𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 832
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-4430 روز
آرشیو پست ها
2 828
Come take a walk on the wild side
Let me kiss you hard in the pouring rain
You like your girls insane
So choose your last words, this is the last time
'Cause you and I, we were born to die
2 828
هردو دستام رو بگیر با هردو دستات.
درحالی که دوتا چشم برای دیدن زمستون هست گرمای بیشتری نیاز دارم.
2 828
#part214
_سرما میخوری میوفتی رو دستمون.
همین الانم خیلی سالم نیستی.
کلاهشو درست کرد و خیره بهم گفت؛
_شورتتو بده بکشم سرم.
دستامو کردم توی جیبم و به روبه روم خیره شدم.
_میخوای ابرومو ببری؟
من تورو گردن نمیگیرم.
رستا_تو منو گردن نمیگیری؟
افتاده خانم واسه ما ادم شده.
_افتاده خانم دیگه چیه.
نزدیکم شد و گفت؛
_تویی.
_توهم نیوفتاده خانم هستی.
رستا_قطعا همینطوره..
چیزی نگفتم و در سکوت به راه رفتنم ادامه دادم.
داشتم به این فکر میکردم که اگه اسمم افتاده بود باید چیکار میکردم.
هرچند که از ایلین چندان بعید نبود همچین اسمی روم بزاره.
حالا به خیابون اصلی رسیده بودیم و میتونستم ازدحام ماشین هارو ببینم.
اکثر مغازه ها بسته بودن، اما بازم کوچه شلوغ بود.
چندتا بچه مدرسه ای همراه مادراشون و یا تنها توی خیابون تردد میکردن، انگار که یه مدرسه همین نزدیکی ها وجود داشت.
نمیدونستم داریم کجا میریم، فقط نیاز داشتم یکم هوا بخورم.
هنوزم شعله خشم توی وجودم روشن بود و به هرحال باید ابی پیدا میکردم که روش بریزم و خاموشش کنم.
هرچند که به این راحتیا دست از شعله ور بودن نمیکشید.
به رستا که سرشو گرفته بود پایین و با دقت راه میرفت خیره شدم.
انگار متوجه نگاهام شد چون سرشو بلند کرد.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت؛
_مسیحا.
_جانم.
صداش رو صاف کرد و با لحنی که میشد هیجان رو از توش خوند گفت؛
_اولین بار که منو دیدی راجبم چه فکری کردی.
نفس عمیقی کشیدم و ابروهام کمی رفت توی هم و سعی کردم که به یاد بیارم اولین بار کی دیدمش.
_یادم نیست اولین بار کجا دیدمت.
رستا_تولد ماریا بود.
تازه اونروز رو به یاد اوردم.
چه روز خوبی بود.
همون روز متوجه شدم که شهرام بخاطر یه چک برگشت خورده افتاده زندان.
_فکر خاصی نکردم.
چپ چپ نگاهم کرد که خندم گرفت.
عاشق وقتایی بودم که اینطوری نگاهم میکرد.
رستا_ولی من با خودم گفتم این اسکل رو نگاه کن، اخه کدوم احمقی توی خونه اونم با چراغای خاموش عینک میزنه.
ایستادم سر جام و گفتم؛
_واقعا عینک زده بودم؟
رستا_اره، میگفتی مال دایانه.
تازه بخاطر اوردم که توی کل مدت تولد اون عینک مسخره روی چشمام بود..
_عیب نداره، مهم نیته.
نزدیک ایستگاه اتوبوس شدیم.
روی یکی از صندلی ها نشستم و رستاهم کنارم نشست.
به کفشام که حالا کمی گلی شده بودن نگاه کردم.
فکرم رفته بود سمت اونشب.
رستا_سوالمو جواب ندادیا..
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
حالا موهاش ریخته بودن توی صورتش و کلاه سوییشرتش از سرش افتاده بود.
کلاهو کردم سرش و گفتم؛
_اونشب همه خیلی ارایش کرده بودن.
سرشو کج کرد که ادامه دادم؛
_و لباسای خیلی قشنگ پوشیده بودن.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_اها منظورت اینکه من لباسای زشت پوشیده بودم؟
_بابا چرت و پرت نگو من خودم تیشرت تنم بود.
رستا_خب داشتی میگفتی.
_و تو اون شکلی نبودی.
مطمئن بودم اگه همشون ارایششونو بشورن تو از همشون قشنگتری.
رستا_پس از روز اول عاشقم شدی.
_کی گفته عاشقتم؟
لبخند قشنگی روی لبش نشست و گفت؛
_خودکشی ای که واسم کردی..
با یاداوری اون شب کذایی حس بدی بهم دست داد.
رستا_این حست نبود، این فکری بود که پیش خودت کردی.
چه حسی داشتی.
خیره به انتهای کوچه گفتم؛
_حس خاصی نداشتم، تازه یروز بود میدیدمتا.
رستا_من مطمئنم داشتی.
مگه کسی میتونه حسی به من نداشته باشه؟
من از نوادگان سیندرلا هستم.
_تو نهایتا اناستازیا باشی.
رستا_چرا این حرفو میزنی حسود پلاستیکی؟
_چون که یه خر با بارش توی کفشات گم میشه.
رستا_اها، پاهای من بزرگه؟
خندیدم و سرمو تکون دادم که خیره به کفشاش گفت؛
_برو بابا خوبه از پاها تو کوچیکترن.
_یه سایز فقط.
رستا_بهتر از توام بدبخت بو گندو.
پاهات بو سگ مرده میده.
اصلا یکی از دلایلی که جنا بهت نزدیک نمیشن اینکه نمیتونن بوی گند پاهات رو تحمل کنن.
خندیدم و خواستم چیزی بگم که اتوبوس جلومون ایستاد.
_بلند شو حرف اضافی نزن.
همراه با هم سوار شدیم و رفتیم روی صندلی نشستیم.
خداروشکر خلوت بود و مجبور نبودیم نگاه خیره زنای چادری رو تحمل کنیم.
رستا_حالا لازم نبود هزارتومن پول اتوبوس بدیم، میتونستیم پاهاتو بکنیم توی یه ماشینی، راننده که مرد ماشینشو بدزدیم.
اینو گفت و زد زیر خنده.
خیره به چشمای خندون و لبای کوچیکش گفتم؛
_حالا چرا راه دور میریم، میتونیم سوار کفشای تو بشیم.
خندید و سرشو چسبوند به شیشه.
حالا میتونستم سفیدی گردنش رو ببینم.
دلم میخواست برم جلو و گردنش رو ببوسم اما توی اتوبوس نمیشد.
چرا وقتی خونه بودیم اینکارو نکردم؟
حالا حسرت میخوردم که از این تن محروم بودم.
چه شبایی رو که با لمسش صبح نکرده بودم و توی اغوشش نخوابیده بودم.
حالا مجبور بودم فقط تماشا کنم..
رستا_نگفتی چه حسی داشتی.
_عجب گیری دادیا، میگم هیچ حسی نداشتم.
رستا_دروغ نگو.
بگو که عاشقم شدی.
2 828
#part213
راست میگفتن زندگی دار مکافاته..
هیچ چیز که درست نمیشه، اما امیدوارم حداقل بهتر بشه..
رستا واقعا اینطوری داشت نابود میشد.
میشد اسیب های روحی و روانی که بهش وارد شده بود رو به خوبی دید.
باید سعی میکردم یکم از این حال و هوا درش بیارم..
سیگارم رو توی لیوان روی میز خاموش کردم و از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاق.
خیلی یهویی درو باز کردم که از جاش پرید.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛
_گشاد دیوانه یواش، شاشیدم به خودم.
لبخندی زدم و رفتم نشستم روی تخت.
_داشتی چیکار میکردی؟
رستا_اورانیوم میشکافتم.
خندیدم و خیره به بدنش که حالا با لباس زیر نسبتا پوشیده شده بود گفتم؛
_کاملا پیداست، مثل اینکه اورانیوم ترکیده توی صورتت.
دورسش رو پوشید و گفت؛
_نه تو صورتم نترکیده، نشستم روش اون تو ترکید.
الان میدونی اندازه کی شدم؟
_کی؟
لباسش رو توی تنش مرتب کرد و موهاشو از توی صورتش زد کنار.
حالا که فقط با یه دورس خیلی گشاد مشکی، بدون شلوار و موهای خیس جلوم ایستاده بود. خیلی جذاب بنظر میرسید.
پوست سفیدش، حالا به واسطه کبودی های روی رونش روشن تر جلوه میکرد و با لباس مشکیش هارمونی خاصی ایجاد کرده بود.
نگاهم رفت پایین و به زانوهاش که کمی از بقیه بدنش تیره تر بود خیره شدم.
انقدر رفتم پایین که به مچ های ظریف پاش رسیدم و بعد دوباره ذوم شدم روی صورتش.
موهاش حالا پف شده بودن و موج هاشون بیشتر به چشم میومد.
پوستش برق میزد و لبخند کوچیکی گوشه لبای بی رنگش بود.
میتونستم برجستگی ترقوه هاش رو از زیر لباسش ببینم.
نمیتونستم ازش چشم بردارم، کی باورش میشد یه انسان بتونه انقدر خواستنی باشه؟
بلاخره به حرف اومد و گفت؛
_ملیکا.
سرم رو کج کردم.
_منظورت چیه؟
لبخندش پررنگ تر شد و گفت؛
_مثل اون گشاد شدم.
بیچاره انقدر عظیم و دست و همه جا بازه که یه خر با بارش توش گم میشه.
خندیدم و گفتم؛
_دوباره چی میگی حسود.
رستا_وقتایی که نزدیکش میشدم صدای خر میداد، نگو طویله باز کرده بود تو سوراخاش.
خندم به قهقهه تبدیل شد.
انقدر خندیدم که به سرفه افتادم.
حالا رستا شلوارشو پوشیده بود و داشت موهاشو شونه میکرد.
این تغییر حالت یهوییش خیلی خوشحالم کرده بود.
قبلا انقدر بی حس شده بود که حتی به ادمای دورو برم هم گیر نده.
انگار تمام احساسات، از جمله حسودی کردن توی وجودش مرده بودن.
اما حالا، دوباره داشت طوری رفتار میکرد که حس کنم براش باارزشم.
دوباره میتونستم لبخند شیرینش رو ببینم.
دلم برای چرت و پرتایی که همیشه میگفت تنگ شده بود.
رستا_راستی تو که خونتو عوض کردی، وسایلشم عوض میکردی دیگه.
دستامو تکیه دادم به تخت و گفتم؛
_چرا؟
من که تازگیا عوضشون کردم.
رستا_به هرحال خیلی زشتن.
البته، از ملیکا و سلیقش نمیشه بیشتر از این انتظار داشت.
فکر کنم اگه ولش میکردی میرفت کارتون موز میخرید که روشون بشینیم.
_ولی سلیقش همچینم بد نیستا، مبلای قشنگین.
رستا_وقتی تحریمت کردم به خاطر مبلا نیومدم خونت میفهمی سلیقش خوبه یا بده.
_اونوقت من میام خونتون.
رستا_بابای دریاهم پرتت میکنه بیرون.
_چرا؟
سشوارو از توی کشو در اورد و شونشو انداخت بالا.
_چرا میگم.
رستا_هیچ ازت خوشش نمیاد، همیشه به دریا میگه با این دوست رستا نگردیا.
با اینکه یکم بهم برخورد اما خندیدم.
_بره گمشه.
مردک کچل.
رستا_فکر کنم میدونه هرشب زیرمی، واسه همین ازت خوشش نمیاد.
ابروهام پرید بالا.
_من هرشب زیر تو ام؟
برگشت سمتم و گفت؛
_چیه، یادت نمیاد؟
_بچه تو اصلا زیر داری؟
سر جمع نیم وجب ادمی با یه کله مو و دوتا توپ تنیس.
رستا_توپ تنیس؟
به سینه هاش اشاره کردم و خندیدم.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛
_بهتر از مال توان، اندازه اون پودراست که میریزن تو کفش بو سگ مرده نگیره.
_نه که خیلیم بدت میاد.
خندید و دوشاخه سشوار رو زد به برق.
رفتم سمت کمد و یه دست لباس گرم پوشیدم.
رستا_چرا لباساتو عوض کردی؟
_میخوایم بریم بیرون.
سشوار رو گذاشت توی کشو و گفت؛
_کجا؟
_پارک.
سرشو تکون داد و چیزی نگفت.
بعد از اینکه هردومون اماده شدیم از خونه زدیم بیرون.
هوا سرد بود، اما با این اوصاف خورشید به زمین عمود میتابید و وسط اسمون خودنمایی میکرد.
چندوقتی میشد که ماشینم رو فروخته بودم و مجبور بودم پیاده برم اینور اونور.
البته وقت هایی که میخواستم برم تهران تا یه سر به ساختمون بزنم با ماشین ماهان میرفتم.
ماهان یه ماشین و یه موتور داشت که خیلی کم از ماشینش استفاده میکرد.
اما خب دیر یا زود باید یه فکری به حال خودم میکردم.
اصلا نمیتونستم اینطوری ادامه بدم.
رستا_چقدر سرده.
تازه یادم افتاد که همین الان از حموم اومده بیرون.
اخمام رفت توی هم و بهش خیره شدم.
دستاشو کرده بود توی جیبش و اروم کنارم قدم برمیداشت.
_موهاتو خوب خشک کردی؟
رستا_اره بابا..
ربعش کامل خشک شده.
چپ چپ نگاهش کردم و دست کردم توی موهاش که دیدم مرطوبه.
کلاه سوییشرتش رو محکم کردم که صداش در اومد.
رستا_چته بابا.
2 828
به برگ درختی که هزاران بار شاخه وداعش راخواند و سرانجام سایه بان ثمره اش شد قسم این آخرین ابرسیاهیست که میبارد.
2 828
#part212
انگار که یه سگ بهش حمله کرده باشه!
رون هاش کبود کبود بود، زیر سینه و شکمش و حتی لای پاش..
پشتش رو کرد بهم که تونستم کمرش رو ببینم.
پر از چنگ و جای زخم بود!
دیگه از اون سفیدی مثل پنبه خبری نبود.
حالا انگار کسی روی برف ها ادم کشته بود و دونه های کریستال رنگ خون گرفته بودن.
واقعا ترسناک بود.
حس مرگ داشتم!
حس میکردم که دلم میخواد زمین دهن باز کنه و من فرو برم توش.
تا حالا توی عمرم این خفقان و خلاء رو حس نکرده بودم.
انگار که یه نفر تمام دارایی هام رو ازم گرفته باشه، انگار که اهوم رو تیکه تیکه کرده باشن و ریخته باشنش توی خورشت.
گلم پر پر شده بود.
چه بلایی سر یگانه من اومده بود؟
نتونستم چیزی که میبینم رو تحمل کنم.
چشمام رو بستم و دستام رو گذاشتم روی چشمام.
بغضم شکست و اشکام بدون اختیار روی گونم سر خوردن.
میتونستم خیسیشون رو زیر دستام حس کنم.
کل وجودم داشت میلرزید و حس عجیبی داشتم.
انگار که توی اب غرق شده باشم و نتونم نفس بکشم.
نفس لرزونی کشیدم و دستمو از روی صورتم برداشتم.
حالا پتانسیل این رو داشتم تا کسی که این بلارو سر برف من اورده بود رو تیکه تیکه کنم.
نیاز داشتم شکنجش بدم و بدترین بلاهای دنیارو سرش بیارم.
تحمل دیدن این صحنه واسم سخت بود..
_کی..
کی این بلارو سرت اورده؟
سرشو انداخت پایین و گفت؛
_برای اینکه یه جن رو تحت اختیار خودت داشته باشی باید بهش باج بدی.
باید براش سود داشته باشی تا اون کارایی که میخوای رو انجام بده.
من اجازه دادم از بدن و روحم تغذیه کنه..
اگر روحم دیده میشد، میتونستی ببینی که اونم همینطوری زخمیه..
درواقع از ضعف من استفاده میکنه..
نگاهم رو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
_چرا اینکارو میکنی؟
رستا_زیاد طول نمیکشه.
سامیار که ازاد بشه دیگه باهاشون کاری ندارم.
اما فعلا نیازشون دارم.
باید سامیارو ازاد کنم.
_میخوام سامیار ازاد نشه صدسال سیاه.
ارزششو داره؟
داری خودتو نابود میکنی.
رستا_شاید بنظر تو ارزش نداشته باشه، اما برای من داره.
سامیار زندگی منو نجات داد، به خاطر من ادم کشت.
حالا من هرکاری میکنم تا بتونم ازادش کنم.
حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه.
دندونامو روی هم فشردم و سعی کردم به خودم دلداری بدم.
اینا فقط چندتا زخم و جای کبودی بودن و تا چندماه دیگه کامل از بین میرفتن..
همه چیز دوباره مثل قبل میشد..
به بدنش زل زدم، حالا کمی داشت میلرزید.
معلوم بود که سردشه..
_حولتو بپوش.
خم شد روی زمین و حوله رو برداشت.
به بدنش خیره شدم، با وجود اینهمه جای زخم باز هم زیبا بود.
هنوز هم دنج و پرستیدنی بود، هنوز هم وطن من بود.
به زور گفتم؛
_از جای کبودیا خجالت میکشیدی؟
حوله رو تنش کرد، اما نبستش..
رستا_خجالت نمیکشیدم.
نمیخواستم تو ببینی..
_اما هنوز هم خیلی قشنگه.
لبخند کمرنگی زد و گفت؛
_نیست.
_خیلی قشنگه.
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمتش.
روبه روش ایستادم و به جای کبودی ها خیره شدم.
دستم رو کشیدم روی شکمش که بردش تو و زل زد به چشمام.
_این بدن توعه.
و تو، توی هرشرایطی واقعا قشنگی.
اب دهنش رو قورت داد و چیزی نگفت.
_از من خجالت نکش، من اینجوری هم دوستت دارم.
خم شدم کبودی بین سینه هاش رو بوسیدم.
بوی توت فرنگی و وانیل میداد و هنوز هم نرم و لطیف بود.
اروم کل شکمش رو بوسیدم و نشستم روی زمین.
حالا نیاز داشتم وجب به وجب تنش رو ببوسم و با لبام متر کنم.
نیاز داشتم بهش بفهمونم که چطور تیکه به تیکه وجودش رو میپرستم و توی هر شرایطی بهش سجده میکنم.
اخه مگه یه خدا میتونست ناقص باشه؟
لبام رو زیر شکمش کشیدم و حجم نرم و برامده بین پاش رو بوسیدم.
زبونم رو اروم کشیدم روش که دستم رو گرفت و خودشو کشید عقب.
نگاهم رو بهش دوختم.
حالا قبل از اینکه بتونم چشماشو ببینم، نگاهم به گردی سینه هاش میخورد.
از روی زمین بلندم کرد و کمربند حولش رو بست که اخمام رفت توی هم.
به چشمام خیره شد و گفت؛
_اجازه ندارم.
ابروهام بیشتر به هم گره خوردن و گفتم؛
_چرا اجازه نداری؟
رستا_نباید با کسی باشم.
_چرا؟
رستا_نمیدونم!
ساخور میگه.
_ساخور دیگه چه خریه؟
رستا_جن ارسو.
_همونیه که بچه..
رستا_نه، اون نیست.
دندونامو به هم فشردم و با حرص گفتم؛
_برای اینکه بخوام به دوست دخترم دست بزنم هم باید از اون ساتور بیشرف اجازه بگیرم؟
اخماش رفت توی هم.
رستا_مسیحا!
میخوای بیاد بهت اسیب بزنه؟
_گوه خورده.
اون حق داره این بلا رو سرت بیاره اونوقت من نمیتونم بهت دست بزنم؟
با صدای بلند تر داد زدم؛
_اصلا نکنه کار دیگه ایم باهات میکنه!؟
رستا_نه.
اجازه نداره.
نشستم روی مبل و نفس عمیقی کشیدگ.
رستا_کم مونده.
تا چندروز دیگه اهین خودش رضایت میده.
اونوقت همه چیز تموم میشه.
نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به حرفش گفتم؛
_برو یه چیزی بپوش سرما نخوری.
سرشو تکون داد و رفت سمت اتاق.
پاکت سیگارم رو برداشتم و سیگاری روشن کردم.
کاش میتونستم انقدر داد بزنم که بمیرم.
کاش میتونستم تمام جن های دوروبرشو نابود کنم.
2 828
#part211
_اون کاندوم چی؟
رستا_واقعا نمیدونم اون توی جیبم چیکار میکنه..
امکان داره کار دریا باشه.
_دریا چرا باید تو جیب سوییشرت تو کاندوم بزاره؟
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_یه مدته با من دشمن شده.
عقیده داره که تقصیر منه که سامیار افتاده زندان و قراره اعدام بشه.
زده به سرش کلا، کارای عجیبی میکنه..
حتی رفته بود پیش مامانم پشت سر من حرف زده بود که رابطمون رو به هم بریزه.
حدس میزنم اینم اون گذاشته باشه توی جیبم چون واقعا هیچ فکر دیگه ای به ذهنم نمیرسه..
حالا کمی اروم تر شده بودم اما نمیتونستم کامل حرفش رو باور کنم.
با این اوصاف گفتم؛
_مرض داره مگه؟
پوفی کشید و گفت؛
_داره دیگه..
فکر کرده من خیلی خوشحالم که سامیار افتاده زندان و به خیال خودش داره انتقام میگیره..
حتی اونروز میگفت همونطوری که تو رابطه منو سامیارو بهم ریختی کاری میکنم با مسیحا کات کنی و از این چرت و پرتا.
کلا زده به سرش..
چیزی نگفتم و رفتم نشستم روی مبل.
هنوز کاملا قانع نشده بودم.
_رستا..
کنارم روی مبل نشست و بهم خیره شد.
حالا میتونستم بوی شامپو رو از موهاش حس کنم..
واقعا گمراه شده بودم.
نمیدونستم که باید حرفاش رو باور کنم یا نه.
حرفاش منطقی بودن، اما حال من بدتر از اونی بود که منطق حالیم بشه.
فکر از دست دادنش داشت دیوونم میکرد و برعکس اون شعاری که نسبت به اینکه کات کردنمون بهتره داده بودم، حالا داشتم به هرچیزی چنگ میزدم تا برای خودم نگهش دارم.
تصور اینکه یه روز به غیر از من مال کسی باشه واقعا وجودم رو میسوزوند.
سرم رو توی دستام گرفتم و به زور بغضم رو کنترل کردم تا گریه نکنم.
حالم واقعا خیلی خراب بود..
دستی روی شونم نشست و بعد صداشو شنیدم که میگفت؛
_شاید این اواخر همه چیز به هم ریخته باشه، اما بهت قول میدم که درست میشه..
بی توجه به حرفش با صدایی گرفته که انگار از ته چاه بلند میشد گفتم؛
_حس میکنم همه چیز خراب شده.
سرمو بلند کردم و به چشمای مشکی رنگش زل زدم.
مطمئن بودم حالا چشمام دارن برق میزنن و رد اشک به خوبی توشون دیده میشه.
_حس میکنم هیچوقت رابطمون مثل قبل نمیشه.
تو عوض شدی رستا..
انگار دیگه دوستم نداری.
نگاهشو ازم گرفت و به زمین دوخت.
دیدم که نفس عمیقی کشید که بی شباهت به اه نبود.
_درست فکر میکنم؟
با صدای اروم گفت؛
_امیدوارم که اینطور نباشه..
یه لحظه حس کردم که دنیا روی سرم اوار شد.
رستا واقعا دیگه دوستم نداشت؟
نتونستم اشکمو کنترل کنم و بغضم شکست.
میتونستم گرمای اشکم رو حس کنم که روی گونم جاری میشد.
سرم رو کج کردم و به چشم های مشکیش خیره شدم.
چشم های قشنگی که حالا دیگه مال من نبودن.
دهنمو باز کردم تا چیزی بگم که شوری اشکم رو توی دهنم حس کردم.
بغضم رو به زور قورت دادم و با صدایی لرزون گفتم؛
_پس دلیل اینکه مثل قبل نگاهم نمیکنی، زیاد پیشم نمیای و انقدر باهام بد رفتار میکنی اینکه دیگه دوستم نداری؟
انقدر برات بی ارزش شدم که حتی اجازه نمیدی لمست کنم.
خیلی سریع گفت؛
_مسیحا، دیوونه شدی؟
منظورم این نبود!
من حتی از روز اول هم بیشتر دوستت دارم!
واقعا به این موضوع شک داری؟
اشکم رو پاک کردم و به بسته توی دستم رو انداختم و بهش خیره شدم.
چقدر نفرت انگیز بود، نه تنها زندگی چندین هزار بچه رو گرفته بود، بلکه باعث مرگ من هم شده بود..
انگار متوجه خرابی حالم شد چون اخماش رفت توی هم.
نگاهم رو ازش دزدیدم که گفت؛
_منو نگاه کن..
دندونامو روی هم فشردم و چشمام رو بستم.
دستش زیر فکم نشست و سرمو بلند کرد.
نمیتونستم نگاهش کنم، اگه چشمام رو باز میکردم میزدم زیر گریه..
کنترل اشکام از دستم خارج بود.
رستا_مسیحا، منو نگاه کن.
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
رستا_من خیلی دوستت دارم.
خب؟
_لازم نیست بخاطر اینکه ناراحت نشم بهم دروغ بگی..
نوچی کرد و با اخم گفت؛
_میفهمی عشق چیه؟
من عاشقتم.
هرچیزی بشه، هر اتفاقی هم که بیوفته ذره ای از حس من بهت کم نمیشه.
_دلیل این رفتارات چیه پس؟
اسکل گیر اوردی؟
شدی مثل شیشه، تا بهت دست میزنیم میگی اخ.
مثل سگ با من رفتار میکنی.
میخوام از شر زندگی گوه و دغدغه هام راحت بشم به تو پناه میارم بلکه ارومم کنی، باعث بشی حالم بهتر بشه..
اما تو چیکار میکنی؟
باعث میشی همه چیز بدتر بشه، نه تنها ارومم نمیکنی بلکه گوه میزنی به حالم.
حتی نمیزاری بهت دست بزنم!
درک میکنی چقدر سخته؟
دارم اذیت میشم.
سرش رو تکون داد و دندوناش رو روی هم فشار داد.
رستا_میدونی چرا نمیزارم بهم دست بزنی؟
سرم رو به معنای نه تکون دادم.
از روی مبل بلند شد و روبه روم ایستاد.
کنجکاوانه نگاهش کردم و بعد به چشماش زل زدم.
دستش رفت سمت حوله و کمربندش رو باز کرد.
حوله رو از تنش در اورد و انداختش روی زمین.
با تعجب به بدنش خیره شدم و حس کردم که قلبم فرو ریخت!
کم مونده بود همونجا سکته کنم و بمیرم!
پوست سفیدش حالا پر شده بود از جای کبودی و یه قسمت سالم توی بدنش نمونده بود.
همه جا پر از چنگ و جای دندون بود.
2 828
#part210
_منظورمو خودت متوجه نمیشی؟
سرشو تکون داد و دیدم که فکش منقبض شد.
احتمالا داشت دندون هاشو روی هم فشار میداد.
خندید که تونستم دندوناشو ببینم.
خندش با اینکه خیلی قشنگ بود، اما واقعا داشت حالمو به هم میزد.
کل بدنم داشت میلرزید و قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید.
حس میکردم یه اتشفشان توی وجودم فوران کرده و گدازه ها و مواد مذابش تموم وجودم رو میسوزونن.
خون جلوی چشمام رو گرفته بود و فکرم داشت هزار راه میرفت و تک به تک هزار راهی که بهشون فکر میکردم داغونم میکردن.
تصور اینکه رستای من روزی با کس دیگه ای باشه یا باهاش بخوابه نابودم میکرد.
انگار زیاد توی کنترل کردن خودش موفق نبود چون با صدای نسبتا بلند گفت؛
_تو الان فکر میکنی من قبل از اینکه بیام اینجا پیش یه نفر دیگه بودم،
و کاندوم هم بخاطر همون توی جیبمه؟
منظورت اینه؟
_اره!
سرشو تکون داد و با اخم های توی هم گفت؛
_منو با خودت اشتباه گرفتی؟
این حرفش باعث شد اتیشی تر بشم.
رستا_فکر کردی من مثل تو ام که با هرکی اومد دم دستم بخوابم!؟
رفتم سمتش و با صدای بلند گفتم؛
_خفه شو رستا!
فقط خفه شو.
پوزخندی زد و با صدایی بلند تر از من گفت؛
_خجالت نمیکشی همچین فکری راجب من کردی؟
تو منو تا الان نشناختی؟
یه لحظه انگار منفجر شدم.
_نه رستا نمیشناسمت.
دیگه نمیشناسمت!
نمیدونم باید به کدوم سازت برقصم.
خیلی عوض شدی.
هربار که خواستم بهت نزدیک بشم پسم زدی.
هربار که خواستم رابطمونو درست کنم تو خراب ترش کردی.
هربار به یه بهونه ای ازم فاصله میگیری و هردفعه هم یچیز عجیب ازت میبینم.
یا از جنا حامله ای، یا توی جیبت کاندوم پیدا میشه!
به حموم اشاره کردم و با فریاد ادامه دادم؛
_اصلا تو حموم با کی حرف میزدی!؟
رستا_هیچکس!
داد زدم؛
_به من دروغ نگو.
منو چی فرض کردی!؟
فکر کردی من خرم؟
درحالی که تند تند نفس میکشیدم، دندونامو به هم فشار دادم و به چشماش که حالا به واسطه اخمش خمار تر نشون داده میشدن خیره شدم.
بدون هیچ حرفی، دست به سینه ایستاده بود و منو نگاه میکرد.
حالا دیگه از موهای خیسش اب نمیچکید و موج های ملایمشون پدیدار شده بودن.
اما مژه هاش، همچنان به هم دیگه چسبیده بودن..
این سکوتش حالم رو بدتر میکرد.
باعث میشد حس کنم کلی حرف و راز پشتشه که هیچوقت قرار نیست بفهمم.
باعث میشد یه جمله توی سرم تکرار بشه؛
رستای تو از دستت رفت!
برخلاف میلم که دلم نمیخواست کوچکترین اسیبی بهش بزنم هولش دادم عقب و گفتم؛
_جواب منو بده!
انگار تازه از شوک در اومد چون اخماش بیشتر رفت توی هم و گفت؛
_با یه جن حرف میزدم.
_چرا باید توی حموم با یه جن حرف بزنی؟
اصلا چرا باید با یه جن حرف بزنی؟
رستا_چرا باید با یه جن حرف بزنم؟
اینو تازه از من میپرسی؟
حالا دیگه بغضم داشت بیش از حد بهم فشار میورد.
_رستا تو با جنا چیکار داری؟
چرا وقتی اونطور ازشون اسیب دیدی باز هم ولشون نمیکنی؟
رستا_میخوام پسرخالمو نجات بدم!
کسی که به خاطر مادربزرگ روانی تو الان زندانه و منتظر حکم اعدامشه!
فکر کردی خیلی از جنا خوشم میاد؟
حرفاش قانعم نمیکردن، حالا نمیدونستم چیشد که بحث از اون بسته کذایی رسید به جن ها!
من هنوز جوابم رو دریافت نکرده بودم و مجبور بودم راجب یه چیز دیگه بحث کنم و از موضوع اصلی دور بشم.
برای اینکه دوباره موضوع رو برگردونم و شک هامو برطرف کنم گفتم؛
_اصلا از کجا معلوم با جنا نخوابی!؟
ابروهاش پرید بالا و با تعجب نگاهم کرد.
به زور گفت؛
_چ.. چی داری میگی؟
چی میگفتم؟
خودم هم نمیدونستم.
وقتایی که عصبی میشدم فکرم اصلا کار نمیکرد و اولین چیزی که به ذهنم میرسید رو به زبون میوردم.
نفس عمیقی کشید و خیره به چشمام گفت؛
_واقعا همچین فکری راجب من میکنی؟
غریدم؛
_خودت بگو باید چی راجبت فکر کنم بعد از تموم این اتفاقات؟
بعد از اینکه میای میگی از یه جن حامله ای و همین الان که توی حموم داشتی با یه جن دیگه حرف میزدی!
اونم وقتی لختی و هیچ چیزی تنت نیست.
موهاشو از توی صورتش زد کنار و چشماشو برای چند ثانیه بست.
رستا_الان تو مشکلت دقیقا چیه؟
_چرا با یه جن توی حموم حرف میزنی!
چطور از من خجالت میکشی و از جنا نه؟
رستا_ببین، درکت میکنم.
این چیزا یکم عجیبن.
اولا اینکه اون جن همیشه همراه منه.
چه وقتی که خوابم، چه وقتی که بیرونم، چه وقتی که حمومم و دارم لباس عوض میکنم.
شاید خودشو نشون نده، اما هرموقع که دلش بخواد میتونه منو ببینه..
و این دست من نیست و مجبور شدم باهاش کنار بیام و بهش عادت کنم!
بعدم توی حموم که داشتم باهاش حرف میزدم یه خبر مهم بهم داد.
حالا کم کم داشتم میترسیدم.
تصور اینکه یه روز با یه جن حرف بزنم واقعا برام ازاردهنده بود.
اصلا جرعت اینکارو نداشتم!
و الان یه جن توی خونه من بود..
به زور گفتم؛
_چه خبری؟
رستا_اهین از ترس و تنهایی اومده رشت و چند روزی قراره خونه مامانت بمونه.
این یعنی نقشم جواب داده و واقعا از جنا ترسیده.
2 828
#part209
توی خاطرات غرق بودم.
به اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاده بود و تموم لحظه های با هم بودنمون فکر میکردم.
نمیدونم چقدر گذشته بود که از توی حموم صدای خنده شنیدم.
چشمام رو باز کردم و به در بسته حموم که روبه روی اتاق قرار داشت خیره شدم.
داشت قهقهه میزد و یه طوری میخندید که انگار خنده دار ترین چیز دنیا رو شنیده باشه.
صداش رو شنیدم که میگفت؛
_یعنی الان رشته؟
سر جام میخ شدم و اخمام رفت توی هم.
چی؟
کی رشته؟
اصلا داره با کی حرف میزنه؟
دوباره صداشو شنیدم.
چیزای نامفهومی میگفت که متوجهشون نمیشدم.
دیگه کم کم داشتم میترسیدم.
رستا توی این چند وقت واقعا عجیب شده بود، یعنی اصلا ویژگی های یک انسان عادی رو نداشت.
نکنه داشت با جنا حرف میزد؟
ولی اخه توی حموم؟
شاید غیرمنطقی بنظر میرسید، اما دلم نمیخواست یه جن بدن لختش رو ببینه.
چیزی که من خیلی وقت بود ندیده بودم!
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در و چندتا ضربه بهش زدم.
صدای نامفهومی که تا اون لحظه داشت میومد قط شد و رستا گفت؛
_بله؟
_با کی حرف میزنی؟
صدای اب قط شد و بعد از کمی مکث گفت؛
_با خودم.
مطمئن شدم که یه خبرایی شده.
چیزی نگفتم و اخمام بیشتر رفت توی هم.
رفتم سمت پذیرایی و پاکت سیگارم رو برداشتم.
واقعا نیاز داشتم یجوری خودم رو اروم کنم.
حالا حس میکردم رستا داره ازم دور میشه، انگار که اونقدر براش بی ارزش شده بودم که حتی دلش نخواد باهام باشه.
اما اونکه منو خیلی دوست داشت، چیشد که اینطور شد؟
البته منم اگه یه همچن اتفاقات عجیب و غریبی برام میوفتاد مثل ربات میشدم و دیگه هیچ حسی توی وجودم نمیموند.
تا الان مراعاتش رو کرده بودم، میگفتم شاید حس خوبی به خودش نداره، شاید میترسه و یا خجالت میکشه..
اما حالا دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
زیادی بهش فرصت داده بودم و اون هربار منو پس زده بود.
اگر دیگه منو دوست نداشت، اگه نمیخواست بامن باشه چرا این رابطه رو ادامه میداد؟
درست بود که من واسش میمردم و بدون اون نمیتونستم زندگی کنم اما هیچ دلم نمیخواست به زور تحملم کنه و توی رابطه کوچیک بشم!
ترجیح میدادم کات کنیم تا اینکه اینطور هربار غرورم بشکنه!
دلم گرفت و از فکر اینکه فردا روزی دیگه رستا مال من و توی زندگیم نباشه بغضم گرفت.
ایندم رو بدون وجودش به خوبی میدیدم!
احتمالا دوباره معتاد میشدم، اما نه به کوکائین.
به یه مواد مخدر اشغالی و ارزون چون دیگه پول خرید کوکائین رو نداشتم.
اونوقت دیگه حتی نمیتونستم کار بکنم و مطمئنا داغون میشدم.
نه پولی، نه هدفی، نه عشقی..
و سرنوشتم میشد یه اوردوز توی تنهایی..
نفس عمیقی کشیدم و سیگاری روشن کردم و رفتم سمت مبل و روش نشستم.
سوییشرت مشکی رنگ رستارو برداشتم و بهش خیره شدم.
کاش میتونستم یه تیکه پارچه باشم تا لااقل منو میپوشید.
اونوقت بوشو میگرفتم و شاید به اندازه چند زمستون همراهش میموندم.
نزدیک دماغم بردمش و از ته دل بوش کردم.
بیشتر به خودم چسبوندمش که حس کردم چیزی از توی جیبش افتاد.
کنار دستم رو نگاه کردم، با دیدن چیزی که روی مبل افتاده بود ابروهام از تعجب پرید بالا.
به زور دستم رو حرکت دادم و بسته پلاستیکی کوچیک رو برداشتم.
احساس میکردم اجزای وجودم دارن از هم تجزیه میشن.
تازه به همه موضوعات پیش اومده پی بردم.
رستایی که بعد یه مدت طولانی با یه تیپ غیرمعمولی اومده بود پیش من..
از اون گذشته شورتش از قبل خیس بود و شکمش کمی کبود بود!
حالا هم که اومده بود اینجا حموم میکرد درصورتی که میتونست توی خونه بره حموم و گدشته از اون تمیز هم بود و بوی شامپو میداد!
قلبم حالا انقدر تند میزد که هرلحظه امکان داشت سینم رو بشکنه و بزنه بیرون.
دستام میلرزید و بدنم سرد شده بود.
این حس رو میشناختم، این حمله های عصبی وقتی که پیش ایلین زندگی میکردم خیلی سراغم میومدن.
در حموم باز شد و رستا ازش اومد بیرون.
با اخم نگاهش کردم.
توی اون حوله سفید رنگ گم شده بود و اب از موهای خیسش میچکید.
نمیتونستم چشم ازش بردارم، حالا یه حسی وادارم میکرد برم سمتش و کار نیمه تموم ارسو رو تموم کنم!
انگار متوجه حال داغونم شد چون اومد سمتم و با کنجکاوی نگاهم کرد.
رستا_مسیحا؟
چیشده؟
به چشمای مشکیش زل زدم و به زور گفتم؛
_قبل از اینکه بیای اینجا کدوم گوری بودی؟
ابروهاش به هم گره خورد و گفت؛
_منظورت چیه!؟
چرا اینطور حرف میزنی؟
با صدای بلند گفتم؛
_جواب منو بده!
با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_خونه خودمون بودم.
_مطمئنی؟
بهم نزدیک شد و بی توجه به سوالم گفت؛
_مسیحا، چیشده؟
بسته رو گرفتم جلوش و گفتم؛
_این چیه؟
به بسته توی دستم خیره شد و گفت؛
_فکر کنم کاندوم باشه.
_میدونم کاندومه، توی جیب تو چیکار میکرد؟
ابروهاش پرید بالا و گفت؛
_توی جیب من!؟
چرا توی جیب من باید کاندوم باشه؟
_نمیدونم، از خودت بپرس!
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد اخماش رفت توی هم و با صدای نسبتا بلند گفت؛
_منظورت از این حرفا چیه!؟
2 828
سالهاست نگاهم به سمت آسمانی که درگوشم خواندند خدا آنجاساکن است نرفته است٬سالهاست دیگر کودکی باچشمان گریون نیستم که از آسمان بپرسم چرا هیچ چیزدرست نمیشود٬سالهاست دیگر کودک کودن جایش رابه جوانی داده است که خدای آسمان هنوز هم جوابی به او نداده است و جوان نه وجود آسمان را باور دارد و نه زمین.
2 828
#part208
گرمای بازدمش به گردنم برخورد کرد و باعث شد بیشتر برای لمس کردنش مشتاق بشم.
حالا مدت ها بود که ازش فاصله داشتم و نمیتونستم عطشم رو نسبت بهش کنترل کنم.
هرکسی که تجربه مواد کشیدن داشت منو خوب درک میکرد، اینکه بعد از یه مدت طولانی توی ترک بودن بتونی اون لذت ناب رو تجربه کنی..
اون خلسه ارامش بخش و گرم که از لحاظ روحی و جسمی ارضات میکرد و پاسخ تموم نیازهات میشد.
حالا نسخ بوی عطر تنش بودم.
بوی گردنش، بوی شکمش، بوی سینه ها و تمام پستی و بلندی هایی که روی تنش داشت.
اون طعم خالص هنوز هم زیر زبونم بود.
دستا و انگشتام خماری پوست سفید و نرمش رو میکشیدن.
بدنی که به قشنگترین شکل ممکن حالت گرفته بود و انگار که یه مجسمه ساز ماهر تراشش داده بود.
رنگ پوستش توی هیچ پالت رنگی پیدا نمیشد و مارگارت هم از بوش کم میورد.
حالا دلم میخواست دوباره گرمای تنش رو حس کنم،
وقتایی که میتونستم صدای نفسای بریده بریده و نامنظمش رو کنار گوشم حس کنم..
گرما و خیسی وجودش و صدای خوش اهنگی که تبدیل به ناله میشد.
ناله هایی که از شدت لذت و نیاز سر میداد و منو مشتاق تر میکرد تا بیشتر وجودش رو لمس کنم و طعمش رو بچشم.
عاشق وقتایی بودم که بهم نیاز داشت، وقتی که با اون نگاه وحشی بهم زل میزد و التماس میکرد به اوج برسونمش و ارضاش کنم.
لبای خوش رنگ و شیرینی که به هم فشار میداد و گازشون میگرفت..
موهایی که توی صورتش میریخت و نفسای تندی که قشنگترین اهنگ جهان بودن.
زیر گردنش رو بوسیدم و پهلوش رو مالیدم و به خودم فشردمش.
گردنش، بوی عطر تنش رو میداد.
یه بوی دلچسب و ملیح که از وجود گرمش نشات میگرفت.
بدنی که ازش یه الهه میساخت.
یه الهه پرستیدنی.
لبامو کشیدم روی فکش که سرش رو بلند کرد.
حالا میتونستم کل گردنش رو با لبام متر کنم.
زیر گلوش رو بوسیدم و دستمو از روی لباس کشیدم روی شکمش.
گرمای بدنش به خوبی حس میشد.
چسبوندمش به دیوار و به چهرش خیره شدم.
حالا چشماش خمار بودن و میتونستم هاله های سرخی رو توشون ببینم.
با همون نگاه خمارش زل زده بود بهم.
عاشق این نگاه بی حالش بودم، وقتی که کنجکاوانه نگاهم میکرد و برای اینکه کل وجودش رو فتح کنم بی تابانه انتظار میکشید.
رفتم جلو و لبامو روی لبای گرمش گذاشتم.
با ولع لبم رو بوسید و با دماغ نفس عمیقی کشید.
لبش گرم بود و حالا میتونستم گرماشون رو بچشم.
دستم رو بردم بالا و روی سینش گذاشتم که تونستم حجم نرم و گردش رو حس کنم.
سینش رو توی مشتم فشردم و خیلی محکم چنگش زدم و مالیدمش.
حالا انگار شل شده بود چون کاملا افتاده بود روی در.
لبمو مک زد و زبونشو روی زبونم کشید که تونستم خیسی و گرمیش رو حس کنم.
زبونش رو مک زدم و دستم رو هدایت کردم لای پاش.
ازم جدا شد و سرش رو کرد توی گردنم و وزنش رو انداخت روم.
کمرش رو گرفتم و لای پاش رو چنگ زدم که نفس صدا داری کشید.
اروم شیار بین پاش رو میمالیدم و گوشش رو مک میزدم.
گوشش سرد بود و میتونستم طعم فلزی گوشواره ای که توش بود رو حس کنم.
وقتی مکش میزدم زبونم رو قلقلک میداد.
خودشو جمع کرد و درحالی که نفس نفس میزد با چشمای نیمه باز بهم خیره شد.
بدون حرف زل زدم بهش و اون حجم گوشتی لای پاش رو مالیدم که سرم رو گرفت و کشیدم سمت خودش و لباشو روی لبام گذاشت.
دستامو روی بدنش کشیدم و رفتم سمت شلوارش.
دکمه و زیپش رو باز کردم که تونستم شورت بندی مشکی رنگش رو ببینم.
به پوست سفیدش خیلی میومد و قسمتی از استخون های دوطرف لگنش رو به نمایش میزاشت.
دستمو بردم توی شلوارش و لای پاش گذاشتم که تونستم رطوبت شورتش رو حس کنم.
لبخندی روی لبم نشست و کصشو مالیدم.
نفس صدا داری کشید، صداش موقع نفس کشیدن میلرزید و همین باعث میشد محکم تر لای پاش رو بمالم و چنگ بزنم.
انگشتم رو روی کلیتوریسش که میتونستم برجستگیش رو از زیر شورت لمس کنم تکون دادم و رفتم بالا.
انگشتامو زیر نافش کشیدم و شکم نرمشو نوازش کردم.
اروم رفتم زیر شورتش که لبمو مک زد و کشید عقب.
درحالی که دهنش باز بود و نفس نفس میزد، با چشمای نیمه بازش بهم خیره شد.
اب دهنم رو قورت دادم و تک تک اجزای صورتش رو که با ظرافت کنار هم چیده شده بودن از نظر گذروندم.
کم کم نگاهم رفت سمت پوست سفیدش که از زیر شورت و شلوار معلوم بود و میتونستم بالا پایین شدن شکمش رو ببینم.
گوشه شکمش، کمی سبز و کبود بود..
لبخند کمرنگی زد و حوله رو از روی تخت برداشت.
اخمام رفت توی هم و دندونامو روی هم فشار دادم.
لبخندش پررنگ تر شد و بدون حرف رفت سمت حموم و بعد از وارد شدن بهش درو بست.
نوچی کردم و نشستم روی تخت.
لعنتیی.
حس میکردم یه پری دریایی گرفته بودم، که به دلیل لزجی پوستش از دستم لیز خورده بود و حالا من بودم و یه دنیا حسرت.
دراز کشیدم روی تخت و دستامو گذاشتم روی صورتم.
حالا میتونستم صدای برخورد قطرات اب با زمین رو بشنوم.
از ته دلم داشتم حسرت میخوردم.
کاش یه قطره اب بودم و روی پوستش جاری میشدم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
