𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 828
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
2 828
#maslakh
#part315
لبخندی روی لبم نشست.
دستش رو برد پایینتر و روی شونم گذاشت.
به دستش که اروم مسافت بین گردن و کمرم رو طی میکرد خیره شدم.
مسیحا_اون روزی که با بابام دعوام شد میخواستم بهش بگم که شهرام بهم تجاوز کرده.
متوجه شدم که داره بحث رو عوض میکنه.
احتمالا نمیخواست اونقدر شاعرانه حرف بزنه و به کمی حس منفی نیاز داشت.
_چرا دعواتون شد؟
مسیحا_مامانم زنگ زده بود به بابام و گفته بود که منو شهرام رابطه داریم.
_چرا خب، مگه مرض داشت؟
مسیحا_بابای من خیلی مامانم رو دوست داشت.
البته بعد از مامانم من براش توی اولویت بودم اما به هرحال اون زنش بود.
اگه میفهمید بهش خیانت کرده خیلی عصبانی میشد.
حتی ممکن بود طلاقش بده.
اونوقت ایلین خانم مجبور میشد برگرده پیش مامان عزیزش.
و اون اینو نمیخواست، چرا وقتی میتونست تو قصر بابام مثل ملکه ها باشه میرفت میشد کلفت و زیر دست ارسو.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد؛
_اون روز مامانم فهمیده بود که میخوام راجب شهرام با بابام حرف بزنم.
اونوقت هم شهرام اخراج میشد و انتقامش رو از مامانم میگرفت و هم مامانم موقعیتش رو از دست میداد.
پس فکر کرد که همه تقصیرا رو بندازه گردن من.
_چطور میتونست؟
اون مادرت بود!
مسیحا_مادر من نه، مادر مسیح بود.
کارش منطقی بود.
_کجاش منطقی بود؟
چه دختر باشی چه پسر، بلاخره بچشی.
مسیحا_میدونی، اینطور فکر میکرد که اگه شوهرم به مسیحا شک کنه احتمالا چندتا کشیده بخوابونه تو گوشش و پول تو جیبیش رو کم کنه.
شایدم چندبار بهش اخم کنه یا سرش داد بزنه.
اما اگه موضوع من رو بفهمه از خونه پرتم میکنه بیرون.
منطقی بود که منو بفروشه.
_اخر به بابات نگفتی؟
مسیحا_گفتم اما دیگه دیر شده بود.
یه لحظه انگار کوبیده شدیم به یه دیوار و بعدش چیزی نفهمیدم.
البته وسطش به هوش اومدم و بابامو دیدم که غرق خون گوشه ماشین افتاده بود.
اشکش رو پاک کرد و ادامه داد؛
_کمربند نبسته بود.
واسه همین سرش خورد به شیشه و خونریزی مغزی کرد.
_متاسفم.
مسیحا_تو باباتو تا حالا ندیدی؟
تازه به یاد اوردم که مسیحا خبر نداره پدر من اهیله.
نشستم سر جام و گفتم؛
_اموج پدر من نیست!
مسیحا_پس کیه؟
_دایی تو، اهیل.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_یعنی چی.
_مامان من و اهیل عاشق هم بودن، بعدش بابابزرگم به زور مامانمو مجبور کرد با اموج ازدواج کنه اما مامانم از اهیل حامله بود.
مسیحا_چی!؟
یعنی تو دختر دایی منی؟!
سرمو تکون دادم.
مسیحا_من..
نمیدونم.
خندم گرفت، بیچاره قاطی کرده بود.
مسیحا_این یعنی ارسو میخواست نوه خودش رو بکشه؟
_اره.
مسیحا_چرا بهش نگفتی؟
_چون من اونموقع خبر نداشتم.
اینو مامانم چند روز پیش بهم گفت.
مسیحا_میشه از زندگی تو یه رمان نوشت.
یه رمان ترسناک و رازالود.
به چشمای خوشرنگش که حالا زیر نور افتاب قهوه ای دیده میشدن خیره شدم.
با حالتی متفکر گفتم؛
_از کجا معلوم که الان توی یه رمان ترسناک و رازالود نباشیم؟
مسیحا_چه نویسنده تخمی ای داشته.
زدم زیر خنده.
مسیحا_پدرمونو در اورد.
دستمو کشیدم روی گونه نرمش و گفتم؛
_بنظرت این داستان کجا تموم میشه.
مسیحا_احتمالا یهو از این صحنه میپره به سه سال بعد.
درحالی که من دخترمون رو بغل کردم و تو اونیکی دخترمون رو حامله ای.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_بنظر من رمان امروز تموم میشه.
مسیحا_چرا انقدر زود؟
_زود نیست.
بعد از تموم اون مشکلا بلاخره به ارامش رسیدیم.
به هم اعتراف کردیم، گریه کردیم، خندیدیم.
تموم اون روزای سخت گذشت.
اومد سمتم و هولم داد روی تخت.
مسیحا_پس بیا این رمان لعنتی رو یکم سکسیش کنیم.
فرصت نداد چیزی بگم و لباش رو گذاشت روی لبام.
پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و دستمو گذاشتم پشت گردنش و لب بالاییشو بوسیدم.
زبونش رو کرد توی دهنم و روی زبونم کشید که مکش زدم.
شیرین بود، طعم سیب میداد.
حالا اگر به خاطر چشیدن این سیب از بهشت پرت میشدم بیرون برام اهمیت نداشت.
من حقم رو از دنیا گرفته بودم.
دستش رفت لای پام که دایان از پشت در اتاق گفت؛
_من پورن لزبین خیلی دوست دارم، میتونم بیام تماشا کنم؟
مسیحا ازم جدا شد و گفت؛
_دایان!
دایان خندید و گفت؛
_نه شوخی کردم.
من دارم میرم بیرون تا شبم برنمیگردم.
شما راحت باشین.
مسیحا_خوشحالمون میکنی.
خم شد روم و خواست شلوارم رو دربیاره که جلوشو گرفتم.
_نه.
مسیحا_چرا!؟
زدمش کنار و از روی تخت بلند شدم.
_باید تنبیه بشی.
مسیحا_رستاا!
_بیا کیک درست کنیم.
مسیحا_که بکنیمش تو کجامون.
_که جشن بگیریم.
مسیحا_جشن بخوره تو سرم.
دستشو کشیدم و رفتم سمت در.
_باید جشن بگیریم.
یه جشن عالی.
کلی غذا درست کنیم.
2 828
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
لیتل بویی که به خواست میسترسش آنال میشه و ......😱🔥💦
#پارت_واقعی #اسلیوبوی_مامی
#عروسک رو جلو #چشمش تکون دادم و رو زانو بلند شد و سعی میکرد با #دندون ازم بگیره و هربار #کنار میکشیدم و دوباره تلاش میکرد. #پت پلی آمادگی قبلی لازم داشت و نمیخواستم بیشتر از این #اذیتش کنم. عروسکش رو #جلوش گرفتم و با #دندون گرفت ،مشغول بازی شد. 💦
همونطور که خم شده بود و حالت #سجده داشت ، #آنال بادس رو بیرون کشیدم. #نفسش حبس شد و رها کرد.
درسته قصد آنال #سکس نداشتم اما دلیل نمیشد آرش هم اینو بدونه. حداقل نه تا وقتی که من بخوام....🔞😈🔥
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🤍
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🤍
2 828
#maslakh
#part314
اومد سمتم و کشیدم توی بغلش.
دستام رو دورش حلقه کردم و خودم رو بهش فشردم.
بوی ادکلن نمیداد و میتونستم عطر تنش رو که با بوی سیگار مخلوط شده بود حس کنم.
مسیحا_یه بار دیگه بگو.
_نمیخوام.
دستش رو روی کمرم کشید و از روی لباس نوازشم کرد.
حالا بعد از مدت ها میتونستم طعم ارامش رو زیر زبونم حس کنم.
انگار که توی امن ترین نقطه دنیا قرار داشتم، انگار که بعد از سالها زندگی کردن توی خاک غریب به وطنم برگشته بودم.
اب دماغم رو کشیدم بالا و دستمو پشت گردنش گذاشتم.
حالا میتونستم تیزی موهای کوتاهش که احتمالا تازه در اومده بودن رو حس کنم.
انگار که داشتم روی خوشه های گندم دست میکشیدم.
مسیحا_من واقعا دلم نمیخواست اون کار رو بکنم.
تا اون شب ملیکا بارها سعی کرد باهام رابطه داشته باشه اما موفق نشد.
اصلا دلم نمیخواست بهش نزدیک شم و باعث بشم ناراحت بشی.
اما اونشب..
پریدم توی حرفش و گفتم؛
_راجبش حرف نزنیم.
حالا بیشتر از قبل از ملیکا متنفر شده بودم.
من ادم کینه ای نبودم و زود مردم رو میبخشیدم، اما اگر یه تفنگ دستم بود قول نمیدادم از تقصیرات ملیکا بگذرم و زندش بزارم.
مسیحا کشید عقب، دستم رو گرفت و بردم سمت تخت دونفره دایان.
دراز کشیدیم روی تخت.
سرم رو روی سینش گذاشتم و دستام رو دور شکمش حلقه کردم.
مسیحا_چرا زودتر بهم نگفتی؟
با اینکه سر بسته حرف میزد اما متوجه شدم که داره راجب حسم حرف میزنه.
_چون میترسیدم.
مسیحا_از چی؟
_از اینکه ترکم کنی، یا دلمو بشکنی.
بیشتر از این میترسیدم که نکنه دوباره با ملیکا سر اینکه کی عاشقت میشم شرط بسته باشی.
مسیحا_واقعا برای خودم متاسفم که طوری رفتار کردم که همچین فکری راجبم بکنی.
دستش رو کرد توی موهام و نوازشم کرد.
_تقصیر تو نیست، من ادم ریسک پذیر و شجاعی نیستم.
مسیحا_تو خیلی شجاعی.
اگه یکی از چیزایی که تو دیدی رو میدیدم سکته میکردم.
اروم با موهام بازی میکرد و هر از گاهی گره هاش رو باز میکرد.
مطمئن بودم که حالا موهام کاملا به هم ریخته.
نگاه خمارم رو به سقف سفید رنگ دوختم و نفس عمیقی کشیدم.
مسیحا_از کی حس کردی که دوستم داری؟
_اولا زیاد ازت خوشم نمیومد، اما خب همونموقع ها که تازه اشنا شده بودیم کم کم حس کردم که یه کششی بهت دارم.
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
_تو کی حس کردی؟
مسیحا_چیو؟
_اینکه دوستم داری.
مسیحا_دوستت دارم؟
کی گفته دوستت دارم؟
خندیدم و گفتم؛
_خیلی بیشرفی.
خندید و گفت؛
_جدیدا فهمیدم.
از همون اول حس خوبی بهت داشتم، اینطور بود که من اخر این دختررو میکنم.
و میدونی، اولاش فقط در همون حد بود.
ولی به هدفم رسیدم و دیدم که هنوزم برام جالبی و فقط به اونجا ختم نمیشی.
انگار یه چیز ادامه دار بودی.
و کم کم حس کردم که حسم یچیزی اونور تره اینکه ازت خوشم میاد اما نمیدونستم چیه.
تا اونشبی که بدون خبر رفتی پیش ارسو.
وقتی بیدار شدم و دیدم نیستی داشتم دیوونه میشدم.
همش میترسیدم که نکنه بلایی سرت اومده باشه.
خیلی حس بدی بود، خیلی.
واسه همین اونقدر ازت عصبانی بودم.
نگاهمو به چشماش دوختم.
از این زاویه خیلی کیوت دیده میشد.
مسیحا_اونموقع فهمیدم حسی که واقعا بهت دارم چیه.
متوجه شدم که تموم این مدت دوستت داشتم و نمیدونستم.
و بعد از اون هرروز این علاقه پررنگ تر شد تا اینکه موضوع من و ملیکارو فهمیدی.
وقتی باهام قهر بودی، نمیدیدمت و جواب زنگام رو نمیدادی داشتم دیوونه میشدم.
خیلی حس بدی بود، همش با خودم فکر میکردم که ایا ارزششو داشت اینطوری از دستت بدم یا نه.
گذشت تا رسیدیم به چندشب پیش که بهم گفتی حتی وقتی مردم هم نمیخوای ببینیم.
اون لحظه زندگیم پوچ شد، حس کردم که دیگه هیچ دلیلی برای زندگی وجود نداره و دلم نمیخواد ادامه بدم.
البته بیش از حد کوک کشیدنم حالت خودکشی نداشت.
بیشتر برای این بود که از این حس پوچی ازاد بشم و حرفتو فراموش کنم.
خودمو کشیدم بالا و گفتم؛
_فکر نکردی شاید یه بلایی سرت بیاد؟
فکر کردی اونوقت میتونستم خودم رو ببخشم؟
مسیحا_فکرم درگیر چیزای دیگه بود واسه همون به اونجاش فکر نکردم.
اگر هم میکردم برام مهم نبود، من دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.
به مژه های خیس و به هم چسبیده شدش نگاه کردم.
متوجه شدم که تموم مدتی که داشت حرف میزد صداش به خاطر بغض میلرزید.
_چیشد که تصمیم گرفتی ترک کنی؟
کمی مکث کرد.
دستش رو اورد پایین و گردنم رو نوازش کرد.
مسیحا_اونموقع که من شروع کردم به کشیدن کوک توی وضعیت روحی خیلی بدی بودم.
هیچکس نمیتونست ارومم کنه، هر لحظم شده بود یاداوری اون روز نحس.
یه دقیقه هم ارامش نداشتم.
اینطور شد که مجبور شدم خودمو با کوکائین اروم کنم.
نگاهشو به چشمام دوخت و گفت؛
_اما امسال همه چیز فرق کرد.
با وجود تو دیگه فکرم اونجا نمیرفت.
دیگه احساس بدی به خودم و بدنم نداشتم.
با اینکه زیاد باهم راجبش حرف نمیزدیم و پیشت درد و دل نمیکردم اما با سکوتت، با نگاهت ارومم میکردی.
2 828
#maslakh
#part313
میدونستم که داره باهام خیلی بد رفتار میکنه.
میدونستم که حق من نیست اینطور خورد بشم.
میدونستم که حق با من بود و کسی که اینجا مقصر بود من نبودم.
همه اینارو میدونستم.
اما چیکار میتونستم بکنم؟
من عاشقش بودم، من دیوانش بودم، من دوستش داشتم.
من میپرستیدمش و با تموم وجود بهش نیاز داشتم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_بابت حرف اون شبم متاسفم.
نمیخواستم ناراحتت کنم و اصلا قصد نداشتم اون حرفو بزنم.
اما اون ویدیو خیلی منو به هم ریخت.
تصویرش حتی یه لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمیره.
مسیحا_خب حرفتو زدی میتونی بری.
دندونامو به هم فشردم و به صورتش خیره شدم.
چرا باهام اینطور رفتار میکرد؟
چرا اینطور عذابم میداد؟
مگه باهاش چیکار کرده بودم؟
من چه گناهی جز دوست داشتنش مرتکب شده بودم؟
_مسیحا..
سرشو انداخت پایین و گفت؛
_تا حالا اوردوز کردی؟
_نه.
مسیحا_حس خیلی خوبی داره.
ارامش محض.
انگار که توی یه دنیای دیگه ای، انگار که به زندگی تعلق نداری.
توی جسمت معلقی و میتونی شنا کنی.
قابلیت اینو داری بدون نفس کشیدن زنده بمونی.
فقط یکم تلخه.
حس میکنی که داری تجزیه میشی.
انگار که دارن تیکه تیکت میکنن.
اما درد نداره.
مث این میمونه که مشت و مالت بدن،
یا پات سر بشهه و چیزی حس نکنی..
نفس عمیقی کشید و اومد سمتم.
مسیحا_انگار نه انگار که کسی که دوستش داری ارزوی مرگت رو کرده.
_من ارزوی مرگت رو نکردم!
بی توجه به حرفم گفت؛
_چرا باور نکردی دوستت دارم؟
حس عجیبی بهم دست داد.
انگار که سوار ترن هوایی شده بودم و ته دلم خالی میشد.
انگار که داشتم پرواز میکردم، مثل یه پرنده.
مسیحا_مگه ادم بدا نمیتونن عاشق بشن!؟
_تو ادم بدی نیستی.
مسیحا_همه به جز دایان اینطوری فکر میکنن.
_من اینطور فکر نمیکنم.
مسیحا_چرا، تو هم مثل ملیکایی.
دوتاتون فقط بدیای منو میبینید.
فکر میکنید انسان نیستم، قلب ندارم.
دوست داشتن بلد نیستم.
یه ادمم که فقط دنبال سکس و کوکائینه.
پریدم توی حرفش و گفتم؛
_مسیحا!
تو به من خیانت کردی.
خیانت شاید از دید تو ساده باشه، شاید بنظر خودت فقط لمس کردن یه نفر دیگه باشه اما برای من معنی مرگ رو میده.
میدونی چه حسی بهت میده؟
حس ناکافی بودن.
از وقتی اون ویدیو رو دیدم همش با خودم میگم مگه من براش کافی نبودم.
مگه من نیاز هاشو برطرف نمیکردم.
چیزی نگفت.
در سکوت زل زده بود بهم.
چشماش مثل دوتا سیاه چاله تاریک بودن که انگار میخواستن منو ببلعن.
اگر میرفتی توی تاریکیشون دیگه هیچوقت بیرون نمیومدی.
زمان رو مناسب دیدم که حرفایی رو که روی شونم سنگینی میکرد رو بهش بزنم.
_همش فکر میکردم که یچیزی کم دارم.
که ناقصم.
که اونطوری که میخوای نیستم.
مسیحا_اینطور نیست.
_همینطوره.
حالا صدام به خاطر بغضی که توی گلوم بود کمی میلرزید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_مهم نیست که حقیقت چیه، اینا احساساتین که به ادم دست میده.
اینا چیزایین ک زنده به گورت میکنن.
باعث میشن که مثل یه اتشفشان پر از مواد مذاب بشی و نیاز به فوران داشته باشی.
من اونشب خیلی عصبی بودم.
اصلا نمیفهمیدم که دارم چی میگم، نمیفهمیدم که چیکار میکنم.
حرفایی که بهت زدم از ته دلم نبود.
تو واقعا منو نابود کردی.
باعث شدی احساس احمق بودن و حقارت داشته باشم.
حالا اشکم روی گونم چکید و صورتم رو خیس کرد.
_تصور اینکه کسی رو جز من ببوسی باعث میشه اتیش بگیرم.
و تو نه تنها ملیکارو بوسیدی بلکه لمسش کردی.
با دستایی که برای من بودن.
با چشمایی که باید فقط من رو نگاه میکردن.
با لبایی که باید فقط منو میبوسیدن.
سرشو انداخت پایین.
با صدایی که به زور در میومد گفتم؛
_من دوستت دارم.
من دارم از این حجم از علاقه پاره میشم.
دارم جر میخورم.
و تو به فکر اینی که چرا از روی عصبانیت اون حرفو بهت زدم؟
سرشو اورد بالا و به چشمام خیره شد.
اشکمو پاک کردم و گفتم؛
_منه احمق، منه لعنتی، منه بیشرف عاشقتم.
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و صدای هق هقم بلند شد.
2 828
#maslakh
#part312
پسم میزد، مثل همیشه.
و این یعنی زنده بود.
بغضم رو قورت دادم و گفتم؛
_میرم.
ولی اول باید باهات حرف بزنم.
مسیحا_من حرفی با تو ندارم.
به چشمای بی رحمش که منو نشونه گرفته بودن خیره شدم.
نمیخواست منو ببینه، و این یعنی زنده بود.
_خواهش میکنم.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_میری یا بگم دکتر بیاد؟
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
اونی که مرده بود مسیحا نبود، من بودم!
_مسیحا..
مسیحا_دایان؟
دایان انگار پشت در ایستاده بود چون درو باز کرد و اومد تو.
مسیحا_میشه لطفا ببریش بیرون؟
دایان نگاهی بهم انداخت.
دایان_رستا، الان فرصت مناسبی نیست.
سرم رو تکون دادم و اب دماغم رو کشیدم بالا.
برای اخرین بار به مسیحا نگاه کردم و رفتم سمت در.
نتونستم بغضم رو بیشتر از این کنترل کنم و اشکم از چشمام لیز خورد پایین.
رفتم سمت دریا که کنار مسیح نشسته بود و داشت میخندید.
مسیح زودتر از دریا متوجه من شد.
دریا_رستا؟
خوبی؟
اشکام رو پاک کردم و سرمو تکون دادم.
_میشه بریم؟
از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_اره.
با دریا از بیمارستان خارج شدم.
این بیمارستان یه فضای نفرین شده بود.
نحس بود و هربار اشک من رو درمیورد.
توی ماشین نشستم و یه دستمال برداشتم تا اشک هامو پاک کنم.
امسال و پارسال بدترین سال های زندگیم بودن.
همه بدبختیام با شناختن مسیحا شروع شد.
کاش جای مسیحا این بلا سر من میومد.
کاش..
...
سه روز از اون بعد از ظهر کذایی میگذشت.
انقدر گریه کرده بودم که تمام اب بدنم خشک شده بود.
مسیحا از بیمارستان مرخص شده بود و خونه دایان میموند.
میدونستم که حالش خیلی بهتره ولی دوباره به خاطر مصرف کوکائین درد بدنش شروع شده.
اینطور که پیدا بود خیلی کم حرف میزد و همش توی فکر بود و اکثر وقت ها گریه میکرد.
همه این خبر هارو از ماریا گرفته بودم.
میگفت که وقتی رفته بود عیادتش چشماش به خاطر گریه کلی پف کرده بود.
این یعنی زنده بود، این یعنی زندگی میکرد.
معنی زندگی همین بود؛ اینکه چشمات از زور گریه پف کنه.
اینکه کم حرف بزنی، اینکه درد بکشی.
مسیحای من زندگی میکرد و این از هرچیز دیگه ای مهم تر بود.
هنوز به خاطر اون جمله لعنتی که به مسیحا گفته بودم عذاب میکشیدم.
اون جمله خودمو خیلی نابود کرد و احتمالا چندتا از گندم های باغم رو بر باد داده بود.
تصور اینکه مسیحا به خاطر من گریه کنه شکنجم میکرد.
کاش مرده بودم و اون حرف رو بهش نمیزدم.
پشت در خونه دایان ایستادم و زنگ رو زدم.
طولی نکشید که گوشی رو برداشت.
دایان_بله؟
_میشه حرف بزنیم؟
دایان_الان میام.
_لطفا به مسیحا..
قبل از اینکه بتونم جملم رو کامل کنم گوشی ایفون رو گذاشت.
پایین اومدنش زیاد طول نکشید.
در باز شد و تونستم توی چهارچوب در ببینمش.
موهاش رو زد کنار و گفت؛
_سلام.
_سلام.
دایان_دوتاتون مثل همید.
_چی؟
دایان_هیچی.
زیاد حرفشو جدی نگرفتم و گفتم؛
_اومدم با مسیحا حرف بزنم.
دایان_مطمئنی؟
_اوهوم.
دایان_خیل خب، توی رابطتون دخالت نمیکنم.
بیا تو.
هیچ چیز اونطور که انتظار داشتم پیش نرفت.
اول اینکه دریا باهام شرط بسته بود که اگه دایان لباس مشکی پوشیده بود صدتومن بهش بدم.
من گفته بودم که احتمالا سفید پوشیده باشه اما تیشرتش زرد بود.
دوم اینکه خیلی ساده قبول کرد که برم تو و با مسیحا حرف بزنم و این عجیب بود.
کفشام رو در اوردم و وارد خونه شدم که نگاهم خورد به مسیحا که روی مبل نشسته بود و سیگار میکشید.
با تعجب بهم خیره شد.
دلم از دیدنش لرزید و قلبم شروع کرد به تند زدن.
تعجبش به اخم تبدیل شد، یه سیب از توی ظرف میوه جلوش برداشت و از روی مبل بلند شد.
رفت سمت اتاق که پشت سرش رفتم.
در بسته شده رو باز کردم و وارد اتاق شدم.
کنار پنجره باز ایستاده بود و موهاش به دست باد میرقصیدن.
_سلام.
نگاهشو ازم گرفت و پکی به سیگارش زد و پرتش کرد بیرون.
_اومدم حرف بزنیم.
مسیحا_میشنوم.
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
فصل اول رمان #پایبند_به_قانون😍🚫
ژانر : #بایسکشوال سوییچ ددی لیتل بوی🤩🚫
خلاصه : #آزاد پسر جوان و پر از شر و شوری که نه #عشق رو قبول داره و نه #تعهد رو ، تصادفی تو #تلگرام با پسری آشنا میشه به نام #آهیر ؛ پسری #منطقی مغرور و #محافظه کار و ضربه خورده از #گذشته ... .
و حالا #نتیجه این رابطه بی #قید و بند چی میشه؟!.
#پارت_گذاری آنلاین فصل دوم🤤🚫
آیدی ادمین برای اطلاع از قیمت و الباقی : @Ager_99_Barf
2 828
#maslakh
#part311
به ساعت گوشیم خیره شدم و کلافه گفتم؛
_هنوز بیست دقیقه دیگه مونده تا وقت ملاقات.
دایان_رستا یه خواهشی داشتم.
نگاهم رو بهش دوختم.
دستاشو کرده بود توی جیب هودی نازکش و داشت نگاهم میکرد.
_بله!؟
دایان_میشه اول من برم؟
یه حرفی با مسیحا دارم، قول میدم پنج دقیقه ای بیام بیرون.
نفس عمیقی کشیدم.
دریا_بیست و پنج دقیقه دیگه تا ملاقات مونده.
دایان لبخند دندون نمایی زد و گفت؛
_اوکیه؟
_باشه.
سرشو تکون داد و گفت؛
_مرسی.
روی صندلی نشستم و به اطرافم خیره شدم.
امروز بیمارستان خیلی شلوغ بود و دریا به دلیل نبود صندلی مجبور شد کنارم بایسته.
دریا_از مامانت شنیدم رفته بود توی کما.
_متاسفانه.
دریا_با ماشین تصادف کرد یا پیاده بود؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم؛
_کی گفته تصادف کرده!؟
دریا_مامانت.
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و تازه یادم اومد که به مامان همچین چیزی گفته بودم.
_نه تصادف نکرده، اوردوز کرده بود.
با تعجب نگاهم کرد و گفت؛
_اوردوز!
با کوکائین؟
_کوکائین و الکل.
دریا_شت.
چیزی نگفتم.
اصلا حوصله حرف زدن نداشتم و فقط دلم میخواست برم پیش مسیحا.
برام سوال شده بود که چرا دایان میخواد بره توی اتاق و چی میخواد به مسیحا بگه.
ایا حرفاشون راجب منه؟
دریا_این رل تو هم معلومه اصلا حد خودش رو نمیدونه.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_چطور؟
دریا_اخه ادم عاقل انقدر مصرف میکنه که اوردوز کنه؟
_تقصیر من بود.
دریا_چطور؟
کلافه گفتم؛
_بعدا بهت میگم..
بیست دقیقه به سختی سپری شد و وقت ملاقات رسید.
دایان رفت سمت اتاق و بعد از اجازه گرفتن از دکتر وارد اتاق شد.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت راهرو و پشت در ایستادم.
انقدر سروصدا و الودگی صوتی وجود داشت که اگه گوشمو میزاشتم روی در هم نمیتونستم صداشونو بشنوم.
به قدری دلتنگش بودم که حتی به اندازه پنج دقیقه هم نمیتونستم صبر کنم.
با باز شدن در اتاق از توی فکر در اومدم.
رفتم سمت در که دایان جلوم ایستاد.
پوکر نگاهش کردم و گفتم؛
_چیکار میکنی، برو کنار.
دایان_متاسفم رستا ولی نمیخواد ببینتت.
یه لحظه تموم حس خوبم پر کشید و جاشو به یه حس بد و پوچی داد.
_یعنی چی؟
دایان_خیلی ازت ناراحته، گفت که نمیخواد باهات حرف بزنه.
اخمام رفت توی هم و دایانو زدم کنار و وارد اتاق شدم.
خواست چیزی بگه که درو روش بستم.
مسیحا داشت با تعجب نگاهم میکرد.
رفتم سمتش و روبه روش ایستادم.
رنگش کاملا سفید بود و لباش بی رنگ و پوست پوستی بودن.
موهاش به هم ریخته بود و لباس گشاد و ابی رنگ بیمارستان توی تنش زار میزد.
دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما انگار نتونست یه کلمه کامل بسازه.
دوتامون به هم خیره شده بودیم و چیزی نمیگفتیم.
یک لحظه، لحظه ای رو که هولم داد عقب و بهم گفت عاشقمه رو به یاد اوردم و حس کردم که دلم ریخت.
لبم رو با زبونم تر کردم و به زور گفتم؛
_سلام.
جوابم رو نداد و نگاهش رو به پتوش دوخت.
بغض به گلوم چنگ انداخت.
چقدر با هم غریبه شده بودیم.
انگار کیلومتر ها فاصله داشتیم و همدیگه رو از پشت یه دیوار شیشه ای نگاه میکردیم.
_مسیحا..
صدام میلرزید.
کنارش روی زمین نشستم و دستش رو که بهش سرم وصل بود گرفتم.
دستش گرم بود.
میتونستم خون جاری توی رگاش رو حس کنم.
مسیحای من زنده بود.
دستاش میلرزید و میتونستم لرزششون رو حس کنم.
_منو میبخشی؟
نگاهش رو به صورتم دوخت.
به چشمای بی فروغش خیره شدم.
چشم هایی که حالا داشتن من رو نگاه میکردن.
چشم هایی که باز بودن و این یعنی زنده بود.
نفس عمیقی کشید و لباش رو بهم فشار داد.
پلک میزد؛ و این یعنی زنده بود.
حالا دوست داشتم ببوسمش.
لب های پوست پوستی و گرمش رو لمس کنم.
تن ظریف و رنجورش رو در اغوش بگیرم.
مسیحا_رستا.
لبم بخاطر بغض لرزید.
صداش گرفته و خش دار بود.
_جان دلم.
مسیحا_میشه بری؟
2 828
#maslakh
#part310
با حس اینکه کسی داره صدام میکنه چشمام رو باز کردم.
نفس عمیقی کشیدم و چندبار پلک زدم تا چشمام به نور عادت کنه.
توی یه اتاق کوچیک روی یه تخت سبز رنگ دراز کشیده بودم و یه سرم بهم وصل بود.
تونستم دایان رو ببینم که بالای سرم ایستاده بود.
_من کجام.
دایان_بیمارستانی، حالت بد شد بیهوش شدی.
با یاداوری دلیل بیهوش شدنم زدم زیر گریه.
اونقدر هوشیار نبودم که بتونم درست حسابی گریه کنم و بیشتر حالت نق زدن داشت.
دایان_گریه نکن.
_مسیحا مرد..
دایان_نه نمرد، ضربان قلبش برگشت.
با بغض گفتم؛
_دروغ نگو.
دایان_دروغ نمیگم.
گفتن تا پسفردا عصر مرخص میشه.
به زور نشستم سر جام و گفتم؛
_مگه تو کما نبود.
دایان_یه لحظه که قلبش ایستاد و بهش شک دادن برگشت.
درحالی که اشک میریختم لبخندی زدم.
دوست داشتم از خوشحالی جیغ بزنم.
باورم نمیشد.
اشکام رو پاک کردم و گفتم؛
_میخوام ببینمش.
دایان_الان وقت ملاقات نیست، درضمن هنوز به هوش نیومده.
تو برو خونه ساعت چهار عصر برگرد، من اینجا میمونم.
_نه منم میمونم.
نگاهم رو به اطرافم دوختم.
انگار که توی بخش تزریقات بودم.
دایان_منم میخوام برم خونه یه دوش بگیرم.
توی راه میرسونمت.
تا عصر احتمالا به هوش میاد اونموقع بیا ببینش.
اول قبول نکردم اما بعدش تونست راضیم کنه که برم خونه.
بعد از تموم شدن سرمم از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت اتاق مسیحا اما اونجا نبود.
دایان نزدیکم شد و گفت؛
_بردنش بخش.
_نمیتونم ببینمش؟
دایان_نه اجازه ورود نداریم.
شیشه هم نداره که بخوای از پشت شیشه ببینیش.
چیزی نگفتم.
همراه دایان از بیمارستان خارج شدیم.
رفتیم سمت پارکینگ و توی ماشینش نشستیم.
بغضم رو قورت دادم و از توی اینه به خودم خیره شدم.
وضعیتم خیلی داغون بود، شبیه قورباغه در حال زایمان شده بودم.
اگه مسیحا توی این حالت میدیدم وحشت میکرد و دوباره میمرد.
دایان_نصف اینه دماغته.
خندیدم و گفتم؛
_اره خیلی باد کرده.
دایان_فکر نمیکردم از این دخترا باشی که همش ابغوره میگیرن.
_من اصلا از اون دخترا نیستم.
درضمن خودتم داشتی گریه میکردی.
دایان_اره یذره گریه کردم اما نه به اندازه تو.
_شاید چون اون فقط رفیقته.
ماشین رو روشن کرد و گفت؛
_فقط رفیقم نیست، مثل خواهرم میمونه.
چیزی نگفتم.
اصلا حوصله حرف زدن با دایان رو نداشتم.
حالم ازش به هم میخورد.
دایان_بابت اینکه اونطور باهات حرف زدم متاسفم.
خیلی عصبی بودم.
_تو هم مثل مسیحایی.
عصبی میشی خیلی چرت و پرت میگی.
دایان_من دیر عصبی میشم دیرم اروم میشم.
اون زود عصبی میشه.
درضمن وقتی عصبیه هیچ کاری جز داد و بیداد نمیتونه بکنه.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_تو چیکار میکنی؟
دایان_میرم به جنگ دشمنا.
سرم رو تکون دادم و نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم.
فقط خدا میدونست که چقدر خوشحالم.
نمیدونم اگه مسیحا چیزیش میشد چه بلایی سرم میومد.
احتمالا خودمو میکشتم.
کفشامو در اوردم و وارد خونه شدم.
عمو صادق و مامان داشتن صبحونه میخوردن.
مامان از روی صندلی بلند شد و از اشپزخونه زد بیرون.
مامان_الهی بمیرم چرا انقدر گریه کردی.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_حالش چطوره؟
_از کما در اومد.
مامان_خداروشکر.
معلوم نیست مامانش چی کشیده.
پوزخندی زدم.
مامانش حتی به خودش زحمت نداد بیاد بیمارستان.
البته من نمیدونم، شاید توی خونه ناراحت بوده.
عمو صادق_خدا بد نده رستا جان.
_مرسی.
رفتم سمت اتاق و بعد از برداشتن لباسام رفتم توی حموم.
یه حموم درست حسابی کردم و انقدر صورتمو شستم که پوستش کند.
اگه مسیحا اینطوری میدیدم احتمالا باهام کات میکرد.
هرچند که همین الانم کات بودیم.
حولم رو پوشیدم و از حموم خارج شدم.
نمیدونم چرا اما گریم بند نمیومد.
همش به این فکر میکردم که اگه بیدار نمیشد چه بلایی سرم میومد و گریم میگرفت.
لباسام رو پوشیدم و دراز کشیدم روی تخت.
گوشیم رو برداشتم و رفتم توی پیج مسیحا.
به عکساش خیره شدم و دوباره اشکم در اومد.
سر سفره به زور دو لقمه غذا خوردم.
با اینکه حسابی گشنم بود اما از گلوم پایین نمیرفت.
تا ساعت چهار به زور خودم رو سرگرم کردم.
طرفای سه بود که با دریا راهی بیمارستان شدیم.
توی بیمارستان تونستم مسیح و دایان رو ببینم.
رفتم سمتشون و گفتم؛
_چیشد به هوش اومد؟
دایان_اره.
انگار دنیا رو بهم دادن.
دریا کنارم ایستاد و رو به مسیح گفت؛
_این کچل کیه.
مسیح_فضولی؟
دریا_این کچل بی ادب کیه.
دایان خندید و گفت؛
_داداش مسیحاست.
دریا_مثل همون زشته.
مسیح_ببین اهمیت نمیدم که دختریا میگیرم میزنمت.
دایان_مسیح بشین سر جات.
مسیح چپ چپ دایان رو نگاه کرد و جمع رو ترک کرد.
دایان_اسکل با نیم متر قد زبون درازی میکنه.
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
_ تو فقط با اجازهی من ارضاء میشی! مفهومه؟⛓🩸
باورم نمیشد اون مرد مهربون همین مستر بیرحم و خشن باشه ! 🤭😭
پا رو از حد فراتر گذاشتم و داد زدم : بهت گفتم ارضام کن آقای مستر دیگه طاقت ندارم !! 😡🥺
هر دو چند لحظهای مات و مبهوت به هم خیره موندیم که شلاقشو رو هوا تاب داد و گفت : باید یه درس جدید یاد بگیری کوچولو ...
_ اول خالی کن ... اووووف ... ارباب منو خالیم کن فقط تو میتونی ...😭💦💦
شلاقشو روی چاک بهشتم کشید و زمزمه کرد :
_ بشین تا ارضات کنم بچه ⛓ امشب باید لنگ بزنی ...
💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
پسره از روی شیطنت با دوست مجازیش قرار میذاره اما ...💦🙈🔞
https://t.me/+mWUZMbXj7DljZjkx
این بچه باید تشنه میشد ، باید تلاش میکرد ...
جلوی چشم های تبدارِ سرخش دستمو روی آلتم گذاشته و مالیدم ...
+چی میخوای؟ 😒😎
آب دهنشو قورت داد و کمی من و من کرد 🔥
_ اوووم 😥💦
حساس و محافظه کار بود ! چیزی نمیگفت و من هم اهمیتی نمیدادم تا خودش درخواست کنه
که بالاخره به چشمهام زل زد و گفت : #میشهبکنیم؟🥺💦
🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦
https://t.me/+mWUZMbXj7DljZjkx
https://t.me/+mWUZMbXj7DljZjkx
2 828
میشه ممبر خوب من باشی و توی گروهم عضو بشی؟!🎪🎭
توروووخداااااااااا🥲
ساندویچ ماکارونی هم بهت میدم🍝🍶
اگه جوین نشی کف گرگی میزنم بهتا✋🏽
https://t.me/+qRSnAwpAME45YTAx
🪴🪴🪴🪴🪴🪴
2 828
🏳🌈🏳⚧🏳🌈🏳⚧🏳🌈🏳⚧🏳🌈🏳⚧🏳🌈
✌️🏻بزرگترین و فعال ترین و قیمی ترین کانال رلیابی LGBT ✌️🏻
بدو بیا چنلو بچک عشقتو پیدا کن✋🏽
نیای از دستت رفته خد دانی🌹
🏳🌈🏳⚧🏳🌈🏳⚧🏳🌈🏳⚧🏳🌈🏳⚧🏳🌈
https://t.me/+qRSnAwpAME45YTAx
2 828
Repost from پنج
#کهربا
ژانر #گی_لاو
خلاصه: ایمان پسره #مذهبی که به خاطر #تهمتی که بهش زده میشه مجبور میشه #خدمتکار یه پسر #خشن بشه و...♨️🔞
میخواین این رمان جذاب و بخونید؟ 🤤
به آیدی ادمین فروش پیام بدید
@Vip_boghz
2 828
Repost from N/a
#گی #bdsm
مردی که اسلیو دوست صمیمیش میشه که مشکل روانی داره.🔞💦🔥
با خطکش روی باسنم ضربه میزنه که با درد جاش رو ماساژ میدم.
-دستت رو بکش کنار #تولهسگ. تا وقتی این دو تا لپ باسنت #کبود نشه #کتک میخوری.
با اخم دست به سینه میشم و زیرلب فش میدم.
-بدجنس، بداخلاق، بیعصاب...
-صدای وز وز میشنوم؟
-نه خیرم. اَه.
محکمتر از قبل روی #باسنم میکوبه.
-اگه یه بار درست و حسابی کتکت میزدم انقدر سرکش و پرو نمیشدی.🍆🍑
https://t.me/+eYx-tr0ToFI5MTFk https://t.me/+eYx-tr0ToFI5MTFk
2 828
Repost from "تبادل شبانه "🎀
#لولیتا😰
#کفششو گذاشت رو وا🙊ژنم و محکم فشار داد،#زخم #سوزنهایی ک باهاش لبه های وا🙊ژنمو بهم دوخته بود به شدت سوخت و چهرم از #دردش تو هم جمع شد...
_این ک♨️ص لعنتیت باید انقد #سرویس بده تا دیگه هوس #خیانت کردن از سرش بپره حروم لقمهء #هرزه...
پاشو از روم برداشت و کنارم نشست...
_هرروز میفرستمت زیر یه نفر تا بفهمی تو زندگی باید فقط به یک نفر #متعهد موند....
#نوک سی🙈نه راستمو گرفت بین انگشت اشاره و شصتش و یهو...🥺👀
#ممنوعه♨️💯
#مناسبافرادبالای18سال
https://t.me/+Vq1_X0ZQZyGD9990
2 828
Repost from N/a
یه اسلیو که بی اجازه میره #مهمونی BDSEM و چیزایی میبینه که نباید!مسترش پیداش میکنه و بدجوری #تنبیهش میکنه بی خبر از اینکه اسلیوش حاملس...❗🔞
سوزن و جلو آورد و با اخم گفت:پاشو قمبل کن
با گریه لب زد:ارباب غلط کردم!😓
نیشخند زدی و انگشتشو روی سوراخش گذاشت:بدوزیمش ببینیم چه جوریه؟هوم؟دیدی دختره چجوری زجه میزد؟دوست داری توام مثل اون سوراخ کونت بسته شه؟😈
اشکاش تند تند روی صورتش میریختن اربابش بلند داد زد و اسپنکی روی کون خوشفرمش گذاشت:آره؟!😡
_نه،نه!ارباب ببخشید!😣
سوزن و به سوراخش نزدیک کرد و وارد پوستش کرد،فریاد دردناکش توی گوشاش پیچید و خون جاری شد...دوباره سوزن و توی پوستش فرو کرد که ایندفعه صدای داد اسلیوش بلند شد:آییییی،آخخخ،ارباب درد داره!🥺
سوزن و روی پوستش رها کرد و انگشت کشید روی لب های
+میخوای به جای سوراخت دهنتو بدوزم؟😵
_ارباب غلط کردم!ببخشید!به خاطر بچمون!
+بچمون....؟!؟
ادامه تو چنل زیر👇🏻🔥
Yi9WZE5dlNmU8i Yi9WZE5dlNmU8
🍑🤫🍑🤫🍑 🍑🤫🍑🤫🍑
Yi9WZE5dlNmU8 Yi9WZE5dlNmU8
ظرفیت محدود🔞❗
افراد حساس به هیچ وجه جوین نشن!🕳⛓
رمان دارای صحنه باز💣
لینک به زودی باطل میشه😈😳پارت آینده😴
2 828
#maslakh
#part309
کمی توی محوطه قدم زدم که نگاهم به امبولانس ها خورد که توی پارکینگ پارک شده بودن.
بابابزرگ رو با همین امبولانس ها اوردن بیمارستان.
به خاطر اوردم که نباید بابابزرگ رو دوست داشته باشم.
اون باعث جدایی و عذاب مامان بابام شده بود و از همه مهمتر توی قتل پدرم نقش داشت.
پدری که به لطف اموج و بابابزرگ یکبار هم نتونسته بودم ببینمش.
کاش میتونستم برم سر قبرش و باهاش حرف بزنم اما نمیتونستم.
احتمالا حالا یه جایی توی قبرستون های تنوران خاک شده بود و ارسو هم بیسچاری سر قبرش کشیک میداد.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت بوفه بیمارستان تا ازش سیگار بگیرم.
گفت که کلا سیگار نمیاره.
ناچارا از بیمارستان خارج شدم و وارد یکی از مغازه های نزدیک بیمارستان شدم.
روبه روی فروشنده ایستادم و گفتم؛
_یه وینستون لایت و فندک لطفا.
یه پاکت سیگار و فندک گذاشت جلوم و گفت؛
_سی و پنج تومن.
کارتم رو از توی جیبم در اوردم و گذاشتم روی میز.
سرمو بلند کردم که دیدم یه مرد نسبتا قد کوتاه کنار یخچال ایستاده و به من نگاه میکنه.
قیافش به طرز عجیبی اشنا بود اما نمیتونستم به خاطر بیارم که کیه.
فروشنده_رمزتون.
نگاهمو از مرد قد کوتاه گرفتم و گفتم؛
_سی و هفت چهل و پنج.
بعد از گرفتن کارتم و خریدام برای اخرین بار نگاهی بهش انداختم و از سوپری خارج شدم.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که متوجه شدم اون مردی که اونجا ایستاده بود شبیه اهیل بوده.
یعنی پدر من!
سر جام خشک شدم.
سریع برگشتم توی مغازه و به پشت مغازه خیره شدم.
فروشنده_چیزی جا گذاشتین؟
_اون اقایی که اونجا ایستاده بود و داشت توی یخچال چیز میچید کجا رفت؟
مرد نگاهی به پشت سرش انداخت و با تعجب گفت؛
_اما کسی که اینجا نبود.
سرمو تکون دادم و سریع از مغازه خارج شدم.
حسابی ترسیده بودم.
چرا باید اهیل رو اونجا ببینم؟
مگه همه مشکلاتم حل نشده بود؟
چرا دوباره میبینمش؟
و چرا دیگه سوخته نیست؟
نفس عمیقی کشیدم و وارد بیمارستان شدم.
بعد از کشیدن سیگارم رفتم داخل.
مسیح کنار دایان ایستاده بود و داشتن باهم حرف میزدن.
رفتم سمتشون و کنارشون ایستادم.
مسیح_تو میری یا من برم؟
دایان نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_رستا میره.
مسیح با اخم بهم خیره شد و گفت؛
_این چرا؟
دایان_چون بیشتر از منو تو نگرانشه.
مسیح شونشو انداخت بالا و دستی به موهای نداشتش کشید.
این مدل مو اصلا بهش نمیومد و حسابی بی ریختش کرده بود.
البته در کل ادم بی ریختی بود.
یه دکتر از اتاق مسیحا اومد بیرون که سه تایی رفتیم سمتش.
دایان_خسته نباشید، کی وقت ملاقاته؟
دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت؛
_الان.
کدومتون میره؟
_من.
دکتر_از بستگانشون هستید؟
_نه، دوستشم.
دکتر_الان فقط بستگان نزدیک میتونن برن.
دایان_نمیشه یکم شل کنید؟
دکتر_بله!؟
دایان_منظورم اینکه انقدر سخت نگیرید.
ایشون از دیشب داره گریه میکنه، بزارید بره که خیالش راحت شه.
دکتر_با دیدن بیمار خیالش راحت نمیشه، فرمودم فقط بستگان نزدیک.
مسیح_پس من میرم.
دکتر_شما؟
مسیح_برادرشم.
دکتر_بفرمایید.
مسیح و دکتر وارد اتاق شدن.
از پشت شیشه نگاهشون کردم و دندون هامو روی هم فشردم.
دایان_نگران نباش، ظهر میبینیش.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم؛
_امیدوارم تا اونموقع به هوش بیاد.
نگاهم رو به دستگاهی که ضربان قلبش رو نشون میداد دوختم.
اروم و مرتب.
کاش قدر روزهایی که میتونستم چشماشو ببینم و دستاشو بگیرم رو میدونستم.
کاش لال میشدم و اون حرف هارو نمیزنم.
اگه مسیحا چیزیش بشه من قاتلش میشم.
یه لحظه متوجه ضربان قلبش که یه خط صاف بود شدم.
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
با گریه گفتم؛
_مرد!
دایان_چی؟
صدای هق هقم بلند شد و گفتم؛
_قلبش نمیزنه!
انگار دکتر و مسیح هم متوجه این موضوع شدن چون دکتر مسیح رو از اتاق بیرون کرد و اومد پرده هارو کشید.
انگار یه طوری به بقیه خبر داد چون یه دکتر و پرستار دیگه رفتن سمت اتاق.
دایان رفت سمت پرستاره و گفت؛
_چیشده؟
پرستار_قلبش نمیزنه.
دایان_حالا چیکار میکنید؟
پرستار_شوک الکتریکی.
گریم بیشتر شد و نشستم روی زمین.
سرمو گرفتم توی دستام و از ته دل زار زدم.
اگه تاثیری نمیزاشت چی.
اگه مسیحا دیگه چشماشو باز نمیکرد چیکار میکردم؟
اگه دیگه نمیتونستم دستای گرمشو بگیرم، اگه دیگه نمیتونستم بغلش کنم چی.
اگه دیگه نبود که باهام شوخی کنه و ازم عصبانی بشه چی.
حاضر بودم سیصد بار دیگه بهم خیانت کنه اما بیدار شه.
ایا یه خیانت ساده ارزش مرگش رو داشت؟
چشمام رو باز کردم.
دایان سرشو توی دستاش گرفته بود و داشت گریه میکرد.
مسیح هم روبه روی شیشه ای که حالا پرده های ابی پوشونده بودشون ایستاده بود و چشماش خیس بود.
پرستار از اتاق خارج شد که رفتم سمتش.
با صدایی که به زور در میومد گفتم؛
_چیشد؟
پرستار_متاسفانه بیمار رو از دست دادیم.
سر جام خشک شدم و یه لحظه انگار رفتم توی شوک.
پاهام شل شد و افتادم روی زمین و دیگه چیزی نفهمیدم.
