fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 681
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-167 روز
-10330 روز
آرشیو پست ها
عزیز بر باد رفته‌ی من، باور کن اینکه خودت رو گول بزنی اصلا کار راحتی نیست. من بارها توی فکرم دنبال دلیل و منطق گشتم، بارها همه‌چیز رو از عزل تا عجل مرور کردم فقط برای اینکه بفهمم چی باعث شد اخرین سلول از مغزت که من رو به خاطر میورد بمیره؟ اه، باور کن موجود یا اتفاقی در جهان وجود نداره که یکبار مقصر فاصله بین من و تو نشده باشه. اوایل فکر میکردم که شاید من بد بودم، بعد خیال کردم که احتمالا ستاره‌ای دنبال اون یکی کرده و استرولوژی همه چیز رو به هم ریخته. اما غیر ممکنه دلیلیش این یکی باشه، اگر کسی دیگری رو بخواد براش اسمان رو به زمین گره میزنه. این اواخر خیال میکردم شاید سرطان داری و امروز فردا میمیری و نمیخواستی من خبر مرگت رو بشنوم، بعد به خاطر اوردم که تو ضعیف و ترسو تر از اونی که قدرت توی تنهایی مردن رو داشته باشی. گاهی به این فکر میکنم که شاید از اول دوستم نداشتی، اما بعد روزهایی رو به خاطر میارم که من رو مثل یک خدا میپرستیدی. اما حتی مسلمان ترین ادم شهر هم میتواند روزی خدا ناباور شود. عزیز من، از دیدنت خوشحال شدم و دیگر تلاش نمیکنم دنبال دلیل بگردم. گاهی وقت‌ها نبودن خودش بزرگ ترین دلیل ممکن است. سفرت سلامت، داروهایت را بخور و اگر روزی مردی حتما ذکر کن که مرا هم خبر کنن.

#part487 _حق داشتید. ادم جالبی نیستم و اکثر مواقع کارهای احمقانه‌ای انجام میدم. اراز_الان که بیشتر شناختمت میدونم اصلا اونطوری نیستی. پس چرا. چرا اون کارهارو انجام میدادی؟ _نمیدونم. شاید چون توی جو بودم. اراز_اینکه توی جو بودی باعث میشد اجازه بدی هرکسی بهت دست بزنه؟ اب دهنم رو قورت دادم و ساندویچم رو کنار گذاشتم. انگار از حرفش پشیمون شد چون سرش رو پایین انداخت و گفت؛ _ببخشید. نباید دخالت میکردم. ناراحت نشو، غذات رو بخور. نمیخواستم بازخواستت کنم. چیزی نگفتم و سعی کردم بغض نکنم. حرف‌هاش ناراحت کننده نبود. حقیقت‌هایی رو میگفت که خودم هم ازشون خبر داشتم. بلکه این فکر کردن به وضعیت خودم بود که ازارم میداد و باعث میشد دلم بخواد به حال خودم گریه کنم. _من هم خیلی دوست داشتم مثل دخترهای عادی دیگه باشم. با پول بابام هرچی که دلم خواست بخرم، دوست‌های زیادی داشته باشم، بیرون برم. میدونستی من تا قبل از اشنا شدن با شما کافه نرفته بودم؟ احمقانست ولی حتی به زور اجازه داشتم یه اشغال ببرم بزارم دم در. نمیتونستم لباسایی که دلم میخواد رو بپوشم. نمیتونستم لباس هایی که دلم میخواست رو داشته باشم. یادم نمیاد دقیقا کی بود اما بخاطر یکی از مهمونی هایی که اومدم باهاتون مجبور شدم دزدی کنم تا لباس بگیرم! هیچوقت نمیتونستم لباس مهمونی داشته باشم. اصلا تاحالا مهمونی نرفته بودم. نفس عمیقی کشیدم و به زمین خیره شدم. همه اینها باعث میشد عقده‌ای و خراب بنظر برسم. درصورتی که من صرفا دلم میخواست تجربه کنم. دلم میخواست ازاد باشم و کارهایی انجام بدم که باعث بشه محدودیت هام کمتر بهم فشار بیارن. من هیچوقت دوستی نداشتم. خونه دوستام نمیرفتم، تفریح خاصی نداشتم. حتی پول توجیبیم هم در حد کرایه بود. اگر پول کم میوردم و مجبور بودم جایی برم یا چیزی بگیرم یا باید میدزدیدمش یا طور دیگه‌ای بهش میرسیدم.. البته نگران نباش تاحالا برای خرید چیز مهمی با کسی نخوابیدم. اراز_نگران نبودم! نمیدونم این رو گفت تا بفهمونه براش مهم نیستم یا منظورش این بود که میدونم دیگه در اون حد هم دم دستی و خراب نیستی که البته اشتباه میکرد در همون حد دم دستی بودم. _من بدون هیچ محبتی بزرگ شدم و همیشه توی خونه یا اذیتم میکردن یا تحقیرم میکردن و بهم فحش میدادن. طوری که من برای اینکه خودم رو راضی کنم که اونقدرها هم ناقص و افتضاح نیستم و مثل بقیه نرمالم مجبور شدم کارهایی انجام بدم تا بقیه اون حس رو بهم بدن. اگر کسی بهم میگفت موهام یا چشمام قشنگه برای گرفتن توجه و رضایت بیشترش حاضر بودم هرکاری بکنم! برای همین دم دستی یا بدون حد و مرز بنظر میرسیدم. لازم نیست اینارو بگم، خودت بهتر میدونی. همچنان اخم‌هاش توی هم بود و اصلا نگاهمم نمیکرد. انگار سخت بود کسی بخواد مجبور بشه توی غمم شریک بشه و حرفی برای گفتن داشته باشه. راجب زندگی من هیچ چیزی نمیشد گفت. من باید ساکت و بی انتظار میموندم. اب دهنش رو به زور قورت داد و نفس عمیقی کشید. _اوایل دنبال اون توجه توی اهورا میگشتم. و بعد هم تو. و کارهای جالبی هم برای رسیدن بهش انجام ندادم. جمله اخرم باعث شد خیلی سریع سرش رو بلند کنه. وقتی چشماش رو دیدم حس کردم قلبم ایستاد. رنگ چشم‌هاش حالا روشن تر از باقی وقت ها بنظر میرسید و بخاطر خیسی رد اشک برق میزد. این شاید دومین یا سومین باری بود که اشکش رو میدیدم. واقعا فاجعه بود. نمیدونستم چی بگم. هول شده بودم و مجبور بودم جلوی میل زیادم به بغل کردنش و بوسیدن چشماش رو بگیرم و کلامی هندلش کنم. _اینارو نگفتم که ترحم بخرم. توجهی به حرفم نکرد و گفت؛ _جمله اخرت.. گیج نگاهش کردم. _چی؟ اراز_اونجا که گفتی اول دنبال توجه اهورا بودم و بعد تو. یعنی همه حرف‌ها و کارات برای جلب توجه بوده؟ _کدوم کارهام. اراز_تمام کارهایی که کردیم. حرف‌هایی که زدیم. حالا کم کم داشتم از حرفم پشیمون میشدم. اراز همچیز رو بیش از حد جدی میگرفت. سکوت کردم. شاید برای اهورا جلب توجه بود، اما برای اراز.. من دوستش داشتم. برای جلب توجه نه، برای محبت اونکارهارو میکردم. فقط میخواستم کسی رو دوست داشته باشم و کسی دوستم داشته باشه، لطفی که تابه حال هیچکس در حقم نکرده بود. نمیتونستم صحبت کنم. نمیتونستم بگم که چقدر عاشقشم و دلیل همه رفتارهام اینه. نمیتونستم. جرعتش رو نداشتم. اگر از دستش میدادم چی؟ نگاهم رو از چشم‌هاش گرفتم‌. _شاید. اما خب یکم فرق میکنه. نگاهش اصلا جالب نبود. همونطوری که روز اول نگاهم میکرد. همون حس رو داشت. حس نفرت. اراز_چه فرقی میکنه؟ به خاطر گرفتن توجه با اهورا و من خوابیدی؟ حس خیلی بدی گرفتم. من طور دیگه ای همه اون ماجراهارو میدیدم و اینکه بفهمم یک نفر از بیرون چطور راجبشون فکر میکنه باعث میشد از خودم متنفر بشم. اینطور بنظر میرسیدم؟ _نمیدونم. من برای چیز دیگه ای اونکار رو کردم. ولی اونقدر هم برام سخت نبود که بعدش عذاب وجدان بگیرم.

#part486 اگر از پیشم میرفت و دیگه هیچوقت نمیدیدمش، اونوقت دیگه زندگی برام هیچ مفهمومی نداشت. قضیه‌ش هیچ فرقی با ابوهادی نمیکرد. هردو موضوع درمورد جون من بود. تا دیروز صبح که اون مرد زنده بود باید برای جونم میجنگیدم و حالا که مرده بود و اراز میخواست بره باز هم باید برای جونم میجنگیدم. باید تلاش میکردم نگهش دارم، مگر نه میمردم. سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد که همون لحظه صدای زنگ گوشیش بلند شد. گوشیش رو از توی جیبش در اورد و بلافاصله بعد از دیدن اسم شخص پشت خط دستاش رو شست و درحالی که تماس رو وصل میکرد به سمت اتاق رفت. چشم‌هام رو تنگ کردم و به مسیری که ازش گذشت چشم دوختم. خونه کوچیک و خالی بود و صدای قدم‌ها به خوبی شنیده میشد. از سمتی اصلا توی شرایطی نبودم که بخوام فال گوش بایستم. بیخیال فضولی شدم و در و دیوار رو از نظر گذروندم. نمیدونستم حالا که ازادم باید چیکار کنم. انگار زندگی کردن رو بلد نبودم و هیچ قصد و هدفی توی زندگیم نداشتم. همیشه میدونستم که تا زمان مرگم باید توی اون خونه بمونم و هیچوقت جز فرار کردن هیچ ارزوی دیگه‌ای نداشتم. حتی وقتی بچه بودم نمیدونستم وقتی بزرگ شم دوست دارم چه کاره بشم. همسن هام میخواستن پلیس و نقاش و یا دکتر بشن و من هیچوقت نمیتونستم تصوری از شغل ایندم داشته باشم. حالا هرچقدر فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید. ابوهادی من رو طوری بزرگ کرده بود که جز دزدی و دروغ و دورویی و ادم فروشی بلد نبودم. توی همین فکر‌ها بودم که اراز از اتاق خارج شد و بعد از اینکه نگاه نسبتا بلندی بهم انداخت دوباره توی اشپزخونه رفت. طولی نکشید که با یه سینی از اشپزخونه خارج شد. روی مبل نشست و غذاهارو روی میز جلومون گذاشت. نگاهی به ساندویچ های کالباس که بنظر میرسید کاملا با دقت گرفته شدن انداختن. اشتها نداشتم اما دلم ضعف میرفت. اراز_منم دلم چیز بهتری میخواست. اگر دوست داشتی میتونیم فردا بریم بیرون کبابی جوجه‌ای چیزی بخوریم‌. _باشه. با اینکه میل نداشتم اما دلم خواست. حدود یک ماهی میشد که رنگ اینجور غذاهارو ندیده بودم. ساندویچم رو برداشتم و گازی بهش زدم. هنوز لقمم رو کامل نجویده بودم که ناخوداگاه پرسیدم؛ _مامانت چیشد؟ اراز_هیچی. خاکش کردن. چندروز پیش چهلمش بود. نرفتم. _چرا؟ سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. حالا دیگه مثل همیشه خبری از اون خط مشکی دور چشم‌هاش نبود و کاملا ساده به نظر میرسید. موهاش به حالت نامرتب دور صورتش ریخته بود و چهره‌ش جدی بنظر میرسید. اراز_فکرم درگیر تو بود. چیزی توی وجودم تکون خورد. شنیدن این کلمه از اراز اون هم توی چنین شرایطی حس عجیبی داشت. احساس اینکه براش مهم بوده باشم، احساس اینکه به من فکر کرده باشه.. همیشه فکر میکردم براش فقط یه تفریح سادم که وقت‌هایی که حوصلش سر میره وقتش رو باهام میگذرونه. اما مثل اینکه گم شدنم اونقدری براش مهم بوده که حتی به چهلم مادرش هم نرسه. مکث طولانی و نگاه خیرم رو که دید اخماش رو کمی توی هم کشید و درحالی که سرش رو پایین مینداخت گفت؛ _یه جورایی مسئولیت من محسوب میشد. من بردمت اونجا و گمت کردم. نمیخواستم بخاطر من بلایی سرت بیاد و مجبور باشم به داداشت جواب پس بدم. حرفش زد توی ذوقم. انگار قشنگی جمله قبلش رو کمی از بین برد. انگار میخواست بگه برام مهم نیستی و من صرفا به خاطر مسئولیت پذیری دنبالت میگشتم و بهت اهمیت دادم. به نقطه‌ی اول رسیده بودیم. به احساساتی که وجود نداشتن و من مدت‌ها بود که دست و پا میزدم تا قسمتی ازشون رو ببینم. غذا به معنای واقعی کلمه کوفتم شد و سعی میکردم لقمه هام رو به زور مقدار زیادی نوشابه پایین بدم. مدتی گذشته بود و که سکوت رو شکست و گفت؛ _یه معذرت خواهی خیلی بزرگ بهت بدهکارم. سرم رو کج کردم و ابروهام رو کمی توی هم فرو بردم. _برای چی؟ اراز_خیلی قضاوتت کردم. _یعنی چی؟ متوجه نمیشم. اراز_اون اوایل که تینا بهمون معرفیت کرده بود. زیاد ازت خوشم نمیومد. _الان خوشت میاد؟ انگار از سوالم جا خورد. اراز_زیاد با اهورا چیزهای خوبی راجبت نمیگفتیم. از اینکه سوالم رو جواب نداده بود ناراحت شده بودم. انگار حرف‌هام اهمیت خاصی براش نداشت. انگار اصلا اهمیتی خاصی به من نمیداد، فقط میخواست شنیده بشه. انگار از جایی پر بود و میخواست خودش رو خالی کنه. اما چرا اینطور و با چنین حرف‌هایی؟ _چرا این حرف‌هارو الان میزنی؟ اراز_چون هیچوقت فرصتش نشد. من و تو هیچوقت درست و حسابی باهم صحبت نکردیم. الان هم که تنهاییم و باید وقتمون رو بگذرونیم. سرم رو تکون دادم و الارغم دلخوریم سعی کردم بحث رو ادامه بدم. _راجبم چی میگفتید؟ اراز_وارد جزئیات نشیم بهتره. اما حرکتات زیادی روی مخم بود. اینکه اولش سمت تینا بودی، بعد اهورا و بعدش من. اگر ادم دیگه ای هم میدیدی.. _احتمالا از کلمه‌های ج دار برای خطابم استفاده نمیکردید؟ اراز_نه. ولی طور دیگه‌ای هم راجبت فکر نمیکردم.

#part485 بعد از اینکه لباسام رو توی اتاق عوض کردم رفتم توی اشپزخونه و تن ماهی هارو توی یه قابلمه پر شده از اب گذاشتم تا بجوشن. غزل همچنان با کاپشن روی مبل نشسته بود و بدون حرف اطرافش رو نگاه میکرد. انگار هنوز کامل از خواب بیدار نشده و کمی گیج بود. _تن ماهی دوست داری؟ بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد؛ _تا قبل از اینکه اونجا هرروز بهم تن ماهی بده دوست داشتم. ابروهام رو بالا انداختم و از انتخابم پشیمون شدم. _کالباس هم گرفتم، میخوری؟ غزل_فرقی نداره. سرم رو تکون دادم و پلاستیک خرید هارو روی اپن گذاشتم. دوست داشتم غذای بهتری بخوریم اما فرصتش نبود. خیلی وقت بود که خودم هم چیز درست حسابی ای نخورده بودم. ... غزل؛ مشغول ور رفتن با زیپ لباسم بودم که نگاهم به در انتهای راهرو خورد. چندروزی میشد که حموم نرفته بودم و حسابی خاکی و خونی بودم. از روی مبل بلند شدم و به سمت انتهای راهرو رفتم و در حمام رو باز کردم. مستقیم به سمت شیر اب رفتم و بازش کردم تا مطمئن بشم درسته. وقتی اب با فشار از شیر خارج شد و تنظیمش کردم در حمام رو بستم و لباسام رو از تنم در اوردم. از توی اینه نه چندان تمیز به خودم خیره شدم. فرقی با یه مرده نداشتم. بدنم رو از نظر گذروندم و نفس عمیقی کشیدم. تمام حسم نسبت به اون اتفاق فقط انزجار و نفرت بود و ابدا حس نمیکردم که چیزی رو از دست دادم. از خیلی سال قبل اون لحظه رو پیشبینی میکردم و حالا که ازش رد شده بودم فقط نسبت به بدنم حس بد و چندشناکی داشتم و روحم چیزی رو حس نمیکرد. زیر اب رفتم و چشمام رو بستم. اب داغ روی سر و بدنم میریخت و لیز میخورد. برای لحظه‌ای احساس ارامش کردم. طولی نکشید که فضای حمام پر از بخار اب شد. چشمام رو بستم و دستم رو توی موهام فرو بردم. نمیدونم به چی فکر میکردم، اما تصاویر گنگ و نامفهومی پشت پلکم در حرکت بود. برای لحظه‌ای سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم. چشمام رو که باز کردم قلبم فرو ریخت و یک قدم به عقب برداشتم. ام سحور روبه روم ایستاده بود و بدون حرف نگاهم میکرد. ازش نمیترسیدم، اما یک دفعه دیدنش وقتی که انتظارش رو نداشتم باعث شده بود کمی هول بشم. ام سحور_بلاخره کار خودت رو کردی. چیزی نگفتم. ام سحور_اینجام تا چیز مهمی بهت بگم. دوست نداشتم اراز فکر کنه روانی شدم و با خودم حرف میزدم پس به جای جواب دادن فقط سرم رو کج کردم. ام سحور_تو ازادی تا زندگی کنی. _چی!؟ نتونستم جلوی تعجب و حرف زدنم رو بگیرم، اما خداروشکر صدام به حدی ضعیف بود که احتمالا تا توی اشپزخونه نمیرفت. ام سحور_تمام طلسم‌های احمد باطل شده و قرار نیست بمیری. بعد از مردنش موکل‌هاش ازاد شدن و از اونجایی که به خواستشون نرسیدن دیگه ازش فرمانبرداری نمیکنن. ازادی که تا لحظه مرگ طبیعیت زندگی کنی. فقط کار اشتباهی نکن. _یعنی دیگه قرار نیست بمیرم‌؟ پلک زدم و اون پیرزن دیگه جلوی چشم‌هام نبود. نگاهم رو به اب خونی روی زمین دوختم و نفس عمیقی کشیدم. اگر یک ادم با یه زندگی معمولی بودم، شاید با برنده شدن یه بنز توی قرعه کشی انقدر خوشحال میشدم و حالا فقط با شنیدن خبر زنده موندنم چنین حسی داشتم. احساس عجیبی داشتم. حس ازاد بودن. بعد از این میتونستم هرکاری که دلم خواست انجام بدم. میتونستم کار کنم، هرجایی که دلم خواست برم. از شهر خارج بشم و یا اصلا فرار کنم یه جای دیگه. میتونستم بدون اینکه از کسی یا چیزی بترسم زندگی کنم. و فقط یه مشکل داشتم. اون جسد که حالا احتمالا دفن شده بود و من کشته بودمش! نسبت به سختی‌هایی که کشیده بودم و چیزهایی که تجربه کرده بودم هیچی نبود! حالا فقط باید خودم رو از اون داستان خلاص میکردم. بعد از اینکه مطمئن شدم هیچ لکه خون و ردی از اون موجود کثیف روی بدنم نمونده اب رو بستم و اراز رو صدا کردم تا بهم لباس بده. خودم لباسی نداشتم و فقط وقت کرده بودیم تا خونه اون بریم و یکسری وسیله برداریم و قطعا توشون حوله هم بود. سایش رو از پشت شیشه های در دیدم. اراز_گذاشتمشون پشت در. این رو گفت و سایه‌ش از جلوی در ناپدید شد. در رو باز کردم و وسایل رو برداشتم. بعد از خشک کردن خودم و پوشیدن لباس‌هام از حمام خارج شدم. حالا رنگ‌ها بنظرم شفاف تر و فضای اطرافم واقعی تر بنظر میرسید. دیگه زندگیم مثل یه کابوس ترسناک نبود. برام مهم نبود که امروز یا روزها و سال‌های قبل چه اتفاقی برام افتاده بود. برام اهمیتی نداشت که اون مرد چه بلاهایی سرم اورده بود. من کشته بودمش و انتقامش رو گرفته بودم. هرچند که سزاوار مرگ بدتر و زجر بیشتری بود، اما دیگه وجود نداشت تا زندگیم رو خراب کنه و اجازه نمیدادم احساسات احمقانم به این شروع جدید گند بزنن. به اراز نگاه کردم که سرش رو پایین انداخت و مشغول انجام دادن کارش شد. با دیدنش حس کردم قسمتی از وجودم تحلیل رفت. حالا که از بند ازاد شده بودم میفهمیدم که همچنان بدون اون زندگیم پوچه. اگر اون نمیبود نمیتونستم دوباره همه چیز رو شروع کنم.

تو را بخشیدم و این بزرگترین لطفی بود که میتوانستم به خودم کنم. راستش را بخواهی راحت نبود و شب‌های زیاد و بلندی طول کشید، اما به عذاب تک به تک ثانیه‌هایش می‌ارزید. من بزرگتر شدم و یاد گرفتم که ادم‌ها فقط مشتی خاطره قشنگ و زشت‌اند که در ذهن ادم میمانند و اینکه هنگام رفتنشون خوشحال یا ناراحت باشی فرق چندانی در قشنگی لحظات بودنشان ندارد. مهم نیست که وقتی میروند داد میزنند و فحش میدهند یا میخندند و ارزو دارند که همیشه خوشحال باشی، مهم نیست که در ان لحظه خیال میکنی که دیگر کسی در جهان وجود ندارد تا بتواند درد مزخرف لعنتی‌ات را تریاق ببخشد یا نه؛ زشتی روزهای نبودن ادم ها هیچوقت حریف خوشی‌های دونفره گیر کرده در گذشته نمیشود.

#part484 _الان باید چیکار کنیم؟ اهورا_متفرق میشیم. _یعنی چی؟ اهورا_من که ترجیح میدم خونه خودم نرم. میخوام هتلی مسافرخونه‌ای جایی برم. _چرا؟ اهورا_تا ثابت کنم که وقتی پدرت مرد و دفن شد اونجا اهواز نبودم. زیاد هم تاثیری نداره اما ترجیح میدم یه مدت اونورا افتابی نشم. اگر ماموری پلیسی چیزی ببینم بدجور فیریک میخورم و حوصله استرس و اینجور چیزهارو ندارم. _استرس داری؟ حس کردم شکمش کمی بالا و پایین شد، فراموش کرده بودم که دستام همچنان دور کمرش حلقه شده. فراموش کرده بودم که تقریبا بهش چسبیده بودم و باید یکم خودم رو عقب تر میکشیدم. دلم نمیخواست چیزی حس کنه. اهورا_اره. _فکر نمیکردم استرس بگیری. اهورا_همیشه وقتی ادمارو میکشم یکم استرس میگیرم. اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم. _خیلی بامزه‌ای! اهورا_خودت استرس نداری؟ _دارم. اهورا_خب دیگه. تاحالا که ادم نکشته بودم تا بخوام خونسرد باشم. اینکارا فقط از اون خواهر روانی تو برمیاد. _غزل روانی نیست. اهورا_اگر فکر میکنی روانی نیست یعنی هنوز نشناختیش. روانی ترین ادمیه که توی زندگیم دیدم. اصلا نرمال نیست. بنظرم باید بعد از همه این اتفاقا پیش روانشناسی چیزی ببرینش. _تو چرا انقدر نگرانشی؟ اهورا_من؟ اگر نگرانش بودم الان کنار تو بودم؟ چیزی نگفتم و نگاهم رو به اطرافم دوختم. الان وقت عصبی شدن نبود. کارهای مهمتری داشتم. _هرجا میری منم میام. ... آراز؛ یک ساعت و نیمی میشد که توی راه بودیم. تصمیم داشتم برم دزفول. ویلاهای اونجا معمولا بزرگ و پرت بودن و قیمتشون برای منی که الان توی وضعیت خوبی نبودم مناسب بود. مهمتر از اون، موقع تحویل گرفتن شناسنامه هم نمیخواستن. دلم نمیخواست به اون خونه برگردم، بعد از همه اون اتفاقاتی که افتاده بود اصلا وضعیت خوبی نداشتم. غزل هم همینطور. مطمئن بودم که براش بهتره که از اون اتفاقات فاصله بگیره. تا حد امکان بهتر بود فعلا افتابی نباشیم. نمیدونستم تا کی وقت میبرد، اما دیر یا زود همچیز مشخص میشد. اگر متوجه نبود بابای ارشیا میشدن و اونهم مفقود شده اعلام میشد قطعا گیر میوفتادیم. امکان نداشت که کسی متوجه نشه که غزل اون مرد رو کشته. یه فکرایی داشتم اما الان برای مطرح کردنشون کمی زود بود. نیم نگاهی به غزل انداختم. یک ساعتی میشد که خوابش برده بود. با اینکه خیلی اروم و ساکت بود، مشخص بود که خواب های خوبی نمیبینه. اخم هاش توی هم بود و گاهی تند تند پشت سر هم نفس میکشید. انگار توی خواب هم ارامش نداشت. دیگه نزدیک به محل مورد نظر بودیم، با این حال مناسب دیدم که کمی بنزین بزنم. اگر اتفاقی میوفتاد و نباید وقت تلف میکردیم، ماشین باید پر میبود. توی پمپ بنزین ایستادم و از ماشین پیاده شدم. دیگه کامل شب شده بود و سوز بدی میومد. همه جا ساکت و خلوت بود و به جز متصدی جایگاه و یه ماشین دیگه کسی این اطراف دیده نمیشد. خیلی گشنم بود و به شدت خوابم میومد. انقدر ضعف داشتم که به زحمت میتونستم سرپا بایستم. نازل بنزین رو برداشتم و توی باک فرو بردم. بعد از تموم شدن کارم در عقب ماشین رو باز کردم تا کارت بنزینم رو پیدا کنم که نگاهم به چیزی شبیه به سرنگ روی صندلی عقب خورد. اخمام رو توی هم کشیدم و دستم رو دراز کردم و برش داشتم. حتی سوزن هم بهش بود و میشد دید که تهش مایع قرمز کمرنگی وجود داره. درسته که هیچوقت توی عمرم سراغ مواد مخدر نرفته بودم، اما خوب میدونستم که برای تزریق کردن یکسری موادهای خاص باید حتما اون ماده رو با خون ترکیب کرد و بعد تزریقش کرد. و این یعنی غزل دقیقا توی همین ماشین چیزی تزریق کرده بود. برای لحظه ای احساس کردم حالم به اندازه صبح بد شد و همون یکم ارامشی که به دست اورده بودم از بین رفت. تعجبی نداشت. اون مرتیکه قطعا برای نگه داشتن غزل چنین چیزهایی بهش تزریق میکرده و اینکه بهشون عادت کرده باشه عجیب نبود. اون هم توی این شرایط روحی روانی بد که حتی ادم های عادی هم معتاد میشدن. نزدیک به دوهفته بود که غزل گم شده بود و این تایم برای عادت کردنش به چنین چیزی زمان کافی ای بود. احساس میکردم همه چیز خراب شده. حس میکردم یه ظرف شیشه‌ای شکسته دستمه که به هزار و یک تکه تقسیم شده و مجبورم همه تکه هارو با چسبی ضعیف به هم بچسبونم. هر تکه ای رو که وصل میکردم قسمت دیگه‌ای جدا میشد و مدتها طول میکشید تا بتونم همه چیز رو سر جای خودش چسب کنم. بعضی تکه ها برای همیشه گم شده بودن و یکسریشون ناقص بود. غزل مثل ظرفی میموند که شکسته بود و هیچوقت مثل روز اول نمیشد. جای اون شکستگی ها تا ابد روی تنش باقی میموند و این موضوع من رو از همه چیز ناامید میکرد. سرنگ استفاده شده رو گوشه ای انداختم و بعد از حساب کردن دوباره سوار ماشین شدم. خیلی تو فکر بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. وقت کم بود و من این وسط هیچ کاره بودم و با این حال نمیدونستم چرا خودم رو مسئول همه اینها میدونستم.

#part483 اهورا_بریم، ما دیگه اینجا کار نداریم. برگشتم و بهش خیره شدم. چهره‌ش توی اون تاریکی به خوبی مشخص نبود. بی‌تفاوت به نظر میرسید. نه اهمیتی به گم شدن غزل میداد، نه حال بد و گنگ من و نه مرگ اون مرد. صرفا نقش جمع کردن خرابکاری‌هارو داشت و حالا داشت در اوج بی تفاوتی بهم میگفت که محل وقوع جرم رو ترک کنیم و طوری رفتار کنیم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه چیز سر جای خودشه. _من یکم دیگه میمونم. اهورا_لازم نیست. حال خودت رو بدتر میکنی. این دونفر کارهارو میکنن بعد هم میرن‌. همه چیز رو هم فراموش میکنن و فرقی به حالشون نداره. درست میگفت. هیچکس بهتر از من نمیدونست که صابر و صدرا چه ادم های کاربلدی دارن به طوری که حتی بتونن جنازه قایم کنن. اینجا موندن من اتفاقاتی که افتاده رو درست نمیکرد. همیشه فکر میکردم قتل چیز عجیب تری باشه و هر ادمی از پسش برنیاد. اما حالا میدیدم که حتی از زندگی کردن هم راحت تره. ادمیزاد خیلی راحت و ساده میتونست بمیره و حتی احمق و بی عرضه ترین ادم ها هم میتونستن کسی رو بکشن. همه چیز مثل یه فیلم میموند و لحظه به لحظه ترسناکتر میشد. سرم رو تکون دادم که نگاه کوتاهی بهم انداخت و جلوتر از من حرکت کرد. هوا تاریک شده بود و اسمون نیلی بود. صدای پیچیدن باد لای شاخ و برگ‌های افتاده روی زمین با زوزه سگ و شغال های اطراف ترکیب میشد و مثل موسیقی متن یه فیلم ترسناک کلاسیک میموند. سرد بود. انقدر سرد که نوک انگشتام رو به درستی حس نمیکردم. هوا ابری بود و ماه و ستاره ها توی اسمون پیدا نبودن. اهورا نور گوشیش رو جلوی پاش مینداخت و با قدم هایی بلند حرکت میکرد. حتی نمیدونستم که راه رو درست میره یا نه. اهورا_ناراحتی؟ سوالش باعث شد کمی جا بخورم. _نمیدونم‌. اهورا_طبیعیه.. منم جات بودم نمیدونستم باید چه حسی داشته باشم. _ای کاش با چندروز خوابیدن حل بشه. اهورا_بنظرم اینکه حل نشه بهتر از اینکه بخوابی و شب بیاد توی خوابت. بلاخره به در ورودی رسیدیم. خیلی بزرگ بود و بنظر میرسید به سختی باز یا بسته بشه. اهورا به سمت موتورش رفت و روش نشست و استارت زد. بعد از اینکه موتور روشن شد نگاهش رو بهم دوخت. اهورا_نمیای؟ به سمت موتور رفتم و سوارش شدم. دوست نداشتم دور کمرش رو بگیرم پس افتادن وسط راه رو ترجیح دادم و دستام رو به پشت سرم چفت کردم. اهورا_قرار نیست بخورمت. درست بشین میخوام تند برم فاصله داریم تا شهر هوا هم تاریکه زیاد امن نیست. نفس عمیقی کشیدم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. این حس رو دوست نداشتم، احمقانه بود. ترجیح میدادم درد بکشم، تا اینکه بخوام به این خاطر حس خوبی داشته باشم. توی کل مسیر ساکت بودم و به اتفاقات پیش رو فکر میکردم. اینکه اگر غزل دستگیر میشد، جرمش رو گردن میگرفتم؟ احتمالا اینکار رو میکردم. اون کار نیمه تموم من رو تموم کرده بود. چیزی که نباید تجربه‌ش میکرد و به خاطر بی عرضگی من مجبور شد خودش انجامش بده. من هیچ نقشی توی نجات دادنش نداشتم، پس حالا باید یه کاری میکردم. _کس دیگه ای غیر از صابر و این دونفر که نفهمیدن همچین اتفاقی افتاده؟ اهورا_نه. فقط خودمونیم. البته خودمون خیلی خطرناکتریم تا اون سه تا. _من که قرار نیست غزل رو لو بدم، اون دختره هم اینکار رو نمیکنه. این وسط فقط به تو اعتمادی نیست. اهورا_خیلی خوشحالم که ادم‌های اطرافم میدونن که نباید بهم اعتماد کنن، اینطور وقتی دستم اتو دادن و من برعلیهشون حرکتی زدم میدونن که تقصیر خودشون بوده. چشمام رو تنگ کردم و بعد از چند ثانیه مکث گفتم؛ _الان یه جورایی داشتی تهدید میکردی یا میگفتی که امکانش هست غزل رو لو بدی‌؟ و دستم رو توی جیبم فرو برده و به چاقوی جیبیم رسوندم. صدای اگزوز موتور و باد سردی که با گوشم برخورد میکرد باعث میشد صداش توی سرم اکو بشه و چرخ بخوره. همه چیز مثل یه خواب پر استرس و دوست نداشتنی میموند. اهورا_لو دادن خواهرت چه نفعی برای من داره؟ _نمیدونم شاید بخوای اذیتم کنی. اهورا_چرا باید اذیتت کنم؟ مگه تاحالا بدی ای درحقم کردی که به اون خاطر بخوام اینطوری ازت انتقام بگیرم؟ چشمام رو تنگ کردم. نمیدونم چرا اما برای لحظه ای حس کردم حرفش سوالی نیست و به خودم شک کردم. اکثر حرف‌هاش همین شکلی بودن و من رو به شک مینداختن. لرزش صداش به خاطر این که چند دقیقه پیش بالاسر یه جنازه بودیم بود، یا واقعا چیزی این وسط وجود داشت که ازش سر در نمیوردم؟ _نمیدونم. ولی حس میکنم زیاد ازم خوشت نمیاد. اهورا_درسته. ولی دلیل نمیشه چون از تو خوشم نمیاد خواهرت رو لو بدم، از اون خوشم میاد! اخمام رو توی هم کشیدم و اینکه نمیدونستم به خاطر جمله اولش کلافه شده بودم یا جمله دومش عصبیم میکرد. چیزی نگفتم و نگاهم رو به اسفالتی که به سرعت زیر پامون حرکت میکرد خورد. هیچ ایده ای نداشتم که چه اتفاقی داشت توی زندگیم میوفتاد. هیچوقت اوضاعم تا این اندازه به هم ریخته نبود.

#part482 از اون گذشته اراز هنوز قرار بود از اینجا بره. خوب به یاد داشتم که قبل از تموم این اتفاقات گفته بود که حداکثر تا بعد از عید امکان داره مهاجرت کنه و زمان زیادی تا عید نمونده بود. ترجیح دادم راجب اون مسئله صحبت نکنم، داغون تر از اونی بودم که بخوام با یاداوری دوبارش اذیت بشم. هرچند که احتمالا تا قبل از رفتنش میمردم. هیچ چیزی نمیدونستم. اینکه ایا بعد از این قرار بود بازهم زندگی کنم یا نه. اصلا میتونستم؟ زندگی من هیچوقت نرمال میشد؟ اگر اراز میرفت چطور با وجود این اتفاقات ادامه میدادم؟ اگر اون میرفت تحمل نمیکردم. قطعا خودم رو میکشتم. اراز_میخوای نریم خونه؟ _کجا بریم؟ اراز_نمیدونم. هرجایی غیر از خونه. فضاش حالت رو بدتر میکنه. _نمیدونم. فرقی برام نداشت. از لحاظ روحی فقط میخواستم بخوابم و هیچ کاری نکنم. تفاوتی نمیکرد اگر توی کوچه میخوابیدم یا تخت یا مبل یا زمین و هرجای دیگه‌ای. حالم فقط برای اون اتفاق بد نبود. من طوری بزرگ شده بودم که برام اهمیت نداشته باشه که کی چه بلایی سرم میاره. بدنم متعلق به من نبود و حس مالکیتی در قبالش نداشتم. شاید اگر بدون وجود اراز هرکس دیگه‌ای اونکار رو میکرد تا این حد داغون نمیشدم. اما اون مرد.. تنها کسی بود که اگر یک تار مو از من دستش میبود چندشم میشد و حالم به هم میخورد چه برسه به اینکه بخواد بهم دست بزنه. دوست نداشتم از من هیچ چیزی برسه. حالا که چیزی که تمام این سالها تلاش میکردم دربرابرش ازش محافظت کنم رو ازم گرفته بود احساس میکردم همه چیز رو باختم. ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه حالا با چنین وضعی زندگی کنم. همیشه تصور میکردم که با کشتنش ازش انتقام میگیرم و فرار میکنم و میرم یک جای دور. تصورات ارمانی ای که خودم هم میدونستم اگر اتفاق میوفتادن هم فرقی به حالم نمیکرد. من هیچ چیزی نداشتم. باقی زندگیم رو قرار بود چیکار کنم وقتی مهمترین روزهای عمرم هدر رفته بود؟ از اون گذشته، اگر چیزهایی که ام سحور گفته بود اتفاق نمیوفتاد و زنده میموندم دیگه ارازی وجود نداشت که کنارم باشه. قرار بود از ایران بره و به احتمال زیاد دیگه هیچوقت توی زندگیم نمیدیدمش. هیچکس رو غیر از اون نمیخواستم. من دنبال ادمی نبودم که بخوام باهاش باشم و وقتم رو باهاش بگذرونم. من اراز رو میخواستم و تصور اینکه روزی دیگه نباشتش زندگی رو برام پوچ و بی معنی جلوه میداد. توی همین فکر ها بودم که گفت؛ _دوست داری ویلایی باغی چیزی بریم؟ _قراره اتفاقاتی که افتادن رو جشن بگیریم؟ من تاحالا به جز برای جشن و مهمونی ویلا یا باغ نرفته بودم و به همین دلیل حالا پیشنهادش برام عجیب به نظر میرسید. اراز_نه. مگه همه فقط برای مهمونی مین ویلا؟ بعدهم منظورم جاهای اونطوری نیست. فقط یه جایی که دوسه روزی اونجا باشیم تا شرایط نرمال بشه و حال و هوات عوض بشه. فکر نکنم اینکه بمونی توی خونه واسه روحیه‌ت خوب باشه. درضمن اگر پلیسی چیزی بیاد بد میشه. بهتره که فعلا گم شده بمونی تا یه فکرایی بکنیم. _چه فکرایی؟ اراز_تا ابد قرار نیست از قتل فرار کنی. این داستان بلاخره یه روزی لو میره. خاک کردن اون یارو و اظهار بی اطلاعی کردن ازش نهایت تا یک ماه تاثیر داره. بعد از اون گزارش مفقود شدگیش رو میدن و دنبالش میگردن. اگر تا اون لحظه فهمیده باشن که تو پیدا شدب اولین مضنون خودتی. بعید میدونم با این حالت بتونی بازجویی بشی و چیزی رو لو ندی. _پس باید چیکار کنم؟ اراز_فعلا بهش فکر نکن. من خودم یه راهی پیدا میکنم. چیزی نگفتم. دوست نداشتم اعتراض کنم. درضمن اگر این ها روزهای اخر عمرم بود باید بهترین استفاده رو ازشون میبردم. حالا با اراز بودم. طوری که همیشه ارزوش رو داشتم. و بنظر میرسید که واقعا بهم اهمیت میده. دیگه چی میخواستم؟ مرگ و تجاوز و قتل کیلویی چند بود وقتی به تمام چیزی که میخواستم رسیده بودم؟ حتی اگر برای یک مدت خیلی خیلی کوتاه بود. ... ارشیا؛ نمیدونستم باید چه حسی داشته باشم. ناراحت میبودم و گریه میکردم؟ برای کی؟ کسی که میخواست خواهرم رو بکشه و بهش تجاوز کرده بود؟ گریه‌م نمیومد. بلعکس، پر از احساس خشم و نفرت بودم به طوری که حتی دلم نخواد به جنازش دست بزنم. اگر جدی به قضیه نگاه میکردم، تمام حسی که من به اون مرد داشتم فقط احترامی بود که بخاطر کارهایی که برام میکرد نسبت بهش داشتم. هیچوقت دوستش نداشتم یا زیاد بهش اهمیت نمیدادم. صرفا به عنوان یه ادم مهم که پدرم بود توی زندگیم پذیرفته بودمش. اما حالا که مرده بود همچیز سخت و نگران کننده بنظر میرسید. من ادمی نبودم که بخوام از پس خودم بربیام. و مطمئن بودم بدون حمایت های اون قراره همه چیز خیلی سخت پیش بره. اما نمیتونستم از مرگش ناراحت باشم. وضعیت احمقانه ای بود.

#part481 حرفش درست بود. فقط چند ثانیه مونده بود تا من هم مثل خودش تمام زندگیم رو نابود و از دست رفته ببینم اما ترجیح دادم حقیقت رو مخفی کنم و طوری رفتار کنم انگار که کاملا به اینده امیدوارم و کم نیوردم. _من رو نمیتونه بگیره.. حرفم ترسوندم. در حالت عادی این حرف جرعت زیادی میخواست، اما حالا راحت ترین جمله ای بود که میتونستم به زبون بیارم، چون تنها حقیقتی بود که درحال حاضر وجود داشت. کمی مکث کرد و سرش رو پایین انداخت. انگار دوست نداشت با دیدن لبخند خیلی خیلی کمرنگ گوشه لبش فکر کنم تمام ظلم‌هایی که درحقش شده رو فراموش کرده و حالا همه چیز سر جای خودش قرار داره. غزل_من رو از کجا پیدا کردی؟ _دو هفتست دنبالت میگردیم. بابام قبلا توی نیروی انتظامی و یک همچین چیزهایی بود، خودش کاره‌ای نیست ولی اشنایی داشت که بتونه رد جایی که ازش زنگ زده بودی رو بگیره. البته که فقط این منطقه رو نشون داد. از سه چهارساعت قبل از اینکه برسم توی همین منطقه پرسه میزدم. غزل_چرا دنبالم گشتی؟ _سوالت احمقانست. اگر من گم میشدم دنبالم نمیگشتی؟ غزل_چرا. ولی وضعیت من و تو فرق داره. _چه فرقی؟ غزل_اگر گم بشی میدونم خونه یکی از دخترای پولدار خوشگل اهوازی. نه اینکه روی هروئین و بالای سر یه جنازه اطراف شهر پیدات کنم. _دوتاش به یه اندازه بد و افتضاحه. برعکس انتظارم نخندید. میترسیدم دیگه هیچوقت خنده‌ش رو نبینم. غزل_چرا خودت رو توی دردسر میندازی؟ معمولا همه میدونن که نباید زیاد دورو بر من باشن چون خطرناکه. _خطراتش تموم شد. غزل_نشده. _اره، اینکه توی این حال باشی خیلی ترسناک تر از موقعیت هایی بود که به خاطر با تو پریدن توشون قرار گرفتم. چیزی نگفت. نمیخواستم باهاش بحث کنم، اما میخواستم این موضوع رو همینجا ببندم. دلم نمیخواست فکر کنه از این شرایط میترسم یا قراره بخاطر نگرانی برای خودم بکشم کنار. _خوشم نمیاد راجب این موضوع حرف بزنی و دوباره کار احمقانه‌ای بکنی. غزل_مگه چه کار احمقانه‌ای کردم؟ _اگر اونروز اونجوری از ماشین نمیزدی بیرون هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد. نمیخوام بازخواست یا سرزنشت کنم. فقط به این خاطر این رو میگم که اونروز هم چنین چرت و پرت‌هایی میگفتی. غزل_چون نمیخواستم اتفاقی برات بیوفته. سرعت ماشین رو کم کردم و وسط جاده خاکی ایستادم. هوا رفته رفته داشت روبه تاریکی میرفت. برگشتم سمتش و نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم. _منم نمیخوام اتفاقی برات بیوفته. غزل_به خاطر عذاب وجدان یا ترحمه این حست. _حس تو به خاطر چیه؟ سکوت کرد و چندثانیه بدون حرف توی چشم‌هام زل زد. برای لحظه ای تونستم ترس رو توی نگاهش ببینم. وقتی که اون مرد رو کشته بود هم چنین حسی توی چهره‌ش دیده نمیشد. برای لحظه‌ای انگار قدرت درک کردن و احساساتش دوباره برگشته بود! تموم این مدت کاملا بی حس و سر به نظر میرسید. غزل_قطعا به خاطر ترحم و عذاب وجدان نیست! _پس چیه؟ نمیخواستم بحث رو ببندم. برعکس اون میل زیادی به نتیجه رسوندن این موضوع داشتم. میخواستم چیزی بگه یا دلیلی بیاره، چیزی که نشون بده هنوز هم میتونه چیزی رو حس کنه. میخواستم دوباره احساس زنده بودن رو توی چشم‌هاش ببینم. وقت‌هایی که باهام طوری صحبت میکرد که هیچ حدو مرزی نداشت. اونموقع ها انگار بیشتر از همیشه زنده بود.. غزل؛ به چشم‌های روشنش که حالا انگار یه تیکه ابر جلوشون رو گرفته بود خیره شدم. عجیب بود که توی این نور نه چندان زیاد روشن تر از همیشه بنظر میرسیدن. اب دهنم رو قورت دادم و اخم‌هام رو توی هم کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. میترسیدم. حتی توی این وضعیت هم از گفتن حسم بهش میترسیدم. اگه من رو فقط مثل یه دوست که باهاش طور دیگه ای رابطه داشت میدید چی؟ از سمت دیگه‌ای، میترسیدم که بمیرم و هیچوقت فرصت نکنم بهش بگم که چقدر عاشقشم. به طوری که اگر وجود نداشت خیلی قبل تر از این‌ها خودم رو کشته بودم. من تمام این ذلت رو بخاطر اون تحمل کرده بودم و میخواستم تا روزی که چشم هاش برای همیشه بسته بشه نگاهش کنم. نمیتونستم از دستش بدم، این ظلم رو با مردن در حق خودم نمیکردم. تمام خفت‌های دنیا به لحظه ای بیشتر دیدنش میارزید. حیف که حالا مجبور بودم قیدش رو بزنم و منتظر مرگم باشم. دلم نمیخواست بهش چیزی بگم. نه راجب مرگم و نه عشقم بهش. نمیتونستم وقتی که هیچ اعتباری به تا فردا زنده بودنم نبود چنین ظلمی رو در حقش بکنم. گفتن یا نگفتن حسم فرقی نداشت، وقتی که با تمام وجود زندگیش کرده بودم و از دونه به دونه کارهام مشخص بود. کلمات تمام منظور رو نمیرسوندن و صرفا جمله هایی بودن که تا چندوقت دیگه فراموش میشد. _مهم نیست. اراز_چرا؟ چیزی نگفتم. نمیتونستم بگم. اگر دهن باز میکردم همه چیز رو لو میدادم. به نفع خودش بود که چیزی ندونه.

#part480 _یعنی قاتلن؟ پک عمیقی به سیگارش زد و فیلتر سوخته‌ش رو روی زمین انداخت. ارشیا_یه جورایی. سرم رو تکون دادم و گفتم؛ _پس من غزل رو میبرم خونه. حالش زیاد خوب نیست. سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت. ناراحت بنظر میرسید و نمیدونستم که بخاطر باباش سوگواره یا غزل. شاید هم هردوش! موقعیت سختی بود و فهمیدنش چندان راحت نبود. به هرحال اگر برای اون مرد غصه میخورد کسی نمیتونست بازخواستش کنه. به هرحال پدرش بود، حالا خوب یا بد. نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم که مجبور نیستم دست به جنازه موجود کثیف توی اتاق بزنم. نه که از گناه یا جرم بودنش بترسم، صرفا دلم نمیخواست دستم بهش بخوره. منفور ترین ادم زندگیم بود. به سمت ماشین رفتم و به اتفاقات اخیر فکر کردم. اینکه چیشد به اینجا رسیدم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز بتونم غزل رو به عنوان دوستم قبول کنم، چه برسه به اینکه انقدر برام اهمیت پیدا کنه که بخوام دو هفته بدون مکث دنبالش بگردم و وقتی فهمیدم یک نفر رو کشته نه تنها ازش متنفر نشم بلکه بخوام قتلش رو لاپاشونی کنم! میدونستم که این اتفاق هیچوقت از ذهنش پاک نمیشه. میدونستم که هرگز نمیتونه مثل یه ادم عادی زندگی کنه و کم کم چندین سال زمان میبرد تا درد اتفاقات اخیر براش کمرنگ بشه. البته که منظورم از اتفاقات اخیر تموم 19 سال زندگیش بود. نمیدونستم چقدر ممکنه طول بکشه و چقدر سخت یا ناامید کننده باشه. فقط یکچیز رو میدونستم. اینکه قرار نبود حالا حالا ها ولش کنم. غزل راز من بود و باید تا مدت زیادی پیش خودم نگهش میداشتم. زندگیم به دو قسمت قبل و بعد از دیدنش تقسیم میشد و حالا دیگه زندگی کردن رو بدون اون بلد نبودم. انگار عادت کرده بودم به اینکه یه دختر غیر نرمال غیر قابل درک همیشه مثل یه پازل حل نشدنی اطرافم پرسه بزنه. اسم این حس رو نمیدونستم، نمیخواستم هم که بدونم. به ماشین نزدیک شدم که پام روی چیزی رفت و صداش شکستنش توی گوشم پیچید. نگاهم رو به کنار پام دوختم که متوجه شیشه داروی خورد شده روی زمین شدم. اخمام رو توی هم کشیدم و کمی خم شدم و براندازش کردم. پس اون جاهای زخم مال این‌ها بود. معلوم نبود که چقدر ارام بخش یا مواد بهش تزریق کرده بود. دندونام رو روی هم فشردم و در ماشین رو باز کردم. غزل بدون حرف با چشم‌های خمار نگاهم کرد که به زور به طوری که بغضم مشخص نشه گفتم؛ _نمیشینی جلو؟ سرش رو تکون داد و از روی صندلی عقب بلند شد و با قدم‌هایی سست به سمت جلوی ماشین رفت و بعد از باز کردن در خودش رو روی صندلی انداخت. تا چند دقیقه پیش انقدر گیج و منگ بنظر نمیرسید. وارد ماشین شدم و روشنش کردم. فضای باغ خیلی بزرگ بود و سرتاسر با درخت های بلند کنار احاطه شده بود. چون زمستون بود زیر درخت ها پر از برگ‌های کهنه و رنگ و رو رفته و گل بود و اون قسمت از زمین با ریگ یا خاک پوشیده نشده بود. توی خود فضای گاوداری گاوی دیده نمیشد، اما کماکان میتونستی صدای ناواضحی بشنوی. جای خالی از سکنه و پرتی بود، یعنی کسی تا کلاهش اینجا نمیوفتاد واردش نمیشد. فکر نمیکردم که پلیس بخواد چنین جایی رو بگرده، مخصوصا که بنظر نمیرسید همچین جای درندشتی کوچکترین ربطی به اون مرتیکه بی همه چیز داشته باشه. دست لرزونم رو به سمت بخاری بردم و روشنش کردم و طوری تنظیمش کردم که گرماش به غزل بخوره. همش از توی اینه نگاهش میکردم. اصلا شبیه به قبل نبود. کاملا افسرده و داغون بنظر میرسید. یادمه از اولین بار تا اخرین باری که دیدمش، همیشه از نگاهش شیطنت و شر میبارید. اما حالا، اون چشم‌ها هیچ چیزی جز غم و غصه برای ارائه نداشتن. اون برق عجیب و غریب که هیچوقت کشف نکردم به چه خاطر توی چشماشه حالا به رد اشک تبدیل شده بود. نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم. دلم غزل قبلی رو میخواست. دوست داشتم بازهم اون برق رو توی چشماش ببینم. نتونستم تحمل کنم و سکوت رو شکستم. _میخوای بریم غذایی چیزی بگیرم؟ گرسنه‌ت نیست؟ نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت؛ _میل ندارم. بگیر شاید بعدا خوردم. این یعنی تعارف نداشت و واقعا نمیخواست چیزی بخوره. خودم رو کنترل کردم سوال احمقانه حالت خوبه رو نپرسم. به جاش ترجیح دادم بگم؛ _بهتری؟ شونه‌ش رو بالا انداخت و گفت؛ _نه. _دیگه مرده. هیچوقت نمیتونه اذیتت کنه. همه چیز بهتر میشه. بهت قول میدم. نگاهش رو بهم دوخت. واضح و بدون پلک زدن. نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم. از طرفی هم نمیخواستم جلوش گریه کنم. به خاطر غرور و این چرت و پرت‌ها نبود، فقط نباید از خودم ضعف نشون میدادم. باید طوری میبودم که بدونه قرار نیست پشتش رو خالی کنم یا کم بیارم. الان که حالش خوب نبود نمیخواستم ناامید ترش کنم. غزل_کاری وجود داشته باشه که بتونه برای ازارم انجام بده و قبلا نکرده باشه؟ حتی زنده میموند هم فرقی به حالم نداشت. دیگه چیزی نمونده که بخواد ازم بگیره.

تورا بوسید و یاد من افتادی، ما هر سه بازنده‌ایم.

#part479 شاید خودش هم جواب سوالش رو نمیدونست. من میدونستم. احتمالا دلش برام میسوخت، یا خودش رو مقصر گم شدن من میدونست. نفس عمیقی کشید و نگاهی بهم انداخت. انگار میخواست مطمئن بشه که جام راحت و امنه. رنگ پوستش به خاطر سرمای شدید هوا کمی سرخ شده بود و چشم‌هاش برق میزد. ابروهاش به هم گره خورده و چهرش اصلا خوشحال و اروم به نظر نمیرسید. دستش رو لای موهام برد که کاملا غیر ارادی خودم رو عقب کشیدم. لبش کمی کج شد و ابروهاش توی هم رفت. دست خودم نبود، یه لحظه حس کردم اون مرد جاش ایستاده. این چندوقت خیلی اینکار رو باهام کرده بود. دستش رو عقب کشید و درحالی که تلاش میکرد نگاهش رو ازم بپرسه گفت؛ _خوبی؟ جوابش رو ندادم. انگار فهمید سوالش احمقانست. برعکس من اصلا اروم و خونسرد بنظر نمیرسید. کم کم داشتم حس میکردم قاتل اونه. اراز_ما همینجاییم تا یه فکری بکنیم. سعی میکنم اهورا رو بکشونم اینجا. اون مغزش بیشتر از ما کار میکنه. واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.. سرم رو تکون دادم که نفس عمیقی کشید و در ماشین رو بست. به محض اینکه مطمئن شدم نمیتونه درست ببینتم دستم رو توی جیبم فرو بردم و شیشه و سرنگ رو از توش در اوردم. بسته بندی سرنگ رو باز کردم و استینم رو بالا کشیدم. اب دهنم رو قورت دادم. تابه حال چیزی به خودم تزریق نکرده بودم. سرنگ رو با مقدار کمی از مایع توی شیشه پر کردم و سوزنش رو نزدیک پوستم بردم. رگ سبز رنگم به خوبی از زیر پوستم مشخص بود. اب دهنم رو به سختی قورت دادم و سوزن رو توی پوستم فرو بردم که سوزش خفیفی توی بدنم پیچید. انقدر سر بودم که اهمیت چندانی برام نداشت. طبق کاری که ابوهادی میکرد، کمی از خونم رو بیرون کشیدم تا با مایع توی سرنگ ترکیب شه و بعد اروم اروم توی رگم تزریقش کردم. زیاد طول نکشید که سرم گیج رفت و بدنم کرخت و بی حس شد. سوزن رو از پنجره بیرون پرت کردم و به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. بلاخره تونستم کمی ارامش داشته باشم.. اراز؛ ارشیا داغون بنظر میرسید. روی سکو نشسته بود و بدون حرف به جسد بی جون پدرش نگاه میکرد. نمیدونستم باید چیکار کنم، نمیخواستم موضوع تجاوز رو درست مطرح کنم. لازم نبود بدونه، اما اگر میخواستیم خاکش کنیم باید فکری برای دی ان ای غزل که احتمالا روی بدنش جا مونده بود میکردیم. زیاد از این چیزا سر در نمیوردم، اما با کالبد شکافی توی پزشکی قانونی قطعا یک چیزهایی مشخص میشد. نمیدونستم باید چیکار کنم تا غزل رو از این مخمصه بیرون بکشم. اصلا راهی هم وجود داشت؟ برام مهم نبود که ادم کشته، نمیتونستم به خاطر کاری که باید میکرد اجازه بدم مجازات بشه و دوباره از دستش بدم. سری قبلی درست ازش مراقبت نکرده بودم، اینبار دیگه نمیزاشتم اون اشتباه تکرار بشه! از سمتی هم نمیتونستم اینکار رو انجام بدم. هرچقدر هم که از اون مرد متنفر بودم و بنظرم مردن حقش بود و اگر پاش میرسید ممکن بود خودم بکشمش، تا به حال قتل نکرده بودم که بتونم با خونسردی جنازش رو ناپدید کنم و ردی به جا نزارم. مخصوصا الان که مغزم به هیچ عنوان کار نمیکرد. _باید چیکار کنیم؟ با حرفم از فکر در اومد. هرچقدر هم که ازش بدم میومد مجبور بودم تا یه‌جاهایی باهاش کنار بیام. نگاهش رو بهم دوخت و گفت؛ _تو با غزل برو خونه ای جایی. بیشتر از این اینجا نمونه. من خودم یکاریش میکنم تنهایی. _چیکارش میخوای بکنی؟ اگر تنها باشی قطعا یه خراب کاری ای میکنی. اخماش رو توی هم کشید و گفت؛ _چیکار میخوای بکنی مثلا تو؟ _نمیدونم. ولی فکرم حداقل بیشتر از تو کار میکنه. ارشیا_بعد دقیقا چرا فکر میکنی فکرت بیشتر از من کار میکنه؟ _چون خواهرم بابام رو نکشته. ارشیا_لازم نیست. شما برید. من زنگ میزنم چندتا اشنا بیان یه کاریش بکنن‌. البته اشنای من نیستن بیشتر با اهورا در ارتباطن. _اشنا؟ کین؟ چطور میتونی اعتماد کنی؟ ارشیا_خودشون اینکاره‌ن.

#part478 غزل؛ هیچ حس خاصی نداشتم. خیال میکردم بعد از اون اتفاق توی همون اتاق کشته شدم و اون جنازه منه که روی زمین افتاده. دوساعتی از اون اتفاق میگذشت و کم کم اتاق بوی بدی گرفته بود. ترسی نداشتم، حس میکردم هرلحظه چندتا موجود عجیب جلوم ظاهر میشن و من رو تیکه تیکه میکنن. به اراز راجب اون خواب و حرفای ام سحور هیچی نگفته بودم. به اینکه گفته بود ابوهادی رو نکشم و اگر کشتمش خودم هم خیلی زود میمیرم. گیج بودم. هیچ چیزی اهمیتی برام نداشت. اگر الان پلیسا میرسیدن و دستگیرم میکردن یا هر اتفاق دیگه‌ای برام میوفتاد هیچ واکنشی نشون نمیدادم. نمیدونستم ترجیح میدم به دست یه مامور پای طناب دار کشته بشم یا توسط یکی از اون موجوداتی که توی برهوت دیده بودم. شاید هم ترجیح میدادم خودم خودم رو بکشم، نمیدونم. اراز با فاصله از من روبه روی ارشیا ایستاده بود و صحبت میکردن. قرار بود اهورا بیاد اینجا، اما حالا این پسری که فکر کنم برادرم بود داشت داد و بیداد میکرد. خیلی سریع به سمتم اومد و دستم رو کشید و از روی زمین بلندم کرد. بنظر میرسید داشت گریه میکرد. نمیدونستم برای من بود یا برای باباش. اراز بهش گفته بود که باباش باهام چیکار کرده بود؟ اگر برای اون مرد گریه میکرد احتمالا الان منو توی بغلش فشار نمیداد. شنیدن صدای گریش هیچ تاثیری توی حس و حالم نداشت. همه چیز مثل یه خواب میموند. انگار صداهای اطرافم رو درست نمیشنیدم. ارشیا_همش تقصیر منه. اگر اون روز حرفاش رو باور نمیکردم و ولت نمیکردم برم هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد. پشت سر هم حرف میزد و از صدای گرفتش مشخص بود که بغض داره. خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و بدون حرف بهش خیره شدم. بدنم درد میکرد و توانایی انجام هیچکاری رو نداشتم. اراز رو دیدم که بهمون نزدیک شد. اون هم دست کمی از ارشیا نداشت. باورم نمیشد انقدر برای کسی مورد اهمیت واقع شده بودم. اراز نگاهی بهمون انداخت و به زور اب دهنش رو قورت داد و با صدایی که بخاطر استرس یا بغض یا هرچیز دیگه‌ای میلرزید گفت؛ _باید جنازه رو یکاریش کنیم. تا چندساعت دیگه بوش درمیاد. _لازم نیست کاریش کنید. زنگ بزن پلیس، همه چیز رو بهشون میگم. خودشون کاری که لازمه رو میکنن. اراز با تعجب بهم خیره شد و ارشیا با اخم داد زد؛ _زده به سرت؟ میخوای چی بهشون بگی؟ قصاصت میکنن. _برام مهم نیست. عجیب بود، پسری که تا ماه پیش اونقدر جوش پدرش رو میزد الان میخواست برام چالش کنه تا پلیس ها نفهمن من کشتمش؟ ارشیا_باید همه جارو تمیز کنیم. بعدم یا بسوزونیمش یا یه جایی چالش کنیم. اراز_نمیشه اینجا چالش کرد. اگر پلیسا بفهمن اینجا رو میگردن و بلاخره متوجه میشن. ارشیا_قرار نیست کسی چیزی بفهمه. اراز_زده به سرت؟ غزل الان گمشده محسوب میشه، اگر پلیس ها بفهمن پیدا شده ازش بازجویی میکنن و اگر بگه بابات دزدیدتش مجبوره جاش رو نشون بده و سراغ بابات رو میگیرن! اونوقت متوجه میشن سربه نیست شده و دنبالش میگردن. نباید اینجا قایمش کنیم. ارشیا هم مثل من گیج و منگ بنظر میرسید. حق هم داشت، تا همین جا هم خیلی عجیب رفتار میکرد که بخاطر کشتن پدرش کتکم نمیزد. ارشیا_نمیتونیم ببریمش جای دیگه. خطرناکه. اینجا پر از پلیس و مامور بین راهیه. اراز_پس اگر رفتیم گفتیم که غزل رو پیدا کردیم نباید بگیم کار بابات بوده. ارشیا_پس چی بهشون بگیم؟ بگیم این همه مدت کجا گم و گور شده بوده؟ اراز_نمیدونم. میگیم خونه دوستی چیزی بوده. بدون توجه به بحثشون ازشون دور شدم و به سمت ورودی اتاق رفتم. اراز نگاهم کرد و گفت؛ _میخوای چیکار کنی؟ نرو تو. _الان میام. خیلی سریع وارد اتاق شدم و از دید خارج شدم تا نبینن چیکار میکنن. به سمت پلاستیکی که کنار لباس هاش بود رفتم و سعی کردم تا جای ممکن با دماغ نفس نکشم تا بوی فساد رو حس نکنم. نگاه کردن جنازه غرق در خونش هیچ حس ترس یا عذاب وجدانی رو توی وجودم روشن نمیکرد. صرفا بخاطر تنفرم از رنگ خون سرگیجه میگرفتم و حالم بد میشد. توی پلاستیک رو گشتم و خیلی سریع پلمپ سرنگ و شیشه کوچیک از چیزی که ابوهادی بهم تزریق میکرد رو پیدا کردم. کاپشنم رو از گوشه اتاق برداشتم و پوشیدم و از اتاق خارج شدم که ارشیا بهم نزدیک شد و گفت؛ _چیکار کردی؟ _کاپشنم رو برداشتم. و بعد به اراز نگاه کردم و گفتم؛ _برم توی ماشینت بشینم؟ بدون حرف بهم خیره شد. احتمالا داشت از این رفتار بی تفاوتم میترسید. اگر بخاطر کثیف بودن، یا قاتل و معتاد بودنم ازم متنفر نشده بود قطعا بخاطر این رفتار هام ازم میترسید و حالش به هم میخورد. اراز_باهات میام. انگار حال خودش و ارشیا خیلی از من بدتر بود. بلاخره باهم به سمت ماشین رفتیم. اراز توی تموم مسیر دستم رو محکم گرفته بود و بدون حرف قدم برمیداشت. دست‌هاش سرد بودن و میلرزیدن. _چرا خودت رو توی دردسر میندازی؟ جوابم رو نداد و کمکم کرد توی ماشین بشینم.

#part477 نمیدونستم چه حسی دارم‌. شبیه هیچکدوم از احساساتی که توی این 24 سال زندگیم تجربه کردم نبود. خیال میکردم یه سیاهچاله خیلی بزرگ وسط قلبم وجود داره که هرلحظه پررنگ تر و بزرگ تر میشه. نتونستم وزنم رو تحمل کنم و روی سکوی کاهگلی جلوی در نشستم. البته نشستن که نه، رسما لیز خوردم. نمیتونستم کلمات رو درست کنار هم بچینم. انگار ادا کردن واژه‌ها خنجری میشد که توی مغزم فرو میرفت. میخواستم سوالی بپرسم اما نمیدونستم چطوری. از جوابی که قرار بود بشنوم میترسیدم. _ت.. تونست کاری بکنه؟ امیدوار بودم بگه نه. امیدوار بودم بگه همون لحظه قبل از اینکه دستش بهم بخوره با چاقو تیکه تیکه‌ش کردم. امیدوار بودم همون لحظه کشته باشتش. نگاه کوتاهی بهم انداخت و نگاهش رو ازم گرفت. چیزی نگفت و کنارم روی زمین لیز خورد. احساس کردم استخون‌های لگنش به خاطر اونطوری نشستن روی زمین ترک برداشت. نمیتونستم هیچ کاری کنم. نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. سکوتش یک معنی بیشتر نداشت و نمیخواستم جزئیات رو از توی چشم‌هاش بخونم. اب دهنم رو قورت دادم. احمقانه و شاید بی رحمانه بود اما ترجیح میدادم جای دست زدن بهش بکشتش. احساس میکردم اگر غزل رو مرده پیدا میکردم تحملش راحت تر بود. دندونام رو به هم فشردم. حالا دیگه نسبت به کشته شدن این ادم احساس ترس نمیکردم. از این اتفاق خوشحال بودم. خوشحال بودم که مرده و خوشحال بودم که غزل کشتتش. اگر نمیمرد عذاب اور تر بود. خوشحال بودم که قاتل شده. اب دهنم رو به زور قورت دادم و به دست‌های غزل خیره شدم. پوست دستش پر بود از زخم‌های کوچیک که بنظر میرسید جای تزریق چیزی بودن. نمیخواستم بپرسم. جرعت شنیدن جوابی که خودم میدونستم رو نداشتم. احتمالا مال مواد مخدر، هروئین یا مورفین بودن. من باید با این دختر چیکار میکردم؟ ای کاش مرده بود. ای کاش مرده بود و توی این وضعیت نمیدیدمش. ای کاش مجبور نبودم اینهمه درد رو تحمل کنم. کاش هیچوقت وارد زندگیم نمیشد. نفس هاش میلرزید، انگار به سختی تلاش میکرد بغضش رو قورت بده. دستم رو به زور بلند کردم و کشیدمش توی بغلم و دیگه نتونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. ... اهورا؛ نگاهی به گوشیم که میس‌کال های راز روش افتاده بود انداختم و خاموشش کردم. حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم و فکرم درگیر بود. از دیشب که ارشیا رو توی خونه تنها گذاشتم و اومدم پیش تینا ذهنم مشغول بود. همش یه حسی جلوم رو میگرفت تا بلند نشم و نرم سمت پاسگاه. الان که خیلی راحت به هرچی که میخواستم رسیده بودم و چند قدم بیشتر تا گرفتن انتقام فاصله نداشتم نمیتونستم این‌کار رو بکنم. ای کاش راه دیگه‌ای پیدا میکردم تا طور دیگه‌ای مجازاتش کنم. نگاهم رو به تینا که اروم نفس میکشید و شونه‌های سفید لختش که با اون تاپ بندی مشکی به خوبی پوشیده نمیشد انداختم. ویبره گوشیم نشون میداد اراز دوباره داره بهم زنگ میزنه. گوشی رو از روی میز برداشتم و بعد از بیرون رفتن از تخت از اتاق خارج شدم و در رو روی هم گذاشتم. تماس رو وصل کردم و به ارومی گفتم؛ _بگو. راز_غزل رو پیدا کردم. ابروهام بالا پرید و سعی کردم حرفش رو یکبار دیگه توی ذهنم حلاجی کنم. _چی!؟ راز_پیش غزلم. _یعنی چی؟ پیداش کردی؟ چطور؟ کجایید؟ راز_یه گاوداری توی جاده اهواز ابادان. چیزی نگفتم. نمیتونستم حرفش رو درست هضم کنم. _خب. سالمه؟ یجوری صحبت میکنی انگار بالاسر جنازش ایستادی. راز_فرقی هم با اون نداره. یه مشکلی داریم. غزل بابای ارشیارو کشته. _چی!؟ غزل مرده رو کشته!؟ چطور. یعنی چی. راز_نمیتونم پشت تلفن صحبت کنم. لطفا بیا اینجا. لوکیشن میفرستم برات. _یعنی چی؟ من بیام بالای سر جسد چیکار کنم؟ باید زنگ بزنی پلی.. هنوز حرفم رو درست کامل نکرده بودم که صدای بوق ازاد توی گوشم پیچید. باورم نمیشد. اب دهنم رو به زور قورت دادم که صدای پیامک گوشیم بلند شد. نگاهی به لوکیشن انداختم و بدون لحظه‌ای مکث برای ارشیا فورواردش کردم و نوشتم اراز خواهرتو پیدا کرده، برو به این ادرس. نمیخواستم خودم رو توی دردسر بندازم و توی قتل هم دست باشم. ترجیح میدادم ارشیا خودش بره اونجا. فعلا این مجازات براش کافی بود.

Repost from N/a
❥𝘽𝘿𝙎𝙈 𝘿𝙤𝙢𝙞𝙣𝙞𝙤𝙣 🖤⛓ ൃ😊🔗౾──⋅•⋆•⋅──౾ ൃ🩸👑 به دنیای بند، سلطه و شهوت خوش اومدی 😈❩ 🖤❤️‍🔥 " اینجا هیچ مرزی وجود ن
❥𝘽𝘿𝙎𝙈 𝘿𝙤𝙢𝙞𝙣𝙞𝙤𝙣 🖤⛓ ൃ😊🔗౾──⋅•⋆•⋅──౾ ൃ🩸👑 به دنیای بند، سلطه و شهوت خوش اومدی 😈❩ 🖤❤️‍🔥 " اینجا هیچ مرزی وجود نداره، فقط فرمان و تسلیم ⛓️ 🥀💋 " اربابتو پیدا کن… یا اسلیوی باش که همیشه خواستن! ⛓️‍💥 دنیای هورنی خودتو کشف کن🤩 🥴 دنبال #مستر_سختگیر هستی؟ 🎀 یا #اسلیو_شیطون که همه‌چی رو قبول کنه؟ ⚡ رول‌پلی پر حرارت، مدیاهای انحصاری، ویسکال و چالش‌های هورنی 🩸 🏳️‍🌈 همه فانتزی‌ها، همه نقش‌ها، همه گرایش‌ها پذیرفته میشن 💦 𓆩🖤𓆪 اینجا قفس تاریک لذته… جایی که درد، عشق میشه و شهوت حد نداره!

فقط چند نفر مونده

20 نفر جوین شن ناشناس 700 شه ده تا پارت دیگه میزارم

این هم چنل ناشناسم برای ارسال نظراتتون🪶 @el6hell

پارت ها به شدت حاوی صحنه‌های دلخراشه.

#part476 نترسیدم. مردی که کشته بودم و حالا روی زمین افتاده بود و خون بدنش موکت رو هرلحظه سرخ تر میکرد کوچکترین ترس و احساس عذاب وجدانی رو توی وجودم روشن نمیکرد. مثل قاتلی بودم که با سرخوشی به سی و هفتمین مقتولش نگاه میکنه و کوچکترین ترسی از دستگیری و خدای کسی که جونش رو گرفته نداره. از کی میترسیدم‌؟ خدایی که خودش هم اگر وجود داشت و زورش میرسید همین کار رو میکرد؟ یا ترسناک ترین موجودی که توی زندگیم بود و حالا به دست من کشته شده بود؟ هیچ چیزی جز دل سوخته خودم حس نمیکردم. تمام بلاهایی که یه عمر ازشون میترسیدم و فرار میکردم سرم اومده بود و حیف این جون بود که به این راحتیا گرفته بشه. این مرگ بدون درد و زجر تاوان کارهایی که باهام کرده بود رو پرداخت نمیکرد. حتی با یک ثانیه‌ از درد و رنج هایی که من کشیده بودم هم قابل قیاس نبود و تا کمتر از پنج دقیقه پیش تمام ارزویی بود که داشتم. ... آراز؛ اروم گرفتن سروصدای توی اتاق باعث شد فاصله‌ای که برای پیدا کردن سنگ یا یه جسم سخت طی کرده بودم رو کم کنم. تا چند ثانیه قبل از داخل صدای فحش و جیغ میومد و حالا دیگه هیچی شنیده نمیشد. برای لحظه ای احساس کردم وجودم یخ زد و خون شناور توی رگ‌هام منجمد شد. درحالی که از شدت ترس و استرس به زور قدم برمیداشتم به در نزدیک شدم. صدام در نمیومد. به زور اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛ _غزل؟ صدایی شنیده نشد. مطمئن بودم که اون توعه، خودم صدای داد و فریاد و فحش‌هاش رو شنیده بودم و حالا انگار هیچکس اون داخل نبود. _غزل؟ در رو باز کن. هیچ صدایی نشنیدم. اگر بلایی سرش اومده بود چی؟ اگر اون مرد کشته بودش چی؟ چند ضربه محکم به در کوبیدم و با صدایی بلند فریاد زدم؛ _در رو باز کن مرتیکه حرومزاده. میدونم اونجایید. غزل؟ بغض کردم. یه اتفاقی افتاده بود. شاید بلایی سرش اورده بود که جوابم رو نمیداد. _اگر در رو باز نکنی همین الان به پلیس زنگ میزنم! قلبم به شدت میزد و هیچ کاری از دستم ساخته نبود. از شدت ترس حتی نمیتونستم درست سر جام بایستم. دستم رو به زور توی جیبم شلوارم کردم تا گوشیم رو در بیارم که حس کردم صدایی شنیدم. به در نزدیک شدم و تلاش کردم سایه پشتش رو تشخیص بدم. صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد و در با صدای تقی باز شد و طولی نکشید که تونستم چهره غزل رو پشتش ببینم. با دیدنش حس کردم نفسم توی سینم حبس شد. چشماش خیس و کبود بود و روی صورت و کل بدنش قطرات خون پاشیده بود. موهاش به هم ریخته و شلخته بودن و دست‌هاش پر از جای زخم بود. پوستش با پوست یه مرده فرقی نداشت و رنگش به سفیدی و زردی میزد. در رو باز تر کرد که متوجه شدم فقط تیشرت پوشیده و شلوار پاش نیست. نگاهم رو از پاهای خونیش گرفتم و نگاهم به جنازه روی زمین خورد. همه موکت کف اتاق قرمز شده بود و انقدر صحنه وحشتناکی بود که برای لحظه‌ای حس کردم سرم گیج رفت. _غزل.. چاقویی که به دست داشت از لای انگشت‌هاش رها شد و با صدای بدی به زمین برخورد کرد. احساس کردم بهم نزدیک شد و طولی نکشید که خودش رو توی بغلم انداخت. انقدر گیج و کرخت بودم که چند قدم عقب رفتم و نزدیک بود روی زمین بیوفتم. دستم رو به زور دور کمرش حلقه کردم و نالیدم؛ _غزل.. فشار دستاش دور کمرم بیشتر شد و صدای گریه‌ش رو شنیدم. غزل_کشتمش.. دندون‌هام رو به هم فشردم و به زور اب دهنم رو قورت دادم. امکان نداشت. غزل_نمیخواستم بکشمش. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه. حس میکردم هر لحظه ممکنه پلیس ها برسن و جلوی چشم‌هام بهش دستبند بزنن و ببرنش. حس میکردم همه چیز تموم شده و هنوز به دستش نیورده دوباره باختمش. هیچ ری اکشنی نمیتونستم نشون بدم و حالا که از در فاصله داشتیم نمیتونستم جنازش رو به درستی ببینم. غزل همچنان توی بغلم گریه میکرد و مدام کلمه کشتمش رو تکرار میکرد. _چ.. چرا این.. چیزهایی که میدیدم رو باور نمیکردم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی توی چنین موقعیتی قرار بگیرم و دیدن یک همچین چیزی توی فیلم با اتفاق افتادنش زمین تا اسمون فرق داشت. _چرا اینکارو کردی!؟ سوالم بی معنی بود. از شنیدن جوابش میترسیدم. از شنیدن چیزهایی که نباید میشنیدم میترسیدم. نفس عمیقی گرفت و اروم خودش رو از توی بغلم بیرون کشید و بهم نگاه کرد. به چشم‌های خیس و سرخش خیره شدم و نگاهم با ترس به سمت بدنش کشیده شد. توی این سرما هیچی جز یه تیشرت کهنه و کثیف تنش نبود. _چرا هیچی تنت نیست؟ به زور به خودم قدرت دادم و جنازه توی اتاق رو یکبار دیگه از نظر گذروندم. اون هم چیزی تنش نبود. حالم حتی از قبل هم بدتر شد و به زور نالیدم؛ _نه.. بدون حرف نگاهم کرد و لب‌هاش رو به هم فشرد. توی چشم‌هاش هیچی نمیدیدم. نه ترس، نه پشیمونی، نه غم. فقط دوتا گلوله خیس و سرخ بودن که بدون حرف من رو نگاه میکردن. _داشت بهت.. نتونستم حرفم رو کامل کنم و نگاهم رو ازش گرفتم. غزل_اره..