𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 828
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
2 828
Repost from N/a
##پسر_کیوتی_که_عاشق_بوکسوری_متعصب_استریت_میشه_که_درگیر_عشق_گذشتشه!💦🍌
خودش رو، روی مرد کشید و #باسنش رو به #آلت یونس چسبوند. کمی تکون خورد و وقتی حرکتی از یونس ندید با #حرص خواست بلند شه که یونس خندید و دستش رو کشید.
_ ولم کنن، ولم کن دیگه نمیخوام!
یونس روش خیمه زد و خیره به ناز و اداهاش لب هاشو #مکید و همونطور که #کمربندشو باز میکرد گفت:
_ عاشق قیافهی شکست خوردهاتم
https://t.me/joinchat/pkzyUGYG_ollMTg0
https://t.me/joinchat/pkzyUGYG_ollMTg0
2 828
Repost from N/a
توی #زندان باهم باهم میرن توی یه #سلول وقت و بی وقت باهم #سک_س میکنن😐😐😂😂
https://t.me/+5qpuXtBgC-A5N2Rk
#فرو رفتن 🍆 چیزی توی #باس_نم 🍑 از خواب پریدم😴😳🔥
نگاهم به راب افتاد که با چشمای نیمه باز داشت #توم #تلمبه میزد🥱💦
آخی زمزمه کردم و چپ چپ نگاش کردم : مردم دوست پسر دارن ماهم داریم
کله ی صبح منو بجای نوازش با #آل_تت بیدار میکنی؟😒😒
ضربه ی #عمیقی کوبید و #نیپل هامو #محکم کشید : به من چه عشقم داشت داد میزد بیا منو #بکن!😈😁
با تعجب گفتم : عشقت؟
نیشخندی زد : عاره دیگه این #کو_ن سفیدت🍑🤣
و #اسپنک محکمی روی #باس_نم کوبید که مثل #ژله #لرزید
بهش میگه کو*نت بهم گفت بیا منو بکن😂😂
https://t.me/+5qpuXtBgC-A5N2Rk
2 828
Repost from N/a
پسر کیوت و #گی ای که عاشق #بادیگار خشن و #استریتش میشه🕸🕷🖤
_ آراد کجایی؟ پسر بیا بریم دیر ش...
بلند صداش زدم اما با دیدنش توی حموم تمام شیشه که سعی داشت
انگشتاشو توی #مقعدش جا بده مات شدم.
_ داری چه غلطی میکنی تو؟؟؟؟
با صدای فریادم زیر گوشش ترسیده سمتم برگشت و با دست جلوی #آلت #شق شده اشو پوشوند.
_ من من یونس من...
چنگی به باسن نرم و سفیدش زدم و با پوزخندی گفتم:
_ مدیر عامل شرکت به اون بزرگی، پسر بهرام خان بزرگ تو حموم اتاقش خودشو انگشت میکنه؟
انگشتامو سمت #سوراخش بردم و ماساژش دادم. ملتمس توی چشمام نگاه کرد.
_ چی میخوای اونجوری مثل یه سگ توله نگام میکنی؟
دستشو سمت کمربندم آورد و در حالی که بازش میکردگفت:
_ اینو میخوام... لطفاً یونس...
چنگی به موهاش زدم
_ لیاقتشو داری؟
جلوی پام زانو زد و زبونشو از روی شورت به آلتم کشید.
_ آره...
https://t.me/joinchat/pkzyUGYG_ollMTg0
https://t.me/joinchat/pkzyUGYG_ollMTg02 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#با_مامان_باباش_دکتر_بازی_میکنه💦🙈
با ددی و مامی #دکتر بازی میکردم وگوشیو گذاشتم روی گردوها شو گفتم:
-نچ نچ ددی ژونم حالت خیلی بده
مامی گفت:- باید چکار کنیم خانوم دکتر؟
-باید اونجای بیبی گرل و بخورید تا خوب شید.
ددی #زبونشون کشید رو بهشت خیسم و گفت:
-مرسی خانوم دکتر خیلی خوب شدم
تو هم بهشت #مامی و لیس بزن که خوب شه
مامان #چو_چو_له شو گذاشت توی دهنم و...
سرچ کن #ددی_مامی_دکتر_من 💉🩺💉
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
2 828
#maslakh
#part308
دایان روبه روی یه شیشه ایستاده بود.
حدس زدم که مسیحا توی اون اتاق باشه.
رفتم سمت دایان و کنارش ایستادم.
تونستم مسیحارو ببینم که روی تخت خوابیده بود و لباس بیمارستان تنش بود.
یه لوله توی دماغش بود و یه ماسک اکسیژن هم روی صورتش قرار داشت.
بهش سرم وصل کرده بودن و یه دستگاه کنارش ضربان قلبش رو نشون میداد.
رنگش مثل گچ سفید بود و پایین انگشتاش کمی کبود شده بود.
دایان_ببین باهاش چیکار کردی.
همین یه کلمه کافی بود تا بغضی که به زور جلوش رو گرفته بودم بشکنه.
_من نمیخواستم اینطور شه.
دایان_حرف نزن رستا، فقط دهنتو ببند و نگاه کن.
چیزیش بشه دهنتو سرویس میکنم.
دوست داشتم بهش یچیزی بگم اما ترجیح دادم سکوت کنم و یه دعوا و جنگ اعصاب راه نندازم.
الان ناراحت بود و نمیدونست چی میگه.
البته امیدوارم اینطور باشه.
نگاهم رو ازش گرفتم و به مسیحا خیره شدم.
بی حرکت روی تخت خوابیده بود و خیلی اروم نفس میکشید.
متوجه شدم که دایان یه شخصیت جدی هم داره و همیشه خدا شوخ طبع نیست.
هرچقدر که وقتی شوخی میکرد جذاب و کیوت بود موقع عصبانیت ترسناک و بد میشد.
دوست نداشتم کنارش بایستم، حس امنی بهش نداشتم اما خب مجبور بودم.
دایان از پیشم رفت و کنار مسیح که زل زده بود به من نشست.
نمیدونستم مسیح منو میشناسه یا نه، میدونه رل مسیحام یا فکر میکنه دوستشم.
اصلا خبر داره که مسیحا چهارساله کوکائین مصرف میکنه.
بنظرم اصلا مثل خواهر بردارا نیستن و انگار که با هم غریبن.
دوباره به مسیحا خیره شدم.
انقدر گریه کرده بودم که چشمام به زور باز میشد.
یه پرستار رفت سمت اتاق مسیحا و مشغول معاینه شد.
یه شیشه پر از پودر برداشت و با یه مایع مخلوطش کرد و تزریقش کرد به سرمش.
کاش میتونستم برم تو.
بلافاصله بعد از اینکه پرستار اومد بیرون رفتم سمتش و گفتم؛
_میتونم برم تو؟
پرستار که یه دختر تپل و قد کوتاه با دماغ عملی و چشمای سبز بود بهم خیره شد و گفت؛
_الان که وقت ملاقات نیست.
صداش خیلی نازک و دلنشین بود.
_کی وقت ملاقاته؟
پرستار_فردا ساعت هفت صبح و سه بعد از ظهر.
سرمو تکون دادم و تشکر کردم که گفت؛
_خواهرشی؟
_نه.
دوستشم.
لبخندی زد و گفت؛
_شبیه همین.
لبخند مصنوعی زدم و چیزی نگفتم.
بعد از رفتن پرستار روی صندلی نشستم و مشغول دعا کردن شدم.
به ساعت که 12:45 دقیقه رو نشون میداد خیره شدم.
همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد.
مامان بود.
خیلی نگرانم بود.
بهش گفتم که مسیحا تصادف کرده و تو کماست و منم بیمارستانم.
خیلی اصرار کرد که شب نمونم و برم خونه اما قبول نکردم و گفتم که فردا برای ناهار برمیگردم.
رفتم به داروخونه کنار بیمارستان و ارامبخش و قرص خواب گرفتم.
دوتاشو خوردم و رفتم سمت صندلی و روش نشستم.
انقدر به مسیحا فکر کردم و گریه کردم که خوابم برد.
دایان_رستا.
با شنیدن صدای دایان چشمام رو باز کردم.
بهش خیره شدم.
_هوم.
یه پلاستیک گرفت سمتم و گفت؛
_بیا بخور ضعف نکنی.
یا اینکه داشتم از گشنگی میمردم گفتم؛
_نمیخوام.
نفس عمیقی کشید و نشست کنارم.
دایان_بخور.
پلاستیک رو از دستش گرفتم و گفتم؛
_مرسی.
شیرموز و کیکی که توش بود رو در اوردم و مشغول خوردن شدم.
یاد اون روزی افتادم که از روستا برمیگشتیم و مسیحا برام شیر کاکاعو و کیک خریده بود.
با یاداوری مسیحا دوباره گریم گرفت.
دایان_نباید باهات اونطور حرف میزدم.
درحالی که کیکم رو میجویدم و گریه میکردم گفتم؛
_اوهوم.
دایان_اما حقت بود.
چیزی نگفتم.
میخوای معذرت خواهی کنی مثل ادم معذرت خواهی کن دیگه.
چرا میزنی زیرش.
دایان_من عصبی بشم خیلی نحس میشم.
_اوهوم.
دایان_ولی هنوزم سر حرفم هستم.
اگه چیزیش بشه دهنت رو سرویس میکنم.
_چرا الان نمیکنی؟
دایان_چون اگه بیدار شه ببینه دهنتو سرویس کردم دهنمو سرویس میکنه.
حس خوبی از این حرفش گرفتم.
منو به لحظه بیدار شدنش برد و باعث شد حس خوبی داشته باشم.
احساس داشتن یه سر پناه.
دایان_یکم برو دور بخور تا ساعت هفت که وقت ملاقاته.
سرمو تکون دادم.
بعد از خوردن خوراکیام پوستشون رو انداختم سطل اشغال و از بیمارستان زدم بیرون.
اینجا همون بیمارستانی بود که بابابزرگ رو اورده بودیم.
نفس عمیقی کشیدم که هوای خنک و بوی گل وارد ریه هام شد.
هوا یکم سرد بود و باعث میشد لرز کنم.
2 828
-مامی جونم #جیش دالم
با خجالت خودم و جمع کردم و ددی به بین پاهام نگاه کرد که خیس بود.
وقتی دل دردم بیشتر شد دستم و روی #کلوچه م گذاشتم و گفتم:
-#ددی،جیشم داره میریزه
اوخ مامی...الان...میریزه
مامی دستش و بین پاهام برد و آروم #چو...چو...له م رو با انگشتای خوشگلش مالید و بعد از اینکه یه فشار کوچیک بهش داد گفت:
-خودت و نگهدار #بیبیگرل
حق نداری اینجا رو کثیف
-وای ددی،لطفنی
داره میریزه
#پوشک نوموخواممم
یهو مامی پستونکم کرد تو بهشتم و وقتی خوب جیشی شد به #لبام....
بیبی گرل کیوت که مثل بچه ها جلوی ددی و مامیش جیش میکنه تو شلوارش 🔞💦
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
2 828
Repost from N/a
#گروپ🔞
#دوسدخترشو_زیر_دوستش_میبینه_و❤️🔥🔥
⚠️⚠️⚠️⚠️
صدای #نالههای فریال توی خونه پیچیده بود.
_ بیشتر میخوام آههه
دختر روی مبل #داگی شده بود و زیر مرد غریبهای #ناله میکرد. مهراب #آلت ورم کردهاشو از شلوار بیرون کشید و گفت:
_ #جنده به همه سرویس میدی؟
فریال با #شهوت جلوی پای مهراب زانو زد و سر آلتش رو #بوسید
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
چون دوستش داره بخاطرش آدم میکشه و میره زندان🔪❤️🩹
ولی اون ازش سواستفاده میکنه🥺💔
با صدای #پردردی #نالیدم : بسه دیگه شورشو درآوردی راب!🤒🤕
با لذت با سرعت بیشتری داخلم حرکت کرد 🍆 : مگه بخاطر اینکه زیرخواب من بشی نیومدی زندان؟
حالا هم وظیفه ت رو انجام بده🤤😈
خواستم چیزی بگم که چهار انگشتشو وارد دهنم کرد :دیگه هم زر نزن بذار لذت ببرم💦👅🖖🏻
https://t.me/+5qpuXtBgC-A5N2Rk
2 828
Repost from N/a
🔥پسر همسایه میفهمه دارن باهم #سسک میکنن میگه یا #تریسام یا لوتون میدم🔞👅💦
#سسک_گروپ📛
از صدای آه و نالشون سالارم بلند شده بود. دختره بلند جیغ میکشید و التماس میکرد که جرش بده.
بی طاقت از جام بلند شدم و سمت اتاق رفتم. لای درو آروم باز کردم و به دختری نگاه کردم که روی سالارش تند تند بالا و پایین میشد.🍑❌
درو باز کردم و همونطور که مردو🍆نگی بلند شدمو #میمالیدم وارد اتاق شدم و دستمو روی تن دختر کشیدم.
با جیغ سمتم برگشت اما با دیدن کلفتی مردونگیم ساکت شد. رو تخت هولم داد و سوراخ بهشتشو روی سالارم تنظیم کرد و یه ضرب...🍆💦
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
2 828
#عشقش با یکی دیگه میره توی #رابطه اینم از #حسودیش میره اونو با چاقو میترسونه
بیا ببین وقتی عشق #بیرحمش میفهمه چیکارش میکنه🤭🤭😭😭❤️🩹
قسمتی از رمان 👇🏻
با #عصبانیت بازوم رو گرفت و پرتم کرد کف #سلول 🤕❤️🩹
#چاقوم 🔪 رو از جیبم در آورد : با همین چاقو ترسوندیش؟
همینو که کردم توی #کو_نت 🍑 آدم میشی😠
با #وحشت سرمو به دو طرف تکون دادم : #خواهش میکنم راب #غلط کردم😱😭
#شیطانی خندید و با #چاقو لباسامو #جر داد 😈🔪 :فکر کردی چون قاتل حرفه ای هستی هر گوهی خواستی میتونی بخوری؟🩸🙀
خواستم #فرار کنم که لباس #زیرمو جوری با چاقو #پاره کرد که #رونم هم بُرید خون بیرون #جهید 🩸💦
دادی از #درد کشیدم که پشت دستشو #محکم #کوبید توی دهنم : خفه شو #هر_زه
قبل از اینکه با چاقو خط خطیم کنه با #بغض زمزمه کردم : ولی من #هر_زه نیستم🥺💔
https://t.me/+5qpuXtBgC-A5N2Rk
2 828
_"69"پوزیشن تنبیه لزبینا💦
کلی گیف و فیلم خفن از کاپل های #پورن🧊🍃
رمانی با ژانر همه چی🥀🖇
https://t.me/+ET8gYLn0H8wzOTNh
https://t.me/+ET8gYLn0H8wzOTNh
2 828
#maslakh
#part307
حس میکردم دارم میمیرم.
اگه مسیحا چیزیش میشد خودم رو میکشتم.
دایان_چی به هم گفتین که اینطوری کرد؟
نمیتونستم جوابش رو بدم.
انقدر سرگرم گریه بودم که حتی نفس هم نمیتونستم بکشم.
مطمئن بودم که کل صورتم بنفش شده.
دایان_با تو ام.
سرمو بلند کردم و گفتم؛
_دعوامون شد.
دایان_خب!
یکم داشت بیش از حد بلند حرف میزد.
خیلی عصبانی بنظر میرسید، انگار اماده بود که تیکه تیکهم کنه.
پرستاری که توی بخش بود اومد سمتمون و گفت؛
_اروم حرف بزنید لطفا، ما اینجا مریض داریم.
اگر نمیتونین برین بیرون.
دایان سرش رو تکون داد و با اخم بهم خیره شد.
از روی زمین بلند شدم و اب دماغم رو کشیدم بالا.
نشستم روی صندلی و گفتم؛
_بهم گفت دوستم داره.
دایان_خب.
_منم باور نکردم و کلی سرش داد زدم.
بهش گفتم که حتی اگه بمیره هم سر قبرش نمیرم.
دستشو کشید روی صورتش و روشو کرد اونور.
برگشت سمتم و با صدای بلند گفت؛
_تو عقل نداری رستا؟
چرا باید بهش همچین حرفی بزنی؟
با گریه گفتم؛
_نمیدونم.
دایان_مگه نمیدونی چقدر لجبازه؟
مگه نمیدونی چقدر کله شقه؟
یه درصد احتمال ندادی یه بلایی سر خودش بیاره؟
_چرا باید به خاطر من یه بلایی سر خودش میورد؟
دایان_مگه بهت نگفت دوست داره!
به منم که دوست ندارم همچین حرفی میزدی میرفتم خودمو میکشتم.
خدایا از دست شما دخترا که یکم عقل تو کلتون نیست.
_فکر کردم دروغ میگه.
با حرص بهم خیره شد و گفت؛
_چرا باید بخاطر همچین چیزی بهت دروغ بگه؟
مسیحا همچین ادمیه؟
سرمو انداختم پایین و اشکامو پاک کردم.
هیچ جوابی نداشتم بهش بدم، فکرم به اندازه کافی درگیر مسیحا بود.
نمیتونستم به دایان هم جواب پس بدم.
مخصوصا حالا که یه جوری نگاهم میکرد انگار میخواست یه بلایی سرم بیاره.
دایان_برو رستا، برو اونور بشین تا نگرفتم استخوناتو خرد کنم.
از روی صندلی بلند شدم و بی توجه به نگاه مردم رفتم و روی یکی از دورترین صندلی ها به دایان نشستم.
حالم خیلی بد بود و هیچ جوره نمیتونستم جلوی گریم رو بگیرم.
نیم ساعتی به همین منوال سپری شد که مسیح وارد بخش شد و رفت سمت دایان.
بهش خیره شدم، کنار دایان ایستاد و شروع کردن به حرف زدن.
چون فاصلمون زیاد بود نمیتونستم بفهمم چی میگن.
چرا مامانش نیومد.
خودم جواب خودم رو دادم.
مگه اصلا براش مهم بود؟
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.
وارد دستشویی شدم.
انقدر دماغم کیپ بود که بو رو زیاد حس نکنم.
جلوی روشویی ایستادم و از توی اینه به خودم خیره شدم.
چشمام باد کرده بود و سرخ شده بود.
صورتمو با اب سرد شستم.
هیچ خبری از اون رستای قوی ای که همیشه جلوی اینه میدیدم نبود.
حالا یه دختر ضعیف میدیدم که به بی رحمانه ترین شکل ممکن شکسته بود.
حالا یه منبع بزرگ از درد و حس پوچی بودم که انگار توی قلبم اسید ریخته بودن.
کاش میشد تا وقتی که خبر به هوش اومدنش رو بهم بدن بمیرم.
من زیاد ادم با خدایی نبودم و سالها بود که نه نماز خونده بودم نه به طور درست حسابی دعا کرده بودم.
اما الان تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد نماز خوندن بود.
وضو گرفتم و رفتم توی نمازخونه بیمارستان.
یه زن چادری پشت بهم نشسته بود و داشت نماز میخوند.
کفشام رو در اوردم و به اطرافم نگاه کردم.
اتاق کوچیک و مرتب بود که کفش با یه فرش سبز رنگ پوشیده شده بود.
چراغ کم نوری داشت که سوسو میزد و یه مگس بزرگ هم دورش میچرخید.
به اطرافم نگاه کردم تا شاید چادر پیدا کنم اما خبری از چادر نبود.
ناچارا مجبور شدم بدون چادر نماز بخونم.
یه مهر برداشتم و رو به قبله ایستادم.
هیچ چیزی از نماز به خاطر نمیوردم.
مهر رو گذاشتم روی زمین و سجده کردم.
شروع کردم به دعا کردن.
چند دقیقه به همون منوال سپری شد.
سرمو بلند کردم که نگاهم به زن چادری خورد که داشت با لبخند نگاهم میکرد.
زن_قبول باشه پسرم.
با صدایی اروم گفتم؛
_من دخترم.
رنگ نگاهش تغییر کرد و اخماش رفت توی هم.
دستاش رو اورد بالا و سرشو تکون داد و بعد از پوشیدن کفشاش از نمازخونه خارج شد.
روانی.
رفتم و گوشه نمازخونه نشستم.
اینجا ساکت بود و میتونستم کمی ارامش بگیرم.
بوی گلاب و خاک میومد و حس میکردم که داره بارون میاد.
تکیه دادم به دیوار و به سقف خیره شدم.
حس بدی که داشتم یطرف، حرفای دردناک و سنگین دایان یه طرف دیگه.
انگار میخواست بیاد منو بزنه.
حق هم داشت، باعث شده بودم رفیقش بین مرگ و زندگی باشه.
باورم نمیشد که مسیحا به خاطر من اینکارو کرده باشه.
یعنی انقدر دوستم داشت که یه حرف ساده انقدر روش تاثیر بزاره؟
از نمازخونه خارج شدم و رفتم طبقه پایین.
حالا بیمارستان به نسبت قبل خلوت تر شده بود.
2 828
#maslakh
#part306
رستا؛
اشکام رو پاک کردم و کلیدم رو از توی جیبم در اوردم.
امشب جز بدترین شب های زندگیم بود.
همه جام درد میکرد، از جمله قلبم، سرم و گلوم.
باورم نمیشد اون حرفارو به مسیحا زده باشم.
اون ادمی که اونجا ایستاده بود و اونقدر بی رحمانه حرف میزد من نبودم.
من کسی بودم که دیر عصبی میشدم و زود هم اروم میشدم اما نمیدونم امشب چرا اونقدر زود جوش اوردم.
رفتم توی خونه و درو بستم.
نمیتونستم حرفای مسیحارو راجب احساسش بهم باور کنم.
بعد از اون کاری که کرد اصلا باورش نداشتم و اعتمادم به کلی از بین رفته بود.
مخصوصا به این خاطر که تا الان به هیچ عنوان حس نکرده بودم که دوستم داره.
شاید هم من انتظارم از عشق چیز بالاتری بود و قدرت درک احساسات اونو نداشتم.
شاید اون مثل من نبود که بشه همه حرفاش رو از توی چشماش خوند.
اون محبت کردن بلد نبود.
با صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم.
گوشیمو از توی جیبم در اوردم و نگاهم رو به شماره دوختم.
دایان بود.
تماس رو قطع کردم و رفتم سمت اسانسور که دوباره زنگ زد.
باید باهاش برخورد کنم که دیگه انقدر مزاحمم نشه.
تماس رو وصل کردم و با لحن بدی گفتم؛
_میشه دیگه تو و دوستت انقدر به من زنگ نزنید.
دایان_مسیحا اوردوز کرده!
سر جام ایستادم.
_چی؟
دایان_زنگ زدم بهش جواب نداد، کلید داشتم رفتم خونش دیدم افتاده زمین میلرزه و از دهنش کف میاد بیرون.
یه لحظه بغض کردم اما حرفش کاملا باورم نشده بود.
شاید داشت دروغ میگفت.
شاید داشتن با مسیحا مسخرم میکردن.
_دروغ نگو!
با داد گفت؛
_چرا باید راجب همچین چیزی دروغ بگم؟
مسیح داره میمیره.
یه لحظه انگار همه درد های دنیا بهم هجوم اوردن.
اشکام خیلی سریع از گونم لیز خوردن پایین.
با گریه گفتم؛
_الان کجایید؟
دایان_بیمارستان اریا.
بدون خدافظی تماس رو قطع کردم و زدم زیر گریه.
حس میکردم که یکی یه دریل کرده توی قلبم و داره تیکه تیکش میکنه.
مسیحا اوردوز کرده بود!
این یعنی تا خرخره مواد کشیده بود.
این یعنی ممکن بود بره تو کما.
این یعنی ممکن بود بمیره.
رفتم سمت در خونه و وارد کوچه شدم.
درحالی که هق میزدم شروع کردم به دویدن.
اگه میمرد چی.
اگه دیگه هیچوقت چشم های قشنگش رو نمیدیدم.
با فکر کردن به همه این ها گریم بیشتر میشد.
اشکام انگار به یه رودخونه با فشار اب زیاد وصل بودن چون صورتمو کامل خیس کرده بودن.
صدای هق هقم توی کوچه میپیچید.
انگار یه نفر قلبم رو توی مشتش گرفته بود و فشار میداد.
وجودم درد میکرد و تیر میکشید و یه استرس و دلشوره شدید افتاده بود به جونم.
نکنه بمیره.
نکنه چیزیش بشه.
اگه بلایی سرش بیاد هیچوقت خودم رو نمیبخشم.
یه تاکسی گرفتم و ادرس بیمارستان رو بهش دادم.
به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که صدای گریم بلند نشه.
مگه توی ترک نبود، مگه قول نداده بود دیگه نکشه.
چرا اینطوری شد؟
نکنه به خاطر حرفای منه.
نکنه چون اونارو بهش گفتم اینکارو کرد؟
وای خدایا دارم دیوونه میشم.
کاش لال میشدم و اون حرفا رو بهش نمیزدم.
با رسیدن دم در بیمارستان از ماشین پیاده شدم و خواستم برم که مرده گفت؛
_پولتون رو حساب نکردین.
بعد از حساب کردن کرایه ماشین بدو بدو رفتم توی بیمارستان.
تونستم دایان رو ببینم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود.
رفتم سمتش و روبه روش ایستادم.
با گریه گفتم؛
_چیشده؟
حالش چطوره؟
نگاهم به صورت اشکیش خورد.
بدون حرف فقط داشت نگاهم میکرد.
تکونش دادم و گفتم؛
_حرف بزن دیگه.
دایان_فعلا تو کماست.
سر جام خشک شدم.
_چی؟
دایان_خیلی دیر رسیدم.
گریش بیشتر شد.
دایان_گفتن امکان داره دیگه از کما در نیاد یا درجا بمیره.
خیلی مواد کشیده بود منم دیر رسوندمش بیمارستان.
پاهام سست شد و افتادم روی زمین و زدم زیر گریه.
چند نفری که توی سالن و روی صندلی ها نشسته بودن داشتن نگاهمون میکردن.
2 828
Repost from N/a
لیتل بوی شیطونی که شب امتحان به جای درس خوندن از استادش #رابطه می خواد🔞
-ددی بسه من دیگه حوصله حل کردن ندارم بیا منو #بغل کن انرژیم ته کشیده🥺
مرد مداد رو کنار گذاشت پسرش رو توی #بغل گرفت #لباش رو به بازی گرفت و گفت:
-فردا از من انتظار #نمره نداشته باشی این درس رو #افتادی من پارتی بازی نمی کنم
لباش رو جمع کرد و روی #سینه ی مرد گذاشت #خمار سینه اش رو #مک می زد از #لب_هاش تا #ترقوه_اش رو با #زبونش خیس کرد #دورانی روی #سینه_هاش رو فشار می داد
#عضوش رو وارد #سوراخش کرد...❌
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
2 828
《ددی دلم میخواد اون کراواتی که صبح دورِ گردنت میبندم،
غروب برگردی و همونو دورِ دستام ببندی و پیچ بخورم تو بغلت🥺🍓!؟》
💜👅💜👅💜👅💜👅💜👅
دوست داری توئیتهای BDSM# با همهی گرایشا رو بخونی؟ 🤤
جزیره کلیپ از ساب های کیوت که خودشون رو لوس میکنن تا شب جمعه دل ددیشون ببرن🍬🍡
https://t.me/+ET8gYLn0H8wzOTNh
https://t.me/+ET8gYLn0H8wzOTNh
2 828
Repost from N/a
#استادش از کلاس #اخراجش میکنه به خاطر #دلبری هاش🤤🔥
_استاد منو از کلاس #حذف کردید❌
_بلند شو برو #بیرون❌
زیر لب زمزمه کرد «جون من» با عصبانیت گفت:
_کلاس تعطیله اقتدار دنبالم بیا♨️
دنبالش با ترس رفتم توی اتاقش رفتیم
#لب_هام گرفت با گریه هلش دادم اما دستش رو توی باکسرم برد به #التم فشاری وارد کرد که ناله ی بلندی کردم لب هاش رو به #التم رسوند و واسه ام #سا*ک می زد
#التش رو وارد #سوراخم کرد خواستم ناله ی کنم که #لب_هاش رو روی #لب_هام کوبید تند تند می بوسید نفس کم آورده بودم لب هام شبیه ماهی بار و بسته می شد اما صدای ازم خارج نمی شد سرم گیج می رفت...💦
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
