𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 828
مشترکین
-224 ساعت
+47 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
2 829
آه از شعار پوچ و تو خالی «گذشته رفته.»
گذشته اینجاست؛ هنوز در سر من جریان دارد و مقابل چشمانم تداعی میشود.
من هنوز هم از تصور حرم تنت اتش میشوم و خاکسترم لابه لای موهای پریشانت مینشیند.
یاداوری حجم تنت که به بدنم گره خورده بود ضربان قلبم را کمی تند تر از عطر تو جلوه میدهد.
هنوز میتوانم نرمی انگشتانت که به کمرم فشار وارد میکردند را در استخوان و مهره هایم حس کنم.
پوست تنم خماری نوازش ناخنهایت را میکشد.
هرچه که راجب گذر زمان در مغز هایمان گنجانده است دروغ است.
من و تو تا ابد در گذشته با هم بودنمان خواهیم ماند.
زمان در مقابل تو کاملا پوچ و بی معنی است!
2 829
از تو فقط خیال و وهمت به من رسید، تو شدی هُره ای دلم که دلهره را پدید میاورد و اخمی بین ابروانم که از نگرانی نشاط میگرفت.
کاش میتوانستم میان بغض و پوچی نبودنت، کمی هم دستان گرمت را لمس کنم.
2 829
#part98
اما این بعد از بحثی که داشتیم یکم زیادی ضایع بود.
خودم گفتم مثل دوتا همکار باشیم و حالا برم حرف خودم رو نقض کنم؟
اینطوری میفهمه که چگونگی رابطمون برام مهمه و این بد بودنمون داره عذابم میده.
بعد از بیرون اومدن از حموم موهامو با حوله خشک کردم و بهشون کرم زدم.
یه تیشرت خاکستری تنم کردم و یه پیرهن کبریتی کرمی همراه با شلوار لی یخی پوشیدم.
گردنبند پلاکی که روش به اسپانیایی نوشته شده بود Amor و ماریا برای سالگردمون بهم هدیه داده بودش رو انداختم دور گردنم.
یه مدت همش این گردنبند همراهم بود اما الان خیلی وقت بود که ازش استفاده نکرده بودم.
تولد قرار بود ساعت هفت شروع بشه و من هفت و نیم رسیدم.
یکم توی پیدا کردن خونه گیج شدم چون اینجا اکثر خونه ها نمای سنگی سفید با در های مشکی و طلایی داشتن و جلوی همشونم ماشین های شاسی بلند پارک بود.
زنگ ایفون رو زدم و به اطرافم خیره شدم، بعید نبود یاسر این اطراف کمین کرده باشه.
یکم زشت بود که هرکاری میکردم با ماشینش میرفتم اما خودش گفته بود که هیچ استفاده ای از ماشینش نداره.
منم موقع رانندگی تمام سعیم رو میکردم که اسیبی بهش نرسونم و امانتدار خوب و صالحی باشم.
بعد از اینکه رفتم تو از بسته شدن در مطمئن شدم.
توی اسانسور لباسم رو توی تنم مرتب کردم و موهای به هم ریختم رو کمی حالت دادم.
پشت در چندتا کفش بیشتر نبود.
رفتم تو که با یه پسر قد بلند روبه رو شدم.
بهم سلام کرد که جوابشو دادم.
تونستم رستارو ببینم که توی اشپزخونه کنار مسیحا ایستاده بود و پفک خالی میکرد توی ظرف ها.
پشت اپن ایستادم و گفتم؛
_سلام.
سرشو اورد بالا و با دیدنم لبخندی زد و جوابم رو داد.
رستا_بنظر من همشونو بریزیم توی یه ظرف.
مسیحا_نه هر نوع خوراکی توی ظرف مخصوص خودش باید باشه.
رستا_اینطوری الکی شلوغ میشه.
واینستادم تا به ادامه بحثشون گوش کنم و رفتم کنار دریا که بدون حرف نشسته بود روی مبل نشستم.
موهاش رو بالای سرش بسته بود و یه تیشرت خیلی گشاد ابی به همراه یه شلوار شیش جیب بزرگ پوشیده بود.
هیچوقت نفهمیدم چه اسراریه لباسای مردم از خودشون بزرگتر باشه.
_خوبی؟
دریا_تو بهتری.
لبخندی زدم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
تونستم ببینم که برای اولین بار خط چشم کشیده، البته شاید هم قبلا میکشید و من نمیدیدم.
به هرحال خیلی بهش میومد.
_درسا چطورن؟
خواهرت چی؟
دریا_درسا مثل همیشه فاکداپن.
خواهرمم انقدر با دوستاش هنگ اوت میکنه که کم کم داره بهش حسودیم میشه چون من نصف اونم دوست ندارم.
همش با رستا میام اینجا و همش مجبورم جفتگیری چندششون رو تماشا کنم.
نمیدونم چرا تا وقتی که اینهمه پسر خوشگل هست چرا از این دختره لاغر مردنی زشت خوشش اومده.
لبخندی زدم و خواستم چیزی بگم که ادامه داد؛
_البته میدونی این عادیه، مردم از من خوششون نمیاد.
_چرا اینطور فکر میکنی؟
دریا_چون منم از اونا خوشم نمیاد.
و میدونی این یه حس متقابله.
یعنی کی میاد از کسی که یجور بدی نگاهش میکنه و باهاش بد حرف میزنه و میرینه بهش خوشش بیاد؟
تو؟
_نه منم خوشم نمیاد.
دریا_خوبه.
این خوبش با لحنی بود که انگار اصلا خوب نیست و از حرفم ناراحت شده.
برای اینکه جمعش کنم گفتم؛
_البته تو تاحالا با من اینطور رفتار نکردی.
دریا_اره خب.
تو حس خوبی بهم میدی.
لبخندم پررنگ تر شد و نگاهم رو ازش گرفتم.
صدای زنگ ایفون که اومد سرمو بلند کردم و به در خیره شدم.
مسیحا_پشمام اومد.
رستا_ما که هنوز هیچ غلطی نکردیم.
مسیحا درو زد و خیلی سریع پرید تو اشپزخونه و کیک رو برداشت.
شمعارو کرد توش و مشغول روشن کردنشون شد.
مسیحا_روشن نمیشه.
دریا_خاک بر سرت کنن یه شمع هم نمیتونی روشن کنی.
مسیحا خیلی سریع گفت؛
_بابا یه فندک درست حسابی بدین من، از من اتیش در بیاد از این نمیاد.
فندکمو از توی جیبم خارج کردم و گرفتم سمتش.
عدد 27 روی کیک خودنمایی میکرد.
چقدر عجیب، 6 سال از من بزرگتر بود.
با صدای در یکم هول شدم.
استرسی که مسیحا داشت به منم منتقل میشد.
مسیحا کیک رو گرفت دستش و روبه رستا گفت؛
_برف شادی رو بردار.
رستا برف شادی رو برداشت و بمب کاغذ رنگی رو هم داد دست من.
لامپارو خاموش کردیم و رفتیم سمت در.
کنار رستا ایستادم و سعی کردم فکر کنم که نحوه کار این محصول چه شکلیه.
فکر کنم باید تهش رو میچرخوندم.
صدای زنگ اومد و همون لحظه دریا درو باز کرد.
همه اهنگ تولدت مبارک رو خوندن و همه جا پر برف شادی شد اما من هنوز داشتم با بمب شادی ور میرفتم.
صدای ترکیدنش اومد و همش خورد تو صورت دایان.
چند قدم رفت عقب که پاش لیز خورد و نزدیک بود بیوفته اما خودش رو گرفت.
دایان_دستتون درد نکنه بچه ها شما چلاغم نکنید لازم نیست برام تولد بگیرید.
خندمو خوردم و گفتم؛
_ببخشید.
دایان_هرچند که میدونستم اما عیب نداره.
یه لحظه همه ذوق و شوق هممون پرید.
مسیحا_برو گمشو.
2 829
#part97
ایدا لباشو به هم فشرد و به مسیحا که روی اپن نشسته بود خیره شد.
_من دیگه رفع زحمت کنم.
مسیحا_کارت با بادکنکا تموم شد مگه؟
_بله؟
مسیحا_داداش دمت گرم من اق داییم درد میکنه پریروز افتادم زمین شیشه رفت توش حتی نمیتونم بایستم.
این دختره هم انگار از دماغ فیل افتاده چیزی نمیچسبونه که.
بعدم لباساش انقدر تنگن دستش رو ببره بالا زیر بغلش پاره میشه.
خودشم که برعکس لباساش پا باز کنه باد میبرتمون.
ایدا_چقدر تو بیتربیتی.
لبخندم رو خوردم و برای جلوگیری از بحث های احتمالی گفتم؛
_بادکنکا کجان؟
ایدا_تو این پلاستیک زرده.
پلاستیک رو برداشتم و توشو نگاه کردم.
_من که نمیتونم اینهمه بادکنک باد کنم.
ایدا_مسیحا و من باد میکنیم.
مسیحا_من که گفتم کسالت دارم..
ایدا_عزیزم با باسن که باد نمیکنی، با دهن باد میکنی.
مسیحا_اخه میدونی شیشه که رفت توم بادم از همونجا خالی شد دیگه بادی ندارم.
ایدا چندتا بادکنک انداخت سمتش و گفت؛
_باد کن حرف نباشه.
تا اونا بادکنکارو باد میکردن منم فرصت کردم اطرافم رو نگاه کنم.
برعکس خونه دایان که اصلا نور گیر نبود،اینجا نور خورشید کاملا به فضای خونه عمود میتابید.
همه جا روشن بود و به همین دلیل همه لامپ ها جز دوتاشون خاموش بودن.
روی کاناپه خاکستری رنگ نشستم و گوشیم رو در اوردم.
تصمیم گرفتم که یه پیامی به دریا بدم و حالش رو بپرسم.
انگار خواب بود و یا نت نداشت چون یه تیک بیشتر نخورد.
البته شاید هم مثل من خیلی کم از فضای مجازی استفاده میکرد..
بعد از اینکه بچه ها بادکنک هارو باد کردن چسبوندمشون به دیوار.
یکم معذب بودم از اینکه با دوتا دختر که هیچ صمیمیت و نسبتی باهم نداریم تنها بودم.
نه تنها به این خاطر که دختر بودن، بلکه به دلیل غریبه بودنشون این حس رو داشتم.
مسیحارو با اینکه خیلی وقت بود میشناختم اما هنوز نتونسته بودم باهاش ارتباط برقرار کنم، مخصوصا بعد از اتفاق هایی که باهاش برای رستا افتاد.
بعد از چسبوندن بادکنکا تصمیم به رفتن گرفتیم.
مسیحا اصرار کرد که برای ناهار بمونیم، هرچند که فقط یه تعارف ساده بود.
همراه با ایدا از ساختمون خارج شدیم و رفتیم سمت ماشین.
ایدا حس خوبی داشت، با اینکه یکم خودشو میگرفت اما خب از اون دخترایی نبود که انگار از دماغ فیل افتادن.
خیلی مهربون و با لبخند باهام حرف میزد و انگار مشکلش فقط با مسیحا بود.
بعد از رسوندن ایدا به خونش رفتم بازار تا یچیزی برای دایان بخرم.
اول میخواستم ساعت بخرم اما بعدش پشیمون شدم و به یه ادکلن افاقه کردم.
گشتن دنبال یه ادکلن با بو و قیمت مناسب اونم توی بالاشهر یکم سخت بود و از اونجایی که توی راه هم بنزین زدم یکم دیر رسیدم خونه.
توی خونه خبری از ناهار و یاسر نبود.
از ماهیتابه توی سینک معلوم بود که یاسر هم تخم مرغ خورده.
توی این یکی دوماهی که اومده بودم اینجا رنگ غذای درست حسابی رو به چشم ندیده بودم.
یا لوبیا و عدس میخوردیم، یا تخم مرغ، سیبزمینی و بادمجون سرخ شده و یا انواع غذاهای حاضری و فست فود.
یکی از بدی های زندگی کردن توی خونه مجردی هم همین بود.
دیگه از اون غذاهای خوشمزه مامان خبری نبود و اگه خودم برای خودم چیزی درست نمیکردم احتمالا از گشنگی هلاک میشدم.
ماهیتابه تخم مرغی رو شستم و یکم سیبزمینی برای خودم درست کردم و با نون خشک خوردم.
فکر کنم این نون ها مال یکی دوهفته پیش بودن.
البته جای شکرش باقی بود چون همینارو هم از توی فریزر به زور پیدا کردم.
درحالی که یه تپه خمیر توی گلوم گیر کرده بود رفتم توی اتاق و لباسام رو عوض کردم.
بلاخره فرصت کردم نقاشی دایان رو کامل کنم.
به تصویر قشنگی که ساخته بودم خیره شدم.
موهای ماسه ای رنگش رو خیلی قشنگ در اوردم و نقطه قوت کارم بودن.
نقطه ضعفش لبها و چشماش بود، نه نقطه ضعف نقاشی؛ نقطه ضعف من.
حتی حالا که از روی یه تصویر غیر واقعی نگاهشون میکردم خمار میشدم.
میتونستم عطر موهای فر و طعم لب های شیرینش رو حس کنم.
انگار دقیقا اینجا کنار من نشسته بود و با همون لبخند دلنشین نگاهم میکرد.
میتونستم بوی ملایم توتون سوخته شده و عطر خنک تیشرتش رو حس کنم.
گردن و ساعد دست هاش هم همین بو رو میدادن.
یه رایحه جنگلی و خنک، انگار که یه گیاه خوشبو از خانواده نعنا رو سوزونده باشن.
مثل سیگار های طعم دار.
سرم رو کج کردم و انگشتم رو روی موهاش کشیدم.
چی میشد اگر اینجا به جای باقی مونده جای گرافیت روی کاغذ تارهای پیچ در پیچ و لطیف موهاش رو لمس میکردم؟
موهایی که مثل کلاف کاموا به هم اویخته بودن.
تمام اون تافته های جدا بافته از کل جهانیان..
کمی استراحت کردم و بعد رفتم حموم.
یه دوش بیست دقیقه ای گرفتم.
توی حموم همش داشتم به دایان فکر میکردم.
دوست داشتم یه جوری رابطمون رو درست کنم اما هیچ راهی به ذهنم نمیرسید.
تنها ایده ای که داشتم این بود که برم و ازش درخواست کنم که مثل دوتا دوست باشیم نه دوتا دشمن قسم خورده.
2 829
#part96
اخمام رفت توی هم.
_من عاشق کسی نیستم.
رستا_مطمئنی؟
نفسی کشیدم و نگاهم رو دوختم به کمد لباسا.
من عاشق دایان بودم؟
ایا اسم این حس مسخره ای که من دارم عشقه؟
اینکه روز و شب بهش فکر میکنم، رفتارش با خودم و دیگران برام مهمه، باهام بد باشه ناراحت میشم و لحظه به لحظه دلتنگشم.
قبل از خواب همه عکساشو یه دور نگاه میکنم و تصویرش از جلوی چشمام کنار نمیره..
من حتی به خاطر اینکه با ینفر دیگه یه اتاق مشترک گرفت گریه کردم!
رستا_لطفا مراقب خودت باش.
نمیخوام اتفاقی بیوفته برات.
_بنظر تو من به ماریا چاقو میزنم؟
رستا_من همچین حرفی نزدم، فقط میگم ممکنه اتفاق هایی بیوفته که هیچکدوممون نمیخوایم.
فقط میگم حواستو جمع کن.
ارسو خیلی متمرکز شده رو تو.
شاید سایهش رو روی زندگیت حس کرده باشی.
_من هیچی حس نکردم.
رستا_امیدوارم همینطور بمونه.
بهش خیره شدم، زل زده بود بهم.
چهرش بانمک شده بود، همیشه وقتایی که نگران کسی بود این شکلی میشد.
لپاش قلمبه میشد و لباشو روی هم فشار میداد.
دست گذاشت روی شونم و گفت؛
_من خیلی نگرانتم، دوست ندارم بلایی سرت بیاد.
اما هرشب راجبت کابوس میبینم.
گاهی توی زندان، گاهی توی یه دریا خون، گاهی دست به چاقو درحالی که بالای یه جسد ایستادی..
_من..
رستا_مراقب خودت خیلی باش.
حواست به این پسره یاسر هم باشه، بهش میخوره خلافکار باشه.
_خیل خب.
رستا_راستی یه سوال.
_بپرس.
رستا_دایان بهت تجاوز کرده؟
ابروهام پرید بالا.
_چی؟
نه!
چرا باید بهم تجاوز کنه.
رستا_نمیدونم.
_هرچی بوده با رضایت هردومون بوده.
الانم دیگه تموم شده..
رستا_خوبه..
سرم رو تکون دادم و سعی کردم حس بدم رو کنترل کنم.
دوست نداشتم کسی راجب رابطه ای که داشتیم چیزی بفهمه، حتی رستا.
رستا_خواستم یه چیز دیگه هم بگم.
_بله؟
رستا_میشه یکم بیشتر حواست به دریا باشه؟
_چرا؟
چیزی شده مگه؟
رستا_اینکه بعد از رابطه هیچ اهمیتی به طرف مقابلت ندی و بزاریش به حال خودش یکم نامردیه.
این حس به طرف دست میده که فقط برای لذت میخواستیش.
_من سرم یه مدته شلوغه، واسه همین اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم.
رستا_از این به بعد حواست باشه.
_خیل خب.
لبخندی زد و درو باز کرد که یاسر پرید عقب و یه لحظه حولش باز شد.
سریع از روی زمین برش داشت و پیچوند دور خودش اما دیر شده بود هردومون همه چیز رو دیده بودیم.
نوچی کردم و با اخم بهش خیره شدم.
رستا زد زیر خنده و گفت؛
_خاک بر سر فضول پشمالوت کنن.
استراق سمع میکردی؟
یاسر_نه بابا داشتم از اینجا رد میشدم.
رستا_اره ارواح پشمات.
با چیزی به نام ژیلت اشنایی نداری تو؟
یاسر_مرد که پشماشو نمیزنه.
رستا_اوهو، نکشیمون مرد.
یاسر انگار بلاخره از یچیزی خجالت کشید چون لبخندی زد و سریع رفت توی اتاقش.
تا دم در با رستا رفتم.
_برسونمت؟
رستا_نه با ماشین اومدم.
سرم رو تکون دادم.
بغلم کرد و بعد از خدافظی رفت.
درو بستم و پشتش ایستادم.
حرفاش توی مغزم رژه میرفتن.
ایا باید جدی میگرفتمشون؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و رفتم توی اتاق.
زندگی بر پایه خواب و رویا نمیچرخه.
حالا دوتا خواب دیده دلیل نمیشه که همشون به واقعیت تبدیل شه..
...
جلوی یه شیرینی فروشی ماشین رو نگه داشتم.
همراه با ایدا پیاده شدیم.
از لحظه ای که نشسته بود توی ماشین تا همین الان طوری رفتار میکرد انگار که روی خر نشسته.
البته ماشین یاسر بوی عجیبی میداد، انگار که سوخته باشه یا یه همچین چیزی.
مدلش هم واقعا خیلی ضایع بود.
وارد شیرینی فروشی شدیم.
خیلی بزرگ بود و بوی وانیل و کیک همه جارو پر کرده بود.
پر از وسایل تزئینی، جعبه های کادویی و اجیل بود.
به کیک ها خیره شدم.
همشون خیلی گل گلی و پر از خامه بودن.
هیچوقت از خامه خوشم نیومد.
بعد از تحویل گرفتن کیک سوار ماشین شدیم.
قرار بود تولد رو خونه مسیحا بگیریم.
خریدارو کردیم و رفتیم اونجا.
من بین ایدا و مسیحا یکم معذب بودم.
هردوشون یجوری ادم رو نگاه میکردن.
خیره و سنگین..
پلاستیک خریدا رو گذاشتم روی اپن که مسیحا گفت؛
_چرا نگفتی من بیام کمک؟
این بدبخت الان باید سر کار باشه.
ایدا_گفتم خسته نشی.
پوکر نگاهش کردم.
برای اینکه یه نفر دیگه خسته نشه من خسته بشم؟
حس اون ادمای سیاه لشکر رو داشتم که به خاطر شخصیت اصلی داستان میمیرن.
مسیحا خندید و گازی از سیبش زد.
مسیحا_من دخترارو خوب میشناسم، از نگاهت معلومه ازم خوشت نمیاد واسه همین نخواستی قبل از تولد تحملم کنی.
با این حرفش موافق بودم، با اکراه اسم مسیحارو میورد و راجبش حرف میزد.
ایدا_نه بابا عزیزم، گفتم حتما ناراحتی.
هرچی نباشه تازه همه چیزت رو ازت گرفتن، شاید خسته باشی.
خنده مسیحا خشک شد.
منم به زور خندم رو کنترل کردم.
چه ربطی داره اخه.
کاملا معلوم بود میخواد بهش تیکه بندازه.
مسیحا_گفتم خیلی خوب میشناسمتون، منظورتو کامل فهمیدم.
بعدم مگه همه چیزمو بار کردم بردم در خونه بقیه که خسته بشم؟
نشستم و سقوطمو تماشا کردم.
2 829
𝘌𝘭𝘢𝘩𝘦 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘴:
و افکاری خواندنی تر از اشعار مولانا،
پوستی لمس کردنی تر از اوراق کتاب،
و تو ای که از من به من نزدیک تری.
2 829
تو کر بودی و همصدایی من را نشنیدی، تو ایستاده مردی و همنشینی مرا ندیدی، تو زهر شدی بر انگوری که هیچگاه طعمش را دوست نداشتم اما به خاطر تو خوردم، تو صاعقه بودی بر تن درخت بی تبری که از اتش بدش میامد و سوزانده شد.
2 829
ببین با دست و دل باز ترین ادم جهان چه کردهای؛
من و دلم، هردو از دوری تو به تنگ امده ایم.
2 829
#part95
در خونه رو باز کردم و رفتم تو که با رستا مواجه شدم.
نشسته بود روی مبل و با دستاش ور میرفت.
دورس ابی رنگی پوشیده بود که خیلی بهش میومد،
سرشو اورد بالا و گفت؛
_سلام.
_سلام.
درو بستم و کلیدو اویزون کردم به جاکلیدی.
_پارسال دوست امسال اشنا.
لبخند مضطربی زد و گفت؛
_یکم این چندوقت سرم شلوغ بود وقت نکردم بیام ببینمت.
و بعد اروم گفت؛
_زیاد از یاسر خوشم نمیاد.
تو هم که همش سرکاری.
رفتم سمتش و کشیدمش توی بغلم.
بوی خیلی خوبی میداد، مثل همیشه.
از اونجایی که قدش یکم کوتاه بود و لاغر بود توی بغل گم میشد.
کشیدم عقب و بهش خیره شدم.
انگار استرس داشت چون یکم تند حرف میزد.
چشمام رو ریز کردم و گفتم؛
_چیشده؟
اتفاقی افتاده؟
رستا_اومدم یکم حرف بزنیم.
یاسر_به اقا سامیار.
برگشتم و به یاسر که با حولهای دور کمرش جلومون ایستاده بود خیره شدم.
خدایا اخه کدوم ادم عاقلی با حوله میاد جلوی یه دختر غریبه.
حالا تو تنهایی صد سال یه بارم حموم نمیره..
_سلام.
یاسر_رستا اومده.
رستا خندید که گفتم؛
_اره دارم میبینمش.
روی مبل نشست و گفت؛
_از یک ساعت پیش اینجاست، هی میگفت سامیار کی میاد سامیار کی میاد.
انگار میخوای شیرش بدی.
منم میخواستم برم حموم گفتم تنهاش نزارم یه وقت اب جوشی چیزی بریزه روی خودش.
رستا_ببخشید که من تاحالا دستم به اب جوش و کتری و این داستانا نخورده، چایمون رو تو سوراخ اینو اون داغ میکنیم.
لبخندی زدم و برگشتم سمت رستا.
_چی میخواستی بگی؟
رستا_تو اتاق حرف بزنیم؟
_خیل خب.
جلوتر از اون حرکت کردم و رفتم تو.
بعد از اینکه وارد شد درو پشت سرش بست و دست کرد توی موهاش و زدشون کنار.
رستا_دیگه بعد از اون روز چیز عجیبی ندیدی؟
_مثلا چی؟
رستا_نمیدونم دوباره توهم ماریا رو بزنی یا یه همچین چیزی..
گردنم رو خاروندم و کمی فکر کردم.
چندباری شده بود حس کنم اما خب چیزی ندیده بودم.
_نه چیزی ندیدم.
رستا_کابوس چی؟
کابوس ندیدی؟
_چرا کابوس هنوزم میبینم.
رستا_راجب ماریا؟
سرمو تکون دادم که گفت؛
_تاحالا شده خواب ببینی کشتیش؟
اخمام رفت توی هم..
_نمیدونم ولی احتمالش زیاده.
توی خوابا همش بهم حمله میکنه منم مجبورم از خودم دفاع کنم.
رستا_خیل خب، با چی میکشیش؟
کمی از سوالاش تعجب کردم.
_چیزی شده؟
رستا_میشه لطفا سوالمو جواب بدی؟
به چشمای مشکیش خیره شدم.
زل زده بود بهم و اخم ریزی به چهره داشت..
_خب..
سرمو انداختم پایین و سعی کردم به خاطر بیارم.
تصویری کمرنگ و تیره توی ذهنم نقش بست.
_یه بار، با چاقو کشتمش.
با همون چاقو میخواست منو بزنه منم به زور ازش گرفتم و زدم توی قلبش..
ابروهاش پرید بالا.
رستا_چاقو چه شکلی بود؟
_نمیدونم.
رستا_فکر کن.
_انگار مشکی بود، یه چاقو تاشو مشکی.
رستا_شت.
_چیزی شده؟
رستا_ببین سامیار..
نفس عمیقی کشید.
رستا_من چندوقته یه خواب هایی میبینم،
درصورتی که قبلا اصلا خواب نمیدیدم.
_خب.
رستا_خیلی واقعین.
انگار که روحم واقعا میره به یه دنیای دیگه.
تو به اینکه توی خواب به یه دنیای دیگه سفر میکنیم باور داری؟
_نه.
بنظرم تمام تصاویر رو مغز میسازه.
رستا_پس چطور توی خواب لذت، درد، یا حتی بو و مزه رو حس میکنیم؟
_مغز ما پیچیده تر از این حرفاست.
میتونه تموم این حس هارو بازسازی کنه.
دیدی وقتی به یه غذایی فکر کنی مزش میاد زیر زبونت؟
یا میتونی بوی عطری رو که وجود نداره حس کنی..
یه همچین چیزیه، مغز توی خواب خیلی قویه و اینکارو میکنه.
رستا_خیل خب.
اونو ول کن.
داشتم میگفتم..
کمی گیج شده بودم.
چرا اومده بود اینجا و درمورد همچین چیزهایی از من سوال میکرد؟
رستا_خواب هایی که جدیدا میبینم همشون به واقعیت تبدیل میشن.
کمی تعجب کردم.
رستا_همه همشون.
خواب دیدم که بارون میاد، اومد.
خواب دیدم که کسی مرده، همون شخص مرد.
اگر یادت باشه روزی که با دریا بودی مامانم و عمو صادق رفته بودن خاک سپاری اون شخص..
_یادم نمیاد.
رستا_و ببین..
خوابم اونطوری نبود که بگی وقتی یکی میخواد بمیره میره تو خواب نزدیکانش.
اون مردی که مُرد دوست عمو صادق بود و من تاحالا توی عمرم نه اسمش رو شنیده بودم و نه دیده بودمش.
توی خواب کاملا میشناختمش، از زندگیش خبر داشتم و نوع مرگش دقیقا همونطوری بود که توی خواب دیده بودم.
سرم رو کج کردم که ادامه داد؛
_و همه خوابام یجوری به واقعیت تبدیل شد..
حتی خواب دیده بودم تو با دایان رابطه داری و همینطورم شد!
نفس عمیقی کشیدم و دستمو کردم توی موهام.
_چی میخوای بگی رستا؟
رستا_خواب دیدم که تو ماریا رو کشتی..
ابروهام پرید بالا.
رستا_با چاقو.
درواقع اون اول میخواست بکشتت بعدش تو کشتیش.
کاملا غیر عمد بود اما زدی توی قلبش.
_خب این زیاد چیز مهمی نیست.
رستا_سامیار!
دارم میگم خوابای من به واقعیت تبدیل میشن.
این خیلی خطرناکه!
_خب حالا شاید این به واقعیت تبدیل نشد.
اخه چه دلیلی داره ماریا روی من چاقو بکشه؟
رستا_همین که عاشق اکسش شدی و باهاش رابطه داری کافی نیست؟
2 829
این روزها حالت عجیبی دارند؛
درد و استرس را مثل یه کشیده اب دار توی صورت خیس از اشکم میکوبند و فوحشهایی که بیشتر مناسب خودشان است را وقیحانه، نثارم میکنند.
انگار که بادمجانی باشند گندیده که طعم گس و تلخش دهان را میسوزاند.
شاید این روزها از جعبهی چوبی گوشه اسمان شب بیرون امده باشند، جعبهای که رویش با خط بدی نوشته شده؛ هشدار، درش را باز نکنید!
هرچه فکر میکنم نمیتوانم ربطی بین چگونگی وجود اینهمه بدی و خالی شدنش سر من و هم نوعانم پیدا کنم.
اخر ما مجبور به زیستن و ادامه دادن هستیم و یک مامور موظف است کارش را به خوبی انجام دهد.
حتی اگر سختیاش به قیمت جانش تمام شود.
همانطور که میگفتم؛ تو هم این وسط با من غریبهای.
انگار زخمی باشی وسط پیشانیام که ملتهب شده و چرک کرده.
درد را ذره ذره به وجودم تزریق میکنی و مرا کریه تر و ناگزیر تر جلوه میدهی.
نبودت هم میشود جای خالی ای که فواره خون را از بند بند وجودم بیرون میکشد.
اگر راستش را بخواهی این حالت من و تو چاییاست تلخ و روبه سرد شدن که ساعتها توی لیوان مانده و چند حشره بزرگ و کوچک هم درونش شنا میکنند.
همانطور که میدانی من چای را گرم دوست دارم، راستش را بخواهی اصلا چای دوست ندارم.
ترجیح میدهم ان قهوه تلخی باشی که با دهان ترش شده از خواب و پلک های افتاده میخورم تا شاید انرژی داشته باشم به "مردگی" روزانم برسم.
شاید باورت نشود، اما این منو تو هستیم که جدا افتادهایم.
انگار که پوست پرتقال را ازش جدا کرده باشند و حالا دیگر نه چیزی از پرتقال میماند و نه پوستش.
تو به طرز دردناکی خورده میشوی و من به سطل زباله پسماندهای تر میروم.
نه چون میوه هستم، ترم چون مدام دارم اشک میریزیم.
ترم چون خون است که از التهابات تنم بیرون میزند.
ترم چون اب پاکی روی دستانم ریخته شده..
بله، همانطور که گفتم این روزها حالت عجیبی دارند، منم و دنیای تیره بدون تو..
2 829
در جامت، شراب پیروزی خواهم ریخت
زخمهای زیبایت را خواهم بوسید
سرزمینمان را آزاد خواهم نامید.
2 829
#part94
سامیار؛
بسکوییتی برداشتم و گذاشتم توی دهنم.
سارا اومد سمت میز و ماگ چای رو گذاشت روی کانتر.
_متشکرم.
لبخندی زد و رفت.
به ماگ سفید رنگ که روش با رنگ مشکی نوشته بود "نمایشگاه تندیس" خیره شدم.
اگر یه روز یه نمایشگاه نقاشی میزدم اسمش رو میزاشتم گندم.
و احتمالا اونموقع ازدواج کرده بودم و یه دختر بچه به همین اسم داشتم.
اونوقت یه نقاشی بزرگ ازش میزدم توی قسمت ورودی و اسمش رو با یه فونت زیبا و شکننده مینوشتم.
یه لحظه بابت اینکه دایان نقشی توی ایندم نداره غمگین شدم.
نفس عمیقی کشیدم و بسکوییتم رو زدم توی چای.
مسیح که تازه دو روز بود اینجا کار میکرد توی یکی از ماشینا نشست و بوق زد که امید ترسید و لیوان چای از دستش افتاد و خورد و خاکشیر شد.
مسیح درو باز کرد و با خنده گفت؛
_ترسو.
امید_ببخشید بوق زدی انتظار داری نترسم.
سارا اون جارو خاک اندازو بیار.
مسیح_باید بگم مسیحا بیاد جمعشون کنه.
این رو گفت و بیشتر خندید.
مسیح واقعا پسر بی ادبی بود.
اینطور بی رحمانه جای خواهرش رو گرفته بود و راه به راه مسخرش میکرد.
به بدترین شکل ممکن با ما کارمندها حرف میزد و همش دورو بر ماشینا بود و باهاشون ور میرفت.
امید شیشه خورده هارو جارو زد و زمین رو با دستمال خشک کرد.
مسیح هم دست به سینه و با خنده نگاهش میکرد.
پوفی کشیدم و مشغول کارم شدم.
باید لیست خرید و فروش رو توی کامپیوتر وارد میکردم.
امید کنارم ایستاد و گفت؛
_این پسره انگار ندیدست.
همه ماشینارو از وقتی اومده انگولی کرده.
میترسم بزنه یکیشونو خراب کنه.
کم مونده بخواد توی سالن برونه.
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم؛
_عادت میکنه.
امید_اگه تا اونموقع یه ضرری بهمون نزنه..
بعد از کارم لیست رو برداشتم و بلند شدم تا برم تحویلش بدم به دایان.
توی این چندروز چند کلمه بیشتر باهم حرف نزده بودیم و همش درمورد کار بود.
دلم براش خیلی تنگ شده بود اما چاره دیگه ای نداشتم.
بگو بخندش رو با امید و بقیه میدیدم، اما به من که میرسید میشد خشک ترین ادم روی زمین.
این کاراش ازارم میداد.
ارزو میکردم که کاش برگردیم به قبل از اون اتفاق، وقتی که باهم فقط دوتا دوست بودیم.
اونموقع حداقل رابطمون بهتر بود.
اما الان..
انقدر مشغول فکر کردن بودم که فراموش کردم در بزنم.
درو باز کردم و رفتم تو که دایان و دختری که کنارش بود رو دیدم درحالی که داشت گونه های دختر رو لمس میکرد.
سرش رو بلند کرد و با اخم کمرنگی بهم خیره شد.
دایان_در هست، انگشتم که داری.
لااقل دوبار بکوب بهش.
_شرمنده.
به دختر کنارش خیره شدم، پوست تیره و موهای خرماییش باعث شده بودن جذابیت دلنشینی داشته باشه.
رفتم سمت میز و برگه هارو روش گذاشتم.
_برگه هایی که گفته بودی اماده کنم.
دایان_مرسی.
سرم رو تکون دادم و خواستم برم سمت در که همون لحظه صدای داد و بیداد از بیرون اومد.
سرجام ایستادم و به دایان نگاه کردم.
نوچی کرد و از روی مبل بلند شد و از اتاق خارج شد.
منم پشت سرش رفتم بیرون.
مسیح_تو اینجا چه گوهی میخوری؟
مسیحا بدون حرف به مسیح خیره شده بود.
دایان_چه خبره اینجا؟
مسیح_من نمیخوام این اینجا باشه.
دایان_مگه تو باید بخوای؟
مسیح_اره من مدیر اینجام.
هممون خندمون گرفت.
دایان_ببین مسیح، یا مثل بچه ادم میشینی کارتو میکنی یا اهمیت نمیدم که چندسال ازم کوچیکتری، جوری میزنمت که تا یکسال هرروز بری بخیه هاتو بکشی.
مسیح با اخم به دایان خیره شد و رفت سمت یکی از اتاقا و درو محکم بست.
دایان_یه متر قد داره ده کیلو رو.
بهمون نگاه کرد و گفت؛
_شما هم کارتونو بکنید.
نفس عمیقی کشیدم و مشغول کارم شدم.
_سلام.
سرم رو بلند کردم و با همون دختر قد بلند روبه رو شدم.
_سلام.
دختر_من ایدام، تو باید سامیار باشی.
درسته؟
_بله خودمم.
موهای بلند بافته شدش دورش ریخته بودن و رژ لب تیره ای به لب داشت.
ایدا_دوست دایانی؟
_راستش..
نتونستم کلمه مناسبی پیدا کنم.
بی توجه به حرفم گفت؛
_پسفردا 6 شهریوره.
تولد دایانه.
ابروهام پرید بالا.
پس تولدش بود.
ایدا_قراره براش یه تولد بگیرم، میتونم بخوام کمکم کنی؟
اخه با دوستای دیگش در ارتباط نیستم که باهاشون هماهنگ کنم.
_چرا به خانم سروش زاده نمیگین؟
ایدا_بنظرم بهش میگه، بعد هم توی شرایط درستی نیست گفتم نندازمش توی زحمت.
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_میتونم روی کمکت حساب کنم؟
_حتما..
یکم باهم راجب تولد و نحوه برگذاریش حرف زدیم.
گفت که نمیخواد زیاد شلوغش کنه و سر جمع فقط پنج شیش نفر قراره بیان.
بعد از اینکه حرفاش تموم شد و شمارم رو گرفت رفت.
توی فکر فرو رفتم، ایا دایان دلش میخواست منم توی جشن تولدش باشم؟
ممکنه اصلا دوست نداشته باشه منو ببینه و همین الانم به زور اینجا تحملم بکنه.
اما اگه ازم خوشش نمیومد هیچوقت بهم نزدیک نمیشد..
باید براش چی میخریدم؟
کاش شماره دختره رو گرفته بودم بهش میگفتم که رو کمک من حساب نکنه.
