𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 832
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-4430 روز
آرشیو پست ها
2 832
#part287
خندیدم و به زور از روی زمین بلند شدم.
نگاهی به هیکل گلیم انداختم.
_تا رسیدیم باید برم حموم.
خندید و گفت؛
_خوشحالمون میکنی.
پوزخندی زدم و به زور از سراشیبی رفتم بالا و مسیحا هم پشت سرم اومد.
دریا رفته بود بالا و ماشین روی زمین نسبتا صاف متوقف شده بود.
مسیحا_خداتو شکر کن خونه همینجاست.
اگه نبود مجبور بودی کل مسیرو پیاده بیای.
گلات خشک میشد تبدیل به یه کوزه سفالی میشدی.
درحالی که توی جیبام دنبال گوشی احتمالا به فاک رفتم میگشتم گفتم؛
_چرا پیاده؟
مسیحا_چون نمیزاشتم با این وضعیت توی ماشینم بشینی.
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم؛
_من مهمترم یا ماشینت؟
مسیحا_این چه سوالیه میپرسی؟
شوخیت گرفته؟
معلومه که ماشینم.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
مسیحا در ویلا رو با کلید باز کرد و من بی توجه بهش واردش شدم.
ویلای خیلی بزرگ و قشنگی بود.
سرتا سرش پر بود از سبزه و درخت و به هزار متر میرسید.
یه خونه با نمای سنگی بزرگ وسط باغش قرار داشت که پله میخورد به در ورودی و احتمالا زیرش انباری خیلی بزرگی بود پر از جن.
سعی کردم واسه یه لحظه هم که شده جن هارو از ذهنم دور بندازم و از موقعیتم لذت ببرم.
اطرافم چندتا درخت انار وجود داشت که رنگ قرمزشون حالا به دلیل شسته شدنشون توسط بارون چشم رو میزد.
نفس عمیقی کشیدم و دستامو دور خودم حلقه کردم.
هوا خیلی سرد بود و منم خیس بودم و همین باعث میشد لرز کنم.
مسیحا و دریا از ماشین پیاده شدن و مشغول خارج کردن وسایل شدن.
خوشبختانه وقتی داشتیم میومدیم خرید کرده بودیم و مجبور نبودیم دوباره توی این گل و بارون تا مرکز شهر بریم.
دریا درحالی که کیفامون رو گرفته بود اومد سمتم و با خنده گفت؛
_شبیه دیلدو سفالی شدی.
مسیحا_یه دیلدو که میتونن ازش اب بخورن، مثل کوزه.
خندیدم و گفتم؛
_چرت و پرت نگید مگه نه دست میزنم بهتون.
مسیحا کلیدو پرت کرد سمتم و گفت؛
_تو برو حموم منم الان میام.
دریا_دوباره مسخره بازیاتونو شروع کردید!
_با ماشینت برو حموم.
از پله ها رفتم بالا و در خونه رو باز کردم.
فضای داخل خونه خیلی ارامش بخش و قشنگ بود.
دیوارا سفید بودن و زمین و سقف از چوب روشن بود و دیواری که تلویزیون روش قرار میگرفت حالت اجری داشت.
جلوی در ورودی یه سالن چوبی قرار داشت و بعد از اون سه تا پله میخورد و میرفت سمت پذیرایی.
پذیرایی زیاد شلوغ نبود و یه میز ناهار خوری شیش نفره با صندلی های تخم مرغی با پایه های بلند داشت و یه دست مبل شکلاتی.
میز فوتبال دستی و بیلیارد گوشه خونه کنار در اتاقا قرار داشتن و کنار سالنِ جلوی در، اشپزخونه قرار داشت که اونم به رنگ سفید و قهوه ای بود.
کفشام رو دم در در اوردم و رفتم توی خونه.
خونه بوی چوب نو میداد و نورگیری خیلی خوبی داشت.
همه جا بدون لامپ روشن بود و حس قشنگی به ادم میداد.
کلیدارو گذاشتم روی اپن و رفتم سمت در اتاقا.
یکیشونو باز کردم که با یه تخت دونفره، یه کمد دیواری و یه فرش سفید روبه رو شدم.
این اتاق یه پنجره خیلی بزرگ داشت و یه بالکن که میشد ازشون کل حیاط رو دید.
این اتاق با اینکه خیلی قشنگ بود اما دوست نداشتم مال ما بشه.
اگه شبی نصف شبی چیزی تو حیاط میدیدم احتمالا تا صبح خوابم نمیبرد.
من نمیتونستم همه جن هارو ببینم، اما میتونستم متوجه وجودشون بشم یا فقط به شکل یه هاله مشکی یا سفید ببینمشون.
اینکه خودم با دوتا جن در ارتباط بودم دلیل نمیشد از جنا نترسم.
بلاخره حموم رو پیدا کردم و بعد از برداشتن حولهم رفتم توش.
فضای حموم خیلی قشنگ بود و یه وانم داشت اما اصلا حوصله استفاده کردن ازش رو نداشتم.
لباسای کثیفم رو اویزون کردم به چوب لباسی و رفتم زیر اب.
از توی اینه نسبتا بزرگی که توی حموم بود خودمو تماشا کردم.
کبودی های روی بدنم حالا کاملا از بین رفته بودن و پوستم مثل قبل بود.
بدون هیچ لکه ای.
اما یه جای زخم بزرگ روی شکمم خودنمایی میکرد که کار چاقوی ارسو بود.
خیلی پماد بهش مالیده بودم و کم کم دیگه داشت کمرنگ میشد.
هرچی منتظر مسیحا موندم نیومد پس ناچارا حولهم رو پوشیدم و رفتم بیرون.
کنار شومینه نشسته بود و مشغول روشن کردنش بود.
برگشت سمتم و گفت؛
_اومدی بیرون؟
_انقدر زیر اب ایستادم جلبک زدم.
خندید و درحالی که چوب هارو مینداخت توی شومینه گفت؛
_خونه خیلی سرده، باید گرمش کنم.
توهم سریع برو لباس بپوش سرما نخوری.
سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاق.
بعد از پوشیدن لباسام ازش خارج شدم و رفتم کنار شومینه نشستم.
مسیحا بدون حرف پهن شده بود روی زمین و به سقف نگاه میکرد.
لباس های گلیش رو با یه دست گرمکن سبز تیره عوض کرده بود و دستش روی شکمش بود.
_به چی فکر میکنی؟
مسیحا_ماریا..
با یاداوری ماریا اون موضوع هم بهم یاداوری شد و حس بدی بهم دست داد.
_با ماریا خیلی صمیمی بودی؟
مسیحا_نه خیلی..
اما خب، دوست بودیم.
البته دوستیمون زمانی که با دایان بود پررنگ تر بود.
2 832
عیب ندارد اگر روزی دیگر وجود نداشته باشی، من چندین کپی از تو دارم.
در فکرم، در قلبم، در خیالم.
و در اخر نسخه ای بی فایده از تو در باغچه خانهام.
2 832
من تورا میان شعر های نوشته نشده و کتاب های بی نویسنده پیدا کردم.
تو همان کتاب سبز رنگ مخملی گوشه کتابخانه ای که خاک به خودش اجازه نمیدهد پوستش را لمس کند و روی او بنشیند.
تو اولین پرتوهای نور خورشیدی که به قلم و کاغذ روی میز میخورد.
تو نوری هستی که اگر نبود هیچکس نمیفهمید چه مینویسم.
2 832
کاش دیدن تو به اندازه جاری شدن کلمات نوک انگشتانم و نشستنشان روی کاغذ اسان بود.
کاش تورا مینوشتم و ظاهر میشدی.
2 832
که زیباییت شیطان را به سجده به ادمیزاد وادار میکند و خدارا به چشیدن طعم سیبی که طرد شدن را باعث میشد.
2 832
#part286
مسیحا به هیچ وجه متوجه این اتفاق نمیشد، اما اون جن از انرژی مثبتش تغذیه کرده بود و باعث شده بود ناراحت و عصبانی بشه و یهویی و کل انرژیش تخلیه بشه.
انگار که یهویی بدفاز شده باشه و این طبیعی بود چون احساسات بد همیشه یهویی سراغ ادم میومدن.
این جن ها هیچ ربطی به جن های ارسو و خود ارسو نداشتن.
جنا میتونستن توی همه اماکن حضور داشته باشن و اون رستوران هم ازشون مستثنی نبود.
و این دزدیدن انرژی و رقم زدن اتفاق بد برای مردم توسط جن ها همیشه اتفاق میوفتاد.
پس چیز نگران کننده ای نبود.
ناهارمون که تموم شد رفتم تا غذاهارو حساب کنم اما مسیحا زودتر از من کارتش رو گذاشت روی میز.
چیزی نگفتم و رفتم سمت ماشین و توش نشستم و کمی بعد مسیحا هم سوار شد.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_سرم خیلی درد میکنه.
_چون یه جن توی گوشات حرف زده..
پوزخندی زد و روشو کرد اونور.
دریا_یعنی یکی بگوزه تو ربطش میدی به جنا.
مسیحا_همون.
یه بار وسط سکس زدم کنار گفت نباید کاری کنیم جنا دارن اینجا نماز میخونن.
دریا_راست میگه دیگه، زشته.
مسیحا خندید و ماشین رو روشن کرد.
خودمم خندم گرفت.
هرکی نمیدونست فکر میکرد من یه دیوونه خرافاتیم.
دریا دوباره زیر پتوها فرو رفت و طولی نکشید که خوابش برد.
خوابش خیلی سبک بود و اینکه انقدر زود خوابیده بود عجیب بود.
بعد از نیم ساعت بلاخره وارد شهر نور شدیم و مسیحا رفت سمت کوه ها.
خوشبختانه ویلا جنگلی بود و کنار دریا نبود.
ویلاهای جنگلی رو بیشتر از اونایی که کنار دریا بودن دوست داشتم.
اطراف جاده پر بود از درخت و سبزه و توی راه میشد گربه ها و سگ های ولگرد رو دید.
جاده خاکی بود و سرازیری، و از دو طرف به خونه های ویلایی کوچیک و بزرگی منتهی میشد که از بالای دیواراشون میشد شاخ و برگ درختا رو دید.
هرچی بالاتر میرفتیم مه هوا بیشتر میشد و حالا قطرات بارون دوباره شروع کرده بودن به باریدن.
شیب زمین تند تر شده بود و ماشین روی زمین خیس و گلی به زور حرکت میکرد.
هر لحظه استرس داشتم که نکنه ماشین لیز بخوره و پرت شه پایین و مسیحاهم انگار کمی مضطرب بود چون با اخم به روبه روش نگاه میکرد.
هنوز زیاد نرفته بودیم که ماشین ایستاد.
دریا_رسیدیم؟
مسیحا از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت؛
_تو گلا گیر کردیم.
نمیدونم چرا اما یه حس هیجان بهم دست داد.
من معمولا عاشق اینجور مشکلات بودم.
مخصوصا وقتی بالای یه کوه باشیم.
_بیا بریم ماشینو هول بدیم.
دریا_خب گاز بده.
مسیحا از توی اینه به دریا اخم کرد و گفت؛
_توی چاله رفته.
با گاز دادن درست نمیشه.
گل نمیزاره بریم بیرون، ماشین لیز میخوره.
دریا ناچارا همراهم از ماشین پیاده شد و درو بست.
درحالی که با دقت راه میرفتم گفتم؛
_حواستو جمع کن، لیزه.
بارون حالا شدت گرفته بود و اگه زیاد زیرش وایمیستادیم خیس خالی میشدیم.
کلاه کاپشنمو انداختم روی سرم و دستامو چسبوندم به پشت ماشین تا هولش بدم.
دریا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_بهتر نیست من برم بشینم پشت فرمون مسیحا ماشینو هول بده؟
زور اون از من بیشتره.
_اینهمه سال کیک بوکس رفتی بعد زور اون از تو بیشتره؟
تازه نباید ماشینو خاموش کنه مگه نه لیز میخوره پایین.
دریا_اگه لیز میخورد که مشکلمون حل میشد، از توی چاله در میومدیم.
دیدی که دنده عقب رفت چیزی نشد.
شونمو انداختم بالا که رفت سمت در ماشین و مشغول حرف زدن با مسیحا شد.
میدونستم که همه اینا بهونست و فقط نمیخواد ماشینو هول بده.
حالا انگار اینکارو بکنه چی ازش کم میشه.
البته اینکه مسیحا قرار بود گاز بده و گلا پرت بشن بهمون هم بی تاثیر نبود.
مسیحا ماشینو خاموش کرد و ازش پیاده شد و با قدم هایی منظم و با دقت اومد سمتم.
کلاه لباسشو کشیدم روی سرش که دریا از توی ماشین گفت؛
_گاز بدم؟
مسیحا دستاشو چسبوند به ماشین و بعد از اینکه منم اینکارو کردم گفت؛
_اره.
دریا پاشو روی گاز فشرد و ما مشغول هول دادن شدیم.
هرچی بیشتر گاز میداد گل های بیشتری بهمون پاشیده میشد و حالا پاهامون رو به زور روی زمین نگه داشته بودیم چون هی لیز میخوردن.
رعدو برقی زد و بارون شدت گرفت.
مسیحا داد زد؛
_بیشتر گاز بده.
صدای گاز ماشین بلند شد.
سعی کردم زور بیشتری بزنم که توی یه لحظه ماشین خیلی سریع از توی گودال در اومد.
چون وزنم رو انداخته بودم روش و هولش میدادم تعادلم رو از دست دادم و با مغز رفتم توی گودال گلی.
دهنمو باز کردم تا حداقل داد بزنم اما خیلی سریع بستمش تا پر از گل نشه.
چون رو دستام فرود اومده بودم کمی درد گرفته بودن و لحظه برخوردشون با گل ها باعث شده بود چند قطرهش بپاشه توی صورتم.
صدای خنده مسیحا بلند شد و به زور گفت؛
_رستا خیلی خرفتی.
به زور نشستم سر جام و با انزجار به خودم خیره شدم.
کل کاپشنم، دورس خاکستری قشنگم و شلوار ذغالیم همش گلی شده بود.
مسیحا_اخرین بار که رفتید حموم کی بود خانم؟
2 832
#part285
یه لحظه ترسیدم و حس بدی بهم دست داد چون انگار داشت توی گوشش یه چیزی میگفت و مسیحاهم بدون هیچ حرکتی لقمهش توی دستش خشک شده بود.
نه اینکه بفهمه یه جن داره باهاش حرف میزنه یا صداشو بشنوه، اما این حرفا ناخوداگاه به ذهنش منتقل میشد و اون فکر میکرد خودش داره بهشون فکر میکنه.
درواقع یه نوع تلپاتی یا الهام بود و قطعا چیزای خوبی بهش نمیگفت.
خواستم چیزی بگم یا حرکتی بکنم اما انگار سر جام خشک شده بودم.
مسیحا سرفه ای کرد و از روی تخت بلند شد.
و اون هاله سیاه همچنان بهش چسبیده بود.
لقممو به زور قورت دادم و بلند شدم و پشت سرش رفتم.
میخواستم مطمئن بشم که کار اشتباهی نمیکنه و از سمتی برای دور کردن اون جن ازش تلاشی کنم.
با اینکه یکسالی میشد که تقریبا هر روزش یه برخوردی با جنا داشتم اما بازم از غریبه هاش میترسیدم.
اونایی که نمیدونستم کین و چه کارن و از ادم چی میخوان.
بعضیاشون واقعا خطرناک و دنبال دردسر بودن.
مسیحا که متوجهم شد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_تو برا چی اومدی؟
توجهم به چندتا مردی که خیره نگاهمون میکردن جلب شد و گفتم؛
_تو چرا اومدی؟
و کج شدم تا هاله ای که بهش چسبیده بود و همچنان تا توی گوشش رفته بود رو نگاه کنم.
حس میکردم که صدای پچ پچ میشنوم اما خب احتمالا تلقین بود چون جنا تا خودشون نخوان نمیتونی صداشون رو بشنوی.
و چرا جنه باید میخواست من صداشو بشنوم؟
مسیحا انگار متوجه نگرانی و نگاهام شد چون نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت؛
_چیه؟
کجا رو نگاه میکنی؟
لحنش عجیب بود و صداش حالا خش دار و لرزون شده بود.
علاوه بر اون میتونستم یه حس منفی رو همراه با خشم از صداش حس کنم.
_هیچی.
اومدم ترشی بگیرم.
سرشو تکون داد و رفت سمت دستشویی.
نفس عمیقی کشیدم و زدم توی پیشونیم.
الان باید چیکار کنم؟
رفتم سمت پیشخوان و روبه فروشنده گفتم؛
_ببخشید، ترشی دارید؟
فروشنده_نه، فقط زیتون پرورده.
_سه تا بدید.
سرشو تکون داد و رفت سمت اشپزخونه.
در دستشویی باز شد و مسیحا با اخمای توی هم اومد بیرون و مشغول شستن دستاش شد اما خبری از اون هاله تیره نبود.
نفس عمیقی کشیدم و خیلی سریع رفتم سمتش.
رنگش پریده بود و بنظر میرسید فشارش افتاده باشه.
_خوبی؟
نوچی کرد و بی توجه بهم رفت سمت پیشخوان.
نگاهم به در نیمه باز دستشویی خورد.
هاله سیاه ازش خارج شد و رفت سمت تراس.
رنگش از قبل تیره تر شده بود و بنظر میرسید که کل انرژی مسیحا رو دزدیده باشه..
مطمئن بودم که حالا اتفاق بدی میوفته واسه همین خواستم برم پیشش که دستی روی کمرم نشست.
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم که با یه پسر پر پشم رو به رو شدم.
اخمی کردم و دستشو پس زدم که گفت؛
_اسمت چیه؟
و پشتوانه اون دستش رو روی بازوم گذاشت.
_به تو ربطی نداره.
خواستم دستمو بکشم عقب که محکمتر گرفتش و انگشتاشو روی پوستم فشار داد.
سرشو اورد نزدیک تر و خواست چیزی بگه که مسیحا با صدای بلند گفت؛
_چه خبره اینجا؟
پسر کمی جابه جا شد اما دستمو ول نکرد.
اخمی کرد و گفت؛
_به تو چه؟
مسیحا_دستتو بکش چیکار میکنی؟
پسر_تو دخالت نکن.
مسیحا اومد سمتمون و خیلی سریع دستمو گرفت و کشید اما پسره ولم نکرد.
هولش داد عقب و با صدای بلند گفت؛
_مرتیکه احمق چه غلطی میکنی؟
فکر کردی شهر هرته؟
تو مکان عمومی انقدر به خودت جرعت میدی همچین غلطی کنی؟
به چه حقی بهش دست میزنی؟
پسر اومد جلو و درحالی که مسیحا رو فوحش میداد هولش داد عقب که یه مرد هیکلی از پشت گرفتش و یه چک خوابوند تو گوشش و با صدای بلند گفت؛
_به چه حقی به ناموس مردم دست میزنی؟
مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
و خواست بازم بزنتش که بقیه پا درمیونی کردن.
مسیحا هم خواست بره جلو که گرفتمش و گفتم؛
_ولش کن.
دستمو پس زد و با عصبانیت گفت؛
_دخالت نکن تو.
اخمام رفت توی هم و با لحنی جدی تر گفتم؛
_گفتم ولش کن.
خودتو قاطی نکن یچیزیت میشه.
نگاه چپی بهم انداخت و روبه صاحب رستوران گفت؛
_این مادر خرابو بندازید بیرون.
مرد فروشنده سرشو تکون داد و هدایتمون کرد سمت تراس.
فروشنده_شما بفرمایید غذاتونو میل کنید ما حلش میکنیم.
دست مسیحا رو گرفتم و کشیدم که دستمو محکم پس زد و گفت؛
_نکن، خودم میام!
چیزی نگفتم و بی توجه بهش رفتم سمت تختا.
دریا کل مدت دو لپی غذا میخورد و دعوای مارو نگاه میکرد.
رفتم روی تخت نشستم و دستمو تکیه دادم به لبش و سرمو گذاشتم روی دستم.
خبری از هیچ هاله تیره رنگی نبود.
مسیحا خیلی محکم روی تخت نشست و با اخم و دست به سینه به پسری که از رستوران بیرون انداخته میشد نگاه کرد.
دریا درحالی که دوغ میخورد گفت؛
_بیاید بخورید، سرد شد.
مسیحا غرید؛
_من نمیخورم، شما بخورید.
پوکر نگاهش کردم اما چیزی نگفتم.
مسیحا هیچوقت اینطور نبود.
درسته که هرموقع یه اتفاق مشابه میوفتاد همین رفتار رو نشون میداد اما حداقل با من درست رفتار میکرد.
حالا اعصابش خورد بود و میدونستم که هیچ چیز مثبتی توی وجودش نیست و همش واسه اون هاله سیاه بود.
2 832
#part284
وارد غذا خوری شدیم.
این داخل چندتا تخت گذاشته بودن که مردهای سیبیلو و هیکلی روشون نشسته بودن و درحالی که با دست جیگر میخوردن قلیون میکشیدن.
دقیقا مثل فیلم های قدیمی ایرانی بود.
همشون طوری نگاهمون میکردن انگار درحالی که لختیم داریم جلوشون میرقصیم.
_تو برو پیش دریا من سفارش میدم.
نگاه چپی بهم انداخت و کنارم ایستاد.
بدون اینکه بپرسیم میدونستیم که دریا فقط برای خودش غذا سفارش داده و ما رو به چپش گرفته.
بعد از سفارش غذا ها رفتیم پشت غذاخوری که یه در شیشه ای داشت و به یه تراس با زمین فلزی منتهی میشد که بالای رودخونه قرار داشت و دور تا دورش رو درخت هایی که از توی تپه ها در اومده بودن احاطه کرده بودن.
از اینجا میشد بدون هیچ مانعی ابشاری رو که از کوه جاری بود دید و حتی شبنم هاش امکان داشت روی لباسمون بشینه.
صدای پرنده ها توی فضای کوهستان اطرافمون میپیچید و مه قشنگی به خاطر سرد بودن هوا و قطره های اب ایجاد شده بود.
بوی ذغال و تنباکو دوسیب و جگر همه جارو پر کرده بود.
برای کسانی که توی شمال زندگی میکردن، معمولا دیدن این ویوها عادی بود اما الان انگار همه چیز فرق میکرد.
پا که روی اهن سوراخ سوراخ گذاشتم حس کردم که شله و قراره بیوفتم توی رودخونه.
چون کنار ابشار و بالای رودخونه بودیم سرما از قبل هم بیشتر شده بود.
حالا بوی یه نوع درخت خاص هم چاشنی بادی شده بود که میوزید.
یه درخت با برگ های ترش، تند و گس.
روی تخت نشستم و به پایین رستوران خیره شدم.
ساختش زیاد عجیب نبود، رستوران لبه پرتگاه ساخته شده بود و یه تراس بهش وصل بود که توی خود پرتگاه بود.
رودخونه خیلی پرخروش و سریع دقیقا از زیر پامون گذر میکرد و اب ابشار توش میریخت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_خیلی سرده.
مسیحا که هنوز ننشسته بود کفشاشو پوشید و رفت داخل.
دریا با اخم نشسته بود یه گوشه و به ابشار نگاه میکرد.
_ناراحتی؟
دریا_اره.
از خودم ناراحتم که نریدم بهش.
خندیدم و چیزی نگفتم.
چند دقیقه بعد مسیحا با دوتا پتو وارد تراس شد.
یکیشو داد به دریا و بعد از در اوردن کفشاش کنارم نشست و پتو رو کشید رومون.
چند ثانیه هرسه مون در سکوت اطراف رو نگاه کردیم و من برای عوض کردن جو گفتم؛
_چرا با مسیح دعوات شد دیشب؟
مسیحا_طبق معمول، چیزای مزخرف.
دریا خیره به لب های مسیحا با حرص گفت؛
_بنظرم کم زدت، کاش میکشتت راحت میشدیم.
این رستا خلمشنگ هم خودکشی میکرد دوباره بابامو پس میگرفتم.
پتو رو فشردم به خودم و درحالی که صدف روی زیر انداز زرشکی رنگ رو برمیداشتم گفتم؛
_یجوری حرف میزنی انگار هرشب با بابات هم بسترم.
مسیحا نگاه چپی بهم انداخت و دریا خندید.
یه لحظه حس سنگینی بهم دست داد.
بالای سرم رو که نگاه کردم دلیلش رو فهمیدم.
یه درخت کنار کنارمون قرار داشت که میتونستم چندتا هاله سیاه و کمرنگ روش ببینم.
میدونستم که الان هردوشون دارن ما رو نگاه میکنن.
عادی بود، درخت های کنار اگه جن نداشتن جای تعجب داشت.
اونقدر با جنا بودم که دیگه ازشون نترسم، اما هنوز هم وجودشون حس بدی بهم میداد.
سعی کردم نادیدشون بگیرم.
به صدف توی دستم چشم دوختم و کردمش توی جیب ژاکتم.
مسیحا_رفته بودم پیشش گیر داد گردنت چرا کبوده.
خندیدم و گفتم؛
_اوهو، اینم واسه ما غیرتی شده.
بشقاب کبابا رو از مردی که غذا هارو اورده بود گرفتم و یه تیکه جیگر برداشتم و گذاشتم توی دهنم که تا ته ماتحتم سوخت.
مسیحا_نه بابا غیرت چیه.
میدونه کار توعه، از عمد میگه مامانم بشنوه تا دعوامون بشه.
دریا_داداشتم ادم جذابیه ها.
مسیحا_ببخشید؟ چیش جذابه؟
دریا یکی از کباباشو برداشت و زد توی ماست و گاز گنده ای ازش زد.
دریا_نمیدونم، باحاله.
با حالت چندشناکی جگرم رو جویدم و گفتم؛
_تو هم که به هرچی ادم داغون و عقده ای و مسخرهست جذب میشی.
سرشو تکون داد و چیزی نگفت.
یاد سروش افتادم که تازگیا به خاطر اینکه دریا با دوستش صمیمی شده بود چپ کرده بود و دعواشون شده بود.
به نظرم سروش هم مثل خود دریا و مسیح ادم بی منطقی بود.
خیلی بیش از حد برونگرا، محرف، عوضی و بی ادب بود.
کلا رابطشون از همون اول تا الان پر بود از دعوا و جرو بحث.
حتی یه بار هم گرفتن همدیگه رو زدن.
اون اوایل که باهم وارد رابطه شدن من فکر نمیکردم یکسال طول بکشه و احتمال میدادم یکماهه کات کنن.
این موضوع از وقتی سامیار از زندان ازاد شده بود بدتر شده بود، دریا حالا همون یه ذره توجهی که به سروش میکرد رو کنار گذاشته بود.
درواقع دوباره هوایی شده بود که برگرده به سامیار اما خب خبر نداشت که با دایان اشتی کردن.
البته دیروز رفته بود دیدنش، احتمالا سامیار بهش گفته بود.
اما خب زیاد ناراحت به نظر نمیرسید و این منو یکم به شک مینداخت.
توی همین فکرا بودم که صدای غرش مانندی رو کنار گوشم شنیدم.
برگشتم و به مسیحا نگاه کردم که بی توجه بهم داشت غذاشو میخورد.
کمی دقت کردم که تونستم اون هاله مشکی رنگ رو ببینم که چسبیده بود بهش.
2 832
#part283
مسیحا نیم نگاهی بهش انداخت و با پوزخند گفت؛
_بهتر از اینکه ابرو نداشته باشم و قیافم شبیه مادر زن احمدی نژاد باشه.
دریا_داری دوست دخترتو میگی؟
مسیحا_تا جایی که یادمه دوست دختری به اسم دریا ندارم.
اما یه دم دارم که هرجا با پارتنرم میرم باهامون میاد.
زدم زیر خنده و پهن شدم روی صندلی نه چندان نرم ماشین که دریا نگاه چپی بهم انداخت.
دریا_بدبخت اگه من نیام که مامانش نمیزاره باهات بیاد.
اونوقت باید برید تو خونه 60 متریت چادر بزنید تا اینکه بیاید ویلا.
با اینکه حرفش خیلی خنده دار بود اما ترجیح دادم بهش نخندم مگه نه مسیحا هردومون رو از ماشین عزیزش پرت میکرد بیرون.
خیلی وقت بود که ساختمونش ساخته شده بود و حالا سعی میکرد پولاشو روی یه اپارتمان دیگه سرمایه گذاری کنه و فعلا قصد اثباب کشی به یه خونه جدید رو نداشت.
فقط ماشین گرفته بود و دریا هم هرسری این رو میکوبید توی سرش.
مسیحا_بهتر از اینکه تو خونه بابام زندگی کنم و هرماه التماسش کنم بهم پول بده.
دریا_اولا که من به بابام التماس نمیکنم برام پول بریزه، خودش میریزه.
در ضمن تو هم اگه بابا داشتی همینطور بودی.
مسیحا_دریا خفه شو یجوری میزنمت که از هفت جهت خون بیاری بالا.
این رو با صدای نسبتا بلندی گفت که هم من و هم دریا تعجب کردیم چون تا جایی که بنظر میومد بحث شوخی بود.
و مسیحا مثل همیشه جدیش گرفته بود و عصبی شده بود.
دریا خیلی خونسرد نگاهش کرد و نفس عمیقی کشید.
اب دهنش رو قورت داد و در ماشینو باز کرد که گفتم؛
_کجا!؟
درو بست و با صدای بلند گفت؛
_با پول بابام کباب بخورم!
خیالم راحت شد که قهر نکرده.
هرچند که معلوم بود قراره توی کل مسافرت مثل سگ رفتار کنه و پاچه بگیره.
تکلیف مسیحا هم که روشن بود.
از اولش فقط داشت گند میزد.
نگاهی به مسیحا که سیخ نشسته بود سرجاش و به روبه روش نگاه میکرد انداختم.
هوای توی ماشین حتی با اون یه لحظه باز شدن در هم سرد شده بود.
قطرات بارون اونقدر کوچیک بودن که صدای برخوردشون به سقف ماشین شنیده نمیشد.
کمی اونور تر یه ابشار کوچیک وجود داشت که انگار از اب شدن برف های روی کوه تشکیل شده بود.
البته به نظر نمیرسید هوا به قدری گرم باشه که برفا رو اب کنه.
_چته امروز؟
مسیحا_چیزیم نیست.
_اومدیم خوش بگذرونیم جای اینکه خوشحال باشیم اینطور رفتار میکنی؟
با چشمای خمارش بهم خیره شد و با صدای گرفته ای که به نظر میومد به خاطر داد زدن سر دریا اینطور شده باشه گفت؛
_دیدی که راجب بابام چی گفت؟
به دریا که توی کبابی ایستاده بود خیره شدم.
_بهش فوحش داد یا حرف بدی زد؟
نوچی کرد و گفت؛
_به مردنش اشاره کرد.
پوکر نگاهش کردم.
_تو امروز چقدر بچه شدی.
خب اشاره کنه.
مگه چیه؟
پوفی کشید و با ناله گفت؛
_خیل خب، یه لحظه عصبی شدم.
دیشب که نزاشتی درست بخوابم.
اعصابمم از دست مسیح خورده.
واسه همون یکم کلافم.
_دلم میخواد درکت کنم ولی چندوقته کلا همینجوری ای!
اگه میخوای تا اخرش اینطور رفتار کنی برگردیم.
نگاه بدی بهم انداخت و کلاهشو از سرش در اورد و موهای به هم ریختش رو مرتب کرد.
حالا میتونستم کلمه Ethereal رو که روی دستش تتو زده بود رو ببینم.
منم دقیقا همین تتو رو داشتم.
معنیش عجیب بود.
به چیزی میگفتن که به دلیل زیبایی زیاد نمیتونه مال این جهان باشه.
یه چیز اثیری..
نگاهش رو بهم دوخت.
حالا دیگه خبری از اون خشم اولیه نبود و نگاهش غمگین بود.
مسیحا_خیل خب، ببخشید.
همیشه همینطور بود، عصبی میشد، داد میزد و بعد طوری عاجزانه معذرت خواهی میکرد که انگار از ته دل از کارش پشیمونه و میخواد ببخشیش.
انگار که کنترلش دست خودش نبوده و یه روح دیگه باعث میشده اونطور رفتار کنه.
جدیدا این بلا سرش اومده بود.
از وقتی که مامانش همچیزش رو ازش گرفت و مجبور شد روزو شب دنبال بالا کشیدن خودش و به دست اوردن چیزای از دست رفتش باشه..
هرچند که میدونستم همیشه یکم مشکل اعصاب داشته و همش به خاطر کودکی سختش بود.
_از من معذرت خواهی نکن، از دریا بکن.
خندید و گفت؛
_از اون خواهر زاده احمدی نژاد؟
اصلا.
در ماشین رو باز کردم و درحالی که پیاده میشدم گفتم؛
_حداقل درست رفتار کن.
در ماشینو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
هوا انقدر سرد بود که هنوز بیرون نیومده لرز کردم.
حالا میتونستم صدای ابشار جاری از کوه مقابلمون رو بشنوم.
بوی کباب و بلالی همه جارو پر کرده بود و اهنگ مازنی ای درحال پخش بود.
مسیحا از ماشین پیاده شد و درو قفل کرد.
مسیحا_میخوای کباب بخوری؟
به شلوار خاکیش که پاچه هاش روی بوت های بلند مشکیش تا خورده بود انداختم و درحالی که خم میشدم تا بند باز کفشش رو ببندم گفتم؛
_اره.
بندشو پاپیونی بستم و ادامه دادم؛
_کاش میوفتادی دماغت میرفت توی دهنت یکم بهت میخندیدیم.
دستمو گرفت و بلندم کرد و بی توجه به حرفم گفت؛
_میخواستم ماهی زنده بگیرم کباب کنیم.
رفتم سمت ورودی کبابی و گفتم؛
_ما ماهی کبابی دوست نداریم.
مسیحا_شما شمالی فیکین.
2 832
Repost from Ta𝐿rot
🎴🀄️
فال تک نیت؛ این فال به سوالاتتون جواب اره یا نه میده.
15t
فال تک نیت توضیحی؛ این فال به سوالاتتون در حد چند کلمه یا جمله جواب میده.
25t
فال کلی؛ این فال چند نوع داره که شامل احساسی، خانوادگی، کاری و درسی میشه و همه چیز رو راجب حال، اینده و گذشته بهتون میگه و جواب همه سوالاتتون رو میده.
45t
@Trionfid
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
