𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 834
مشترکین
+324 ساعت
-67 روز
-4630 روز
آرشیو پست ها
2 833
اگر روزی قرار بود گیاه باشم، قطعا درخت کنار میشدم.
همونقدر قبر برای تمام روح های بی مزار.
2 833
#part18
انگار متوجه نگاه بدم شد چون گفت؛
_بدت میاد؟
دستشو خیلی اروم از روی پام برداشتم و گفتم؛
_اره.
خودشو جمع کرد و لباشو فرستاد توی دهنش به صورتی که یه خط صاف بنظر میومدن.
به تینا خیره شدم.
پاهاشو باز کرده بود و تلاش میکرد بدون اینکه کسی ببینه توی فیلتر سیگار رو خالی کنه و توش گل بریزه.
اهوراهم با پوزخند داشت نگاهش میکرد.
تینا_غزل دانشگاه نمیخوای بری؟
نگاهم رو از دستای سفید و ظریفش که چندتا انگشتر طلایی توشون بود گرفتم و خیلی قاطع گفتم؛
_نه.
حرفم به خودم هم حس خیلی بدی داد چون شبیه ادمای بیکار و علاف بنظر میرسیدم برای همین گفتم؛
_ترجیح میدم کار کنم.
چون کسی با درس خوندن به جایی نرسیده.
آوا_اره بابا.
تینا نگاه چپی بهش انداخت که ادامه داد؛
_همین اهور و ببین درس نخونده ولی ماهی خدا تومن درمیاره.
_شغلش چیه؟
انگار میخواست ببینه که اهورا راضیه لوش بده یا نه چون نگاهش کرد و با خنده گفت؛
_ساقیه.
نگاهم چرخید سمت اهورا و کمی تعجب کردم.
اتفاقا بهش میومد ساقی ای دزدی چیزی باشه.
اگه ابوهادی بفهمه همچین دوستایی پیدا کردم خودکشی میکنه.
_چه شغل شریفی.
اهورا که انگار از اینکه من باخبر بشم شغلش چیه اصلا راضی نبود نگاه چپی به آوا انداخت.
اهورا_اره فقط نمیدونم اون خدا تومن رو چیکار میکنم که توی اجاره خونه موندم.
لبخندی روی لبم نشست و با سخاوت گفتم؛
_اگه بخوای میتونم کمکت کنم.
خداروشکر هیچکدومشون علم غیب نداشتن و نمیدونستن فرار میکنم تا کرایه اتوبوس رو ندم و چون پول ندارم ادامس میدزدم.
علاوه بر اون همش توی سایتا دنبال چیزای قرعه کشی و تخفیفیم.
میتونستم به جرعت بگم بیشتر چیزایی که دارم رو مفتکی و یا با تخفیف هشتاد درصدی خریدم.
البته که چیزهای زیادیم نداشتم.
ابروهای اهورا پرید بالا و خیلی جدی گفت؛
_حاضرم کارتن خواب بشم تا اینکه از یه مشت بچه مایه که پول تو جیبیشونو از باباشون میگیرن پول بگیرم.
شنیدن کلمه بچه مایه از زبون کسی که مطمئنا وضعش صد برابر بهتر از من بود یکم خنده دار بود اما نمیدونم چرا حس خوبی بهم داد.
کاش واقعا یه بچه مایه بودم که با پولش کلاس میزاشت نه یه گدای فقیر و بدبخت که نداشته هاشو به رخ دیگران میکشید.
_البته اینطور طبیعی تر میشه..
ساقی کارتن خواب.
اخماش رفت توی هم و خواست چیزی بهم بگه که مطمئنا اگه میشنیدمش گریم میگرفت اما انگار خودش رو کنترل کرد چون دهنش رو بست.
از روی زمین بلند شد و پاکت سیگارش رو برداشت که تینا گفت؛
_کجا میری؟
اهورا_همینجام.
کمی که ازمون دور شد تینا روبه آوا گفت؛
_تو دوباره دهنتو الکی باز کردی؟
آوا شونشو انداخت بالا و درحالی که منو نگاه میکرد گفت؛
_غزل گفت، به من چه.
تینا_بیشتر از این بدش اومد که گفتی ساقیه..
انگار گند زده بودم و همه رو انداخته بودم به جون هم.
با صدای بلند رو به اهورا گفتم؛
_باشه.
اگه مشکل نفهمیدن من بود من فکر میکنم خادم مسجدی.
پکی به سیگارش زد و با لبای کج شده که نمیشد فهمید لبخنده یا پوزخند بهم نگاه کرد.
آوا خندید و گفت؛
_بدترش کردی که.
حالا میره خودش رو میکشه.
بیخیال اهورا شدم.
مثل بچه ها قهر میکنه میره اونور وایمیسته که چی.
اگه نمیخواد کسی باهاش شوخی کنه خودشم با کسی شوخی نکنه.
اخلاق من کلا همینطوری بود.
کسی بهم راه میداد پررو میشدم و از کارش پشیمونش میکردم.
البته این کارم یا در طولانی مدت اتفاق میوفتاد یا خیلی سریع مثل همین الان.
پاکت سیگار تینا رو برداشتم و برای اینکه یکم پز بدم و کلاس بزارم یکی از توش برداشتم.
_با اجازه.
فندکش رو داد بهم که سیگارو باهاش روشن کردم و پکی بهش زدم که طعم گوهش توی دهنم پیچید.
به زور خودم رو کنترل کردم تا سرفم نگیره و ابروم نره.
سیگارو ده متر دور تر از خودم گرفته بودم تا یه وقت دودش بهم نخوره و بو نگیرم.
اخرین باری که سیگار کشیده بودم ده سالم بود.
عمو مهدی برادر ابوهادی اومده بود خونمون و من و هیوا یواشکی یه سیگار ازش دزدیدیم.
البته بیشترشو هیوا کشید و من فقط یکی دو پک زدم که اتفاقا زهرمارم هم شد انقدر سرفه کردم.
آوا یکم بیشتر بهم نزدیک شد و گفت؛
_یه سوال بپرسم؟
درحالی که تلاش میکردم چشمام رو که دود رفته بود توشون نبندم گفتم؛
_بپرس.
آوا_گرایش خاصی داری؟
خواستم بگم بله عزیزم به ایفون 13 خواهرت گرایش دارم اما به جاش گفتم؛
_نه.
آوا_یعنی فقط از پسرا خوشت میاد؟
_به کجای قیافه عتیقه و این همه زخمت بودنم میاد که واسه پسرا ناز کنم تا مخشون رو بزنم.
انگار خیالش راحت شد چون خندید و گفت؛
_ولی تو گفتی گرایش خاصی نداری.
_چون به نظرم اینکه از دخترا خوشم بیاد گرایش خاصی نیست چیز عادی ایه..
سرشو تکون داد.
آوا_ولی تو زمخت نیستی، کیوتی.
حاضر بودم یه نفر بهم بگه شبیه سطل ماست و خیارشورم تا اینکه بگه کیوتم.
وقتی یه نفر نه جذاب باشه نه خوشگل نه بانمک نه خوشتیپ بهش میگن کیوت تا دلش نشکنه.
ولی هرکی بهت بگه خیارشور قطعا ازت بدش میاد و از لجش اینو گفته و تو جذابی.
2 833
#part17
اهورا نیم نگاهی به آوا انداخت و درحالی که دوباره با فندک بخت برگشتش ور میرفت گفت؛
_حتی اینم از تو بزرگتره.
آوا شونه ای بالا انداخت و گفت؛
_حالا تو که بزرگتر از مایی چه غلطی توی زندگیت کردی که ما نکردیم؟
چشمام رو ریز کردم و زوم شدم روی اهورا.
یه تیشرت ابی چرک پوشیده بود با شلوار بگ کمرنگی که انگار کمی رنگ و روش رفته بود از شدت شسته شدن زیاد.
شاید هم این کدر بودنش مال مدلش بود.
یه دستبند بافت از تیکه های چرم مشکی دور دستش بود و یه قسمت بدون تتو روی پوستش پیدا نمیشد.
با اینکه یکم بی ریخت بنظر میومد اما سر جمع چیز خوبی بود.
انگار متوجه شد دارم نگاهش میکنم چون روبه من خطاب به اوا گفت؛
_کار خاصی نکردم.
اما خب همینکه توی این گرما انقدر چیز به خودم وصل نمیکنم خودش خیلیه.
نفسمو با خنده دادم بیرون.
راست میگفت، انقدر گردنبند و دست بند اویزون کرده بود به خودش که اگه یه اهن ربا میگرفتی سمتش مثل گوه میچسبید بهش.
تینا کنارم نشست روی سکو و گفت؛
_اهور شنیدم قراره برام رولمو بپیچی.
به بسته کوچیک توی دستش که یه گیاه سبز رنگ خشک شده توش بود خیره شدم و ابروهام پرید بالا.
تاحالا از نزدیک گل ندیده بودم.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به کفشام دوختم.
خوبه اینبار بوی گل بگیرم تا ابوهادی با خونم شمع درست کنه و توی مراسمای جنگیریش ازش استفاده کنه.
اهورا سرشو به نشونه نمیخوام بالا انداخت و کنار تینا نشست.
اهورا با اینکه نسبتا لاغر بود و بهش میخورد نهایتا بیست بیست و یک سالش باشه چهره پختهای داشت.
یعنی در عین اینکه شبیه نوجوونا بود سنش زیاد میزد.
تینا سیگاری روشن کرد که نفس عمیقی کشیدم.
میخواستم از جفتش بلند شم و برم کمی اونور تر بشینم اما خیلی ضایع بود.
انگار متوجه شد که دارم نگاهش میکنم و نمیدونم این نگاهم رو گذاشت پای چی چون سیگارش رو گرفت طرفم.
خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما از ابوهادی میترسیدم.
انگار همه چیز رو میفهمید و از هرکاری که من میکردم خبر داشت.
خودش همیشه بهم میگفت که یه جن رو مامور این کرده که ببینه من چیکار میکنم و کجا میرم.
به خاطر همین حتی اگه تنها هم بودم جرعت انجام دادن کارهایی که کسی نمیتونست منو از امتحان کردنشون منع کنه رو نداشتم.
ابوهادی از وقتی که بچه بودم کنترل زیادی روم داشت.
مطمئن نبودم که راجب جن راست میگفت یا نه اما خب من خودم حضور موجود دیگه ای رو کنارم حس میکردم.
بخاطر همین سعی میکردم زیاد ریسک نکنم.
نمیدونم این رفتارا و فشار های بیش از حدش برای چی بود.
به هیچ عنوان مذهبی نبود و حتی یادم نمیاد اخرین بار کی نماز خونده بود.
اصلا هیچوقت این کارو کرده بود یا نه..
شاید از ابروش میترسید چون با ادمای نسبتا کله گنده مذهبی در ارتباط بود و خیلیا توی خوزستان میشناختنش.
گاهی از شهرای دیگه میومدن پیشش چون خیلی به درستکار بودنش اطمینان داشتن و همین همیشه من رو میترسوند.
تینا_مردی؟
تازه متوجه شدم که منتظر داره نگاهم میکنه و سیگار درحالی که میسوزه دودش میاد سمت من.
_نه نمیکشم.
صبحا نمیتونم.
آوا که انگار به خاطر لباس مشکی ای که به تن داشت و نور خورشیدی که بی رحمانه به زمین میتابید داشت اتیش میگرفت کلافه گفت؛
_وای بیاید از اینجا بریم.
افتاب توی فرق سرمه.
اهورا_خوبه الان مغزت اب میشه قسمت فکر کردنش از کار میوفته و سری بعدی که دیدیمت انقدر به خودت زنجیر وصل کردی که حتی نمیتونی راه بری.
به زور سعی کردم خندم رو کنترل کنم.
حرفاش همون چیزایی بودن که من میخواستم خطاب به آوا بگم اما چون جدید بودم و ده دقیقه بیشتر از اولین دیدار عمرمون نگذشته بود جلوی خودم رو گرفتم.
بعد از اینکه آوا یکم غر غر کرد از روی وسیله چوبی ای که معلوم نبود چیه و به چه درد میخوره بلند شدیم و رفتیم سمت چمنا و زیر یه درخت نشستیم.
نیم نگاهی به گوشیم انداختم تا مطمئن بشم کسی متوجه نبودم نشده و بهم زنگ نزده.
البته ابوهادی از این ادما نبود که وقتی ببینه من نیستم زیاد زنگ بزنه مگه اینکه کار مهمی باهام داشت.
میزاشت تا وقتی رفتم خونه اونجا حسابمو برسه.
اکثر وقتا آنسه برای اینکه زودتر برم و بهم خبر بده شوهرش عصبانیه زنگ میزد.
من معمولا ادمی نبودم که توی جمعا سکوت کنم و نمیدونم چرا الان فقط داشتم به حرفاشون گوش میدادم.
سرمو بلند کردم و رو به اهورا گفتم؛
_تو چند سالته؟
کامی از سیگارش کشید و دودشو از دهنش فرستاد توی دماغش.
تینا به جای اون گفت؛
_پریروز فکر کنم رفت توی 25.
_25 ماه؟
لبش کج شد و گفت؛
_دو کلمه از قصیده.
چپ چپ نگاهش کردم.
واقعا از اینکه کسی اسمم رو مسخره کنه یا چیز دیگه ای صدام کنه بدم میومد.
اما خب باید به روی خودم نمیوردم تا دیگه اینکارو نکنه.
آوا دستش رو گذاشت روی پام و بهم لبخندی زد که با تعجب نگاهش کردم.
دستش رو اروم روی پام حرکت میداد و باعث میشد حس بدی بگیرم و مور مورم بشه.
2 833
مازندران
من مازندرانم نمیدونم چه تایمی اومده بودی
ولی مازندران با گیلان و گلستان فرق داره یکم گرم تره کلا
اینجا روزا بین ۳۰ تا ۴۰ درجست هر چی داره میاد داره گرم ترم میشه شبام همون ۳۱ ۳۲ هستش
مثلا من ماه پیش داشتم به رفیقم میگفتم وای دار میریم از گرما اون تو رشت بود گفت اینجا داره بارون میاد و سرده یکم
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
