fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 828
مشترکین
-224 ساعت
+47 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
#part93 _عیب نداره. میای تو نمایشگاه پیش خودم کار میکنی مسیحم چیزی گفت میگیرم مثل سگ میزنمش جرعت نکنه بیاد اونجا.. مسیحا_امیدوارم. _بعدم مگه نمیگی چندتا زمین داری؟ چجورین‌؟ مسیحا_دوتا مسکونی تو تهران دوتا کشاورزی تو گلستان. _اونقدری پول داری که بشه چیزی توشون ساخت؟ مسیحا_مثلا چی؟ _یه اپارتمان دربیاری از توی زمین مسکونیه. دیگه فروش که رفت بزنی تو کار ساخت و ساز. چشماشو ریز کرد و گفت؛ _فکر بدی نیست.. _بعدم برنجی چیزی میکاری. اصلا خوب شد که چیزی از اون خراب شده بهت نرسید، نمیزاشت پیشرفت کنی. مسیحا_بنظرت از پسش برمیام؟ _معلومه که میای. تو خیلی قوی و با استعدادی. هرکاری بخوای میتونی بکنی. لبخندی زد و بهم خیره شد. کشیدمش توی بغلم و سرشو به سینم فشردم. _دیگه بهش فکر نکن، همه چیز درست میشه. مسیحا_ولی هیچ چیز هیچوقت درست نمیشه. خدا با من لجه. _هیش. چرت و پرت نگو. با هم درستش میکنیم. تو تنها نیستی، منو رستارو داری. هرچیم بشه بازم کنارت میمونیم و حواسمون بهت هست.. مسیحا_همش میترسم شما هم از دست بدم. _نمیدی. البته اگه نخود درست کنی یا پیاز بخوری ممکنه از دستمون بدی. خندید و خودشو کشید عقب. مسیحا_شلمغز فرفری. رفت سمت مبل که گفتم؛ _نهه نرو اونجا لیزه.. دیر شده بود چون پاش لیز خورد و با لگن فرود اومد روی زمین. مسیحا_خداا لعنتت کنه کونم داغون شد. از روی زمین بلند شد که تونستم شلوار خونیش رو ببینم. مسیحا_این چیه ریختی رو زمین ابله کودن. زدم زیر خنده. _نوار بهداشتی میخوای بیارم خدمتت؟ مسیحا_خفه شو. خاک بر سرت کنن. ریدی رو زمین؟ به سرامیکا نگاه کرد و چهرش رفت توی هم. مسیحا_اه این چیه. شبیه استفراغه. رفتم سمت اشپزخونه و دستمالو با جارو برداشتم. _بابا اون جوجه اردک زشت اینجا بود. مسیحا_اون ریده رو زمین؟ از اشپزخونه خارج شدم و مشغول جارو زدن شیشه خورده ها شدم. _میگفت باید منو سامیار رو اشتی بدی. مسیحا_چی؟ چه غلطا. _همون. فکر کرده سامیار احمقه دوباره باهاش بره تو رابطه. اصلا لیاقت سامیارو نداشت. بعد حتما فکر کرده من میرم به سامیار میگم بیا با ماریانا خانم بک بزن. مسیحا_حالا این چرا ریخته اینجا؟ ابمیوست؟ _اره. براش بردم کوفت کنه دعوامون شد زدش زمین همش ریخت. نشست روی مبل و یه دستمال برداشت و گذاشت روی زخمش. مسیحا_سر سامیار دعواتون شد؟ _نه بابا. میگفت بهم تجاوز کردی اونشب. مسیحا_مطمئنی نکردی؟ چپ چپ نگاهش کردم. _چرا باید به کسی که تا اراده کنم زیرمه تجاوز کنم؟ مسیحا_خب پس چرا میگه بهم تجاوز کردی؟ _بابا هم مست بوده هم چت، معلومه که توهم میزنه و یادش نمیاد. گیریم توهم هم نزده باشه، با خودش میگه اره من ادم وفاداریم به سامیار جونم خیانت نمیکنم درصورتی که ولش کنی با کل دنیا میخوابه. حالا هم میخواد بندازش تقصیر من که خودشو تبرعه کنه. من از وقتی که فهمیدم بهت تجاوز شده از تجاوز متنفر شدم. مسیحا_یعنی قبلش دوست داشتی؟ نشستم روی زمین تا سرامیکارو پاک کنم. _نه. مسیحا_راستی چه خبر از سامیار؟ یادمه باهاش اوکی شده بودی. _زدیم به هم. گفتم هر اتفاقی افتاده رو فراموش کن. مسیحا_چرا؟ _چون رابطمون اشتباه بود. الانم دیگه ازش خوشم نمیاد. کردمش عقده‌م خالی شد. مسیحا_گناه داشت دایان. شونمو انداختم بالا. _مجبورش که نکردم. مسیحا_تویی که نصفت هیولاست و نصفت ادمه.. _برو بابا. مگه به زور کردمش، خودش خواست. مسیحا_فیست ادمو گول میزنه. سرمو بلند کردم که موهامو به هم ریخت. مسیحا_خیلی کیوت و گوگولی ای. مثل فرشته هایی ولی یه قلب سنگی داری. _یجوری گفتی عاشق خودم شدم. مسیحا_معلومه که عاشق خودتی.. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم. سامیار.. پسر کوچولوی بدقلق‌..

#part92 ماریا_خودت میدونستی وقتی بهم مشروب بدی اون اتفاق میوفته. از عمد بهم دادی. نفس عمیقی کشیدم. _تو اگه خیلی به فکر بودی نمیخوردی. مگه خودت نگفتی یچیزی بیار بخوریم؟ حالا مشروب هیچی مواد دیگه چرا کشیدی؟ ماریا_تو باید میزاشتی من مواد بکشم؟ _به منچه؟! مگه من باباتم؟ خودت بزرگ شدی صلاح خودتو میدونی. ماریا_یه کلمه بگو‌ با سامیار حرف میزنی یا نه. _نه حرف نمیزنم. تو لیاقت سامیارو نداری. اونم عمرا دوباره باهات وارد رابطه نمیشه. به من گفته که از چشمش افتادی. تنها مشکلشم خیانت نیست! تو ادمو روانی میکنی. خیلی توی رابطه بچه بازی در میاری. اصلا نمیشه بیشتر از دو روز تحملت کرد. با بغض بهم نگاه کرد. کیفش رو از روی مبل برداشت و گفت؛ _تقاص حرفای چرت و پرتتو پس میدی. خندیدم. _مثلا چطوری؟ اطرافشو نگاه کرد و یهو لیوان ابمیوه رو برداشت و محکم زدش زمین که با صدای بدی شکست و فرش و زمین پر از اب انبه شد. اخمام رفت توی هم و با صدای بلند گفتم؛ _عه عه عه دختره دیوونه. اشکاشو پاک کرد و رفت سمت در و بعد از خارج شدن محکم بستش. _یوااش. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. خداروشکر ادمی نبودم که زود عصبی بشم. اگه مثل مسیحا بودم که فوحشو میکشیدم بهش و حتی میرفتم میزدمش. البته دست بلند کردن روی دختر ظریفی مثل ماریا واقعا بیشرفی بود. یه دستمال پارچه ای برداشتم و رفتم سمت فرش تا تمیزش کنم که صدای زنگ در بلند شد. _یه روز که ما خسته ایم حتی جبرئیلم میاد مهمونمون میشه. رفتم سمت ایفون و دکمش رو زدم. درو باز کردم و خواستم فرشو پاک کنم که دیدم دستمال گلیه. پوفی کشیدم و رفتم توی اشپزخونه. دستمالام تموم شده بود پس ناچارا همونو شستم. در خونه که بسته شد برگشتم و پذیرایی رو نگاه کردم که با مسیحا روبه رو شدم. _سلام. اشکاشو پاک کرد و با صدایی که پر از بغض بود گفت؛ _سلام. با تعجب نگاهش کردم. _چیشده؟ گریه کردی؟ دستمالو انداختم توی سینک و دستامو شستم. از اشپزخونه رفتم بیرون و جلوش ایستادم. مسیحا_تموم شد. _چی تموم شد؟ مسیحا_سهم نمایشگاه رو ازم گرفتن. اخمام رفت توی هم. _یعنی چی!؟ مگه میشه؟ مسیحا_امروز دادگاه داشتیم. _خب؟ نفس عمیقی کشید و گفت؛ _خونه رسید به مامانم، نمایشگاه مسیح، چندتا زمین به درد نخور هم دادن به من. باورم نمیشد. به معنای واقعی کلمه حس کردم که وجودم اتیش گرفت. توانایی اینو داشتم که برم مامان و برادر مسیحارو باهم بکشم. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _چطور ممکنه؟ اون وکیل بیشرفت که پول خونشو گرفت اونجا چیکاره بود؟ دست کرد توی موهای نامرتبش و زدشون بالا. مسیحا_نتونست کاری کنه. همه چیز توی وصیت نامه تقسیم شده بود. دادگاه بررسیش کرد گفت دست خط و امضای پدرته و کاملا قانونی و معتبره. طبق همون همه چیزو تقسیم کردن. حالا میدونی بیشتر از چی میسوزم، اینکه اونجا با مسیح دعوام شد. خیلی تیکه مینداخت و یجوری رفتار میکرد انگار بهترین کار دنیارو کرده. بعدم گفت حتی نمیزاره تو نمایشگاه کار کنم. یعنی الان رسما یه اس و پاس بدبختم. دندونامو روی هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم. _من یه روز این مسیح مادر.. استغفرالله. لبخند بی جونی زد و گفت؛ _مادرجنده. _همون. میکشمش. استخوناشو میدم سگا بخورن. مسیحا_عیب نداره، به هرحال داداشمه. دست غریبه نیوفتاده. اخمام رفت توی هم. _خانوادت از غریبه ها هفت پشت غریبه ترن. اخه اون بابات به فکرش نرسید که فردا پسفردا قراره بدون کار و پول چیکار کنی؟ این چه تقسیمیه! مگه دوستت نداشت و همیشه نمیگفت نمایشگاهو میده تو اداره کنی؟ مسیحا_مشکل همینجاست که پدر من هیچوقت همچین تقسیم نا عادلانه ای نمیکرد. _وصیت نامه هم که نمیتونن جعل کرده باشن مگه نه دادگاه میفهمید. مسیحا_نه. وصیت نامه رو جعل نکردن. بابام نوشتتش. ولی معلوم نیست توی چه شرایطی.. _منظورت چیه؟ صداش رو صاف کرد و گفت؛ _بابای من یه مدت دائم الخمر شده بود. همون ده دوازده سال پیش که ورشکست شد و نمایشگاه رو با بابات شریک شد.. _خب. مسیحا_کلی قرض و قوله درست کرده بود. طلبکارا هرشب دم در بودن تهدید میکردن که میکشیمت و بدبختت میکنیم و این داستانا.‌. بابامم هرشب مست و پاتیل میومد خونه. همش با مامانم دعوا داشتن. یه شب یادمه حالش خیلی بد بود، خیلی خورده بود. چشمام رو ریز کردم و دستامو به هم گره زدم. مسیحا_اونشب میخواست خودکشی کنه. به جای اینکه با مامانم دعواش بشه رفتن تو اتاق درو بستن. اونشب احتمالا توی اون حالت مستی وصیت نامه‌ رو نوشته و مامانم قطعا توی نوشتنش نقش داشته. یا مخشو زده، یا مجبورش کرده یا نمیدونم از همین کارایی که اون زنیکه و امثالش میکنن دیگه.. بعدش که بابام سر عقل اومد وصیت نامه گمشده بود. فکر کنم مامانم قایمش کرده بود برای همچین روزی. نفس عمیقی کشید و اشکش رو پاک کرد.

برای ابادی ای که ویران شد.

حس غربت میکردم، حالا من اینجا بین این انسان ها غریبه بودم. کسانی که از هیچ ضرر و زیان و ازاری نسبت به امثال خودشون دریغ نکرده بودن و فقط اسم انسانیت رو یدک میکشیدن. البته اینکه همه رو باهم یکی میکردم کار درستی نبود. یک سری ادم های اینجا بی گناه بودن و به قول فیلم طنزی که مامان میدید دست سرنوشت به میله‌های اهنی کشیده بودشون و خودشون هیچکاره بودن. چیزی که ازارم میداد فضای زندان و غربت اویخته به دیوار های کهنه و کاهگلیش نبود، گناهکار بودن خودم بود. اینکه من هم جزئی از مردم اینجا بودم عمیقا اذیتم میکرد. من هم موجودی بودم پست و دگرگون شده که حتی خدارو هم نمیشناخت. من گم شده بودم و حالا مانند انسانی که به مگس تغییر شکل داده بود، مسخ شده به سمت نور پیش میرفتم. غافل از اینکه چشمانم برای دیدنش زیادی کور بود.

#part91 البته زیاد فرقی هم نمیکرد، مگه مهم بود؟ تا رسیدن به رشت با امید حرف زدم. امید واقعا ادم وراجی بود و به معنای واقعی کلمه سرم رو برد. از هواپیما پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم. چقدر هوای اینجا تمیز و خنک بود نسبت به شهر های دیگه. واقعا اینجارو دوست داشتم، هم قشنگ بود هم خوش اب و هوا. مردم خوب و خونگرمی هم داشت. هرچند که تهران رو برای زندگی ترجیح میدادم.. دیگه نرفتم سر کار و مستقیم رفتم خونه. بعد از ناهار کمی خوابیدم. بین خواب و بیداری بودم که صدای زنگ ایفون رو شنیدم. پوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم و رفتم توی پذیرایی. خونه بیش از حد یخ شده بود. با دیدن چهره ماریا پشت دوربین کمی متعجب شدم. اون اینجا چیکار میکرد!؟ دیگه رابطه دوستانه ای باهم نداشتیم که بگم به خاطر اون اومده. درو باز کردم و بعد از خاموش کردن کولر رفتم دست و صورتم رو شستم. یکم اب انبه برای خودم ریختم و خوردم. صدای بسته شدن در خونه اومد و بعد تونستم قامت کوتاه ماریا رو ببینم. ماریا_سلام. نیم نگاهی بهش انداختم و بعد از پر کردن لیوان پاکت ابمیوه رو گذاشتم توی یخچال. اگه میفهمید با دهن ازش خوردم هیچوقت بهش لب نمیزد. _علیک سلام. اروم گفت؛ _مزاحم شدم؟ از عمد برای اینکه بفهمه خواب بودم و متوجه بشه مزاحم شده گفتم؛ _نه، دیگه داشتم بیدار میشدم. ماریا_ببخشید. رفت نشست روی مبل و کیف کوچیک سبز رنگشو گذاشت روی میز جلوی پاهاش. بهش خیره شدم، یه پیرهن مشکی پف پوشیده بود روی تاپ سبز رنگش و میتونستم زانوهای سفید و ظریفش رو از زیر شلوار لی مشکی رنگش ببینم. لیوان نوشیدنی رو گذاشتم روی میز جلوش و تکیه دادم به اپن. موهای کوتاهش که حالا به طرز نامرتبی بلند شده بود دورش بودن. موی کوتاه خیلی بهش میومد و چهرش رو بچگونه تر نشون میداد. با دستاش بازی میکرد و بدون حرف به لیوان اب انبه نگاه میکرد. _چیزی شده؟ سرشو اورد بالا و با چشمای مظلومش نگاهم کرد. ماریا_اومدم یکم حرف بزنیم. _بزنیم. موهای نامرتبش رو زد کنار و گفت؛ _شنیدم با سامیار دوست شدین. _بودیم، دیگه نیستیم. ماریا_چرا؟ شونمو انداختم بالا که گفت؛ _میخواستم خواهش کنم باهاش حرف بزنی. دستام رو به هم گره زدم و سرمو کج کردم. حالا یه دسته از موهام افتاده بود توی صورتم و جلوی دیدم رو میگرفت. ماریارو از پشت یه حاله ماسه ای رنگ میدیدم. _درمورد چی؟ ماریا_رابطمون. نمیدونم چرا اما خندم گرفت. _درمورد کدوم رابطه حرف میزنی ماریانا خانم؟ ابروهای نازکشو کشید توی هم و گفت؛ _درست شدن رابطمون. _فکر نکنم درست شه ها. یعنی بنظر من سامیار اونقدر احمق نیست که دوباره برگرده بهت. دستامو گذاشتم روی اپن و شلیلی از توی ظرف میوه برداشتم. ماریا_چرا؟ مگه من چمه؟ _مگه من گفتم چیزیته؟ اتفاقا خیلی هم پسر خر کنی. مشکلی نداری ولی ادم رابطه جدی نیستی. اخرین بارم که به پسره بدبخت خیانت کردی. فکر نکنم دلش بخواد برگرده بهت، اونم حالا که فراموشت کرده. ماریا_فراموشم نکرده! مطمئنم هنوزم دوستم داره. گازی از شلیلم زدم. _فکر نکنم. چند ثانیه در سکوت بهم خیره شد. چشما و صدای مظلومش با اخمی که بین ابروهاش بود پارادوکس عجیبی میساخت. ماریا از اون دخترایی بود که با مظلومیتشون خرت میکرد. دل سنگ رو هم اب میکرد. هیچکس حریف نگاه قدرتمندش نبود. اما من خوب یاد گرفته بودم چطور نگاهش رو نادیده بگیرم. ماریا_تو چرا حرصی میشی؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟ خندیدم. _اومدی ازم کمک میخوای بعد میگی به من چه ربطی داره؟ چیزی استفاده میکنی؟ ماریا_اخرین بار خودش بخشیدم. حتی همه چیز خوب بود یهو گفت میخواد کات کنه. _چون از چشمش افتاده بودی. اون بخشیدنشم به خاطر بخشندگیش بود نه علاقش. سامیار خیلی پسر خوبیه، قدرش رو ندونستی. ماریا_به خاطر اونشب منو سرزنش نکن. خودتم خوب میدونی که تقصیر من نبود! اخمام رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم. _ماریا اعصابمو خورد نکن و دوباره این بحث تکراری رو پیش نکش. هردومون خوب میدونیم که اتفاق اونشب همش و همش تقصیر تو بود. اخماشو کشید توی هم و از روی مبل بلند شد. ماریا_خیلی عوضی ای دایان. _من عوضیم‌؟ حتما من بودم اونشب به زور بهت داد. ماریا_تو منو مجبور کردی! من گفتم نمیخوام و رل دارم ولی تو گوش نکردی. میدونی که کارت یه نوع تجاوز بود دیگه؟ _چرت و پرت نگو. تو بودی که مواد کشیده بودی و تا خرخره مست بودی منو مجبور کردی! ماریا_خیلی دروغگو و بیشعوری. متجاوز عوضی. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ارامش خودم رو حفظ کنم. _ببین دختره اگه چیزی بهت نمیگم به احترام اون رابطه ایه که قبلا داشتیم. تو اونشب مست بودی، حالت خوب نبود یادت نمیاد. تازه موادم کشیده بودی توهم زدی فکر میکنی من به زور بهت دست زدم. من حالم بد نبود مثل تو، خیلی خوب هم یادمه ثانیه به ثانیش رو. از همون لحظه ای که انقدر لوند بازی در اوردی که مجبور شم اونکارو کنم.

بیاین صندلی داغ بازی کنیم. @elahenashenas

محصور تر از میدان ازادی.

مثل تقلای یه کتاب برای ورق خوردن و خونده شدن.

بچه ها تبادل های چنل برداشته شدن، چنل رو از میوت بردارید.

غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! اینجا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکنى دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند.. -گروس عبدالملکیان

غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! اینجا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکنى دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند.. -گروسعبدالملکیان

#part90 لبخندی زدم و چیزی نگفتم. بعد از خوردن ناهار اماده شدیم تا بریم گمرک. چندتا ماشین قرار بود برامون بیارن که باید تحویلشون میگرفتیم. زیاد لازم نبود امید و سامیارو بیارم اما ترجیح میدادم دوتاشون این چیزارو یاد بگیرن. شاید واسه زمانی که خودم نتونم بیام. البته این کاری نبود که بسپریش دست هرکسی. اما بد نبود با یسری چیزها اشنا شن. بعد از کمی پیاده روی به جایی که باید رسیدیم. با اینکه زیاد از دریا خوشم نمیومد اما عاشق فضای گمرک بودم. کشتی های عظیم با بار های رنگی پهلو میگرفتن و همیشه خدا شلوغ بود. رفتیم به جایی که ماشین هارو میبردن. یه زمین خاکی بزرگ بود که صدها ماشین خارجی کنار هم چیده شده بودن. سامیار_چقدر ماشین.‌. بهش خیره شدم، دستاش رو کرده بود توی جیب شلوارش و اطرافش رو نگاه میکرد. _تازه واردات خودرو جدیدا تحریم شده، قراره قانون جدید بزارن که بیشتر ماشین وارد کنن. اینجا پر میشه از ماشین. امید_مثل بهشت میمونه. سامیار_بهشت از نظر تو پر از ماشینه؟ امید_بهشت از نظر من پر از پوله. سامیار_توی بهشت پول به درد کسی نمیخوره‌. _بنظر من بهشت هرکسی پر از چیزاییه که دوست داره. ایستاد و بهم نگاه کرد. باد میومد و موهای فرش رو میریخت توی صورتش. از اونجایی که زمین پر از خاک بود خاک میرفت توی چشممون. سامیار هم به همین دلیل اخم کرده بود.. ادامه دادم؛ _بهشت امید پر از ماشینه. سامیار_بهشت تو احتمالا پر از دختره. پوزخندی زدم. سامیار_از همه ملیت ها.. امید خندید که گفتم؛ _بهشت تو چه شکلیه؟ سامیار_جایی که ادماش مثل تو نباشن.. دندونامو روی هم فشار دادم. روشو کرد اونور و اب دهنش رو قورت داد. این رو از بالا پایین شدن برجستگی گلوش فهمیدم. حرفش واقعا ناراحتم کرده بود. مگه من چمه؟ چرا باید همچین حرفی بهم بزنه؟ مگه چیکار کرده بودم؟ بدون اینکه چیزی بگم به راهم ادامه دادم. تحویل گرفتن ماشینا و بار زدنشون دو سه ساعتی طول کشید. حس عجیبی داشتم، حرف سامیار منو به فکر فرو برده بود. فکر کنم به خاطر اینکه گفتم کارمون اشتباهه و اون ماجرا همچین حرفی زد. چون خودم رو کشیدم عقب. اما خب مگه چی بود؟ نکنه اون انتظاری از من داشت؟ وقتی اون کارو میکردیم که قول نداده بودم تا اخرش ادامه پیدا کنه و هیچوقت عقب نکشم. وقتی اونکارو میکردیم جایی رو امضا نکرده بودم که بعدا ازش پشیمون نشم. حالا من رو به خاطر چی مقصر میکرد؟ نمیدونستم ایا توی این موضوع حقی داره یا نه، گیج شده بودم.. فقط کاش میدونست که من مجبورم بکشم عقب. کاش خبر داشت و درک میکرد.. بعد از انجام کارمون برگشتیم هتل. یکم حس بدی داشتم که سامیار توی اون اتاق تنهاست.. کاش یه اتاق سه نفره گرفته بودم، البته نمیدونم این هتل همچین اتاقی داره یا نه. پشت سر امید وارد اتاق شدم. رفتم حموم و بعد از پوشیدن لباسام مستقیم رفتم روی تخت. امید_کاش میرفتیم یکم میگشتیم. _که چی بشه؟ امید_مردم میرن بیرون که چی بشه؟ _توی این گرما بو سگ مرده میگیریم برمیگردیم. اونوقت باید دوباره برم حموم. امید_خب برو. _نمیشه که، سهمیه حمومم رو استفاده کردم. هفته ای یه سهمیه دارم فقط، افتاد برای هفته دیگه. امید_گند بگیرتت. _مگه نمیبینی گرفته؟ امید_اگه میدونستم همچین ادم چرکی هستی عمرا برات ساک نمیزدم. _راستی امروز ایشون دوبار حموم کرد، میره برای دو هفته دیگه. خندید و دراز کشید روی تختش. حالا که فکر میکردم حوصله امید رو توی اتاقم نداشتم. کاش براش یه اتاق دیگه گرفته بودم.. ‌چشمام رو بستم و از اونجایی که خسته بودم خیلی سریع خوابم برد. ... ساعت هشت صبح پرواز داشتیم به سمت رشت. بین امید و سامیار نشستم و گازی به کیکم زدم. امید_از صبح تاحالا سه تا کیک خوردی‌. چه خبرته خرس گنده. _خب گشنمه. دیشبم شام نخوردم. امید_دیگه خوراکی نداریما. _عیب نداره سوسکی پشه ای چیزی شکار میکنم میخورم. امید_بیا سامیارو بخوریم. سامیار سرشو بلند کرد و بهمون خیره شد. سامیار_خیلی ممنون ولی من دلم نمیخواد خورده بشم. خدا روزیتون رو جای دیگه حواله کنه. _باید نرینم تا گشنم نشه. امید_همین الان من بودم سه کیلو ریدم. هواپیما سنگین شد. حالا هرچقدر خلبان پاشو بزاره رو گاز پرواز نمیکنه. _قبلش که تو شکمم بودن مگه سنگینی نمیکردن؟ امید_نکته اینجاست که تو خیلی میرینی، حتی بیشتر از مقدار خالص عنت. سامیار_حالمو به هم زدید اول صبحی. _منظورت اینکه تو خودت نمیرینی؟ چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛ _حداقل درمورد مقدار و نحوه ریدنم با کسی مشورت و مشاجره نمیکنم. زدم زیر خنده. _چه جملات ادبی ای، مشاجره.. پوست کیکم رو کردم توی جیب امید و دستامو مالیدم بهش. امید_تو قرار بود شپش بشی اشتباهی شدی دایان. _تو هم قرار بود سطل زباله بشی. منم لطف میکنم تورو به طبیعت خودت برمیگردونم. سامیار نوچی کرد و هندزفریشو از توی گوشش در اورد. حس بدی گرفتم، این یعنی حتی نمیخواست صدامو بشنوه.

#part89 _باشه.. صدای زیپ کیف و بعدش بسته شدن در حموم اومد. نشستم سر جام و سیگاری روشن کردم. میتونستم صدای ریختن اب روی زمین رو بشنوم. فکرم رفت سمت سامیار.. درواقع از عمد این اتاق رو دونفره گرفته بودم تا یچیزایی رو بهش ثابت کنم. اینکه دیگه هیچ رابطه ای باهم نداریم و من به هیچ عنوان بهش حتی فکر هم نمیکنم. البته فکر نمیکنم حتی اهمیت بده و براش مهم باشه.. اما خب به هرحال باید یه چیزایی براش جا میوفتاد. سامیار واقعا هیچی کم نداشت و اتفاقا خیلی هم جذاب بود. اما تنها مشکلش این بود که یه پسره. و من نباید با هیچ پسری وارد یه رابطه جدی بشم.. پکی به سیگارم زدم و ارزو کردم که کاش کمی کوکائین داشتم. احتمالا اگر زنگ میزدم به یاسر بلند میشد و برام میورد اینجا. فکرم که رفت سمت مسیحا و خانوادش اخمام توی هم کشیده شد. خیلی دوست داشتم کاری برای مسیحا بکنم اما نمیتونستم. درواقع هیچ راهی برای کمک بهش وجود نداشت و دستم بسته بود.. تنها راه این بود که برم مسیح رو بزنم و کمی بترسونمش تا بکشه عقب و دیگه از این غلطا نکنه. اما نمیدونم مسیحا چرا راضی نمیشد. گاهی وقتا فکر میکنم احمقه. البته واقعا هست، هرکس دیگه ای بود ادم اجیر میکرد که داداشش رو بترسونن. نمیدونم دلش واسه اون پسره یاغی میسوزه یا جرعتش رو نداره. حالا خیلی راحت تموم حقش رو ازش میگرفتن و یه اب هم روش.. گاهی وقتا اعصابمو خیلی خورد میکرد. کاش به جای باباش مامانش مرده بود.. این حماقت و سادگی مسیحا هم به باباش رفته. اگه احمق نبود که با سدا ازدواج نمیکرد.. سیگار دیگه ای روشن کردم. کلا اخلاق مسیحا همین شکلی بود، متوجه ذات خراب ادما میشد اما بازم بهشون اعتماد میکرد. تنها وقتی به عقل میومد که یه ضربه محکم ازشون بخوره. در حموم باز شد و امید ازش اومد بیرون. نگاهم رو بهش دوختم. درو بست و درحالی که موهاش رو خشک میکرد رفت سمت میزی که کیفش رو روش گذاشته بود. از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمتش و پشت سرش ایستادم. برگشت سمتم و گفت؛ _ترسیدم، فکر کردم جنی. _شاید باشم. چشماشو ریز کرد و زل زد بهم. دستم رفت سمت حولش و کشیدمش که از تنش در اومد. بدون حرف زل زده بود بهم و نگاهم میکرد. هیکلش مثل سامیار ظریف بود، هرچند که قد اون خیلی بلندتر بود. دستمو گذاشتم زیر فکش و سرشو بلند کردم. اب دهنش رو قورت داد و با چشمای خمار قهوه ای رنگش نگاهم کرد. موهای قهوه ای نسبتا کوتاهش ریخته بود روی پیشونیش و پوست شکلاتیش از همیشه روشن تر بود. سرمو خم کردم و لبامو گذاشتم روی لباش. دستشو گذاشت پشت گردنم و به خودش فشارم داد. بردمش سمت تخت و روش نشستم. کشیدمش سمت خودم و دستم روی بدنش لغزید. نشست روی زمین و دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد و تا نصفه کشیدش پایین. دستامو گذاشتم روی تخت و بهشون تکیه دادم. التم رو گرفت توی دستش و کامل کرد توی دهنش. نفس عمیقی کشیدم و سرشو به خودم فشردم. با اینکه از سامیار خیلی ماهر تر بود اما وقتی که سامیار اینکار رو میکرد بیشتر بهم خوش میگذشت. بهتر میشد اگر جای امید سامیار اینجا بود.. سرشو عقب جلو کرد که چشمام رو بستم. این بار کمی دیر تر از حد معمول ارضا شدم. شاید به این خاطر که امید هیچ جذابیتی برام نداشت. اینکارو میکردم که فقط وقتم رو بگذرونم. هیچ علاقه ای به انجام دخول باهاش نداشتم پس تصمیم گرفتم با دست ارضاش کنم... برای خوردن ناهار اتاق رو ترک کردیم. سامیار بدون اینکه حتی نگاهم کنه جلوتر ازم حرکت میکرد. حس میکردم که داره خودشو میگیره و این کارش یکم روی اعصابم بود. سر یه میز چهار نفره نشستیم. هر سه کوبیده سفارش دادیم. _اینجا لازم نیست گوشتارو کباب کنن، بگیرنشون توی کوچه خود به خود میپزن. امید_حالا اینجا خوبه خوزستان خیلی گرم تره. _گفتی تو اهل خوزستان بودی؟ نیم نگاهی به سامیار انداختم، داشت اطرافش رو نگاه میکرد و اخماش توی هم بود. موهای فرش ریخته بود توی صورتش و یه تیشرت ابی تیره تنش بود که به پوست سفید و موهای تیرش خیلی میومد. همیشه از استایلش خیلی خوشم میومد، ساده و در عین حال شیک. جزء خوشتیپ ترین ادم هایی بود که تاحالا دیده بودم‌. معلوم بود که ادم خوش سلیقه ایه. امید_اره، ابادان. سرم رو تکون دادم. چند دقیقه ای گذشت اما غذامون رو نیوردن. دیگه اعصابم داشت خورد میشد. _اگه به حضرت علی سفارش کرده بودیم که جزء ایتامیم نون شب نداریم بخوریم و اون از اون دنیا برامون نون و خرما میورد زودتر میرسید. امید_ادم تو رو میبینه دچار گناه میشه باید کفاره بده بعد انتظار داری حضرت علی برات غذا بیاره؟ _اونم کفارش رو میده میره. امید_میخوای از امام معصوم کفاره بگیری؟ _خب بابا یه نون خرما خواستیم ازش. سامیار_با این وضع باید کوبیدت رو برداری بری اون دنیا باهم بخورید.

خونت تا ابد روی اسفالت ها خواهد ماند و تنها روزی پاک خواهد شد که با خونشان لکه‌های سرخ زندگی‌ات را بشورند. قتل را با قصاص پاسخگو خواهیم بود.

اشک هایت را پاک کن تا چشمانت خون ریخته‌شده ‌را قرمزتر ببیند باشد تا خشمی بیدار شود و دستی مشت شود.

در عجیب‌ترین جای تاریخ ایستاده‌ایم؛ کاش کسی ما را بنویسد. -گلتن اکین

در عجیب‌ترین جایِ تاریخ ایستاده‌ایم؛ کاش کسی ما را بنویسد. -گلتن آکین

مثل سرگیجه پشه ای که به دور خودش میچرخید.

دوستت دارم؛ هنگامی که چشم‌هایت از اشک شور میشود و دهانت از کم حرفی و غم تلخ است، زمانی که لبخند شیرینت را روی صورتم نمیپاشی و ابروانت به تندی در هم اویخته، دوستت دارم، حتی وقتی که ترشی نبودت اینگونه وجودم را پر کرده.