fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 843
مشترکین
-524 ساعت
-237 روز
-7630 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀�
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨

Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uef
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد🖤 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk زانوها روی فرش، دست‌ها پشت کمر گره خورد💘💦 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گپی مخصوص هورنی ها🔥👀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧

از روزهایی که فکر میکنم زنوگی شاعرانه‌ نیست و لیاقت نوشته و ثبت شدن را ندارد متنفرم. این‌روزها نه غم زیباست، نه عشق و نه نفرت.

Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk دست‌ها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "مامان چک می‌کنه چقدر خوب بودی"🥰👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk عکسای کلوزآپ از گره‌های ظریف💓💓✨ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk توله کوچولو آه می‌کشه، منتظر بوسه🩸🧨

لیست رمان های چنل

Repost from N/a
#سکس دوتا #دختر #تامبوی تو ماشین وسط #جنگل🌿 #لزبین #ترسناک #رازالود #سکسی 🔥 روی پاش نشستم و زبونمو نوک #سینش کشیدم و دندونامو فشار دادم روش. نفس عمیقی کشید و دستشو کرد توی موهای کوتاهم. #دیلدورو لای پام مالید و #خیسش کرد. دستشو گذاشت روی #باسنم و اروم کشیدم پایین که دیلدو رفت #توم. چشمام بسته شد و با صدایی خمار گفتم؛ شت. اروم روی دیلدو بالا پایینم کرد. سرمو بلند کردم و لبامو روی لباش گذاشتم. صدای اه و نالم توی صدای بارون و رعدو برق گم میشد.. دیلدو رو در اورد و #مالید لای پام. _مسیح.. _چیه؟ میخوای بره #توت؟ درحالی که #نفس نفس میزدم با #اخم بهش خیره شدم.. https://t.me/+vZw3fHKOBRFlMTE0

#part434 نفس عمیقی کشیدم و درحالی که سعیم رو میکردم غمم از توی چهرم مشخص نباشه گفتم؛ _فعلا که اون قایم شده. غزل_بخاطر همینه که ازش میترسم. حتما میخواد کار خیلی بزرگی بکنه که غیبش زده. اگر همه‌چیز نرمال بود اینطور ناپدید نمیشد. نفس عمیقی کشیدم و کمی رفتم سمتش. درسته که من هم از این شرایط میترسیدم، اما همش بخاطر این بود که مبادا مجبور بشه دوباره توی اون خونه زندگی کنه. دلیل اینهمه نگرانیش رو نمیفهمیدم، انگار با یه هیولا طرف بود! _غزل، میدونم حرفم ممکنه ناراحتت کنه. اما من یه روانشناس خوب میشناسم که ممکنه بتونه.. نزاشت حرفم رو کامل کنم و پتو رو از روی خودش زد کنار و درحالی که از روی مبل بلند میشد کاملا قاطع گفت؛ _نه. تلاش کردم سریع جوش نیارم به همین خاطر نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم. به شدت لجباز بود و همیشه حرف خودش رو میزد و به چیز دیگه ای اهمیت نمیداد. از این اخلاقش متنفر بودم. اگر توی حالت عادی بودیم قطعا یچیزی بهش میگفتم که تا فردا صبح بشینه گریه کنه اما میدونستم که اصلا توی شرایط روحی مناسبی نیست و حوصله بحث با من یکی رو نداره. هرچند که من هم توی شرایط مناسبی نبودم. مثلا مامانم دیروز مرده بود! _ببین میدونم بی ربط بنظر میاد. اما من نمیگم روانشناس میتونه کاری دربرابر چیزهایی که میبینی و میشنوی انجام بده چون توهم نیستن. من فقط میگم چون شرایط روحیت بده اگر با یه نفر صحبت کنی بهتره. حالت خوب نیست و من نمیخوام اینطور باشی. غزل_من نه حال روحیم بده نه دیوانم. نیاز به روانشناس هم ندارم. نگاهش رو بهم دوخت و اخماش رو توی هم کشید. با وجود اینکه سرد بود تیشرت نازکی به تن داشت و از اونجایی که فراموش کرده بود شلوار بیاره یکی از شلوارک‌های باشگاه من رو پوشیده بود. حتی میشد از چهره‌ش هم متوجه شد که حالش چندان خوب نیست. باند دور دستش کمی خونی بود و کاملا شبیه کسانی بود که از بیمارستان فرار میکنن. راستش با وجود اتفاق دیشب ازش میترسیدم. _اینکه بری روانشناس به این معنی نیست که دیوانه‌ای. منم دوسال پیش که مامانم رفت کما میرفتم، حتی قرص هم میخوردم. کمی بهم نزدیک شد و روبه روم ایستاد. چندوقتی بود که دیگه مثل قبل رفتار نمیکرد. انگار قبلا با ملاحظه تر بود و دربرابرم ضعف داشت، اما حالا!؟ نگاهش باعث میشد حس کنم میخواد تیکه تیکه‌م کنه. این رفتارش دقیقا به همون روزی که مامانم مرد برمیگشت. روزی که شبش خودکشی کرد. قبل از اون هیچوقت اینطور نبود. همش تلاش میکرد بهم نزدیک بشه، اما دیشب حتی دلش نمیخواست ببوستم. غزل_جدا؟ خب بزار یچیزی بهت بگم. من مامانم توی کما نرفته که بخاطرش افسرده بشم و قرص بخورم. اگر هم میرفت برام مهم نبود. حتی نمیرفتم بالاسرش تا ببینم چه مرگشه. منی که جون کندن مادر مردم نمیتونه برام‌ مهم باشه و نگران اینم که بابای داداشم روحم رو به جن‌ها نفروشه چطور میتونم با رفتن پیش یه روانشناس احمق که فقط قراره بهم ترحم کنه بهتر بشم؟ اخمام رو توی هم کشیدم و درحالی که تمام تلاشم رو میکردم خودم رو کنترل کنم تا حرف بدی نزنم گفتم؛ _دیگه واقعا داری چرت و پرت میگی. به روانشناس نه، به روانپزشک احتیاج داری! حتی خودم هم از حرفی که زدم پشیمون شدم. ابروهاش برای لحظه‌ای بالا پرید، اما انگار خیلی زود حرفم رو هضم کرد چون پوزخندی زد. غزل_چرا؟ فکر میکنی اسکیزوفرنی دارم یا توهمیم؟ نگاهم رو ازش گرفتم و چشمام رو بستم. انگار داشتم توی گوش خر ایه یاس میخوندم. من حرف خودم رو میزدم و اون هم حرف خودش رو. غزل_اراز من برام مهم نیست اگر بمیرم یا بهم تجاوز بشه یا بخوام صیغه یه پیرمرد 55 ساله بشم. اون مرد خیلی خطرناک تر از این حرفاست. کمی مکث کرد و با صدای لرزون ادامه داد؛ _میدونی چرا اونشب با اهورا خوابیدم؟ چون قرار بود یه جن بهم تجاوز کنه و حاملم کنه. حتی فکر کردن بهش هم وحشتناکه، مگه نه؟ دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم اما نمیتونستم. حرفاش انقدر عجیب و ترسناک بود که حتی اگر میخواستم هم نمیتونستم باور کنم. حتی با وجود اینکه درست بودنشون بارها بهم ثابت شده بود و میدونستم که دنبال جلب توجه و دروغگویی نیست. اما تا این حد؟ اصلا چیزی که میگفت امکان داشت؟ حتی تصورش هم حالم رو بد میکرد. از سمتی امیدوار بودم که اینها واقعا توهم های خودش باشه. درواقع همش میخواستم ببرمش پیش روانشناس تا مطمئن بشم که دیوانست و واقعا هیچکدوم از بلاهایی که میگه قرار نیست سرش بیاد. دلم میخواست حرفاش دروغ میبود. دلم میخواست خیالم ازش راحت باشه. انقدر گیج بودم که نمیتونستم حرف بزنم. حالا چشماش کمی خیس بنظر میرسید. لب‌هاش رو به هم فشرد و با بغض گفت؛ _میدونم هیچوقت حرفام رو باور نمیکنی. میدونم از دیدت چطور بنظر میرسم. چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد؛ _اینجا بودنم فقط هردومون رو اذیت میکنه. نه تو حرف من رو میفهمی نه من تورو. درضمن من برات خطرناکم، ترجیح میدم برم پیش ارشیا.

#part433 ارشیا_شوخی نمیکنم باهات. حالم خوب نبود. پوزخندی زدم که از روی مبل بلند شد و هودیش رو برداشت و تنش کرد. کلافه و عصبانی به نظر میرسید. من هم دقیقا همینجور بودم. روبه روم ایستاد و با اخم بهم خیره شد. _چیه؟ ارشیا_دیگه اون کلمه رو نگو. _چرا؟ مگه دروغه؟ هنوز کامل حرفم رو نزده بودم که مشت محکمی توی صورتم خوابوند. _اخ. دستم رو جلوی دماغم گرفتم و چشمام رو محکم بستم. دردش انقدر طاقت فرسا بود که برای لحظه‌ای حس کردم مغزم خاموش شد. باورم نمیشد. دستم رو از روی صورتم برداشتم که نگاهم به رد خون لای انگشتام خورد. _تو روانی ای!؟ از روی مبل بلند شدم و هولش دادم عقب که محکم با دیوار برخورد کرد و اخماش توی هم رفت. _چه مرگته؟ خودت چت میکنی و همچین غلطی میکنی بعد منو میزنی؟ دستم رو بلند کردم تا بزنمش که دستم رو گرفت. درسته که زورش ازم بیشتر نبود، اما دست کمی هم نداشت بنابر این نمیتونستم کاری که میخواستم رو بکنم. ارشیا_یبار دیگه راجب این موضوع صحبت کنی فکت رو میارم پایین. ابروهام بالا پرید و بهش خیره شدم. این ادم روانی بود. خودش اونکارو انجام داد و حالا به خاطرش منو میزد! قصد نداشتم بهش تیکه بندازم یا انقدر بزرگش کنم اما باید کاری باهاش میکردم که جرعت نکنه روی من دست بلند کنه. انقدر هیچی بهش نگفته بودم که حالا اینطوری برای من شاخ شده بود. پوزخندی زدم و به چشمای قهوه‌ای رنگش خیره شدم. عصبی بود و لب‌هاش رو روی هم فشار میداد. _جدی؟ به خاطر اینکه خودت من رو بوسیدی الان شاکی‌ای؟ اب دهنش رو قورت داد و به چشمام زل زد. ارشیا_گفتم که، حالم خوب نبود نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. حتی درست یادم نمیاد چیشد. _به خاطر همین وقتی از گی‌ها حرف میزنم انقدر گارد میگیری؟ چون نمیخوای کسی بفهمه؟ ارشیا_خودت هم گی‌ای. اگر بدت میومد میکشیدی کنار نه که ادامه بدی. پوزخندم به خنده تبدیل شد و سرم رو کج کردم. _تو که گفتی چیزی یادت نمیاد! دستم رو ول کرد و هولم داد عقب اما جابه‌جا نشدم. ارشیا_یه کلمه بل کسی راجب دیشب حرف بزنی قسم میخورم تیکه تیکه‌ت میکنم. فهمیدی؟ _من دهن لق نیستم. ارشیا_جرعتش رو نداری باشی! چیزی نگفتم و گوشیم رو از روی مبل برداشتم و به سمت در خونه رفتم. درسته که خودم هم به اندازه اون مقصر بودم، اما میخواستم یه جوری ماجرا رو بندازم گردنش و طوری رفتار کنم انگار راضی نبودم. نمیخواستم فکر کنه مشکلی با اون موضوع نداشتم. از اون اتفاق عصبی بودم چون ممکن بود همه چیز بیوفته گردن من و برام بد بشه، اما حالا که میدونستم یه جورایی ازش اتو دارم خیالم راحت بود. خودم رو به انتهای کوچه رسوندم تا تاکسی بگیرم و برم بیمارستان. متاسفانه مجبور بودم اینکار رو انجام بدم، حتی با وجود اینکه به قول تینا واقعا حرومزاده بودم. ... اراز؛ نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از غزل که روی مبل خوابیده بود گرفتم. از دیشب تاحالا از ترس اینکه بلایی سر خودم یا خودش بیاره خوابم نبرده بود. توی همین فکرا بودم که شماره دختر خالم روی گوشیم افتاد. از کل فامیل‌های مادری فقط با این ارتباط داشتم. خیلی سریع تماس رو وصل کردم و برای اینکه غزل رو بیدار نکنم تا مبادا با چاقو بهمون حمله نکنه کمی ازش دور شدم. _بله شیما. شیما_چرا نیومدی؟ مراسم مامانت بود امروز. حتی دیروز هم برای خاکسپاری ندیدمت. همه سراغت رو میگرفتن، بابات هم بود. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و چشمام رو بستم. _اصلا یادم نبود. شیما_شوخی میکنی؟ یادت نبود مامانت فوت شده؟ با یاداوری این موضوع به شدت ناراحت شدم و سعی کردم بغض نکنم. _یه اتفاقایی افتاد، حالا خودم بعدا میام. مرسی خبر دادی. قبل از اینکه فرصت بدم چیزی بگه تماس رو قط کردم و پوفی کشیدم. خیلی زشت بود. البته که نظر کسی برام اهمیتی نداشت. زشت بود چون شرمنده شده بودم که روز اول مرگش سر خاکش نرفتم. اما واقعا نمیتونستم غزل رو توی این وضعیت تنها بزارم. توی همین فکرا بودم که صدای ناله شنیدم. سرم رو بلند کردم و به غزل که اخماش توی هم بود و مدام تکون میخورد خیره شدم. بنظر میرسید خواب بدی ببینه. بلاخره نفس عمیقی کشید و از بیدار شد. توی نگاه اول انگار متوجه من و اینکه کجاست نشد چون با ترس به اطرافش نگاه کرد. _خوبی؟ انگار انتظار شنیدن صدام رو نداشت چون نفسش حبس شد و خیلی سریع برگشت سمتم. با دیدنم نفس عمیقی کشید و درحالی که دوباره سر جاش دراز میکشید گفت؛ _نه.. _خواب اونو دیدی؟ چشماش رو به نشونه تایید بست و گفت؛ _چیزای عجیبی دیدم، خیلی واقعی بودن. تهدیدم میکرد. _چه تهدیدی؟ نگاهش رو به سقف دوخت و اب دهنش رو قورت داد. لب‌هاش رو گشود و با صدایی گرفته گفت؛ _که من رو میکشه. که هرجا قایم شم نمیتونم از دستش فرار کنم.

#part432 ارشیا_احساس میکنم یه دختر خوشگلی. خندیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _اینطور احساس نکن، چون یه پسر زشتم. رسما زده به سرت. یکم شیمیایی زدی سگ که گازت نگرفته. چیزی نگفت و جهت نگاهش رو عوض کرد. میدونستم الان باید از سر جام بلند شم و این شوخی احمقانه رو تموم کنم اما اصلا انرژیش رو نداشتم. پس حدسم درست بود. یچیزایی راجبش شنیده بودم که حالا کم کم داشتم بهشون یقین پیدا میکردم. اما تا با چشمای خودم نمیدیدم باورم نمیشد. ارشیا_گوه توش. فردا جوری رفتار کن انگار چیزی یادت نمیاد. فکر کردم منظورش حرفاییه که زده چون سرم رو تکون دادم و با اخم گفتم؛ _باشه. انگار منتظر این حرف بود چون کمی تکون خورد و درحالی که خودش رو کمی بالا میکشید اومد سمتم. قبل از اینکه بخوام ری اکشنی نشون بدم سرش رو توی گردنم فرو برد که برای لحظه‌ای احساس کردم سیمام قاطی کرد. قلبم خیلی تند میزد و اتفاقی که داشت میوفتاد رو باور نمیکردم. نفس عمیقش به گردن و کنار گوشم برخورد کرد و باعث شد دست و پام شل بشه. لباش رو روی گردنم کشید و با چشمای خمارش بهم نگاه کرد. حالا من هم مثل اون نفس نفس میزدم. به چشماش زل زدم و بعد کاملا غیر ارادی نگاهم به سمت لب‌هاش کشیده شد. طولی نکشید که اروم جلو اومد. بدون مقاومت چشمام و بستم و در کسری از ثانیه گرمای لب‌هاش رو روی لب‌هام حس کردم. حالا که چشمام رو بسته بودم و نمیدونستم دقیقا دارم کی رو میبوسم خیالم راحت تر بود. اصلا توی موقعیتی نبودم که بتونم متوجه بشم چه غلطی میکنم. لبش رو بوسیدم و دستم ناخوداگاه پشت گردنش نشست. بوی عطر خنکش که انگار از روی پوست گرمش بلند میشد توی مشامم میپیچید. کم کم وزنش انگار سنگین تر میشد و این احتمالا به‌خاطر شل شدنش بود. لب پایینم رو مک زد و دستش رفت سمت دورسم. تونستم گرمی انگشتاش رو روی شکمم حس کنم و بعد فشار کمی به لباسم وارد کرد. قبل از اینکه بتونه از تنم درش بیاره دست و پاش شل تر شد و اروم اروم تموم وزنش روم افتاد و کمی بعد دیگه حرکت نکرد. سرش لیز خورد و توی گردنم فرو رفت که درحالی که نفس نفس میزدم به سقف خیره شدم. قلبم به شدت میزد و اتفاقی که تازه افتاده بود رو باور نمیکردم. اینقدر غیر منطقی و محو بود که مثل یه خواب میموند. _وات د فاک. از نفس های منظمش مشخص بود که خوابش برده. اب دهنم رو به زور قورت دادم و کمی خودم رو کنار کشیدم. به زور دوتایی روی یه مبل جا شده بودیم و این به این دلیل بود که توی حلقم بود. _این چه مسخره بازی ای بود.. چشمام رو بستم و لب‌هام رو به هم فشردم. _احمق. طولی نکشید که چشمام بسته شد و درحالی که خودم رو سرزنش میکردم به خواب رفتم. ... صدای اهنگی مدام توی سرم میپیچید. درست لحظه‌ای که بیدار شدم و چشمام لرزید صدای اهنگ قط شد. ارشیا_ها. سکوت کوتاهی برقرار شد و لحظه‌ای بعد صداش رو دوباره شنیدم. ارشیا_تینا؟ تینا کیه دیگه. خیلی سریع متوجه شدم اهنگی که پخش میشد صدای زنگ گوشیم بوده. چشمام رو باز کردم و خیلی سریع گوشی رو از دستش کشیدم و کنار گوشم گذاشتم و به زور گفتم؛ _بله. تینا_معلوم هست کدوم گوری‌ای؟ یکم شعور سرت نمیشه اشغال حرومزاده؟ با شنیدن صدای عصبی و بغضیش خواب از سرم پرید و چشمام رو باز کردم. _درست حرف بزن. چیشده؟ تینا_کدوم گوری‌ای؟ از صبح سیصد بار بهت زنگ زدم. این پسره کی بود؟ نگاهم رو به ارشیا که سرش رو گرفته بود و اخماش توی هم بود انداختم و از روی مبل بلند شدم. _داداش غزله. تینا_داداش غزل؟ پیش اون چیکار میکنی؟ نگاهم رو به مبل دوختم و اب دهنم رو قورت دادم. با این سوالش تموم اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد. _چیزه. یکم چت کرده بودیم، متوجه نشدم زنگ زدی. تینا_چت کرده بودید!؟ وقتی که من داشتم از درد میمردم چت کرده بودید؟ تو اصلا چیزی حالیت میشه اهورا؟ اخمام رو توی هم کشیدم و روی مبل نشستم. _چرا؟ مگه چیشده؟ تینا_حتی یادت نمیاد!؟ دیشب قرص خوردم که سقط کنم. از 4 صبح تا الان توی بیمارستانم بعد تو پی چت کردن بودی؟ تازه برای لحظه‌ای یادم افتاد که قضیه از چه قراره. _خیل خب. ببخشید. الان بچه افتاد؟ تینا_جای اینکه حالم رو بپرسی فکر افتادن بچه‌ای؟ اره افتاد. شقیقه‌م رو مالیدم و به زور گفتم؛ _باشه. ادرس بفرست تا یکم دیگه میام سمتت. تینا_امیدوارم خبرت بیاد. این رو گفت و کمی بعد صدای بوق ازاد توی گوشم پیچید. دندونام رو به هم فشردم و پوفی کشیدم. _لعنت بهش. ارشیا_بچه؟ نگاه چپی بهش انداختم‌. _اره. سرش رو تکون داد و چشماش رو بست و بعد از چند ثانیه خیلی سریع سر جاش نشست. ارشیا_چه خواب کصشری دیدم. تو هم توش بودی. اخمام رو توی هم کشیدم. _خواب نبود. ارشیا_چی؟ _میگم خواب ندیدی احمق. دیشب واقعا اونکارو کردی. ارشیا_داری دستم میندازی؟ _نه چرا باید دستت بندازم؟ احمق گی. ارشیا_من گی نیستم. _امیدوارم نباشی.

#part431 ارشیا_امیدوارم وقتی کشیدی اون رگ گِیِت نزنه بالا. پوزخندی زدم و درحالی که اصراری به ادامه دادن دروغ مسخره و چندشم نداشتم گفتم؛ _نگران نباش.. وقتی هودیت رو در اوردی بالا زد. نگاه چپی بهم انداخت. ارشیا_مسخره. خندیدم و نگاهم رو ازش گرفتم و به اطرافم دوختم. داشتم فکر میکردم که بعد از اون اتفاق غزل چیکار میکنه. نفس عمیقی کشیدم و دوباره ارشیا رو از نظر گذروندم. عکس مامانش از توی کیف پول روی میز مشخص بود. بی‌نهایت شبیه غزل بود، خیلی متاسف بودم که چند سال پیش مرده. عقیده‌م رو با ارشیا درمیون نگذاشتم تا یه مشت ابدار حواله صورتم نکنه. بلاخره رولی که با ظرافت پیچیده بود رو جلوم گرفت. ارشیا_تاحالا کسی به این قشنگی برات پیچیده بود؟ _انگار با کونت پیچیدی. ارشیا_اتفاقا خیلی هم قشنگه. این رو گفت و فندکش رو از توی جیبش در اورد و در سکوت به شعله‌ش خیره شد. _مطمئنی میخوای بکشی؟ نمیدونم ممکنه چه تاثیری روت بزاره. ارشیا_اره، شاید اینجوری تونستم یکم ریخت نحس همجنسبازت رو تحمل کنم. _نه که ریخت خودت اصلا شبیه گی‌ها نیست. چیزی نگفت و رولش رو روشن کرد و سه تا کام پشت سر هم ازش گرفت و بلافاصله بعد بیرون فوت کردن دود زیر سرفه زد. اصلا بوی خوبی نداشت. دستش رو جلو برد اما قبل از اینکه بخواد کاری کنه انگار سرش گیج رفت چون چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. _چقدر ظرفیتت پایینه. رول رو ازش گرفتم و برای اینکه به خودم ثابت کنم ظرفیت بالا تری دارم چهار پک ازش زدم و بعد از فرستادنش تو ریه‌هام بیرون فوت کردم. چند ثانیه طول کشید تا روم تاثیر بزاره و بلافاصله انگار نفسم گرفت و چشمام سیاهی رفت. اتیشش رو با انگشت خاموش کردم و سرم رو به مبل تکیه دادم. _فاک. دهنم خشک شده بود و احساس میکردم دست و پاهام یخ زده و سر شدن. تاثیرش به مراتب از هروئین هم بیشتر به نظر میرسید. خیال میکردم روی یه ترن هواییم و دارم سر میخورم پایین. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و بتونم چشمام رو باز کنم. انگار با میخ به مبل چسبیده بودم. همه جا رو در حال لغزش و به هم گره خورده میدیدم. تتوهای ارشیا انگار روی پوستش حرکت میکردن. _پسره. زنده‌ای؟ سرش رو تکون داد و چشماش رو اروم باز کرد. ارشیا_تاحالا انقدر زنده نبودم. چیزی نگفتم که به زحمت سر جاش نشست و رول رو از روی میز برداشت. _نه. دیگه نکش. انقدر گیج بودم که حس میکردم دارم کلمات رو اشتباه بیان میکنم. اما وقتی میخواستم به مشکل جملاتم فکر کنم یادم نمیومد دقیقا چی گفتم. ارشیا_من.. خوبم. این رو گفت و با فندک دوباره روشنش کرد و کام عمیقی گرفت و بعد دستای لرزونش رو بلند کرد و رول رو دستم داد. پک کوتاهی بهش زدم و اینبار بدون اینکه بفرستمش داخل فوتش کردم بیرون. حس الانم به اندازه کافی مزخرف بود به طوری که نخوام از این بیشترش رو تجربه کنم. به زور نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم که یادم اومد ارشیا قبل از اینکه بریم خونه صدرا ابجو خورده بود. _دیگه بیشتر از این نکش. سرش رو تکون داد و به زور گفت؛ _این دیگه چه سمی بود. و بلافاصله بعد از این حرف افتاد روم که برای یه لحظه از ترس سکته کردم. _مردی؟ ارشیا_نه.. زندم. پوفی کشیدم و بهش خیره شدم. تند تند نفس میکشید و بنظر میرسید درد داره. اما نمیدونستم دقیقا کجاش، چرا که خودم چنین حسی نداشتم اما حالتم شبیه کسانی بود که چاقو خوردن. _پس کی میمیری.. سکوت کرد و جوابم رو نداد. به سقف خیره شد. ارشیا_توهم همه چیز رو یه‌جوری میبینی؟ _اره. احساس میکنم یه میمون روم خوابیده. یادم نمیاد قبل از اینکه از این بکشم هم شبیه میمون بودی یا نه. خندید و اب دهنش رو قورت داد. سکوت تا چند دقیقه بینمون حاکم شد و بعد از اون با صدایی خمار گفت؛ _روم شق نکردی؟ اخمام رو توی هم کشیدم و خیلی سریع گفتم؛ _نه. معلومه که نه. ارشیا_اینجور به نظر نمیاد. _مدلشه. انتظار که نداری صاف باشم. ارشیا_نه از پشت که اصلا صاف نیستی. با دست پسش زدم و کمی خودم رو کنار کشیدم. _خفه شو. احمق. ارشیا_چرا بدت میاد؟ مگه گی نیستی؟ _نه نیستم. شوخی کردم. ارشیا_مطمئنم شوخی نکردی. _این چه کصشری بود کشیدی. چقدر عجیب شدی. خندید و درحالی که یه جوری نگاهم میکرد که انگار موجود عجیبیم گفت؛ _میخوای امتحان کنی؟ اخمام رو توی هم کشیدم. قلبم به شدت میزد و حالت تهوع داشتم. کم کم داشتم استرس اینکه نکنه بهم تجاوز بشه هم میگرفتم. _زده به سرت؟ پاشو خودت رو جمع کن نره خر. لبخندی زد و چیزی نگفت. نگاهم رو ازش گرفتم و تلاش کردم چندتا نفس عمیق بکشم تا حالم بهتر شه. اصلا احساس جالبی نبود. و نکته ترسناکش اینجا بود که چندان هم از حرفاش بدم نمیومد. صرفا توی این حالت، احساس میکردم اونقدرا هم نمیتونه چیز عجیب و غیر معمولی باشه. انگار اون هم دقیقا به چیزی که من بهش فکر میکردم فکر میکرد چون بدون حرف زل زده بود بهم.

سالروز میلاد شاه جهان مبارک☀️

Repost from N/a
🔞•🌈بزرگترین گپ پارتنریابی 𝐋𝐆𝐁𝐓 🌈•🔞 ⇜ 🩸نچرال ترین میسترس ها ⇝ ⇜ 🍼لیتل گرل های کیوت از شهر های ایران⇝ ⇜ 🥡مامی های هات واقعی حضوری ⇝ ⇜ ⛓مستر های با جذبه خاص تجربه دار⇝ ⇜❌ پارتنر مورد علاقت اینجاست بیبی ⇝ اینجا تنها گپ پارتنریابی که ‌بدون محدودیت و رایگان فرم های ناشناس رو می‌ذاره! 🧨📌 🔴 https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 🔴 https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 🔴 https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 ʰᵒˡʸ ˢᵉⁿˢᵉ ᵇᵃⁿᵉʳ

Repost from N/a
. گپ بزرگ مخصوص لیتل ها ⛓🎀🔥 چت روم آزاد برای همه گرایش ها 🌱❤️👣 رول پلی خفن ددی/ مامی/ لیتلا😈❌🔥 اوووف ویس کال و چت همیشه به راهههههه🎙💦👅 https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8

Repost from N/a
گپ#چت روم تمامی گرایش ها 🇮🇷⚠️ از وانیلا گرفته تا تی اس های هاتمون 🥵🇮🇷🔥 ❌ https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 ⚽️ یه گپ مخصوص لزبین های خشن 🌈 🏀 گپی دارای بوچ های هات و بکن در رو 😳🍑 ⚽️ گپ بازی(جرعت و حقیقت،مافیا و..) 💦🎮 ❪ 𝗝𝗼𝗶𝗻 𝗟g𝗯𝘁𝗾 ❫ https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 🌒🌓🌔 🌔🌓🌒 ❪ 𝗝𝗼𝗶𝗻 𝗕d𝘀𝗺 ❫ گپ لیتلای ناز که اینجا می تونن لیتلی صحبت کنن گپ مخــصــوص همـه گرایـــش ها 🔞💦

Repost from N/a
گپ#چت روم تمامی گرایش ها 🇮🇷⚠️ از وانیلا گرفته تا تی اس های هاتمون 🥵🇮🇷🔥 ❌ https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 ⚽️ یه گپ مخصوص لزبین های خشن 🌈 🏀 گپی دارای بوچ های هات و بکن در رو 😳🍑 ⚽️ گپ بازی(جرعت و حقیقت،مافیا و..) 💦🎮 ❪ 𝗝𝗼𝗶𝗻 𝗟g𝗯𝘁𝗾 ❫ https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 🌒🌓🌔 🌔🌓🌒 ❪ 𝗝𝗼𝗶𝗻 𝗕d𝘀𝗺 ❫ گپ لیتلای ناز که اینجا می تونن لیتلی صحبت کنن گپ مخــصــوص همـه گرایـــش ها 🔞💦

Repost from N/a
_ددی ددی من یه فانتزی قشنگ دالم😺👀 چه فانتزی توله؟🧐🍓
_اینکه یه گپ قشنگ باشه منو شما داخلش باشیم راحت بتونیم کاپلی رفتار کنیم🥹🫦
همین الان هم یه همچین گپی داریم دخترم🤤🔞💦 _کوش کوجاس چلا من ندالمش🥲🎀 برات میفرستم بریم فانتزی تو اجرا کنیم😈👙 _آخ جونمی جون😍👅💦 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8

Repost from N/a
_ددی ددی من یه فانتزی قشنگ دالم😺👀 چه فانتزی توله؟🧐🍓
_اینکه یه گپ قشنگ باشه منو شما داخلش باشیم راحت بتونیم کاپلی رفتار کنیم🥹🫦
همین الان هم یه همچین گپی داریم دخترم🤤🔞💦 _کوش کوجاس چلا من ندالمش🥲🎀 برات میفرستم بریم فانتزی تو اجرا کنیم😈👙 _آخ جونمی جون😍👅💦 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8

Repost from N/a
اوففففف ببین کجا رو پیدا کردم برات😍🫧 ࿅𝔤𝔬𝔡𝔣𝔞𝔱𝔥𝔢𝔯𝔣𝔞𝔪𝔦𝔩𝔶࿅ 。゚☆: *.☽ .* :☆゚ https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 سکسی ترین گپ LGBT و BDSM💦🔥 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 همه ی لیتل های کیوت و مستر های جذاب اینجان😈🥺 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 سینگل بیا رل برو کلی رول پلی خفن رو تجربه کن حالشو ببری😶 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 حواست باشه لینک باطل نشه عضو گیری محدوده😭💔