fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 838
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-7330 روز
آرشیو پست ها
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام عزیزم یه چنل چند وقت پیش برام فرستادی توش پر فیلم رمانای کاپلی lgbt بود تلگرامو دیلت کردم  دیگه ندارمش تو داریش😢☹️؟؟

ویایپی 200 تایی شدیم.🪄 چنل vip, پارت 288, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ار
+1
ویایپی 200 تایی شدیم.🪄 چنل vip, پارت 288, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @vipadmind

Cause we only have one conversation a week That's why your friends always hatin’ on me Fuck ’em though, I did this all by myself

بله حتما گلم بفرما👇 @transexuall78

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ راجب هزینه،فیلم عمل تطبیق جنسیت،نمونه جراحی ها،بهترین بیمارستان ها،روانپزشک ها و.... برای ترنس ها امکانش هست توضیح بدید

⚠️𝗚𝗔𝗬 🏳️‍🌈𝗕𝗟 🔥 𝗬𝗜𝗭𝗛𝗔𝗡 ⚠️𝗚𝗔𝗬 🏳️‍🌈 𝗬𝗜𝗭𝗛𝗔𝗡 ꒷꒦👅 Տᗴ᙭Y ᗩᑎᗪ ᘜᗩY YIᘔᕼᗩᑎ ᑕᕼᗩᑎᑎᗴᒪ 💦 🔥↯فــان و سکسـی‌ترین ویدیـو‌های فـن‌مید یـیجـان 🔥↯درتـی‌تالـک و سـناریو‌های +۱۸ 🔥↯آپدیـت‌های دسـت‌اول و تحلـیل‌های شیـپری 🔥↯مومنـت‌ خاکبــرسری لــورفته پشـت‌صـحنه سـریال 𝆬𓄹 ʲᵒⁱⁿ🍌 https://t.me/+rppIYgw2auVjNmRk https://t.me/+rppIYgw2auVjNmRk 🍌ʲᵒⁱⁿ 𝆬 𓄹 ⚠️⚠️سکسـی‌ترین و جامـ💯ـع‌ترین چنــل #ییــجان، گـ🔥ـی کاپــل واقعــی #چیــنی که کلی مومــنت لـ🚫ـو رفـته عاشقــانه و خاکبـ🔞ـرسری از #پشـت‌صـحنه رو برای اولــین‌بار گذاشته. اولین مانهــوای تصویــری و همه‌چیــز از #ییجان رو اینـجا دنبال کن. بدلیــل #خطـــر_ریپـــورت لیــنک بـزودی باطــل میشه

#part188 نگاهی به اتیش سیگار انداختم. حالا تموم تلاشم رو میکردم که خونسرد باشم. اب دهنم رو قورت دادم و لب‌هام رو به هم فشردم. _من نمیخوام. بهم نگاه کرد که ادامه دادم؛ _نمیخوام جنگیر یا هر چرت و پرتی که تو هستی باشم. قدرتی که میگی رو نمیخوام و اصلا از خودت و کارایی که میکنی خوشم نمیاد. دلم میخواد عادی زندگی کنم. ابوهادی_میتونی عادی زندگی کنی. بهش خیره شدم، حالا ابروهای پرپشت جوگندمیش به هم گره خورده بودن و نگاهش رو جدی تر میکردن. برام عجیب بود که به حرف‌های خودش خندش نمیگرفت، چون خودشم نمیدونست چی داره میگه. _تو به این زندگی میگی عادی؟ که حتی اجازه ندارم دوستی داشته باشم یا برم بیرون؟ اینکه برای هرچیزی کتک بخورم یا بخوای ازم سواستفاده کنی؟ اصلا من رو بیخیال، زندگی خودت عادیه؟ کلمه‌ای با زنت حرف نمیزنی، بچه‌ای نداری. صبح تا شب توی اون اتاق مسخرتی و با کلی ادم بوگندو و ترسناک میپلکی و با جنا معاشرت میکنی. پوزخندی زدم و ادامه دادم؛ _اصلا تاحالا کسی دوستت داشته؟ خودت کسی رو دوست داشتی؟ دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما انگار منصرف شد. دوست داشتم بحث تموم شه تا برم توی خونه. نیاز داشتم بخوابم. ابوهادی_دوست داشتن مال داستاناست. زنا معرفت ندارن. پوزخندی زدم و نگاهش کردم. _اینو میگی چون زنت بهت خیانت کرده‌؟ دلیل نمیشه چون اون اینجوری بوده بقیه هم اینجوری باشن. از روی زمین بلند شد و نگاهی به سرتا پام انداخت. کامی از سیگارش گرفت و دودش رو داد داخل. ابوهادی_نه زنم، نه کسی که میخواستمش و نه مادرم هیچکدوم معرفت درست و حسابی نداشتن. تو هم که اینجوری هستی. نبودتون از بودنتون خیلی بهتره. دود سیگارش درحالی که حرف میزد از لای لب‌هاش خارج میشد. حرفاش باعث میشد بخوام بلند بلند قهقهه بزنم و از سمتی کمی به فکر فرو برم. رفت سمت خونه که گفتم؛‌ _منم همین نظر رو درمورد مردا دارم. چند ثانیه در سکوت نگاهم کرد و بعد در رو باز کرد و رفت تو. نفس عمیقی کشیدم و فیلتر سیگارم رو که داشت میسوخت انداختم روی زمین. حالا بارون کمی شدید تر شده بود و میتونستم صدای برخوردش رو روی سقف کاذب پلاستیکی بالای پله ها بشنوم. به اسمون نگاه کردم و چشمام رو بستم. امشب یکی از عجیب ترین شب‌های زندگیم بود. هیچوقت فکر نمیکردم بخوام با ابوهادی سیگار بکشم و بدون جنگ و دعوا حرف بزنم. حالا کم کم داشتم فکر میکردم که زده بود به سرش، شاید هم تریاک خورده بود که این اتفاق واقعا بعید بود چون اصلا سمت مواد مخدر و دود نمیرفت و برای همین بود که کاملا سالم و سرحال بود و شرش به هیچ عنوان از سرم کم نمیشد. حرف‌هاش داشت من رو به فکر فرو میبرد. دقیقا نفهمیدم چی میخواست بگه. شاید میخواست خرم کنه تا راحت تر به خواسته‌هاش تن بدم. یعنی خودش نمیدونست هیچ علاقه‌ای به ادامه دادن راه مسخرش ندارم؟ البته چیزی که بیشتر متعجبم کرده بود جمله اخرش بود. گفته بود اونی که میخواستمش؟ یعنی قبلا کسی رو دوست داشته؟ خیلی کنجکاو بودم بفهمم اون ادم بدبخت کی بوده. از سمتی تصور اینکه روزی کسی رو دوست داشته کاملا سخت بود. همیشه توی ذهنم موجود بی احساسی تصورش میکردم. بنظر میرسید کسی که دوستش داشته بدجوری حالش رو گرفته که اینطوری راجبش صحبت میکرد.

اولین کسی که یه قاتل میکشه، احساسشه.

#part187 اخماش رفت توی هم و دستش از روی پاش جدا شد که کمی رفتم عقب. انگار متوجه شد که مثل همیشه نمیتونه با خشونت کارش رو پیش ببره چون دوباره برگشت سر جاش و نفس عمیقی کشید. حالا توپ توی زمین من بود و میتونست با خودش فکر کنه که داره گولم میزنه. به نظر میرسید فهمیده باشه که اجبار و محدود کردن روی من جواب نمیده و میخواست از راه دوستی و نصیحت وارد عمل بشه. دوست داشتم یه طوری دستش بندازم، یعنی از فرصت استفاده کنم و نقشه‌ای که کشیده بود رو به نفع خودم تموم کنم. اما مشکل اینجا بود که دقیق نمیدونستم چی میخواد و هدفش چیه. پکی به سیگارم زدم و تلاش کردم تا لبخندم رو قایم کنم. ابوهادی_این چیزی نیست که ادم‌های عادی متوجهش بشن. و تو ادم عادی‌ای نیستی، فقط تلاشی برای پرورش خودت نمیکنی. _من ترجیح میدم پولدار باشم. ابوهادی_میتونی پولدار باشی. خندم گرفت. دود سیگار رو با خنده فرستادم بیرون و با لحنی سراسر از تمسخر گفتم؛ _این رو کی بهم میگه؟ کسی که حتی پول نداره گوشت بخره؟ یا انقدر قبض اب و برق رو نمیده که قطشون کنن؟ حالا میتونستم ببینم طاقتش تموم شده. کاملا پیدا بود که خودش رو به زور کنترل میکنه تا چیزی بهم نگه. لب‌هاش رو به هم فشرد و غرید؛ _پول برای من ارزشی نداره! من قدرت رو توی چیز دیگه‌ای میبینم. _توی اذیت کردن کسی که جای دخترته!؟ چشم‌هاش رو تنگ کرد و دستی به ریشاش کشید. واقعا نمیدونستم چطور اینهمه سال وجود نحسش رو تحمل کرده بودم. هرکسی جای من بود یا دق میکرد و یا خودکشی. من چه مرگم بود؟ منتظر چی بودم؟ واقعا انتظار داشتم روزی برسه که فرار کنم؟ خنده دار بود. حالا انگار نمیدونست چی جوابم رو بده. واقعا عالی میشد اگر با یه ایه یا حدیث دینی ثابت میکرد که بابت تموم کاراش حق داشته. از خودش و اینجور ادما چنین چیزی بعید نبود. ابوهادی_همشون لازم بودن. _اینکه به هر دلیل الکی‌ای بخوای لمسم کنی لازم بود؟ حرفم حتی برای خودمم خجالت‌اور و ازاردهنده بود و حس بدی بهم میداد. ابوهادی_اشتباه متوجه شدی. پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم که ادامه داد؛‌ _همه اینا لازمه. عذاب و درد مهمترین چیزیه که باعث میشه بتونی با تموم چیزهایی که در انتظارته کنار بیای.

Repost from N/a
واویلا لیلی🔥، چنل داریم بیبی👌🏻 واویلا بر من🙁، کشته میدیم قطعا🤪 واویلا بر تو🫵🏻، نیستی هنوز توشو🤧 ⭕️پوشش خبری، جنجالی، طنز و... از کاپل سوپر کیوت زی‌نیو⭕️ واویلا بر تو😵‍💫، بکوب رو لینک در کل🤏🏻 👾𝗭𝗲𝗲𝗡𝗲𝘄👾

خدا رحم کنه.

#part186 دستش رو توی جیبش کرد تا پاکت سیگارش رو دربیاره. برای اینکه ارنجش بهم نخوره بیشتر به نرده چسبیدم. کاش به جاش اراز کنارم نشسته بود. اونوقت تلاش میکردم بیشتر بهش بچسبم. با صدای وحشتناک و مسخره‌ش گفت؛ _دنبال ازادی بودم. مثل یاغیا رفتار میکردم و اصلا به فکر ایندم نبودم. پوزخندی زدم. متوجه شدم که میخواد من رو در قالب گذشته خودش بهم یاداوری کنه و از همون راه نصیحتم کنه. سرم رو تکون دادم و به کفشام خیره شدم. ابوهادی_منم مثل تو یتیم بودم. دوست داشتم بگم عزیزم یتیم نبودی فقط نمیدونستی پدرت کدوم یکی از اون روانیاییه که با مادرت بودن. اما به جاش فقط به فکر فرو رفتم. من واقعا یتیم بودم. شاید واسه همین اراز باهام نمیخوابه، چون مال یتیم خوردن نداره. ابوهادی_تا 16 سالگی همینجوری بودم. چشمام رو ریز کردم و بهش خیره شدم. همونقدر که صحبت‌های عادی باهاش عجیب بود، نگاه اروم و بی ازارش بیشتر متعجبم میکرد. پاکت سیگارش رو باز کرد و گرفتش جلوم که چشمام گشاد شد. بدون حرف به نخ‌های قهوه‌ای و سفید خیره شدم. دستش رو کمی جلوتر اورد که در سکوت فقط نگاهش کردم. کلافه دو نخ از توش در اورد و خیلی جدی غرید؛ _میدونم چه غلطایی میکنی. ننه من غریبم بازی در نیار. نفس کوتاهی گرفتم و نگاهم رو ازش دزدیدم. حالا میترسیدم که همه‌چیز رو راجبم بدونه. تک تک کارهایی که این چندوقت اخیر انجام دادع بودم. امکان نداشت اما، فقط میترسوندم. سیگار رو داد دستم و مال خودش رو با فندک روشن کرد. اب دهنم رو قورت دادم، حالا احساس عجیبی داشتم که باعث میشد کل بدنم مور مور شه. خیال میکردم خواب میبینم. مخصوصا که میتونستم قطرات کوچیک و مه مانندی رو که توی هوا معلق بود ببینم. داشت بارون میومد. بوی خاک و چمن بارون خورده مشامم رو پر کرده بود و بادی که میوزید به تنم لرز مینداخت. پکی به سیگارش زد و سکوت بینمون شکسته شد. _از من هم برای جنگیری استفاده میکردن. کتک میخوردم و حق انجام هیچ‌کاری رو نداشتم. اخمام رفت توی هم. شرایطی که داشتیم رو اصلا درک نمیکردم. به نخ سیگار توی دستم اشاره کرد که کاملا بی میل گذاشتمش لای لب‌هام. درحالی که بینشون میفشردمش اب دهنم رو قورت دادم. فندکش رو روشن کرد و جلو اورد که حس خیلی بدی گرفتم. حالا توی نور اتیش میتونستم چهرش رو به خوبی ببینم. توی این سرما عرق کرده بود و میشد رگه‌های قرمز و کدر توی چشماش رو دید. ریش‌های سفیدش برق میزدن و حالم رو بد میکردن. همچنان که زل زده بود بهم سیگار رو روشن کرد، اما خبری از خاموش شدن اتیش فندک نبود. این دقتش واقعا اذیتم میکرد، مخصوصا که خیال نمیکردم بی منظور باشه. هر لحظه انتظار داشتم با همون سیگار رگم رو بزنه. اما در کمال تعجب، انگار بهش هیچ اهمیتی نمیداد. پکی زدم و از لب هام فاصلش دادم. حتی جرعت نداشتم دود رو بیرون فوت کنم. طعم تلخ و ازار دهنده‌ای داشت و کل گلوم رو میسوزوند. برعکس اون کاوالوی شکلاتی‌ای که اهورا بهم داده بود. ابوهادی_مدت‌ها توی همین انبار زندانی میشدم. بدون اب و غذا. حرفش باعث شد تنم مورمور بشه و بترسم. _توی همین خونه؟ ابوهادی_من اینجا به دنیا اومدم. پوزخندی زدم. واسه همین انقدر نحس بود. نگاهی به بازوهام کرد و ادامه داد؛ _تو هم اینجا به دنیا اومدی. تصور اینکه زمانی مادرم روی کاشی‌های فرسوده اینجا راه میرفت برام باورنکردنی بود. همیشه خیال میکردم به هیچ خانواده‌ای تعلق ندارم و کاملا بی دلیل وجود دارم. نگاهی به سرتا پام انداخت و ادامه داد؛ _ام سحور مادرتو زائوند. کاملا ترسیده کام عمیقی از سیگار گرفتم که سرفم گرفت. دودش رو فوت کردم بیرون و به زور گفتم؛ _اون پیرزن کوره؟ ابوهادی_مادرمه. انتظارش رو داشتم. از همون روز اول که دیدمش. اما همچنان برام عجیب بود. حالا موهام که توی صورتم ریخته بودن اذیتم میکردن، اما نمیتونستم دستم رو بالا ببرم تا بزنمشون کنار. میترسیدم تتوم رو ببینه. ابوهادی_مادر واقعیم نیست، من رو بزرگ کرده. خیلی زن خطرناکیه. البته هرچقدر هم اذیتم کرده باشه، ازش ممنونم که کمکم کرد راهم رو پیدا کنم تا از همون طریق ازش انتقام بگیرم. _با جنگیری میخوای انتقام بگیری؟ نگاهش جدی شد و غرید؛ _تو نمیفهمی. چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم. حالا بوی سیگار داشت اذیتم میکرد. ابوهادی_ازادی جالب و قشنگه، اما قدرت ازش خیلی بهتره. سالهاست که سعی کردم اینو بهت بفهمونم. پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. پکی به سیگارم زدم و دودش رو فرو خوردم. _قدرت رو توی تباه کردن عمر من میبینی؟ ابوهادی_عمرت رو تباه نمیکنم. اموزشت میدم. اخمام رفت توی هم و با حرص گفتم؛ _برای چی! ابوهادی_قدرت! واقعا خندم گرفته بود. به شدت عصبی بودم. نمیدونستم دقیقا باید چطور بهش بزنم که خیلی دردش بگیره. _تو به این میگی قدرت؟ به خایمالی جنارو کردن؟ به اینکه همه مردم ازت متنفر باشن؟

اگه فن بی‌تی‌اسی و پسرا رو باهم شیپ میکنی یه نگاهی به این چنل بنداز https://t.me/bts_bngtn07

همین الان رو لینک کلیک کن تا کلی سناریو فیکشن از بنگتن بخونی ▪️https://t.me/bts_bngtn07 ▪️https://t.me/bts_bngtn07/28101

💢دنبال کلی سناریو جدید از کاپل های بنگتن هستی⁉️
_جئون تو برای عاشق شدن زیادی بی رحم بودی! ولی نمیدونم چطوری بی دلیل عاشقت شدم حتی اگه توی آخر تیکه های پاره ای از گوشت و پوستم باقی بمونه ، اونا هم متعلق به تو هستش!
🚫تهیونگ پسری که برای نجات دوستاش از دستِ جئون مافیای بی رحم باهاش تو یک رابطه فیک میره و خودشو......

#part185 حالا مردد بودم که میتونم برم توی خونه یا برنامه کشتار دسته جمعی تازه شروع شده بود. از سمتی پنهان کردن دستم پشت کمرم واقعا سخت بود چون ممکن بود تیشرتم ژلی و چرب بشه و علاوه بر اون پوست اون قسمت حسابی میسوخت. نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم. کاملا خونسرد نشسته بود روی پله و سیگار میکشید. نگاه خیرش حس بدی بهم میداد. نمیتونستم متوجه بشم عصبیه یا نه، هوا برای فهمیدنش زیادی تاریک بود. اشاره‌ای به در خونه کردم و بعد از اینکه اب دهنم رو قورت میدادم تا صدام صاف شه خیلی جدی گفتم؛ _من میخوام برم داخل. و خیلی اروم اضافه کردم؛ _سردمه. هنوز صحنه اونشب جلوی چشمام بود. میتونستم جای گرم و منفور دست‌هاش رو روی پوستم احساس کنم. از خودش نه، از فکر‌های توی ذهنش میترسیدم. هرلحظه زندگی کردن باهاش مثل این بود که لخت توی خیابون راه برم. همونقدر خطرناک و ریسکی. پکی به سیگارش زد و گفت؛ _نمیخواد‌. بیا اینجا بشین! حالا میتونستم گره خوردن ابروهاش به هم رو ببینم. اما به نظر نمیرسید قصد اسیب زدن بهم رو داشته باشه. لحنش کمی دوستانه بود. نیم نگاهی به پله‌ای که روش نشسته بود انداختم تا محاسبه کنم اگر روش بشینم میتونم باهاش فاصله داشته باشم یا نه. حالا با تمام وجود نیاز داشتم برم توی اتاقم. نه حوصله بحث داشتم، نه دعوا و نه چیز دیگه‌ای. امشب زیادی فکرم درگیر بود و نیاز داشتم فقط در سکوت به اراز فکر کنم. به خودم قول دادم که هرچیزی گفت جوابش رو ندم تا دردسر درست نکنم. قدم برداشتم و رفتم سمت پله و با بیشترین فاصله ممکن ازش نشستم، به حدی که انگار داشتم توی نرده‌های فلزی زنگ زده فرو میرفتم. چقدر عالی میشد اگر کسی من رو به در و دیوار جوش میداد. خوشبختانه دستم کنار میله قرار داشت و نمیتونست ببینتش. میتونستم بوی گند سیگار رو زیر دماغم حس کنم. احتمالا یکی از همون مارک‌های ارزونی بود که اکثر پیرمردای محله میکشیدن. _چرا همه‌جا تاریکه؟ نگاهی به چشم‌های کدرش که توی تاریکی برق میزدن انداختم. موها و ریشاش نسبت به همیشه کمی کوتاه تر بودن، اما این موضوع ذره‌ای از چندش بودنش نمیکاست. انگار به جای گل از لجن افریده شده بود که حتی در بهترین حالت ممکن هم منفور به نظر میرسید. ابوهادی_برقا رفته. سرم رو بلند کردم، خونه‌های کناری و خیابون کاملا روشن بودن. تنها جایی که توی ظلمات کامل فرو رفته بود اینجا بود. احتمالا راست نمیگفت. یا خودش خاموششون کرده بود و یا چیز دیگه‌ای در جریان بود که من ازش خبر نداشتم. سیگارش رو بدون خاموش کردن پرت کرد روی زمین و گفت؛ _تو دقیقا مثل منی. با اخم نگاهش کردم. دوست داشتم بگم اگر من حتی ذره‌ای بهت شباهت داشتم بی درنگ خودم رو میسوزوندم، اما حیف که نباید دهنم رو باز میکردم. امشب چه اتفاقی افتاده بود‌؟ همه چیز به طرز باورنکردنی‌ای عجیب بنظر میرسید. درحالی که تلاش میکردم تا لحن صدام عاری از هرگونه تمسخر باشه گفتم؛ _چرا؟ هیچ علاقه‌ای به ادامه بحث نداشتم اما ناچار بودم گوش بدم. متاسفانه اسمون هنوز ابری بود و حتی نمیشد ماه و ستاره‌هارو دید و همین باعث میشد هوا تاریک‌تر باشه. در حالی که با قیافه ای متفکر بالای سرش رو نگاه میکرد گفت؛ _منم توی سن تو اینجوری بودم! حالا صداش کاملا جدی بود، اما اون خشم و عصبانیت رو منتقل نمیکرد. واقعا داشت من رو میترسوند، چرا که میدونست بدون اجازه رفتم بیرون و این ساعت برگشتم. از اون مهمتر حالا با تیشرت جلوش نشسته بودم و هیچوقت اجازه نمیداد با همچین چیزی برم بیرون. شاید فقط میخواست خرم کنه تا بهش اعتماد کنم و بعد اونجوری ازم سوء استفاده کنه. شاید هم سرش واقعا به سنگ خورده بود. نمیتونستم بفهمم دقیقا منظورش چیه و چی میخواد بگه. حتی توی اون تاریکی نمیتونستم چشم‌هاش رو به خوبی ببینم تا از طرز نگاهش متوجه بشم چه مرگشه. احساس ارامش داشتم و این شدیدا من رو میترسوند. استرس باعث میشد دندونام گز گز کنن و لثه‌هام به خارش بیوفته. از این حس متنفر بودم. اب دهنم رو قورت دادم و اخمام رفت توی هم. _تو هیچوقت مثل من نبودی. در سکوت زل زد بهم، از اون نگاه های معذب کننده. اما چندش و منظور دار نبود. ابوهادی_چون انتخاب درستی داشتم دیگه اونجوری نیستم. پوزخندی زدم. با خودم شرط بسته بودم که صدام در نیاد تا چرت و پرتاش تموم بشه اما نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. _تو انتخاب درستی داشتی!؟ تو خودت یه اشتباه بزرگی.