fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 829
مشترکین
+424 ساعت
-97 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
آکورد.

مونارک.

مسخ.

مسلخ.

ایفوریا

دیاستومی

روبیت سفید.

Colors ( 160kbps ).mp33.81 MB

15471882633023mp3_75_8(1).mp38.00 MB

میخوام هرکدوم از رمانامو با یه اهنگ توصیف کنم

#part68 قبل از اینکه بخوام لباسای دیگم رو دربیارم نگاهش کردم. زل زده بود بهم و معلوم بود که دندوناش رو به هم فشار میده. حس خیلی بدی داشتم. به مرد جلوی روم هیچوقت نمیتونستم اعتماد کنم، اونم توی این شرایط! توی یه بیابون بی اب و علف تنها بودیم و الان طرفای سه یا چهار ظهر بود. قرار بود اینجا توی این تنهایی لباسام رو جلوش دربیارم؟ اصلا چرا؟ خیره به پیرهنم که توی دستش فشارش میداد نالیدم؛ _چرا؟ نوچی کرد و نفس عمیقی کشید که برای اون چندتا ملکول اکسیژن فرو رفته توی ریش متاسف شدم. حتی هوایی که نفس میکشید هم براش حیف بود. ابوهادی_من به اون پیرزن خرفت اعتماد ندارم! دوست داشتم بهش بگم هرچقدرم بنظر تو خرفت باشه حداقل فرق قورباغه نر و ماده رو تشخیص میده اما خیلی خمار بودم و حتی نمیتونستم جمله بندی کنم. نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت؛ _لباساتو دربیار. چیزی‌ نگفتم که وارد ماشین شد. خودم رو کشیدم عقب و به زور گفتم؛ _باشه. باشه. خودم درشون میارم. درحالی که سرش رو کرده بود توی ماشین بدون اینکه دندوناش رو که به هم فشارشون میداد از روی هم برداره غرید؛ _زود باش. با اینکه کمی هوشیار تر از قبل شده بودم اما هنوز هم حالم خوب نبود و داشتم به این فکر میکردم که همین الان داشتیم راجب چی حرف میزدیم. تموم صحبتامون از خاطرم پاک شده بود و هیچی توی ذهنم نبود. دستم رفت سمت تاپم و همونجا خشک شد. سرمو تکیه دادم به دسته در و چشمام رو بستم که دستم رو کشید و وادارم کرد بشینم سر جام. دستش رفت سمت شلوارم و با حرص گفت؛ _مثل تمام همسن و سالات خرابی! متوجه معنی حرفش نشدم. مگه چیکار کرده بودم؟ درحالی که سعی میکردم با وجود سرگیجه و تاری دیدم درست ببینمش اب دهنم رو قورت دادم. صورتش از گرما سرخ شده بود و میتونستم قطرات عرق‌ رو روی پیشونی و گردنش ببینم. دکمه شلوارم رو باز کرد و زیپم رو پایین کشید. دستم رو گذاشتم روی دستش تا پسش بزنم اما دستام رو پرت کرد کنار و شلوارم رو از توی پام در اورد. نگاهی به شلوارم انداخت و مچالش کرد و گذاشتش پیش پیرهنم. پامو بستم و به زور خودم رو کمی جمع کردم. همچنان داشت خیره نگاهم میکرد. دلم پیچ خورد و خواستم عوق بزنم که به زور جلوی دهنم رو گرفتم. حالا صورتش سرخ تر شده و قطرات عرق بیشتر روش خودنمایی میکردن. مدام نفس های عمیق میکشید و نگاهش رو از پایین تا بالا میچرخوند. تمام قدرتم رو جمع کردم تا چیزی بگم. اب دهنم رو قورت دادم و لب زدم؛ _نگاهم نکن.. توجهی به حرفم نکرد و خم شد سمتم. چشمام رو محکم بستم و صورتم رو جمع کردم. دستش رو‌به تاپم رسوند و در همون حال به عربی چیزی زیر لب گفت. چشمام رو باز کردم که همون گربه سیاهی که توی خونه پیرزن بود رو چند متر اونور تر از ماشین دیدم. نشسته بود و داشت با دقت مارو نگاه میکرد. ترسیده بودم و حس خیلی بدی داشتم. دستای گرم و کثیف مرد روبه روم به شکمم خورد و تاپم رو از تنم در اورد. بیشتر گوشه صندلی جمع شدم و سعی کردم طوری بشینم که جاییم معلوم نباشه. توی جیبای پیرهن و شلوارم رو گشت و بهم خیره شد. بنظر میومد راجبش اشتباه فکر میکردم. قصد دست درازی یا سواستفاده نداشت و فقط به اون پیرزن شک کرده بود. احتمالا میخواست ببینه چیز اضافه ای همراهم هست یا نه. با یاداوری کیسه حاوی گنجشک مرده خیلی سریع دستم رو روی نیم تنم گذاشتم. لباسام رو گرفته بود توی دستش و محکم فشارشون میداد. نگاه خیره و حال به هم زنش به بدترین شکل ممکن باعث ازارم میشد. عرقش رو با گوشه لباسم پاک کرد و درحالی که خودش رو میکشید عقب و نگاهش رو از شکم و رون های لختم میگرفت گفت؛ _بقیش رو خودت دربیار، بعد لباس بپوش. در ماشین رو بست و از پشت شیشه نگاهم کرد و رفت سمت عقب ماشین. نفس عمیقی کشیدم و خیلی سریع دستم رو بردم سمت نیم تنم و کیسه رو از توش در اوردم و زیر صندلی راننده گذاشتمش. از اینکه همچین چیزی انقدر نزدیک بهم قرار داشت احساس انزجار میکردم. انگار میتونستم ضربان ضعیف قلب کوچیکش رو کنار سینه هام حس کنم. خیلی سریع قبل از اینکه بخواد برگرده لباس زیر هامو در اوردم و از لباسای توی کیفم پوشیدم. زیپ شلوارم رو بستم که اومد سمت ماشین و درو باز کرد. لباس‌‌ زیرام رو از کنارم چنگ زد و در رو محکم بست. معذب شدم و حس خیلی بدی بهم دست داد. از شیشه پشتی ماشین دنبالش کردم. یه اتیش درست کرده بود. جلوش ایستاد و لباسام رو پرت کرد توش که تعجب کردم و حس بدی بهم دست داد. من خودم لباس نداشتم و از این و اون میدزدیدم بعد همینارو هم اتیش میزد. بعد یکی از لباس های خودش یه خش یا لکه میوفتاد روشون مارو میکشت. از اینکه بدون لباس دیده بودم حس خیلی بدی داشتم و حتی نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. من به هیچ عنوان ادم خجالتی ای نبودم و حتی میتونستم لخت برم تو خیابون. اما اون فرق داشت. از نگاه خیره‌ش متنفر بودم.

#part67 ابوهادی رفت سمتش و درحالی که تلاش میکرد من نشنوم با حرص گفت؛ _این چرا اینطوریه؟ شبیه نئشه هاست! پیرزن خندید و گفت؛ _چون نئشست. بهشون خیره شدم. عجیب بود که با وجود این فاصله قدی و اون اختلاف قدرت بدنی و سن و سال باز هم نسبت به این پیرزن انقدر محافظه کار و یا به عبارتی ترسو بود. حتی موقع حرف زدن هم انگار کلی تلا‌ش میکرد تا کلمه اشتباهی به کار نبره و عصبانیش نکنه. اما حالا میدیدم که مثل لبو سرخ شده بود و اگر میتونست پیرزن جلوی روشو با دست خفه میکرد. ابوهادی_چرا بهش مواد دادی!؟ کی بهت همچین اجازه ای داد؟ پیرزن_با من درست صحبت کن مردک مگر نه تقاص این بلبل زبونیات رو پس میدی. این دختر خیلی گستاخه دو دقیقه دهنشو نمیبست کارم رو انجام بدم. منم اینطوری خفش کردم. شکمم همچنان پیج میرفت و حس میکردم دارم میارم بالا. چندبار اب دهنم رو قورت دادم ولی نتونستم بیشتر از این خودم رو کنترل کنم. خم شدم روی زمین و عوق زدم که هردوشون دست از جر و بحث برداشتن و توجهشون بهم جمع شد. دهنم رو با گوشه استینم پاک کردم که اومد سمتم. ابوهادی_چه مرگشه این؟ پیرزن با اخم گفت؛ _اورد بالا؟ ابوهادی_اره. دختره احمق. نگاه چپی بهش انداختم اما انقدر حالم بد بود که حتی نمیتونستم جوابش رو بدم. درواقع اگر توی همین لحظه سرم رو گوش تا گوش میبریدن متوجه نمیشدم. میتونستم اون گربه رو کنار در اتاق ببینم و هنوز هم حس میکردم که صدای نق زدن یه نوزاد چندروزه توی سرمه. گرمم بود، دست و پام گز گز میکردن و میسوختن و حالم داغون بود. ابوهادی_چرا اینطوریه؟ پیرزن_مواد بهش نساخته و چون دعا باز کردم براش خیلی ضعیف شده و فعلا موکل داره. ابوهادی_قرارمون این نبود! پیرزن_حرف اضافه نزن احمق. کارای من مثل تو برای دهن پر کنی نیستن. قدرت تو نصف مال منم نیست. ابوهادی با حرص نگاهش کرد و درحالی که زیر لب چیزی میگفت اومد سمتم. دستم رو گرفت که به زور خودم رو کشیدم عقب و با صدای گرفته گفتم؛ _به من دست نزن. توجهی بهم نکرد و دستمو محکم تر از قبل کشید و به زور بلندم کرد. اینکه توی این فاصله کم بهش قرار داشتم حالم رو بدتر میکرد و از سمتی واقعا بوی عرقش بد بود. صورتم رو جمع کردم و چشمام رو بستم. برام عجیب بود که چطور توی این سن و سال میتونه من رو بلند کنه. میتونستم حرکت کردنش رو حس کنم. گرمای دستش پشت کمر و ساق پاهام باعث میشد چندشم بشه. پیرزن_مگه قرار نبود بمونید؟ ابوهادی_کار ما تموم شده. بابت اون موضوع هم بعدا کسیو میفرستم سراغت. نشنیدم چه حرف هایی بینشون رد و بدل شد‌ چون تقریبا داشتم بیهوش میشدم. صدای باز شدن در ماشین رو شنیدم و بعد انگار روی صندلی پشتی گذاشته شدم. در رو بست و دیدم که روبه روی پیرزن ایستاد و مشغول حرف زدن باهاش شد. خیلی سریع و ناخوداگاه، انگار که از چیزی ترسیده باشم یا بهم الهام شده باشه کیسه گنجکشک رو از توی جیب شلوارم در اوردم و گذاشتمش زیر نیم تنم. میدونستم که قطعا من رو میگرده. دنیا دور سرم میچرخید و همش حس میکردم کسی کنارمه. بلاخره در باز شد و نشست توی ماشین و راه افتاد. نمیدونم دقیقا چقدر گذشته بود اما حالم داشت کمی بهتر میشد. چشمام رو باز کردم و به زور نشستم سر جام که دیدم ماشین از جاده منحرف شد و رفت توی یه مسیر داغون خاکی. کمی ترسیدم و به زور گفتم؛ _چرا از راه نمیری‌؟ توجهی به حرفم نکرد و همچنان جلوتر رفت تا جایی که به قسمتی رسیدیم که زمین از شدت بی ابی خشک شده و ترک خورده بود و حتی جن هم دور و برمون دیده نمیشد. حدود صد متر از جاده اصلی دور بودیم. ماشین رو خاموش کرد و اومد صندلی عقب و درو باز کرد که چسبیدم به صندلی. انقدر حالم بد بود که با کوچکترین احساس خطری میتونستم بمیرم. چهرش سرخ بود و مثل همیشه چشماش پر از رگه های قرمز بودن. ریش هاش نامرتب و بلند شده بود و استین های پیرهن سفیدش رو زده بود بالا. زل زده بود بهم و همه جام رو از نظر میگذروند. اب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم؛ _چیشده؟ ابوهادی_لباسات رو دربیار. توی شرایطی نبودم که دقیقا متوجه بشم ازم چی میخواد واسه همین به زور لب زدم؛ _چی؟ انگار عصبانیتش رو از خونه پیرزن تا اینجا اورده بود چون خیلی سریع از کوره در رفت و با صدای بلند و خشم گفت؛ _گفتم لباساتو دربیار دختره احمق. مگه نه همینجا تیکه تیکت میکنم. اونقدر ضعیف و ترسیده بودم که حرفش رو باور کنم. به هرحال توی این حالت زورش ازم بیشتر بود و اگه میخواست میتونست خودش لباسامو در بیاره. اما در اون صورت احتمالا وسطش کلی کتک میخوردم و اذیتم میکرد. پیرهنم رو از توی تنم در اوردم که درحالی که زل زده بود بهم خیلی محکم از توی دستم قاپیدش. حس خیلی بدی به این نگاه خیرش داشتم اما توی حالتی نبودم که بخوام به وضعیتم فکر بکنم یا از دستوراتش سرپیچی کنم.

اگر زیاد نظر بدید پارت بعدی هم میزارم. @elahenashenas

#part66 با اینکه چشمام بسته بود و سرم کمی گیج میرفت اما هوشیار بودم. به زور چشمام رو باز کردم و سعی کردم خودم رو نگه دارم تا نیوفتم. بدنم سست و سر بود و نمیتونستم تکون بخورم. فقط میل داشتم دراز بکشم و بخوابم. حس میکردم که میتونم از اطرافم صدای پچ پچ بشنوم. به زور نالیدم؛ _این چی بود؟ به زور حرف میزدم و گلوم خشک شده بود. انقدر چیز های عجیب به گوشم میرسید که روی حرفایی که خودم میزدم هم تمرکز نداشتم. حالا انگار گربه ای روی شکمم نشسته بود و داشت خر خر میکرد. میتونستم تیزی ناخناش رو روی پوست برهنه‌م حس کنم. اما نگاه که میکردم، هیچی نبود.. پیرزن_یه گیاه مخدر کلمبیایی. تا تموم شدن کارم خفت میکنه. چیزی نگفتم و افتادم روی تخت. حس میکردم یه بچه کنار در ورودی نگاهم میکنه و نق میزنه. میتونستم بوی سوختن چیزی رو حس کنم اما چشمام باز نمیشد. با حس کردن سوزشی توی دستم چشمام رو باز کردم که دیدم داره پوستم رو با یه تیغ زنگ زده خراش میده. ناله ای کردم و خواستم دستم رو بکشم عقب اما انقدر سست بودم که زورم بهش نرسه. نفس عمیقی کشیدم و به زور گفتم؛ _چرا اینکارو میکنید باهام؟ صدام میلرزید و کلماتم رو بریده بریده بیان میکردم. پیرزن_چون تو نمیفهمی چی به صلاحته.. چیزی نگفتم و چشمام رو بستم. هیچ چاره ای جز اعتماد کردن نداشتم. نمیدونم چقدر گذشته بود که اومد سمتم و به زور چیزی چپوند توی دهنم و وادارم کرد قورتش بدم. بعد از اون دستمالی گرفت دستم و وادارم کرد بوش کنم. اول نمیخواستم اینکارو کنم اما جلوی دهنم رو گرفت و من برای تنفس چاره ای جز عملی کردن خواستش نداشتم. طولی نکشید که حس کردم اثر مخدر درحال از بین رفتنه. دست و پاهام کم کم حسشون رو به دست اوردن و علاقه مفرطم به خوابیدن و بستن چشمام از بین رفت. چشمام رو به زور باز کردم که همون لحظه در باز شد. با دیدن ابوهادی خیلی سریع خودم رو جمع کردم و پتو رو کشیدم روی خودم. داشت با ابروهای بالا رفته نگاهم میکرد و توی دستش یه کیسه اب و یه قورباغه خیلی بزرگ و چاق بود. انقدر گیج بودم که نگران این نبودم که من رو با این وضع دیده.. پیرزن فریادی زد و از اتاق بیرونش کرد. چیزی از جزئیات صحبت هاشون نفهمیدم و وقتی به خودم اومدم که چیزی رو سوزوند و دودش رو بالای سرم چرخوند. زیر لب چندتا ورد خوند و بعد درحالی که پرده اتاق رو میپایید از زیر تخت یه ظرف بزرگ بیرون کشید. با دیدن گنجشک های مرده ای که همشون خون الود بودن صورتم رو جمع کردم. پس این بوی گند فاسد از اینجا بود. گنجشک کوچیکی برداشت و شکمش رو با تیغ باز کرد. با دیدن دل و روده های کوچیکش دندونام رو به هم فشردم. کاغذی که روش کلمات عربی و دعا نوشته بود رو جاسازی کرد توی شکمش و پوستش رو با سنجاق به هم وصل کرد. گذاشتش توی یه کیسه کوچیک و گفت؛ _موقع اذان عصر اینو به همراه اشغال مرغ به یه سگ ولگرد بده تا بخوره. حواست باشه که کاملا بخورتش مگر نه دعاها بی تاثیر میشه. لباسام رو چنگ زدم و بی توجه به حرفاش تلاش کردم بپوشمشون. معلوم بود که قرار نیست اینکارو بکنم. فکم رو گرفت و سرم رو خیلی سریع بلند کرد. با چشمای سفیدش بهم خیره شد و گفت؛ _الان لج میکنی چون نمیتونی برخلاف خواستش کاری کنی. اما اثر دعاها تا هفت شبِ دیگه از بین میره و اونموقع خودت پشیمون میشی. شب هفتم با خواست خودت این رو میبری.. از روی تخت بلند شدم و شلوارم رو کشیدم بالا که کیسه حاوی گنجشک رو فرو کرد توی جیبم. پلاستیک پر از اب لجن رو برداشت و قورباغه رو گرفت توی دستش و لای پاشو باز کرد. پیرزن_مردک احمق. فرق قورباغه نر و ماده رو تشخیص نمیده. توجهی بهش نکردم و رفتم سمت پله ها. اثرات اون مخدر هنوز روم بود و نمیتونستم درست راه برم. خودم رو به پایین پله ها رسوندم و در رو باز کردم که ابوهادی رو دیدم. پشت در ایستاده بود و انقدر عرق کرده بود که میتونستم بوی گندش رو حس کنم. صورتم رو جمع کردم و بی توجه بهش رفتم یه گوشه نشستم. درو بیشتر باز کرد و با دقت طبقه بالارو نگاه کرد و بعد بستش. خیلی سریع اومد سمتم و روبه روم ایستاد. احساس حالت تهوع داشتم و هنوز هم گیج بودم. بدنم میلرزید و چشمام سیاهی میرفت. چشماش رو ریز کرد و گفت؛ _چته؟ توجهی به حرفش نکردم و دستم رو گذاشتم روی شکمم. اصلا توی حال خودم نبودم و نمیدونستم دقیقا باید چه رفتاری داشته باشم. از کدومشون باید عصبانی میبودم؟ کدوم یکیشون واقعا نقش مثبت بود؟ مطمئن بودم که هردوشون کاملا حرومزاده و گناهکارن. رفتارم کاملا ضایع بود. شبیه کسانی بودم که واقعا مواد مخدر مصرف کردن و خمارن و ابوهادی هم این رو به خوبی متوجه میشد. از سمتی هم بنظر میومد از اینهمه سکوت و ضعف من متعجب شده باشه. شاید انتظار داشت داد و بیداد کنم. در اتاق باز شد و تونستم پیرزن خمیده رو پشتش ببینم.

Renegade_-_Aaryan_Shah.mp38.52 MB

photo content
+1

"روح برخواسته از من ته این کوچه بایست بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم _کاظم بهمنی

#part65 رسما با من مثل یه زندانی رفتار میشد. حتی حق نداشتم یه دوست عادی داشته باشم و حتی از یه پشه نر هم جدام میکردن. همیشه میدونستم که ابوهادی ادم مذهبی‌ای نیست که به محرم نامحرم و اینجور چیز‌ها اعتقاد داشته باشه اما خیال میکردم که شاید به خاطر ابروش این رفتارا رو با من میکنه. چون با ادم های بزرگ و مذهبی‌ای رفت و امد داشت.. تازه متوجه شده بودم که تموم عمرم از هیچی خبر نداشتم و صرفا فقط یه ابزار برای سواستفاده هاشون بودم. البته همیشه میدونستم که من توی جنگیریاش خیلی تاثیر دارم، چون خیلی وقتا به روش های مختلف از انرژیم استفاده میکرد اما من فکر میکردم فقط دارم کمک میکنم. کمکی که خودم به هیچ عنوان ازش راضی نبودم و زور زوری بود. حالا میفهمیدم چرا انقدر ازش حساب میبردم، میترسیدم و تحت کنترلش بودم. من رو مثل یه موم توی دستش گرفته بود و هرطوری که دوست داشت و دلش میخواست بازیم میداد. اونقدر تو سری خور و احمق شده بودم و اونقدر جادوجنبل پشتم بود که حتی به شرایطم فکر هم نمیکردم. حتی اعتراض نمیکردم و از هیچی دم نمیزدم. مثل کسی بودم که قدرت فکر کردن نداره.. البته داشتم، خیلی فکر میکردم. روز و شبم به اینکه چرا انقدر بدبخت و بیچارم میگذشت‌. ولی انگار ناچار بودم، انگار خودم رو تبعید شده میدیدم. حس میکردم که هیچ راهی جز این ندارم، که هیچ کاری نمیتونم بکنم. درواقع اونقدر اون پیرمرد جادوگر رو توی ذهنم بزرگ کرده بودم که یجورایی انگار باور کرده بودم هرکاری که بخواد میتونه بکنه.. همه این افکار به طرز فجیعی توی ذهنم چرخ میخوردن و حالم رو بدتر میکردن. با اینکه هوای توی اتاق گرم بود و عرق کرده بودم اما از سرما و استرس میلرزیدم و گلوم به خاطر حجم بغضی که سعی در کنترل و قورت دادنش داشتم درد میکرد. به پیرزن که سرش رو کج کرده بود و به شکمم نگاه میکرد خیره شدم و به زور گفتم؛ _چرا اینارو به من گفتی؟ خودش ازت خواست؟ صدام میلرزید و حس میکردم که هیچ شباهتی به صدای خودم نداره. لبش رو کج کرد و نفسش رو داد بیرون. درحالی که همچنان خیره به شکمم بود گفت؛ _اون مرد رو من بزرگش کردم.. خیسی اشکام رو با انگشت پاک کردم و با تعجب گفتم؛ _چی!؟ مادرشی؟ صدای خنده گوش خراشش باعث شد دلم بخواد خفش کنم. حالا موهای سفیدش ریخته بود توی صورتش و در حالی که میخندید اخم به چهره داشت. پیرزن_من هیچوقت نمیتونم مادر اون ادم احمق و بزدل باشم. من اموزشش دادم، من با این چیزا اشناش کردم. من به این راه کشوندمش. و الان پشیمونم. اون حتی با من هم سر جنگ برداشته و اونطوری که باید ازم حساب نمیبره. تمام عمرش زیر دست من شاگردی میکرد و حالا برای خودش ادم شده و برو بیایی داره. اونقدر گستاخه که حتی توی روی من بایسته و تهدیدم کنه. اما خبر نداره که هرکاری بکنه باز هم نمیتونه با من برابر باشه. اگر تو نبودی اون هیچی نبود و من قراره تورو ازش بگیرم! این رو گفت و عصاش رو از روی تخت برداشت و خیلی سریع بلند شد به طوری که همچین انرژی ای ازش بعید بود. با اینکه میدونستم ادم درستی نیست، اما میدونستم که باز هم دروغ نمیگه. حرفاش عین حقیقت بود و با این حال اشتباه میکردم که میخواستم بهش اعتماد کنم. اگر پای منفعت خودش درمیون نبود هیچوقت این چیز هارو به من نمیگفت. اب دهنم رو قورت دادم و روی تخت نشستم و به زور گفتم؛ _چیکار میکنی؟ میخوای من رو بکشی؟ رفت سمت قفسه کتابخونه و دستش رو به قوطی های شیشه ای کشید و با همون صدای کلفت و ترسناک لرزونش گفت؛ _چی؟ کشتن تو برای من چه منفعتی داره؟ اون دوباره یکی مثل تو پیدا میکنه. من باعث میشم همه زحماتش به هدر بره. اگر نتونه اونطوری که باید از تو استفاده کنه باید جواب پس بده. _چیکار میخوای بکنی؟ یکی از قوطی های شیشه ای رو برداشت و اومد سمتم و در همون حال گفت؛ _تموم دعاهای پشتت رو میبندم. دیگه نمیتونه کنترلت کنه. گیج شده بودم. هرچند که نمیدونستم حرفاش به چه درد میخورن و دقیقا میخواد چیکار کنه. اگر من به حرفش گوش نمیکردم، اگر اونطوری که میخواست رفتار نمیکردم اون بازم قرار نبود کوتاه بیاد. همچنان من رو زندانی میکرد و با زور وادارم میکرد کارایی که میخواد رو انجام بدم. مگر نمیتونست؟ مگر قدرتش رو نداشت؟ به هیچکدوم از ادمای اطرافم اعتماد نداشتم. حتی همین پیرزن ممکن بود با این دروغاش بخواد گولم بزنه تا راحت تر کار هایی که ابوهادی بهش سپرده بود رو انجام بده. اخمام رفت توی هم و به زور گفتم؛ _دعاهارو ببندی که چی بشه؟ در قوطی رو باز کرد و جسم عجیبی از توش در اورد. کمی دقت کردم که تازه متوجه شدم شبیه پای یه پرنده میمونه. به ماده عجیبی اغشتش کرد و اومد سمتم و گفت؛ _اینو بو کن. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _نمیخوام. خیلی سریع دستش رو گرفت جلوی دهنم و قبل از اینکه بخوام کاری کنم کشیدش به دماغم که چشمام ناخوداگاه بسته شد.

Conan-Gray-Family-Line-320.mp38.51 MB

یادت می‌اید گفته بودی چرک مردگی این غروب روی تنم بغض میکارد؟ فراموش که نکرده‌ای بارها با التماس نالیدم نگذار به هوای نوشتن بغ
+1
یادت می‌اید گفته بودی چرک مردگی این غروب روی تنم بغض میکارد؟ فراموش که نکرده‌ای بارها با التماس نالیدم نگذار به هوای نوشتن بغضت روی کاغذ تکه تکه شوم. تمام این ورق از اشک شور شده و از درد خون دل خورده، مثل سرخی اسمان دوشنبه شب. جان نگو که استرس ان‌شب بیمار را از خاطرت برده‌ای؟ ان فنجون تیز روی زبانم خش انداخته که حالا هرچندگاهی با جملات ناپیوسته تورا می‌ازارم و چشمانم هنوز از قهوه تلخ نیستی‌اش خواب ندارد. مگر چند دی دیگر را باهم صبح میکنیم؟ بگذار بنویسنمان، مگر چه اشکال دارد از تیزی مداد تن رنجور سرونوشتمان خون بی‌آید؟ من اینجام تا زخم کاری این نامه بی جان را ببندم. فقط اعتماد کن.