𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 838
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-7330 روز
آرشیو پست ها
2 838
خیال میکنم زندگیام در پنج دقیقه قبل از اعدام متوقف شده.
نه دلم میخواهد اینطور بمیرم و نه توانایی بیشتر زنده بودن را دارم.
کاش هیچگاه بهدنیا نمیامدم.
2 838
Repost from N/a
❌کانالمون با 1.4k عضو ریپورت شد❌
این کانال ریپورت شد چون :
1.از بس خوب و جامع عه بقیه کانال هارو بیکار کرده😔
2.خیلی از هیترهارو خاک کرده☺️
3.مردم رو از خنده به کشتن داده🤣💔
پس جوین؟!؟؟؟
https://t.me/+fclWNIu7n78wODFk
2 838
#part190
قفل در رو باز کردم و از اتاق رفتم بیرون.
همه جا کاملا ساکت و اروم بود و میتونستم از توی حیاط صدای بحث کردن بشنوم.
بی توجه به در نیمه باز خونه وارد اشپزخونه شدم و دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم.
امروز برعکس همیشه دلم صبحونه میخواست، به طرز غیر قابل باوری هوس کره بادمزمینی و گردو و مربای هویج کرده بودم اما تنها چیزی که همیشه برای خوردن داشتیم یه کف دست نون کپک زده و یه تیکه پنیر بود که بوی پا میداد.
شیر رو بستم و اب توی دهنم رو تف کردم بیرون و لبام رو با استین لباسم پاک کردم.
هوا خنک بود و از بالکن باد خوبی میومد.
حالا میتونستم صدای بحث و دعوا رو بهتر بشنوم.
کمی نزدیک در شدم و چشمام رو تنگ کردم.
انسه_چرا وقتی لباسارو دیدی تو بارون جمعشون نکردی؟
همشون بوی طویله گرفتن.
ابوهادی_مگه من نوکرتم لباسارو جمع کنم؟
خودت شستی خودت هم جمع کن.
اینا وظیفه مرد خونه نیست.
پوزخندی زدم که انسه ادامه داد؛
_وظیفه مرد خونه اینه که بره کار کنه یه نونی بیاره تو خونه.
شما که همش یا خونه اون بی سروپا اید یا تو اتاق نامه بازی میکنید.
شاخکام تیز شد و منتظر جواب ابوهادی وایسادم اما چیزی نگفت.
طولی نکشید که صدای معذرت خواهی انسه رو شنیدم.
احتمالا از اون نگاه های چپ اندر قیچی بهش انداخته بود.
رفتم کنار در و بهشون خیره شدم.
انسه داشت تند تند لباس و رختهای خیس و نیمه مرطوب رو از روی بند جمع میکرد و توی سبد مینداخت و ابوهادی کنار در ماشینش ایستاده بود و سیگار میکشید.
یه مرغ توی ماشین بود که داشت بال بال میزد و جدا از اون میتونستم مایکروفری رو روی صندلی جلو ببینم.
اینجا داشت یه اتفاقاتی میوفتاد.
سیگار کشیدن ابوهادی اونم جلوی ما اصلا اتفاق طبیعی ای نبود.
معمولا هیچوقت سیگار نمیکشید، اگر هم اینکار رو میکرد جلوی ما انجامش نمیداد.
دست به سینه به در تکیه دادم که توجهشون بهم جلب شد.
برعکس همیشه با دیدنم اخم نکرد و فقط نگاه کوتاه و سنگینی بهم انداخت و بعد سوار ماشین شد.
شیشه رو کشید پایین که گفتم؛
_مایکروفر رو کجا میبری؟
من باهاش چیپس درست میکنم.
انسه خیلی سریع گفت؛
_میبرتش تعمیرش کنن.
درست کار نمیکنه.
_دوسه روز پیش که داشت کار میکرد!
نگاهم رو به ابوهادی دوختم.
توی ماشین نشسته بود و توی داشبورد دنبال چیزی میگشت.
بلاخره چندتا برگه از توش خارج کرد و درحالی که نگاهشون میکرد گفت؛
_امشب برنمیگردم، منتظرم نباشید.
پوزخندی زدم.
_کسی منتظرت نیست.
با اینکه جملاتم رو خیلی اروم و زیرلب گفتم سریع سرش رو اورد بالا و نگاهم کرد.
لبهام رو به هم فشردم و سرتا پاش رو از نظر گذروندم.
نگاهش پرخاشگر نبود و همین من رو بیشتر متعجب میکرد.
شبهایی که بدون دعوا حرف بزنیم و اختلاط کنیم کم نبودن، اما فردا یا چند ساعت بعد همه چیز فراموش میشد و دوباره مثل سگ رفتار میکرد.
الان اما اونطور نبود و انگار حوصلم رو نداشت و اصلا من رو نمیدید.
این موضوع واقعا خوشحالم میکرد، بهم احساس راحتی میداد.
بدون اینکه نگاهم کنه رو به انسه گفت؛
_بیا در رو باز کن.
واینستادم تا نگاهشون کنم و رفتم توی خونه که متوجه شدم برام پیام اومده.
با خیال اینکه شاید اراز باشه هیجان زده شدم و پریدم سمت گوشی که اسمش رو روی صفحه دیدم.
کلمات اسمش روی صفحه کوچیک و بنفش کم نور و خش خشی نقش بسته بودن.
الف، ر، الف، ز.
پیام رو باز کردم، وقتی میخوندمش حس خیلی خوبی داشتم.
گفته بود که تا ساعت چهار اگر میتونم برم خونش تا تتوم رو کامل کنه.
انگار که به یاد اورده بود تیکه ای ازش رو جا انداخته.
برام عجیب بود.
مگه میشد یادش بره یه تیکه رو پر کنه یا جاش بندازه؟
وقتی به تتوم نگاه کردم متوجه چیزی نشدم.
چندبار پیامش رو خوندم و بعد درحالی که تلاش میکردم بی تفاوت به نظر برسم یه باشه تایپ کردم و از اتاق خارج شدم.
انسه اومد داخل خونه و درحالی که غر میزد روسریش رو توی لباسا انداخت و وارد اشپزخونه شد.
رفتم دنبالش و روی اپن نشستم.
_پیری.
توجهی بهم نکرد و به کارش ادامه داد که گفتم؛
_این شوهر احمقت چشه؟
تریاک دادین بهش صداش بریده شده؟
انسه_لیاقت رفتار درست رو نداری؟
_حقیقتا انقدر همه اینجا مثل حیوونا رفتار کردن که واسم عجیبه.
راستی داشتید چی میگفتید؟
اخرین لباس رو چپوند توی لباسشویی و درحالی که بلند میشد غرید؛
_به توچه؟
بدون اینکه بهم بربخوره یا بیخیال شم گفتم؛
_زن گرفته؟
خیلی سریع برگشت سمتم و گفت؛
_غلط کرده، زبونتو گاز بگیر چشم سفید.
_جرعت داری اینو جلوی خودش بگو.
نگاه چپی بهم انداخت و رفت سمت بالکن که دستش رو گرفتم و کشیدمش عقب.
_بی سر و پا کیه؟
مرغ و ماکروفر تو ماشینش چیکار میکرد؟
میخواد با زنش مرغ بریونی بخوره؟
2 838
میخوام به همون چیزی که دوست نداری صدات کنم و جوابی که میدی قرار نیست برام مهم باشه. البته که منم چیزی برای گفتن ندارم.
البته که حرف زیاده، تا دلت بخواد.
به اندازه تمام دقایقی که منتظرت موندم، تموم دونههای برنجی که ترجیح میدادم کنار تو بخورم، حتی تمام قطرات کذایی بارونهایی که هیچوقت زیرشون قدم نزدیم.
اما خب حالا وقتش نیست.
اگر راستش رو بخوای کلی حرف دارم که بزنم، کلی سوال دارم که بپرسم.
اما ترجیح میدم یکسری چیزهارو به زبون نیارم تا راحت تر بری.
اخه من از زوری دوست داشته شدن خوشم نمیاد.
نگران نباش. میتونی راستش رو بگی.
از دست دادن ادمی که هیچوقت نداشتیش خیلی راحت تره اینکه کسی رو از دست بدی که داشتیش، اما فقط به خیال خودت.
در هر دو صورت از دستت میدم و میرم جزء همون ادمهایی که ترکشون کردی.
لعنت بهت، میترسم حتی جز ادم هایی که یروزی ترکشون کردی هم نباشم.
اخه اگر روزی بخوای چیزی رو دور بریزی، باید اولش مطمئن باشی که متعلق به خودته.
هرچند که من هیچوقت متعلق به تو نبودم و نخواستی باشم، اینکه چرا دور انداخته شدم خودش تا صبح جای بحث داره.
به هرحال من رو ببخش اگر هیچوقت به خواسته خودم بغلت نکردم و نبوسیدمت.
به هرحال هرچقدر هم عجول و بی پروا و احمق باشم چنین کاری نخواهم کرد.
چرا که کنترل کردن خودم برای اینکه انقدر فشارت ندم تا صدای ترق ترق خورد شدن استخونات رو بشنوی و اونقدر نبوسمت تا نفس کم بیاری خیلی راحت تر از اینکه تمام اینکار هارو انجام بدم و تو مثل من از ته دلت لمسشون نکنی و برات اهمیت چندانی نداشته باشن.
به قولی، من به خودم اسیب میزنم تا تو به من اسیب نزنی.
البته که اشکالی ندارد، فدای سرت.
هر ثانیه دلتنگی من بیماری بشود بر تن دشمنانت، قول میدهم تا اخر عمر دلتنگ بمانم تا تو حداقل از این ادمها شکست نخوری.
اولین بار که دیدمت به نوعی فکر کردم راه فرار من هستی، به همان وللهای که اسمش را قسم میخوری و من حتی گهگاهی بهش شک میکنم قسم میخورم که چیزی غیر از این حس نکردم.
دروغ چرا، من که کوچیکترین کارهای تو رو بزرگ کردم، بزار نکردههات انقدر رشد کنن که هردومون رو ببلعن.
دشمنت پریشان، رفتههایت پشیمان راه فرار بودی اما هیچ چیز بهتر نشد.
انگار که برای فرار از ادم ها در قبر مخفی شوی.
حال که نگاه میکنم رفتنت چندان هم سخت نیست.
اینکه ادمهایی که وجود دارند را تحمل کنی بهتر از این است که کسی که نیست اذیتت کند.
پررو نشو، امشب زیاد بهت فکر نکردم.
فقط تا وقتی که خوابم ببره.
نگران هم نباش، بلاخره شبی میرسه که بدون فکر کردن بهت بخوابم.
2 838
حاضرم تمام چیزهایی را که دارم بدهم تا دوباره ارامش قبل از وجود تورا پس بگیرم.
بله، همانچیزی که روزی برای به دست اوردن تو سرش را بریده و فدایش کردم.
2 838
انقدر زیبایی که میترسم فقط یک قطعه هنر باشی.
میدانی که من در ساختن افکار زیبا هنرمند ترینم.
2 838
به طور متوسط حداقل دو هفته زمان میبرد تا سلولهای مرده پوست بریزند و خود را ترمیم کنند و احتمالا تا الان اثرت به طور کل از روی من پاک شده.
2 838
بنظر من ادمهای اسیب دیده و بازنده بیشتر از بقیه میتوانند خطرناک باشند.
چرا که در تمام مدت تلاشهایشان برای بهتر بودن با شکست مواجه شده، حتی انهایی که از شب تا صبح برایشان برنامه ریزی کرده باشند.
من هم این را به خوبی میدانم، اینکه چطور برای خوب انجام دادن چیزی تلاش کنی و کسی پیدا شود که با یک دقیقه تعلل ان را کاملا بهتر از تو انجام دهد.
بلاخره روزی خواهد رسید که تمام انها از مسابقه دادن برای خوب و بهتر بودن دست بردارند.
در اینجور مواقع است که جنایتکاران میتوانند از لای جسد مرده و توسری خوردهی یک ادم بی مصرف جوانه بدهند و بیدار شوند.
انها یاد میگیرند که چطور به بهترین حالت ممکن و به طرزی عجیب بد باشند.
انها از هر موجود قدرتمند دیگری قوی تر هستند.
چرا که انسانهای موفق برای دیده شدن میجنگند و جنایتکاران برای تلافی.
2 838
سلامم دا چطوری؟
لینک یه چنلی رو گذاشته بودی صبح پارتنریابی بود بی زحمت دوباره بزارش دستت طلا
2 838
#part189
از روی پله بلند شدم و بعد از اینکه نگاهی به طبقه بالا انداختم رفتم سمت خونه.
خبری از حور نبود، این دوروز توی کوچه یا حیاط هم ندیده بودمش و مثل همیشه صدای دعوا و شکستن وسایل از خونشون نمیومد.
احتمالا داییش دوباره گیر داده بود بهشون و از دستش فرار کرده بودن.
سعی کردم افکارم رو بزنم کنار و فکرم رو درگیر نکنم، اما نگران بودم.
حالا باید اعتراف میکردم که دلم کمی برای هیوا تنگ شده.
حتما الان داشت از سر بدبختی و برای کمک توی اجاره خونه با عموش سکس میکرد.
دوروز دیگه منم به همون حال و روز میوفتادم.
در رو باز کردم و رفتم تو که کمی گرم شدم.
قطرات بارونی که توی فاصله رسیدنم به خونه روم فرود اومده بود باعث میشد سردم بشه.
در رو بستم و یه راست رفتم سمت اتاقم.
مثل همیشه برای اطمینان در رو قفل کردم و از اونجایی که برقها رفته بود و نمیتونستم از لامپ استفاده کنم چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم.
وقتی به خودم توی اینه نگاه میکردم میترسیدم.
با اون موهای شلخته و خیس و ریملی که توی اون نور سفید متمایل به ابی بیشتر از زیر چشمام مشخص بود شبیه جن بودم.
دستم حالا به خاطر تتو باد کرده و سرخ شده بود.
لباسام رو با یه تاپ و شلوار گشاد و کهنه عوض کردم و برای اینکه مطمئن بشم در قفله یه بار دیگه چکش کردم و حولهم رو انداختم روی زمین تا از زیرش نشه چیزی دید.
بوی سیگار میدادم و این موضوع ازارم میداد.
رفتم سمت تختم و دراز کشیدم روش که احساس کردم کمی رفت داخل.
احتمالا اهنهای زیرش باز خراب شده بود.
از خوابیدن با نیم تنه یا سوتین متنفر بودم و به همین دلیل درش اوردم.
حالا فکر اراز نمیزاشت لحظهای چشم روی هم بزارم.
با تصور لبهای داغ و خیسش که اروم لبامو بوسیده بود و دست نسبتا عضلهای و ظریف سفید که روی ترقوهم لیز میخورد بدنم داغ میشد.
مدتها بود این حس رو از تصور کسی نداشتم، شاید هم اولین بار بود.
اون لحظه به قدری خیس شده بودم که تا لحظه اخر سکس با اهورا نشده بودم.
درواقع از استرس و ترس کاملا خشک بودم و به همین دلیل اونقدر دردناک بود.
تصویر اهورا و اونشب مسخره و ازار دهنده رو زدم کنار.
بدن لختش که از مقابل ذهنم میگذشت و توی اون موقعیت تصورش میکردم باعث میشد تموم وجودم پر از حس خجالتزدگی، عذاب وجدان و احمق بودن بشه.
بدتر از اون خودم شبیه فاحشهها بودم.
بخش بزرگی از ترسی که اون لحظه داشتم به خود اهورا برمیگشت.
اینکه بخواد من رو قضاوت کنه و یا تحقیرم کنه.
اینکه شاید از نظرش بی معنی، زشت و احمق باشم.
و مهمتر از همه، در هر صورت اون یه پسر بود.
کسی مثل ابوهادی.
میتونست هرکاری باهام بکنه.
البته نمیدونم چه کاری بدتر از سکس باهاش میتونست وجود داشته باشه.
تنها دلیلی که باعث میشد تا الان بتونم توی چشماش زل بزنم و ازش متنفر نشم این بود که با وجود بدی حالم و مست بودنم، خوب به یاد داشتم که چقدر سعی کرد جلوم رو بگیره.
حتی وقتی بعد از سه چهار دقیقه بهش گفتم که نمیتونم ادامه بدم هیچ اصراری نکرد.
خیلی سریع خودشو جمع کرد و تنهام گذاشت.
انگار اون هم مثل من ترسیده بود چون همش چشماش رو میبست و لب هاشو به هم فشار میداد.
انگار نمیتونست نگاهم کنه.
ممکن بود به خاطر این باشه که واقعا از سکس بدش میومد؟
پوفی کشیدم و تلاش کردم فکرم رو منحرف کنم.
تصور اراز درحالی که لباسش رو میکند و میومد روم تا ببوسم واقعا قشنگتر بود.
احساس میکردم این اتفاق هیچوقت قرار نیست بیوفته و اصلا نمیتونم اون حس خوب رو لمس کنم.
همه اینا فقط یه خیال واهی بود.
...
نمیدونم ساعت چند بود، اما میتونستم صدای رعدو برق و بارون رو بشنوم.
چشمام رو که باز میکردم به خاطر نیمه روشنی هوا فکر میکردم هنوز شبه.
حسابی سردم بود و میتونستم مور مور شدن بدنم رو حس کنم.
رعدوبرقی زد که سرم رو از بالشت جدا کردم و به پنجره بالای سرم نگاه کردم که برای لحظهای کل اتاق از اونی که بود روشن تر شد.
پوفی کشیدم و برخلاف میلم پتوی گرم و نرمم رو زدم کنار تا برم یه لباس گرم بپوشم.
عجیب بود که انقدر احساس سرما میکردم، تازه وارد پاییز شده بودیم و این حد از سرد شدن هوا بی سابقه بود.
ژاکتم رو برداشتم و کردم تنم و رفتم سمت پنجره و درش رو باز کردم.
کوچه خیس خالی بود و بوی خاک و نم از همه جا به مشام میرسید.
اسمون به خاطر وجود ابرا خاکستری بود، اما کاملا پیدا بود که طرفای ظهریم و شب نیست.
انقدر خوابهای خوبی میدیدم که دلم نمیخواست بیدار شم.
تا صبح خواب اروز و اون بوسه رو دیدم و همین باعث میشد حتی موقع بیداری هم چشمام رو ببندم تا تصورش کنم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
