1 279
مشترکین
-124 ساعت
-77 روز
-3630 روز
آرشیو پست ها
1 279
آنقدر از همه چیز خستهام که دیگر حتی برای نفس کشیدن هم تلاشی نمیکنم.
شبیه درختی شدهام که در انتهای پاییز، میداند که نه بادی برای رقصیدن مانده، نه ریشهای برای ماندن. فقط یک ایستادنِ اجباری، میانِ "بودن" و "نبودن".
خستگیِ من از دوندگی نیست؛ از رسیدنهایی است که بوی "هیچ" میدهند. از لبخندهایی که بهای پنهان کردنِ یک جهان اشک بودهاند. از تمامِ صدایی که در گلویم مُرد و کسی هرگز نشنید که من در آستانهی فروپاشیام.
تنها آرزویم این است که یکی بیاید، دست روی شانهام بگذارد و بگوید: "بسه. لازم نیست ادامه بدهی. من تمامِ این خستگی را دیدهام." و من آنجا، آرام بمیرم، بیحسرت و بیتلاش.
زیرا سنگینترین بار زندگی، ادامه دادن است، وقتی که روحت پیش از جسمت تمام شده باشد.
1 279
گاهی برمیگردم به کسانی که روحم را دریدند؛
نه از سرِ دلتنگی،
بلکه برای سنجش بقایِ خودم.
که ببینم پس از آن همه ویرانی،
هنوز هم ظرفیتِ شکستن دارم یا نه.
و هربار، میفهمم که این تکرارِ درد، تنها فلسفهی زندگیست.
1 279
باد سرد
منظره درختان و جنگل تاریک
آغوش دخترکی که میخواهد درمانت کند
و ذهنی پر آشوب برای رهایی از این زندان
Gn🖤
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
