیف الهی است. در تشییع‌ها و مراسمی که امت به خیابان می‌آید، غم شخصی وجود ندارد، بلکه یک غم سیاسی عظیم تولید می‌شود که کارکرد آن، بازتولید مشروعیت کاریزماتیک رهبر و تبدیل سوگ به خشم علیه دشمنان است. این اقتصاد عاطفی امت، سرمایه‌ای نمادین و عظیم است که رژیم آن را بلافاصله به نفع بقای خود مصادره می‌کند. اینجا تابوت خالی یک دال شناور است، ظرفی تهی که هر کس محتوای خود را در آن می‌ریزد. برای حکومت، این تابوت نماد تداوم قدرت فراتر از مرگ است. برای معتقد، نماد حضور معنوی. و این‌جا اقتصاد عاطفی وارد میدان می‌شود. حکومت‌های توتالیتر در این لحظات، یک بازار عاطفی ایجاد می‌کنند که در آن، حضور، کالایی با ارزش سیاسی است. مشارکت، نشانهٔ وفاداری به امت و نظام خوانده می‌شود‌ و این یک اجبار نرم است که مرز میان ایمان و ترس را محو می‌کند. بسیاری از حاضران، نه از سر باور قلبی، که برای محافظت از خانواده، شغل و موقعیت اجتماعی خود در این مراسم شرکت می‌کنند. با این حال، همین مشارکت اجباری، خود به بازتولید همان سیستم کمک می‌کند، زیرا نمایش انبوه جمعیت، مشروعیت نظام را در چشم ناظران بیرونی و درونی تثبیت می‌کند.
145
7
چند سال طول کشید تا بفهمم یک شاعر درجه سه، کسی که بلد نباشد هایکو بگوید. شعر یعنی ؛ نوشتن از سوتین خیسی که بی‌دلیل بوی برنج شالیزار می‌دهد. این را مدیون همسایه‌ای هستم که بند رخت‌اش لهجه‌ی شمالی داشت _پانوشت؛هر چقدر هم برگ جارو کنید، شعر نمی‌شود #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS
179
8
بسیار است شمار فیلم‌هایی که در آنها بازیگر زن، محض سرگرم کردن هر کس که بهای یک عدد بلیت را بپردازد، به کارگردانی همسرش نقش یک روسپی را بازی می‌کند.    ‏━━━━━━━━ مارک_راپاپورت
177
9
شعر فرآیند شفاف‌سازی یک بینش برای خود شاعر است، نه یک سخنرانی از پیش آماده برای مخاطب. جهان‌بینی شاعر مثل ستون فقرات شعر است‌ و شعر بدون «منِ» شاعر، بی‌محتوا و توخالی است. مخاطبی که جهان‌بینی شاعر را به رخ کشیدن یا پز روشنفکری تلقی می‌کند، در یک موقعیت‌‌ روانی، عقده‌ی حقارت قرار دارد. او به جای پذیرش ناآگاهی خود، شاعر را به خودنمایی متهم می‌کند تا از درد جهل خود بکاهد. چنین مخاطبی صرفاً به محتوای سطحی و فست‌فود فرهنگی عادت کرده، هر متنی که نیازمند تفکر، دانش پیشین یا درنگ باشد را به عنوان یک تهدید تلقی می‌کند و توان رمزگشایی از لایه‌های زیرین شعر را ندارد، پس با برچسب برخ کشیدن صورت مسئله را پاک می‌کند. مخاطب واقعی کسی است که با شعر گفتگو می‌کند. او ممکن است شعر را دوست نداشته باشد، نقدش کند، یا حتی ردش کند، اما این کار را پس از یک درگیری فعال با متن انجام می‌دهد.    ‏━━━━━━━━ #شهیا_مفرح
247
10
این باران که می‌بارد، سوراخ‌های سازدهنیِ یک گدایِ گمنام را روی شیروانیِ حلبی‌آبادِ متن کوک می‌کند و من با پلک‌های سانسکریتم، ممیزیِ بعد از مرگ را روی گُرده یک ماهی فلوتی تایپ می‌کنم. ...اینجا یک پرسش اخلاقی حرف حساب را عوض می‌کند (آخر چه کسی سکس گروهی را در حلبی‌آبادِ صنعتیِ متن به رسمیت می‌شناسد؟)...فقط یک چیز می‌ماند بلوغ زودهنگام یک امگا در پاتایا، زیر سایه یک فیل بتنی که برای توریست‌ها گزارش می‌کند‌؛ خدا، اشتباهِ چاپیِ یک کتاب مقدس بود. #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS
212
11
تابوت خالی این دیکتاتور پودر‌شده شوخی بی‌مزه‌ای‌ست با کرم‌ها.چه هجویه کثیفی‌ست تاریخ این متوهم؛ نه حتی نشانی از یک پایانِ آبرومند. در مردن هم زیاده‌روی کرد.
275
12
قرار بود زنی از شعرهایم بیرون بزند با چشم‌هایی به رنگ غروب کازابلانکا  قرار بود راه برود از ایوان مدائن تا پله‌های سنتافه و ردِ پایش روی قالیِ نفیس نائین بماند قرار بود بنشیند روی نیمکت چوبی باغ ارم و دانه‌های انار را با نوکِ چاقوی ضامن‌دار زنجان در دهانم بگذارد. قرار بود زیرِ باران‌های عمودیِ رشت بوسه‌هایش را مثل یک سند قولنامه در جیبِ کتِ بارانی‌ام بگذارد قرار بود توی هتل‌یخ‌های لاپلند از سرمای دست‌هایم شکایت کند و من انگشتانش را با آوازهای دشتی خراسان گرم کنم قرار بود در بازارِ ادویه‌ی استانبول چشم‌هایم را ببندم و او با بوی زعفران و زیره مرا تا کوچه‌پس‌کوچه‌های کودکی‌ام بِبَرد قرار بود جای زخم کهنه‌ی روی پیشانی‌ام را با روغن زیتون رودبار بمالد و بگوید «این دیگر خوب می‌شود، مثل زانوی اسبِ مجسمه‌های تخت جمشید.» قرار بود در کوچه‌های فیروزه‌ایِ یزد برایم بستنی زعفرانی بخرد و ‌من زودتر از بستنی آب شوم در دست‌هایش قرار بود روی تراسِ کافه‌ای در استانبول نگاه کند به کشتی‌های تنگه‌ی بوسفر و بگوید: «رفتن، اختراعِ مردهاست.» و من بمانم با قاشقی که در فنجان قهوه‌ام یخ زده قرار بود در پاریس، روی پله‌های مونمارتر شعرهایم را با لهجه‌ی فارسی شیرازی بخواند و نقاش‌های خیابانی طرح صورتش را بی‌اجازه بکشند قرار بود در کویر مرنجاب پتو پهن کند روی شن‌ها و ستاره‌ها را با لهجه‌ی ترکیِ قشقایی بشمارد قرار بود در هتل کارلتونِ کن پرده‌ها را بکشد کنار و دریای مدیترانه را با چایِ کیسه‌ایِ لیپتون مقایسه کند و بخندد که چای مادرش از این بهتر دم می‌کشد قرار بود در متروی لندن، روی خطِ پیکدیلی دستم را بگیرد و بگوید: «نترس، تمدن‌ها همیشه از زیرِ زمین شروع می‌شوند.» قرار بود در ونیز، سوار گوندولا شویم و او پارو بزند با ظرافت یک زن مازندرانی که برنج می‌کارد قرار بود در کافه‌ای در آمستردام سیگاری آتش بزند و حلقه‌های دود را به شکلِ حروفِ فارسی دربیاورد قرار بود روی اسکله‌ی بندرعباس خورشید که غروب می‌کند بگوید: «اینجا خلیج فارس است غروب‌هایش هم شناسنامه دارد.» قرار بود موهایش را ببافد به ضخامت طناب‌ها کنف بندر لنگه و من گره‌هایش را باز کنم با حوصله‌ی یک ترمه‌باف یزدی قرار بود در قبرس، کنار ساحلِ نیکوزیا برایم ترکی بخواند ترانه‌ای که مادربزرگش در وانِ گریه‌های جنگ زمزمه می‌کرد قرار بود در پاریس مقابلِ هرمِ لوور برایم بگوید که شیشه‌های هرم انعکاسِ چادرِ مادربزرگش در نیشابور است و من باور کنم که هندسه‌ی مدرن می‌تواند از روستاهای خراسان الهام گرفته باشد قرار بود در اصفهان، سی‌وسه‌پل را پیاده برویم و او برای هر دهنه‌ی پل یک بیت شعر بگوید تا برسیم به آن طرفِ آب و سی‌وسومین دهانه خودِ شعر باشد قرار بود در آمستردام دوچرخه‌ای کرایه کند و من پشتِ ترکش بنشینم و از کانال‌های آب بگذریم در حالی که او با صدای بلند مولانا می‌خواند و توریست‌ها فکر کنند این جدیدترین ترانه‌ی پاپِ هلندی است قرار بود در وین در کافه‌ی مرکزی که فروید قهوه می‌خورد بگوید: «عقده‌ی ادیپ را بی‌خیال، تنها عقده‌ی بشریت‌ نداشتن توست.» و من سرخ شوم از این همه تحلیل عاشقانه قرار بود در فلورانس، روی پل پونته وکیو گوشواره‌هایش را باز کند و بگوید: «اینها را‌ از طلای آب‌شده‌ی غروب‌های تهران ساخته‌اند.» قرار بود در روستای کندوان، در خانه‌ای صخره‌ای آتش روشن کند و بگوید: «این دود تا کازابلانکا می‌رود و به غروب رنگِ چشم‌هایم را  می‌دهد.» قرار بود؟ اصلاً قرار نبود که من در این همه سطر به دنبالش بگردم و او در هیچ‌کدام بیرون نزند و من این همه شعرِ بی‌ زن بنویسم. #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS
475
13
تفکر مثل سگی آزاردیده جان می‌دهد: هلاک از گرسنگی و بدرفتاری، تماما پوست و استخوان، اما باز هم، به شکلی مضحک، تا آخرین نفس وفادار به آزارگر خود.    ‏━━━━━━━━━ کاستیکا_براداتان باختن به بدن؛ ص۷۵
245
14
بدون متن...
248
15
استدلال گنوسی‌ها، هستیِ کیهانی زادهٔ شکستی بنیادین است. در انجیل گنوسی فیلیپ می‌خوانیم که «جهان از دل یک اشتباه به وجود آمد.» آن که جهان را ساخت «می‌خواست آن را فنا ناپذیر و نامیرا بیافریند» اما «به خواسته‌اش نرسید» چرا که «جهان هیچ‌گاه فنا ناپذیر نبود و آن که آفریدش نیز.» انسان هم حاصل دستِ همان صنعتگرِ ناشی است که به کیهان شکل داده و از این رو وضع بهتری ندارد. بشر در نهایت نمی‌تواند به آن جایگاهی برسد که الگوی آسمانی‌اش نوید می‌دهد. در برخی روایت‌های گنوسی دربارهٔ خلقت، نگاه خالق جهان لحظه‌ای به کهن‌الگوی بشر می‌افتد که در «خِردِ مبرهنِ خدای حقیقیِ فلک‌الافلاک» خانه دارد. او در این نگاهِ اجمالی حتی نمی‌تواند الگو را خوب ببیند، چه برسد که بخواهد مطالعه‌اش کند. با این حال دلباختهٔ آن می‌شود و شوقِ چنان کورش می‌کند که نمی‌فهمد مهارت خلقِ چنین گونهٔ ایده‌آلی را ندارد. نتیجه تأسف‌آور است: آفریده‌ای چنان دور از نسخهٔ اصل که دیگر کمترین نشانی از شباهت میان‌شان نمانده. سازنده از ابتدا نباید دست به این کار می‌زد، اما حالا دیگر خیلی دیر شده است: به نوع بشر زندگی بخشیده شده و شکست و کاستی آمده که بماند.
256
16
بدون متن...
209
17
بدون متن...
211
18
این‌که بخواهیم از امر جزئی چشم‌پوشی کنیم ، مانند زنا کردن با یک اسکلت است.    ‏━━━━━━━ امیل_سیوران
278
19
برایِ این اسکلت سوخته که در آتشکده آذرگشسپ مردمک‌ام خاکستر می‌شود، کدام زمزمه‌ی اوستایی را در بادگیرهای لب‌هایت به دام انداخته‌ای؟    ‏━━━━━ شهیا_مفرح
664
20
Deep İnside - Emre KYL.mp3
575