fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 829
مشترکین
+424 ساعت
-97 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
#part50 حالت مستی نداشتم و این باعث میشد کمی تعجب بکنم. فقط کمی احساس گرما میکردم و سرم سبک بود اما هیچ علاقه ای به خندیدن و چرت و پرت گفتن نداشتم. بیشتر دلم میخواست یکی رو ببرم توی اتاق و ترتیبش رو بدم اما فقط تا کاری که اون روز با هیوا کردیم بلد بودم. یعنی بعد از اینکه یکم سینه ها طرفو مالیدم باید جیغ میزدم و فرار میکردم. نور توی خونه حالا دوباره قرمز شده بود و همه جا یکم تاریک تر به نظر میرسید. سرم پایین بود و داشتم تلاش میکردم که بفهمم پا دارم یا نه که کسی کنارم ایستاد و سرم رو که بلند کردم اوا رو دیدم. لبخندی زدم و درحالی که از بالا نگاهش میکردم توی دلم گفتم حتی وقتی مستمم علاقه ندارم باهات برقصم. نمیدونم چرا اما بیشتر از اینکه از خودش خوشم بیاد ترجیح میدادم با تینا برقصم. سعی کردم حسم رو بروز ندم پس دستشو گرفتم و کشیدمش وسط. موهای شرابی پفش توی نور قرمز تیره تر به نظر میرسیدن. چشمای مشکیش رو که به لطف خط چشمش خمار تر به نظر میرسیدن بهم دوخت و دستام رو گرفت و گذاشت دور کمرش. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم توی رقص همراهیش کنم اما فقط وقتی میرقصید کمی تکون میخوردم و کمرش رو میکشیدم سمت خودم و اون درحالی که میرقصید خودش رو بهم میمالید. این کارش باعث میشد حس عجیبی بهم دست بده و بیشتر گرمم بشه. اروم خودشو توی بغلم تکون میداد و با هر حرکتِ کمر و باسنش دستام به پوست لختش مالیده میشد. اب دهنم رو قورت دادم و لبخند کجی زدم. درحالی که اروم خودشو تکون میداد و میرفت پایین گفت؛ _تو هم مثل من داری هورنی میشی؟ چیزی نگفتم و به جاش سرم رو کج کردم و زبونم رو روی لبم کشیدم. انگار این حرکتم رو یه جواب مثبت برداشت کرد چون پشتش رو کرد بهم و دستام رو روی شکمش ثابت کرد. البته که حرکتم نشون دهنده موافق بودنم با حرفش بود. خودشو چپ و راست کرد و باسنش رو مالید بهم که دستام رو روی شکمش کشیدم. یه لحظه نگاهم رفت بالا و روی اراز که لیوان بلند نوشابش رو گرفته بود دستش و درحالی که با نیی که توش بود ازش مینوشید نگاهم میکرد افتاد. چند ثانیه بدون حرف با همون چشمای تنگ شده تیره نگاهم کرد و به محض اینکه نور بنفش و فضا روشن تر شد روشو کرد سمت اهورا و چیزی بهش گفت. نگاهم رو ازش گرفتم و اوا رو برگردوندم سمت خودم. نگاهمو به چشماش دوختم و گفتم؛ _این دختره.. انگار خیلی سریع متوجه حرفم شد و گفت؛ _آراز؟ دوباره نگاهش کردم و متوجه شدم که هنوز داره با اهورا صبحت میکنه‌. _سارینا. کیه!؟ ابروهاش پرید بالا و دستاش رو انداخت روی شونم و سرش رو کرد توی گردنم. با لحنی کشیده گفت؛ _دوست دختر قبلی ارازه. نفسای داغش به پوستم برخورد کرد و باعث شد اب دهنم رو به زور قورت بدم. نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم. دوباره به اراز نگاه کردم و متوجه شدم داره نگاهم میکنه. جامو با اوا عوض کردم تا حواسم بهش پرت نشه. با تعجبی ساختگی گفتم؛ _خب چرا همه انقدر ازش بدشون میاد؟ انگار منتظر این حرفم بود تا غیبت رو شروع کنه چون خیلی سریع گفت؛ _به اراز خیانت کرد. ابروهام پرید بالا و جامو باهاش عوض کردم تا دوباره بتونم پشت سرش رو نگاه کنم. تا زمانی که توجهش بهم جلب بشه حرفمو طول دادم و وقتی که نگاهش افتاد بهم، طوری که بشه حرفم رو لب خونی کرد و با صدای بلند گفتم؛ _کی میتونه به این هلو خیانت کنه؟ اوا_چی!؟ _میگم چرا خیانت کرد؟ اوا_از بس که گوه اخلاقه. ادم نمیتونه تحملش کنه. البته فکر کنم خیلی کارش تو سکس خوب باشه. لبخندم پررنگ تر شد و به چشمای روشنی که حالا متوجه من نبودن خیره شدم. حالم خیلی خوب بود و اصلا متوجه موقعیتم نبودم. گوشام داغ کرده بود و به سختی نفس میکشیدم. از سمت دیگه ای حرکاتم سبک و کش دار بودن و دوست داشتم یه کارایی بکنم. اوا پشتش رو بهم کرد و کمرش رو تکون داد که گفتم؛ _شیکم بلدی بزنی؟ خودشو مالید بهم و گفت؛ _برای هرکسی نمیزنم. لبم رو با زبونم تر کردم و موهای پف و لختش رو از کنار گوشش زدم کنار و چسبیده بهش لب زدم؛ _مطمئنا هرکسی من نمیشه. انگار منتظر این حرفم بود چون نیم نگاهی به تینا انداخت و بعد دستم رو گرفت و کشید سمت اتاق. به پشت سرم نگاه کردم که دیدم اراز نیستش و اهورا درحالی که سیگار میکشه حواسش به ماست. اوا در اتاق رو باز کرد و بعد از اینکه منم واردش شدم بستش. رفت سمت تخت و ریسه های کنار تخت رو روشن کرد که نور صورتی فضارو روشنی بخشید. درحالی که نفس نفس میزد موهاش رو فرستاد پشت گوشش و گفت؛ _بشین. صورتش از شدت گرما و فعالیت سرخ شده بود و چشماش حالا خمار تر بنظر میرسیدن. نشستم روی تخت و به سرتا پاش نگاهی انداختم. پشتش رو کرد بهم و خم شد روی زانوهاش و باسنش رو با ریتم اهنگ بالا و پایین کرد. ابروهام پرید بالا و متوجه شدم که نه تنها از تینا بدتر نیست بلکه خیلیم ازش بهتره. لبخندی روی لبم نشست و نفس عمیقی کشیدم.

آره یادمه خودمم تکستایی که میزاره رو همه رو واسه پارتنرم می‌فرستم و خیلی خوشحال میشه :› چنلش این بود @my_heavenly_place حتما عضو شو که ادمینش از اولین دیتش با پارتنر آیندش هم عکس و فیلم گذاشته =)✨

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ میگم که قبلا یه چنل معرفی کرده بودی واسه لزبین ها که همه چیز ازشون میذاشت و خیلی تیک‌تاک‌های چنلش قشنگ بود :) میشه دوباره بهم بدی چنلشو؟🥲

#part49 از نگاه خیره تینا به آراز معلوم بود که موضوع کلا راجب من نیست. خیالم راحت شد و نفس عمیقی کشیدم. آراز بدون حرف به تینا خیره شده بود و بعد از یه سکوت نسبتا طولانی گفت؛ _به نتیجه ای نرسیدم. قبل از اینکه کسی چیزی بگه آوا پرید وسط و گفت؛ _ساریناا. همشون ساکت شدن و بدون حرف همدیگه رو نگاه کردن. انگار فقط من بودم که سارینا رو نمیشناختم. از حالت چهره اراز مشخص بود که اصلا از این حرف خوشش نیومده. اخم نکرده بود و درواقع صورتش دچار تغییر نشده بود، اما مشخص بود که یه جوری شده. تینا نگاه چپی به آوا انداخت و گفت؛ _میخواستم بعدا بهش بگم تو باید سریع جلو همه جار بزنی؟ اراز پوفی کشید و درحالی که میگفت اشکال نداره از روی مبل بلند شد. توجهی نکردم و دوباره مشغول خوردن پفکم شدم. اهورا_خب، چیکار میکرد؟ تینا ابروشو به معنی ساکت شو بالا انداخت. اهورا سرش رو تکون داد و چندتا لیوان یکبار مصرف گذاشت روی میز و یک چهارمشون رو پر کرد. استرس گرفتم و اب دهنم رو قورت دادم. من ادم خیلی منعطفی بودم و همیشه با توجه به شرایطی که توش قرار میگرفتم تموم قول و قرارایی که به خودم داده بودم رو زیر پا میزاشتم. قبل از اومدن با خودم شرط کرده بودم که لب به هیچ نوشیدنی الکلی ای نزنم. ولی الان منتظر بودم که فقط بزارتش جلوم تا همشو سر بکشم. تاحالا حتی یه نوشیدنی الکلی رو از نزدیک هم ندیده بودم و برای همین احساس عجیبی داشتم. فقط سه تا لیوان ریخته بود. یکیشو خودش برداشت و خیلی سریع سرش کشید و یکیش رو جلوی من و اونیکی رو جلوی تینا گذاشت. متوجه شدم که آراز و اوا رو حساب نکرده. لیوانم رو برداشتم و به محتویات توش خیره شدم. چیز خاصی نبود، فقط یه مایع با بوی خیلی افتضاح و شبیه اب. به تینا نگاه کردم که خیلی سریع شاتش رو خورد و صورتش جمع شد. یه پفک از توی ظرف روی پام برداشت و روش کمی ابمیوه خورد. لیوانم رو کمی بلند کردم و گفتم؛ _بقیه نمیخورن؟ تینا_اوا که نباید بخوره چون بهش نمیسازه و سنش کمه، ارازم که کلا نوشیدنی الکلی نمیخوره. سرم رو تکون دادم و به تقلید از تینا یهو کل محتویات لیوانم رو سر کشیدم که طعم گس و بوی گندش باعث شد بخوام عوق بزنم. خیلی سریع قورتش دادم و روش یه لیوان کامل اب البالو خوردم. اهورا_همه مزه هامونو خوردی حالا بیوفتیم بمیریم هیچی نداریم باهاش جمعمون کنن. درحالی که هنوز هم حس میکردم میتونم طعم مسخرش رو زیر زبونم حس کنم گفتم؛ _خب پس سعی کنید نمیرید. اوا با لبخند زل زده بود بهم و سعی میکرد پیرهن مشکیش رو که پشتش طرح ها و نوشته های سفید بود از تنش در بیاره. زیرش یه کراپ تاپ مشکی به تن داشت و کمی از شکم توپرش رو به نمایش گذاشته بود. انتظار داشتم بعد از اون نصفه لیوانی که خورده بودم گرمم بشه و مست بشم و چرت و پرت بگم و بعد یکیو ببرم تو اتاق و فردا رو تخت باهم بیدار بشیم اما هیچ تغییر بخصوصی جز گرم شدن و سوختن معدم حس نمیکردم. تینا لیوانش رو داد به اهورا و گفت؛ _من میرم پیش سارا، پرش کن. به اهورا خیره شدم. دکمه بالایی لباسش رو باز کرده بود و میتونستم زنجیر ماری سفید رنگی که به گردن داشت رو ببینم. به پوست گندمیش خیلی میومد و موهای بلوند کوتاهش باعث میشد پوستش تیره تر به نظر برسه. در بطری رو کمی شل کرد و خمش کرد توی لیوان و درحالی که حواسش بهش بود گفت؛ _سارینا چی میگفت؟ تینا توجهی به حرفش نکرد ولی اوا گفت؛ _میخواست بیاد اینجا. تیناهم بهش گفت ما سوراخ فوری نیاز نداریم. اهورا پوزخندی زد و یه ابروشو انداخت بالا. لیوان تینا رو گرفت جلوش و رفتنش رو تماشا کرد. داشتم فکر میکردم که چرا تینا اصلا به من توجه نکرد.. به جاش اوا خیلی تحویلم گرفته بود و مثل ادامس چسبیده بود بهم. اهورا به لیوانم اشاره کرد که بلندش کردم و گرفتمش سمتش. طولی نکشید که اراز کنارمون نشست و شروع کرد به ور رفتن با کلیدای توی دستش. انگار که دندوناش رو به هم فشار میداد چون دو طرف صورتش کمی فرو رفته بود. چشماش حالت نیمه باز داشتن و خیلی عمیق نفس میکشید. اوا لیوانی از روی میز برداشت و گرفت جلوی اهورا. اهورا نگاهی به تینا که مشغول حرف زدن بود کرد و کمی عرق ریخت توی لیوان. اراز_مگه نگفتم به بچه ها عرق نده. اوا چسبید به اهورا و گفت؛ _اهور پهور و دعوا نکن. اهورا خودشو به زور از زیر دست اوا کشید بیرون و با صورت جمع شده گفت؛ _اه بخور لوس نشو. لبخندی روی لبم نشست و نگاهم رو به میز دوختم. چقدر دوستیشون قشنگ بود. اونوقت من تا این سن هیچوقت یه همچین دوست هایی نداشتم و حتی مطمئن نبودم که الان داشتم یا نه. به زور دو سه تا لیوان دیگه عرق خوردم و بعد حس کردم که نیاز دارم کمی به خودم تکون بدم. از روی مبل بلند شدم و درحالی که دستام رو میکردم توی جیبم با صدایی خمار گفتم؛ _هرکدومتون که میخواد افتخار رقصیدن با من نصیبش بشه بیاد برقصیم.

رمان درحال تایپ.

رمان های چنل.

photo content
+3

04 Be Khatere Tou.mp39.22 MB

تورو نیمه شب نفس کشیدم، بوی بیخوابی و سکوت میدادی.

photo content
+1

#part48 از حرفش کمی تعجب کردم، اصلا انتظارش رو نداشتم. الان فکر میکرد که من از اهورا خوشم میاد و قصدی دارم؟ نگاهش عجیب بود، با لبخند کمرنگی که اصلا معنی مثبت و خوبی نداشت نگاهم میکرد. انگار که بهم یه دستی زده بود. شاید میخواست ببینه من از اهورا خوشم میاد یا نه تا روم سرمایه گذاری کنه و مخم رو بزنه. شایدم میخواست از این طریق بفهمه که گرایشم چیه.. هنوز هم با چشمای سبزش داشت نگاهم میکرد. نور حالا قرمز شده بود و رنگشون رو تیره تر نشون میداد. نگاهش خیره و سنگین بود و خیلی جدی نگاهم میکرد. من هیچوقت از ادمای جدی و سنگین خوشم نمیومد. منو یاد ابوهادی مینداختن و حس بدی بهم میدادن. باعث میشدن تموم خاطرات بدم بیان توی ذهنم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم قیافه ناله مانندی که به خودم گرفته بودم رو تبدیل به یه لبخند خبیثانه کنم و همینکارو هم کردم. برای اینکه موذبش کنم به قفسه سینش که زیر لباسش پنهان بود خیره شدم. یه گردنبند دایره ای شکل به گردنش بود که روش یه واژه یا شایدم عدد لاتین هک شده بود. _اولا که من زیر 18 نیستم و نگران نباش اگر عاشقم بشی پدوفیل حساب نمیشی. دوما از پسرا خوشم نمیاد. خندید و نگاهش رو ازم گرفت. حالم داشت از این بی توجهیش به هم میخورد. از کسانی که اونطوری که باید بهم احترام نمیزاشتن و توجه نمیکردن خوشم نمیومد. حس بدم داشت بهش بیشتر میشد و همین باعث میشد بخوام با حرفام ناراحتش کنم یا اصلا دیگه باهاش صحبت نکنم. توی همین فکرا بودم که اهورا اومد سمتمون و روی دسته مبلی که کنار دختره قرار داشت نشست. فندک روی مبل رو برداشت و سیگارش رو روشن کرد و گفت؛ _آراز تو از تینا خبر نداری؟ قرار بود بیاد. دختری که حالا متوجه شده بودم اسمش آرازه شونشو انداخت بالا و گفت؛ _حتما دوباره داره با دوست پسرش کات میکنه. اهورا بدون حرف نگاهش کرد و انگار سعی داشت بهش بفهمونه منم اینجام. آراز نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _نه این بچه خوبیه، خبر نمیبره بیاره. مگه نه؟ نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و گفتم؛ _باید بهش فکر کنم. ابروهاشو انداخت بالا و لیوانی که روی میز بود رو برداشت و همشو خورد. یجوری خوردش که انگار داشت مشروبی چیزی میخورد اما فقط نوشابه بود. به لیوان خالیش نگاه کردم و گفتم؛ _شما به عرق و این چیزا اعتقاد ندارید؟ اهورا نیم نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت؛ _داریم ولی به زیر سن قانونی نمیدیم. پوفی کشیدم و سعی کردم حمله نکنم بهش و مثل خواهرای سیندرلا لباساشو پاره پوره نکنم. پفکی از توی ظرف برداشتم و گفتم؛ _خب حالا تو توی اون سه چهارسالی که از سن قانونیت گذشته ریدی؟ لبشو گاز گرفت و سرشو به چپ و راست تکون داد که ادامه دادم؛ _خب من دارم چهارصد تومن میدم و حتی صاحبخونه رو هم میخورم. آراز خندید و دوباره برای خودش نوشابه ریخت. اهورا سرش رو کج کرد و درحالی که از میز بزرگ کنار دستش بطری نیم لیتری با محتویات بی رنگی برمیداشت گفت؛ _تو که بچه پولداری، نباید نگران چهارصد تومن باشی. فکر کن داری سرمایه گذاریش میکنی. از اونجایی که راحت نبودم هی خم شم و چیپس و پفک بردارم ظرف بزرگ شیشه ای رو برداشتم و گذاشتم روی پام. _با چهارصد تومن نهایتا بتونم روی سطل زباله توی دستشویی سرمایه گذاری کنم. آراز چیپسی از توی ظرفم برداشت درحالی که میزاشتش توی دهنش گفت؛ _بحث کثیفتونو تموم کنید. و بعد روبه اهورا گفت؛ _به جاش یه زنگ بزن ببین تینا کجا مونده. اهورا سرش رو تکون داد و خواست از روی دسته مبل بلند شه که در باز شد و تونستم تینا و خواهرش رو ببینم. تینا یه لباس سفید پوشیده بود و شلوار ابی خیلی گشادی به تن داشت. ولی خواهرش سرتا پا مشکی بود و دوباره همون فیشنت های مسخرش رو پوشیده بود و از دور میشد برق چیزهایی که به خودش وصل کرده بود رو دید. از خواهرش جدا شد و مستقیم اومد سمتم و بهم سلام کرد. جوابش رو دادم که نشست کنارم‌. تینا بعد از سلام کردن به بقیه اومد سمتمون که آراز گفت؛ _مهدکودک باز کردی تینا؟ تینا با لبخند گفت؛ _چطور؟ آراز_مگه اوا تنبیه نبود فعلا جایی نره؟ اوا اخماشو کشید توی هم و ضربه ای به دست اراز زد که من به جاش دردم گرفت اما خودش واکنشی نشون نداد و فقط با چشمای تنگ شده نگاهش کرد. آوا_تو لازم نیست توی تربیت من دخالت کنی. آراز_اگر کرده بودم اینطور رفتار نمیکردی. حس کردم که بحث داره جدی میشه اما هیچکس چنین واکنشی نشون نمیداد. مثل اینکه کلا اخلاقش بود اینطور رفتار کنه. اصلا دوست نداشتم اینجا بشینم اما اینکه بلند شم و برم جای دیگه واقعا ضایع بود. تینا کنار اهورا نشست و درحالی که شال و لباسش رو در میورد گفت؛ _اگه گفتین تو راه کیو دیدم؟ نمیدونم چرا با این حرفش استرس گرفتم. با اینکه اصلا امکان نداشت ابوهادی رو دیده باشه اما واقعا این موضوع بعید نبود. یعنی ممکن بود ابوهادی خیلی جدی بهش بگه خب تینا جون رفتی اونجا به غزل بگو برگرده خونه با جارو استخوناشو خورد میکنم‌.

+5
#Araz

#part47 کیفم رو گذاشتم گوشه اتاق و بعد از برداشتن گوشیم رفتم بیرون. چراغا همچنان خاموش بودن و چندتا اسکل اون وسط میرقصیدن. من خیال میکردم توی یه خونه بزرگتر با ادما و مهمونای زیادتری باشیم اما بیشتر مثل یه دورهمی به نظر میرسید. فقط برام سوال بود که اگه جمع انقدر صمیمی و خلوته چرا من رو دعوت کردن؟ این یعنی یا اهورا یا تینا و یا خواهرش عاشقم شدن و بدون من نمیتونن حتی اب هم بخورن. به جای اینکه احساس غریبی و خجالت زدگی بکنم اعتماد به نفسم رفت بالا و توی خونه دنبال یه اشنا گشتم. خبری از اهورا نبود و تنها کسی که شناختمش همون دختره بود که اونروز کنارش دیده بودم. وقتی دیدم هیچکاری نمیتونم بکنم ناچارا رفتم سمت مبل و روش نشستم. انقدر محکم اینکارو کردم و خودم رو ول دادم روش که صدای خیلی بدی داد و یه لحظه حس کردم که کمی فرو رفت داخل. چشمام باز شد و دندونام رو روی هم فشار دادم. اخه دختره احمق مگه اینجا خونه ابوهادیه که مبلاش پوکیده و له شده باشن و بشه خودتو پرت کنی روشون. حالا اگه مبله میشکست با این چهارصد تومنی که از هیوا دزدیده بودم چطور میخواستم خسارت بدم؟ به مبل تکیه دادم و به دختره خیره شدم. یه پیرهن سفید کتون یا لی استین کوتاه به تن داشت که دکمه هاش رو بسته بود و کمی گشاد به نظر میومد. پوست سفیدی داشت و دستاش کشیده و لاغر بودن. موهای مشکی پرکلاغیش ریخته بودن توی صورتش و لبخند کمرنگی به لب داشت که باعث میشد خط هلالی ای کنار لبش بیوفته. دقیق نمیدونستم، اما فکر کنم بهش خط خنده میگفتن. با همون لبخند ظریف روی لبش به اپن تکیه داده بود و با پسری که روبه روش بود حرف میزد. وسط حرف زدن همش چشماش رو بالا پایین میکرد، انگار که درحال برانداز کردنش باشه. حس عجیبی بهش داشتم، تاحالا ادمای اینطوری توی اهواز ندیده بودم. کسانی که تیپشون انقدر با بقیه فرق داشته باشه. شاید چون اصلا بیرون نمیرفتم و اگر هم میرفتم فقط سمت محله خودمون بودم و اونجاهم قطعا از اینجور ادما نبود. بلاخره انگار حرفشون تموم شد چون با قدم هایی اروم بدون اینکه نگاهم کنه اومد سمتم و کنارم نشست. حوصلم سر رفته بود و سعی میکردم خودمو کنترل کنم تا نرم وسط‌. من اصلا رقصیدن بلند نبودم و وقتی میرقصیدم شبیه کرم میشدم. درواقع هرموقع رقصیده بودم انسه بهم همین رو گفته بود. هرچند که خودش اگه میرقصید شبیه به توپی میشد که قل میخورد و میرفت اینور اونور. حوصلم سر رفته بود و اصلا از این سکوت خوشم نمیومد پس به دختره نگاهی کردم و گفتم؛ _برای جبران اینکه زندگیت رو نجات دادم میتونی بری و برام دوتا ساندویچ بدزدی. سرش رو اورد بالا و چندثانیه بدون حرف نگاهم کرد. انگار میخواست مطمئن بشه که مخاطب حرفم خودشه. گوشه لبای نسبتا باریکش کج شد و درحالی که با چشمای سبزش که زیر نور بنفش رنگ روشن تر به نظر میومدن نگاهم میکرد گفت؛ _کی گفته اینجا ساندویچ دارن؟ حرفش منطقی بود. ولی با اون چهارصدتومنی که من قرار بود بدم انتظار داشتم که ساندویچ بخورم. اگر نه که تا صاحبخونه و مهموناش رو یه دور انگشت نمیکردم نمیرفتم. والا با همین پول میتونستم سه بار هیوا رو بکنم و یه فلافلیم کنارش بزنم. هرچند که فکر نکنم نرخش صد تومن باشه مگه اینکه توی اگهیش ذکر میکرد که زیگیل داره.. _خب کی گفت از اینجا؟ اونوقت که دزدی حساب نمیشه. فکر کنم این طرفا فلافل شلش باشه. پوزخند صدا داری زد و نگاهش رو ازم گرفت. صداش خیلی خوب بود. دخترونه و جدی اما کمی خش دار و محکم حرف میزد. برعکس من که صدام همیشه طوری گرفته بود انگار سرما خورده بودم و یا داشتم وسط سرفه حرف میزدم. انگار هیچ علاقه ای به مکالمه باهام نداشت چون خیلی سرد جوابم رو داده بود و اصلا اون اشتیاقی که باید رو نشون نمیداد. فکر کنم درحال حاظر از اینهمه زیبایی لباس میلیون دلاریم و بوی ویکتوریا سکرتم توی شوکه مگر نه مشکل از من نیست. به چشمایی که با مداد سیاهشون کرده بود و بعد پیرهنش خیره شدم. بنظر میرسید که مثل تینا پولدار باشه البته که وقتی بالا تنه‌ش انقدر صاف بود دیگه مورد پسند من واقع نمیشد و پولش هیچی نبود. پول رو هیوا هم داره، البته به مقدار خیلی کمش. نیم نگاهی به اهورا که کنار یه نفر ایستاده بود و باهاش حرف میزد انداختم و گفتم؛ _ناراحت نمیشی از این که دوست پسرت داره با یه دختر دیگه حرف میزنه؟ تازه از تو ممه های بیشتری هم داره. بدون اینکه سرش رو از توی گوشیش بلند کنه نگاهم کرد و با اخمای توی هم گفت؛ _دوست پسرم؟ _اره دیگه همین پسره که انگار لباسا باباشو میپوشه. و توی دلم به خودم خندیدم. هرچی بود از منی که لباسا بابابزرگم رو میپوشیدم بهتر بود. ابروهاش رو به نشونه متوجه شدن داد بالا و گفت؛ _اگر این حقه‌ت بود تا ببینی سینگله یا نه باید بگم که هست. البته فکر نکنم با زیر 18 سال وارد رابطه بشه ولی خب میتونی خودت امتحان کنی.

Repost from N/a
رمان آنلاین " زندان زنان" تکمیل شده و رمان در حال تایپ " سرعت در اتوبان" و " مدرسه شبانه روزی" قشنگترین رمان های lgbt😻 ژانر زندان زنان: ترسناک و عاشقانه و lgbt مدرسه شبانه روزی در دست چاپ.. ژانر سرعت در اتوبان: ترسناک_تخیلی وlgbt👣 فقط تو کانال زیر: @lord_siah @lord_siah

photo content
+1

اگر روزی مرا مرده یافتی، من هنوز در صفحه هشتاد و نه اشعار سهراب سپهری، همان کاغذ مچاله و نیمه جان مدفون میتپم. جایی میان چشمان کبود و گوش‌های خسته‌ات. گل‌کاشی.

photo content

من زیر تمام شیروانی‌های پر از برف شهر خوابیده‌ام اما، هیچگاه ابر شادی بر سرم نباریده.