fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 829
مشترکین
+424 ساعت
-97 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
#part72 گوشیمو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. انسه گفته بود که نیم ساعته برگردم خونه. بیچاره چه دل خوشی داشت. من برای نیم ساعت ول گشتن توی خیابون های پر از ادم معتاد و دزد تیپ زده بودم؟ البته لباسام طوری نبود که بشه اسمش رو گذاشت تیپ زدن. البته که من هرموقع لباسام پاره نبود احساس خوش پوش بودن میکردم. خداروشکر که همیشه هم یه جاییم سوراخ بود. باز خوبه حداقل شستم از جورابم نزده بیرون. اهورا_سلام به همگی. سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. بدون اینکه به کسی دست بده رفت سمت یکی از مبلا و درحالی که کیفی که دورش بود رو درمیورد نشست روش. _از بازار دلالای دلار اومدی؟ درحالی که دستش رو توی موهای حالت دارش که حالا کمی از روز اولی که دیده بودمش بلندتر شده بودن میکشید برگشت سمتم و گفت؛ _چی؟ _دلال‌های دلار از این کیفا میبندن. ابروهاش پرید بالا و کمرش رو بلند کرد تا گوشیش رو از جیب پشتیش دربیاره. در همون حال گفت؛ _سه دسته ادم از این کیفا میبندن. دلال‌های دلار، دست فروش ها و اونایی که نه دلالن و نه دست فروشن فقط دوست دارن از اینا ببندن. خواستم چیزی بگم که صدای گرم و گرفته اراز رو کنار گوشم حس کردم. اراز_من نمیتونم تشخیصت بدم، توی دسته اولی یا دوم؟ به چهره اهورا خیره شدم. حالا بالای موهای بلوندش، قسمتی که بلندتر شده بود مشکی بود. دسته های مو حالت فر و تاب‌دار داشتن اما بنظر میرسید فرشون درشت باشه و چون موهاش کوتاه بود الان فقط کمی موج داشتن. از سری قبلی که دیده بودمش فرق کرده بود و حالا کنار گونه‌ش یه لکه سیاه بود. اهورا_درواقع هیچکدوم. من چون خیلی جوراب گم میکنم وقتی میرم جایی جورابامو میندازم توی این. البته باید هرروز بشورمش. تینا_خیلی چرکی. ابروشو انداخت بالا و لبخندی زد. نگاهم رو ازش گرفتم و به مبل تکیه دادم. اراز کنارم نشسته بود و داشت تخمه میشکست. سعی کردم کمی زل بزنم بهش تا معذبش کنم. من مرض نداشتم اما حوصلم سر رفته بود. چهرش رو از نظر گذروندم. وقتی دهنش رو باز میکرد یا با دندون هاش به تخمه فشار میورد پایین لبش و نزدیک به گونش یه سوراخ کوچیک پدیدار میشد. چال نبود، اما باحال بود. موهاش مثل همیشه به صورت نامرتبی ریخته بودن دورش. بنظر نمیومد شونشون نکرده باشه، انگار فقط مدلشون اینطوری بود. چشماش به واسطه تیشرت سبزی که تنش بود و سرمه دور پلکش تیره تر به نظر میرسیدن. وقتی که جایی رو نگاه میکرد چشماش کمی تنگ میشدن، اما با این حال مدل نگاهش طوری نبود که فکر کنی داره دقت میکنه.. لیوان ابمیوش رو برداشت و برد سمت دهنش که انگار همون لحظه متوجه نگاه خیره من شد. چشماش رو چرخوند سمتم و درحالی که لب های نسبتا باریکش رو روی لیوان فشار میداد و از محتویات توش میخورد بهم خیره شد. این تماس چشمی حس عجیبی بهم داد. درواقع هرموقع با کسی غیر از ابوهادی و ادمای مسخره دورم اینطور ارتباط برقرار میکردم حس عجیبی میگرفتم. همه اینا به خاطر محدود شدن بیش از حدم توی سن بلوغ و جدا کردنم از همه ادمای دور و برم بود؟ این اتفاق حتی موقع لمس کردن اوا و یا نگاه کردن به اهورا و تینا هم برام افتاده بود. کمی از اب پرتقال توی لیوان خورد و با فشار دادن لب هاش به هم قورتش داد. لیوان رو گرفت سمتم و سرشو کج کرد. ابروهامو انداختم بالا و سعی کردم همچنان بهش خیره بمونم. چشماش رو چندبار خیلی اروم بالا و پایین کرد. انگار که میخواست ببینه چطوریم. من جوابش رو میدونستم. احتمالا مثل مخمل توی خونه مادربزرگه بودم که یهو با لبخند به یه جا زل میزد. لیوان رو گذاشت روی میز و به دسته مبل تکیه داد. نه حرفی زد، نه واکنشی نشون داد و نه روشو کرد اونطرف. همچنان چشم‌هاش رو روم بالا و پایین میکرد. اراز_داری میوه انتخاب میکنی؟ خیلی خونسرد حرف میزد و این باعث میشد حس کنم ادم خوبی رو برای اذیت کردن انتخاب نکردم. اب پرتقالش رو برداشتم و گفتم؛ _خیار هم مگه جزء میوه هاست؟ لیوانش رو چرخوندم و دقیقا از همونجایی که خورده بود ازش خوردم که حس عجیبی گرفتم. خیلی تخیلی و غیرقابل باور بود، شاید حتی اصلا همچین چیزی حقیقت نداشت اما انگار اون قسمت از جاهای دیگه گرم تر بود و همین باعث شد منم کمی گرم بشم. کمی از اب پرتقالش خوردم و درحالی که سعی میکردم از ری اکشن های عجیب بدنم جلوگیری کنم گفتم؛ _نظرم عوض شد، اب خیار دوست دارم. خندید و نگاهش رو برای چند لحظه دوخت به تینا که داشت با اهورا سر فلفل دلمه ای بحث میکرد. بنظر میرسید اوا حواسش به ما باشه چون صداش در نمیومد.. نفس عمیقی کشید و دوباره زل زد بهم. اراز_اب خیارو هرکسی نمیتونه بخوره.. حالا چشماش رو تنگ کرده بود و یه جور خاصی نگاهم میکرد. خیلی با اعتماد بنفس و گرم.. ناخنم رو توی پوستم فرو کردم و اب دهنم رو قورت دادم. اراز_باید بیاریش! حرفش حس خیلی عجیبی بهم داد و باعث شد ناخواسته نفس عمیقی بکشم. سرمو کج کردم با صدای گرفته گفتم؛ _میارم.

رمان درحال تایپ.

لیست رمان های تکمیل شده

سلام اره عزیزم اینه ای دیش👇 https://t.me/CRUSH_LGBT_chnl

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام عزیزم یه چنل چند وقت پیش برام فرستادی توش پر فیلم رمانای کاپلی lgbt بود تلگرامو دیلت کردم  دیگه ندارمش تو داریش😢☹️؟؟

Fereidoon_Asrai_www_Poonak_org_–_G.mp34.83 MB

دقیق یادم نمیاد کدوم چنل رو میگی ولی از بین تموم چنلایی که دارم اینو پیشنهاد میکنم و فیومه @llfreespiritsll

سلامم چطوری یبار یه چنل گذاشته بودی ویدیو و عکسای Lgbt داشت اکانتم دیلیت خورد گمش کردم میفرستیش دوباره؟

سلام عزیزم این چنل تکستای عاشقانه‌ی قشنگی میذاره، خودمم برای استوری هام از اینجا تکست عاشقانه برمیدارم @cutecouple122

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام، دنبال یه چنلم که تکست عاشقانه داشته باشه جایی رو میشناسی؟

#part71 تینا و اراز دوتاشون برگشتن سمتم و جوابم رو دادن. با تینا که بنظر میرسید از دیدنم خیلی خوشحاله و توی پوست خودش نمیگنجه دست دادم و بی توجه به اراز روی مبل کناریش نشستم. البته خودش هیچ ذوق و شوقی بخاطر دیدنم نشون نمیداد و من وجود گرم و هستی بخشم رو بخاطر این اهانتش ازش دریغ کردم. تینا دستشو توی موهای فرش کرد و گفت؛ _چرا انقدر دیر اومدی؟ خواستم بگم عزیزم دوتا اتوبوس عوض کردم و دوتاشون کولر نداشتن و اگر ادکلن ارزونمو نمیوردم الان احتمالا هر سه تاتون سبز میشدید از بوم. خندم رو کنترل کردم و گفتم؛ _تو ترافیک گیر کردم. اراز_این اطراف ترافیک بود؟ صدای بم و گرمش باعث شد نگاهم رو از خوراکی های خوشمزه روی میز بگیرم. به چشمای سرمه کشیدش خیره شدم. درحالی که یه گیلاس میزاشت توی دهنش داشت نگاهم میکرد. _اره خب، این اطراف همیشه ترافیکه. سرشو تکون داد و روبه اوا گفت؛ _اهورا گفت ساعت چند میاد؟ اوا_من فکر کنم گفت اصلا نمیام. البته اگر میدونست من اینجام زودتر از همتون میرسید. اراز خندید و درحالی که شاخه کوچیک متصل به گیلاس رو جدا میکرد گفت؛ _ولی به نظرم تینا بهش گفته نتونستیم تورو بیرون کنیم و فهمیدی مهمونیه چسبیدی بهمون واسه همین وحشت کرد نیومد. با صدای خر خر خندیدم و به اوایی که سعی میکرد دستبند دور دستش رو محکم کنه خیره شدم. اوا_خب شایدم دیگه مهمونیای ما بهش حال نمیده رفته چندنفر دیگه رو پیدا کنه بچسبه بهشون. تینا_نظر منم همینه. از روی مبل بلند شد و گفت؛ _غزل اب انبه دوست داری؟ _من اب همه رو دوست دارم. وقتی دیدم هرسه تاشون دارن یه طوری نگاهم میکنن ادامه دادم؛ _اب همه میوه هارو دوست دارم. چرا کسی از لاس های عالیم خوشش نمیاد؟ البته بیشتر شبیه لاس های دخترای کاباره‌ای پایین‌شهرن. اراز_یعنی اب خیارم دوست داری؟ برگشتم سمتش، تیشرت سبز لجنیش رو که عکس یه عقاب خیلی مات و کمرنگ روش بود از نظر گذروندم و به صورتش رسیدم. دستش رو گذاشته بود زیر چونه‌ش و با سر کج شده نگاهم میکرد. یکم گیج شدم واسه همین گفتم؛ _ابِ خیار؟ خیار میوه‌ای منظورته؟ سرشو کج تر کرد و لبخندی روی لب هاش نشست. اراز_خیار غیر میوه‌ای هم داریم مگه؟ اوا_اره مثلا خیاری که پسرا دارن. اراز_اون سبز نیست‌. منظورم خیار‌های سبزه. نمیدونستم چی جوابش رو بدم. اخه کدوم احمقی اب خیار میخوره و از اون گذشته کدوم احمقی راجب اب خیار حرف میزنه؟ اصلا مگه خیار میوه‌ست؟ _اینکه این سوال رو پرسیدی به اینکه امشب سبز پوشیدی و کنار میوه ها نشستی ربطی داره؟ اخه در این صورت نه اب خیار دوست ندارم. مثل اینکه ضایع شده بود چون سرشو تکون داد و ابروهاشو انداخت بالا. لبخندی زدم که تینا با یه لیوان خیلی بلند حاوی اب انبه و یه نی پیچ پیچی فلزی از اشپزخونه اومد بیرون. تشکری کردم و لیوان رو برداشتم و کمی رفتم اونور تر تا کنارم بشینه. امیدوار بودم بتونم کمی انگشتش کنم چون تنها خیاری بود که ازش خوشم میومد. موهای فرش رو از توی صورتش زد کنار و گفت؛ _همین الان فهمیدم فلفل دلمه ای نداریم برای لازانیا. _مگه توی لازانیا فلفل دلمه ای میریزن؟ با چشم‌های عسلیش بهم خیره شد و گفت؛ _اره، ما میریزیم. البته اونقدر واجب نیست. روشو کرد سمت اراز و گفت؛ _ولی خب یه زنگ بزن به اهورا ببین اگه داره میاد میتونه فلفل دلمه ای بخره یا نه. اراز_صبح خوشحال بود که قراره بیاد مهمونی رایگان و پول خرج نکنه، من نمیتونم این خبر ناراحت کننده بزرگ رو بهش بدم. حرفش خوشحالم کرد چون متوجه شدم تنها گدای جمع نیستم. تینا_پولشو براش میریزم. اوا_حالا فلفل دلمه ای هم اونقدر گرون نیستا. هیچکس جز تینا تو غذاهاش استفاده نمیکنه.. خواستم بگم ماهم استفاده نمیکنیم چون معمولا شبا شام نون پنیر داریم و صبحا هم احتمالا مخلوطی از ماکارونی و رب گوجه و یا تخم مرغ و سیب زمینی. شاید اگر یه روزی ابوهادی خوب خایمالی جنارو میکرد میتونستیم گوشت هم بخوریم. اراز خواست چیزی بگه که زنگ خونه به صدا در اومد. اراز_ببین چه شانس داره. میگن خدا حواسش به فقیرا هست. تینا نگاه چپی بهمون انداخت و بلند شد رفت سمت در خونه. به اراز خیره شدم و سعی کردم لاس بزنم اما هیچی توی ذهنم نمیومد. درواقع با من و اوا اصلا خوب رفتار نمیکرد. نکنه بخاطر اینکه من شبیه اوام؟ البته نه من هیچوقت نمیتونم اونقدر بد باشم.

سلام اینه @idlmovie دمش گرم هر فیلمی که دنبالش بودم داشت

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام داداش چند وقت پیش دوست دخترم آیدی یه کانالیو برام فرستاد که پر از فیلمای ال جی بی تی نابی بود که توی هیچ سایتی پیدا نمیشن الان چند روزه گمش کردم آیدیشو نداری؟؟؟

چنل vip, پارت 144, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیا
چنل vip, پارت 144, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind

Repost from N/a
https://t.me/mermaid415pary اگه دنبال چنلی میگردی که ویدئو ال‌جی‌بی‌تی‌ داشته باشه

#part70 خیلی سریع اماده شدم و از اتاق زدم بیرون. چون انسه گاهی خرید های خونه رو انجام میداد میدونستم که پول داره پس رفتم توی اتاقش و کرایم رو برداشتم. از در که خارج شدم سریع برگشت سمتم. میتونستم ببینم که چشماش کمی برق میزنن و خیسن. جدی به خاطر حرف من گریه کرده بود؟ با اینکه کمی دلم به حالش میسوخت که زن همچین موجود نحسیه و هیچ چاره ای جز تحمل کردنش نداره اما بازم ذره ای برام اهمیت نداشت و حاضر بودم با حرفام باعث بشم زجه بزنه. به هرحال کم ازش بدی ندیده بودم و دلیل نصف کتکایی که تاحالا از ابوهادی خورده بودم بود. خیلی زود نم چشماش رو گرفت و دوباره توی نقش مادر سمندون فرو رفت. از روی مبل بلند شد و گفت؛ _کجا میری؟ نگاهی به فاصله نه چندان زیاد قدیمون انداختم و گفتم؛ _با شوهر عزیزت تنهات میزارم، شاید دید من نیستم یه دستی بهت زد. انسه_خیلی زبون دراز شدی دختره‌ی وزه میدم ابوهادی زبونتو برات بچینه. خندیدم و درحالی که میرفتم سمت در گفتم؛ _همونطور که زبون تورو چید؟ درو باز کردم و کفشام رو پوشیدم که با صدای بلند گفت؛ _غزل از این در بیرون رفتی نرفتی. توجهی به حرفش نکردم و نگاهی به طبقه بالا انداختم‌. متاسفانه فرصت کرم مالیدن نبود. بند کفشام رو بستم و خیلی سریع از حیاط بیرون زدم که صدای دادش رو شنیدم. میدونستم اگر برگردم خونه ابوهادی تیکه تیکم میکنه اما واقعا دلم میخواست برای چند دقیقه هم که شده توی جمع باشم و همه چیز رو از یاد ببرم. میتونستم با اوا و تینا و اراز و اهورا لاس بزنم. الان فقط این حالم رو خوب میکرد. البته مطمئنا هیچکدومشون از من خوششون نمیومد که البته واقعا غلط کرده بودن. مثل همیشه تا رسیدن به مقصد دوتا اتوبوس عوض کردم و چندین کیلومتر رو هم پیاده رفتم. اواخر تابستون بودیم و روزها همچنان طولانی بودن پس هوا هنوز روشن بود. بلاخره بعد از کلی سوال پرسیدن از بقیه تونستم خونه رو پیدا کنم. یه اپارتمان نوساز بود. با اینکه مثل بقیشون اونقدر شاهانه و پر از چراغ و زرق و برق نبود اما بازم قشنگی خودش رو داشت. نسبت به خونه ما که بوی جوراب و مرغ میداد و من توی تک تک قسمت هاش مثل سگ کتک خورده بودم خیلی بهتر بود. زنگ رو زدم و طولی نکشید که در باز شد. از کنار 206 تینا رد شدم و سوار اسانسور شدم. شاید بهتر بود من با ادم های هم سطح خودم دوست بشم. هرچند که همشون درحال حاضر یا داشتن کون بچه میشستن و یا جیب این و اون رو میزدن. در اسانسور که باز شد تونستم چهره اوا رو کنار در ببینم. اوا_سلام. جوابش رو دادم و رفتم جلوتر تا باهاش دست بدم که همون لحظه در اسانسور روم بسته شد‌. چون یهویی اتفاق افتاده بود و بهم شک وارد شد خواستم از جا بپرم ولی همچنان لاش گیر کرده بودم. اوا درحالی که بلند بلند میخندید سریع اومد سمت اسانسور و دکمش رو زد که در باز شد. اوا_ببخشید این یکم گیر داره و خرابه. هیچکسم نمیاد درستش کنه، انگار داریم پشت کوه زندگی میکنیم. درحالی که طوری لبخند میزدم انگار خودم سوار خدمتکار شخصیم میشم و از پله ها میرم بالا توی ذهنم اداش رو در اوردم. اگر تو پشت کوه زندگی میکنی من قطعا تو چاه مستراب با پوست سبزی و پیاز رول میپیچم. مطمئنا حتی سرایدار اینجا وضعش از من بهتر بود. کاش مردم یکم، فقط یکم قدر داشته هاشونو میدونستن. سعی کردم شب خودم رو با فکر کردن به این چیزا خراب نکنم پس دست اوا رو که سمتم دراز شده بود فشردم. خداروشکر انگار فهمیده بود مشکی اصلا بهش نمیاد چون یه تاپ کوتاه بنفش پوشیده بود که البته باعث میشد بفهمم حتی رنگ بنفش هم بهش نمیاد. کفشام رو در اوردم و رفتم تو که تینارو دیدم که یه سینی ابمیوه دستش بود و میرفت سمت سالن پذیرایی. مثل اینکه همون لباس سفیدی که اونروز تو مهمونی تنش بود رو پوشیده بود. خب مثل اینکه زیاد هم پولدار نبود. از راهروی پر از تابلوهای عجیب و غریب که گذشتم با فضای خونشون روبه رو شدم. اول اشپزخونه و سمت چپش اتاقا قرار داشتن و بعد از اون به یه پذیرایی نسبتا بزرگ و قشنگ میرسیدیم. کف زمین سرامیک بود و روش یه فرش خیلی قشنگ سفید با طرح های رنگی پهن شده بود و یه طرف مبل های غیر راحتی یاسی رنگ و یه طرف یه کاناپه سبز رنگ قرار داشت. خونه خیلی قشنگ و رنگارنگی بود و معلوم بود که کسی که چیده بودش کاملا پولدار و خوش سلیقه بوده. حتی سرامیک های روی زمین هم از تمیزی برق میزدن. اونوقت توی خونه ما اگر زیاد روی فرش مینشستی جای سیمان روی کونت چاپ میشد. اراز رو دیدم که روی مبل نشسته بود و با لبخند کوچیکی لیوان اب پرتقال رو از توی سینی ای که دست تینا بود برمیداشت. دوست داشتم بهش بگم شلمغز گاگول مگه زن من خدمتکار شخصی توعه که میفرستیش برات اب پرتقال بیاره اما خب دلم نمیخواست از خونه پرتم کنن بیرون. طوری که همه متوجه ورود ملکه غزل بشن و درخور شان و شخصیت مستحکم و استوارم باشه گفتم؛ _یاالله.

15 - Her - Her (320).mp39.95 MB

photo content
+1

#part69 وقتی مطمئن شدم خطر رفع شده کیسه رو برداشتم و دوباره گذاشتمش سر جاش. بلاخره بعد از اینکه پودر شدن لباسام رو به طور کامل تماشا کرد اومد و سوار ماشین شد. ترجیح میدادم خودم رو به خواب و خماری بزنم تا باهاش صحبت نکنم و مجبور نشم برم جلو کنارش بشینم. توی مسیر همش برمیگشت نگاهم میکرد و از توی اینه حواسش بهم بود. حالم داشت ازش به هم میخورد و لحظه شماری میکردم برسیم اهواز. بلاخره بعد از دو سه ساعت ماشین جلوی در خونه ایستاد. انگار متوجه شده بود حالم بهتره چون بدون توجه بهم از ماشین پیاده شد. کیفم رو برداشتم و بدون در نظر گرفتن حور که توپش رو گرفته بود دستش و با تعجب و کنجکاوی نگاهم میکرد رفتم توی خونه. دوست داشتم برم پیشش اما نمیتونستم. مستقیم خودم رو انداختم توی حموم و سعی کردم تمام قسمت هایی که نگاهش بهشون افتاده بود رو بشورم. حس خیلی بدی داشتم، حالم خیلی بد بود و سرم گیج میرفت. حس میکردم بغض توی همه قسمت های بدنم جمع شده. انگار تنها نبودم چون هنوز صدای بچ پچ، خر خر گربه و نق زدن اون بچه رو میشنیدم. نفس لرزونم رو دادم بیرون و روی زمین نشستم و پاهام رو بغل کردم. این زندگی قرار بود کی تموم شه؟ ... از دیروز تاحالا ابوهادی رو ندیده بودم. یا خودش رو توی اتاق مسخرش حبس کرده بود و یا خونه نبود. وضعیت روحی روانیم خیلی داغون بود و حس میکردم که نیاز دارم عقده‌هام رو سر یکی خالی کنم. لازم بود تموم حس بدم رو جایی تخلیه کنم. حقایقی که راجب زندگی مسخرم فهمیده بودم ازارم میدادن. میدونستم که چه نقشی دارم، من فقط یه واسطه بودم که زندگیم نه برای ابوهادی و نه انسه مهم نبود. فقط کارشون رو راه مینداختم، مگر نه سالها پیش من رو به برادرش داده بود و یا گذاشته بودم پرورشگاه. شایدم اصلا من رو میکشت. هرچند که نمیدونم ایا اینکار واقعا ازش برمیومد یا نه. کل امروز رو توی اتاقم رژه رفته بودم و حتی با حور هم بدرفتاری کرده بودم. انگار توی یه کمای احساسی بودم و حتی نمیدونستم کیم. دقیقا نمیدونستم چمه و چه بلایی داره سرم میاد اما با این حس اشنایی داشتم و میشناختمش. احتمالا به خاطر اون دعاهایی بود که پیرزن برام باز کرده بود. حالا یا به نفع ابوهادی و یا به ضررش. هرچی که بود، هنوز فرصت نکرده بودم باهاش روبه رو بشم. دوست داشتم داد و بیداد راه بندازم و ابروش رو جلوی در و همسایه ببرم. نیاز داشتم بهش بفهمونم که میدونم دلیل تمام اینکارا و رفتاراش چیه. اما چه فایده؟ اگر میفهمید که پیرزنه تموم دعاهاش رو باطل کرده و بسته احتمالا خودش دست به کار میشد و دوباره برام بازشون میکرد. اونوقت بازم مجبور بودم مثل یه سگ خونگی هرچی که میگفت رو گوش بدم و ازش بترسم. توی همین فکر ها بودم که صدای زنگ گوشیم از توی فکر درم اورد. صدای عجیبی میداد، انگار که توش اب رفته باشه. با اینکه شماره ناشناس بود تماس رو وصل کردم. تونستم صدای اوا رو از پشت خط تشخیص بدم و متوجه شدم که حتما قراره دوباره با دوست های خوشبخت و پولدارش بره بیرون و من بی پول از همه جا بی خبر هم مجبور بودم دنبالشون برم. البته که خودم هم چندان ناراضی نبودم اما واقعا نمیدونستم باید چی بپوشم و یا چطور خودم رو به اونجا برسونم. از سمتی هم ابوهادی مطمئنا حواسش بهم بود. حدسم درست بود و مثل اینکه شب قرار بود آراز و اهورا برن خونشون و گفت که منم اگه میتونم برم. من همیشه عاشق بیرون رفتن بودم اما هیچوقت شرایط اجازه نمیداد اینکار رو بکنم. بعد از قط کردن تماس گوشیم رو گرفتم دستم و از اتاق خارج شدم. انسه روی زمین نشسته بود و داشت یکی از لباساش رو میدوخت. خیره به پیرهن گل گلی گشادش گفتم؛ _هی پیرزن. توجهی به حرفم نکرد که ادامه دادم؛ _شوهرت کجاست؟ انسه_چه عجب بلاخره از اون اتاقت اومدی بیرون. معلوم نیست صبح تا شب توش چیکار میکنی یا با کی حرف میزنی. باید بگم ابوهادی گوشیت رو چک کنه ببینم کدوم سگ و سوتکایین که صبح تا شب سرگرمت میکنن. پوزخندی از حرص زدم و درحالی که انتهای راهرو رو نگاه میکردم گفتم؛ _تو اتاقشه؟ انسه_نه. رفته پیش حاج فرهاد. سرش رو بلند کرد و با چشمای ریز شده از نظر گذروندم. انسه_چیکارش داری؟ _میخوام بهش بگم جای اینکه صبح تا شب به تو سگ محلی کنه و دنبال معشوقه های جنیش باشه پول بده بهت بری دو دست لباس بخری تا مثل گداها هرکدومشون رو شصت بار ندوزی. حس کردم که حرفم کمی ناراحتش کرد چون چشماشو ازم دزدید و به لباسش خیره شد. این یعنی هدفم با موفقیت انجام شده بود. رفتم سمت اتاقم و خیلی سریع اماده شدم. تصمیم داشتم به جای اینکه مثل همیشه هپلی بنظر برسم یکم کرم و یا ریمل بزنم و ارایش کنم. لوازم ارایشی های فیک و ارزون قیمت خودم مدتها بود که تموم شده بودن پس ناچارا مجبور بودم از هیوا قرض بگیرم. البته اگر تاحالا به عروس زیگیل‌ها تبدیل نشده باشه.