𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 681
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-167 روز
-10330 روز
آرشیو پست ها
2 681
#part529
_اره تو که راست میگی.
شونهش رو بالا انداخت و سیگاری با کبریت روشن کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به اسمون خیره شدم.
جایی که مطمئن بودم هیچکس از توش بهمون نگاه نمیکنه و حواسش بهمون نیست.
حداقل برای غزل که همیشه همینطور بوده.
نمیتونستم چشمام رو ببندم و خیال کنم که همهچیز قراره درست پیش بره.
بعد از این همه بی عدالتی و اتفاق بد، مطمئنا خدا اون رو یادش رفته بود.
مطمئن بودم که هرکاری برای ازارش انجام میده..
...
اراز؛
نگاهم رو به گوشی توی دستم انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
هنوز توی رخت خواب بودم.
افتاب دوساعتی میشد که در اومده بود و میتونستی از فاصله دور صدای خروسها رو بشنوی.
غزل پشت به من خوابیده بود و اروم و مرتب نفس میکشید.
دیشب بعد از خوردن شام خیلی سریع خوابید.
میدونستم که قرص میخوره و به همون دلیله که همش خماره و خوابش میاد.
دوست نداشتم اینطوری بشه، اما کاری هم از دستم برنمیومد و فعلا نمیتونستم حرفی بهش بزنم.
اما قضیه همینطوری نمیموند.
به محض رسیدن به ترکیه و ثابت شدن وضعیتمون درستش میکردم.
یعنی امیدوار بودم که بتونم درستش کنم.
خیلی سخت بود که نمیدونستم وضعیت چطوره و ایا پلیسها چیزی فهمیدن یا همهچیز هنوز عادیه.
از سمتی هم اینکه تماس بگیرم تا مطلع بشم ممکن بود به ضررمون تموم شه.
بهترین کار فعلا این بود که مخفی بمونیم و منتظر باشیم تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیره و به وقتش بریم.
گوشی رو کنار گذاشتم و به غزل خیره شدم.
احساس عجیبی بود.
اینکه میدونستم یه قاتله و چقدر میتونه برام خطرناک باشه و با این وجود بودن باهاش رو به تنهایی رفتن ترجیح میدادم.
اینکه تا چندماه پیش ازش بدم میومد و حتی ادم هم حسابش نمیکردم و توی این چندوقت اخیر بلایی سرم اورده بود که توی تموم عمرم مثلش رو هم ندیده بودم.
چیزی شبیه جادو شدن بود.
انگار مگسی باشم که بی اختیار و ناخواسته به سمت نوری جذب میشه.
نوری که میتونه بسوزونتش و جونش رو ازش بگیره.
نمیدونم چرا اما انگار این ریسک به تموم ارامشهایی که تا قبل از وجودش تجربه کرده بودم میارزید.
از سر جام بلند شدم و بعد از اماده شدن قفل در رو باز کردم و نگاهم رو به تصویر جلوی روم دوختم.
قسمت زیادی از زمین روبه روم با برف پوشیده شده و هوا به حدی سرد بود که حس کردم تموم بدنم سر شد.
از اونجایی که هوای اهواز هیچوقت به این حد سرد نمیشد و تاحالا برف نیومده بود لباس مناسبی برای این هوا نیورده بودم پس ناچارا زیپ کاپشنمو تا اخر بستم و شالم رو دور گردنم محکم کردم.
در رو بستم و بعد از کمی فکر قفلش کردم.
احتمالا غزل تا چندساعت اینده بیدار نمیشد و بهتر بود که جاش امن باشه.
احتمالا اگر بیدار میشد درک میکرد که چرا اینکارو کردم.
به زحمت از روی برفها گذشتم.
چون زیاد نبودن و فقط سطح روی علفهای کف زمین رو پوشونده بودن احتمال لیز خوردن بالا میرفت.
نمیدونستم چرا اومدم بیرون اما به گمونم حق یه هوا خوری و فکر کردن چند دقیقهای رو داشتم.
تلاش کردم مسیر رو توی ذهنم حفظ کنم چون اگر خونه رو گم میکردم هیچکس نمیتونست کمکم کنه.
ما اینجا بیگانه محسوب میشدیم.
احتمالا اهالی این روستا زیاد از افراد غریبه خوششون نمیومد چون تقریبا نزدیک مرز بودیم و ادمهای جدید به دلایل جالبی اینجا نمیومدن.
ما هم قطعا یکی از همونها بودیم و تا حد امکان نباید از خونه بیرون میومدیم.
فعلا که کسی این اطراف دیده نمیشد و من هم تلاش کردم به سمت مرکز روستا نرم و فقط توی قسمتهای حاشیهایش چرخ بزنم.
داشتم فکر میکردم که اگر از مرز رد شدیم باید چیکار کنم.
ایا قرار بود مدت زیادی با غزل زندگی کنم یا بعد از چندوقت راهمون از هم جدا میشد؟
قطعا نمیتونستم انتظار داشته باشم که تا اخر عمر باهم زندگی کنیم و اصلا دلیلی نبود که بخوام اینطور فکر کنم.
شاید از کسی خوشش میومد و وارد رابطه میشد؟
فکر کردن به این موضوع با وجود حرفی که اون شب وقتی نیمه هوشیار بود توی ماشین بهم زد خنده دار بود.
اما اگر فقط یه اشتباه لفظی یا یه جمله احمقانه بهخاطر نئشگی بوده باشه چی؟
اگر من رو با اهورا اشتباه گرفته بود و میخواست اون حرف رو به اون بزنه چی؟
اگر فکر میکرد من اونم چی؟
چطور میتونست اون رو دوست داشته باشه با وجود تموم کارهایی که کرده بود؟
چطور میتونست دوستش داشته باشه وقتی یکبار به زور میخواست باهاش رابطه داشته باشه و اگر من نمیرسیدم معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد؟
ایا اصلا به زور بوده؟
میدونستم که افکارم احمقانست.
هیچکس جز تینا نمیتونست اونقدر احمق باشه که اون پسرهی خودخواه عوضی رو دوست داشته باشه؟
چطور میتونست اهورا رو بخواد و با من باشه و باهام فرار کنه؟
نمیدونستم که چه فکری توی سرش میگذره.
اما اونقدری میشناختمش که بدونم ادمی نیست که فقط به خاطر فرار کردن از قتل بخواد با من بیاد.
سیگاری از توی پاکت سیگارم خارج کردم و روشنش کردم.
2 681
#part528
دستش رو از روی دماغش برداشت و با اخم و چشمهایی که از شدت درد کمی خیس شده بود بهم زل زد.
نباید به چشمهاش نگاه میکردم مگه نه نمیتونستم تلافی گوه کاری ای که کرده بود رو سرش دربیارم.
_پلیسا خودشون گفتن که تو زنگ زدی و لومون دادی.
اهورا_فکر کردی من انقدر احمقم که زنگ بزنم جرمی که خودم هم توش دست داشتم رو لو بدم و اسمم رو هم بگم؟
کدوم احمقی وقتی زنگ میزنه کسی رو لو بده اسم و فامیلیش رو میگه تا برای خودش دشمن تراشی کنه؟
فکر میکنی انقدر احمقم؟
_تو که یه جوری خودت رو تبرئه کردی و یک درصد هم بهت شک نکردن.
تازه همین عصری مدرک جرم رو بهشون تحویل دادی و باعث شدی مطمئن بشن کار غزله.
اخماش رو توی هم کشید و گفت؛
_چاره دیگهای نداشتم.
تازه قبل از اینکه چاقو رو بهشون تحویل بدم سعی کردم اثر انگشتارو با اسید پاک کنم.
نمیدونم چطوری تونستن تشخیصش بدن.
_چرت و پرت نگو.
فقط ما چهارتا از این داستان خبر داشتیم.
دیگه کی میتونه لوش داده باشه؟
بعدم چرا همون لحظه که دستگیرمون کردن انکار نکردی؟
اهورا_انکار کردن من چیزی رو عوض نمیکرد.
توهم قانع نمیشدی.
درضمن غیر از ما ادمای صابر هم اونجا بودن.
چمیدونم حتما یکیشون نفوذی صدرا بوده و خواسته اینجوری انتقام بگیره.
چاقو رو بیشتر به گردنش فشردم و گفتم؛
_خفه شو.
اگر طرف نفوذی صدرا بود چرا باید خواهر منو لو بده؟
چه فرقی به حال ما داشت؟
اهورا_تو که زیاد با اون کار کردی.
نمیدونی جای اینکه به خود ادم بزنه به کسانی که براش مهمن میزنه؟
همچین چیزی برات اشنا نیست؟
اخمام رو توی هم کشیدم و چیزی نگفتم که هولم داد عقب.
اهورا_من اونقدرا هم عوضی نیستم که همچین کاری برعلیه غزل بکنم.
مطمئن باش برای من خیلی مهمتر از توعه.
کمی رفتم عقب و با اخم بهش نگاه کردم.
حالا موهاش کمی به هم ریخته بود و از دماغش خون میومد.
از این متنفر بودم که وقتی میزدمش ری اکشنی نشون نمیداد.
باعث میشد نتونم باهاش دعوا کنم و بلاهای بدتری سرش بیارم.
از اون گذشته حرفهاش منطقی بود.
اما هنوز هم کامل بهش اعتماد نداشتم.
نمیدونستم چه کاری درسته و چه کاری غلط.
اصلا نمیتونستم درست و حسابی از مغزم استفاده کنم.
خیلی شرایط افتضاحی داشتم.
_تو که چاقو رو بهشون تحویل ندادی.
خودشون از خونت برداشتن.
چطور وقت کردی تمیزش کنی؟
داری چرت و پرت میگی.
اهورا_فکر میکنی انقدر احمقم که همون روزی که چاقو رو برداشتم تا برامون دردسر نشه همونجوری با خون نگهش دارم توی خونه تا خیلی راحت پیداش کنن؟
همون موقع با اسید تمیزش کردم بعدم شستمش.
تازه برای اینکه اگر خونم رو گشتن نتونن پیداش کنن گذاشتمش توی وسیله ابزار تا عادی بنظر برسه.
_چرت و پرت میگی.
اهورا_مجبور نیستم چرت و پرت بگم تا قانعت کنم.
ازت نمیترسم.
اگر کار من بود میگفتم کار منه و اونوقت میفهمیدی که هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
من از بزرگترتم نمیترسم چه برسه خودت.
_ولی باید از من بیشتر از همه بترسی.
چون اگر بفهمم حرفات دروغه یک درصد هم زندت نمیزارم.
اهورا_من از مرگ نمیترسم.
اگر بکشیم دستتم میبوسم.
پوفی کشیدم و چاقو رو یه گوشه پرت کردم و روی زمین نشستم.
داشتم دیوونه میشدم.
این چندماه اخیر انقدر اتفاقات عجیب افتاده بود که چیزی نمونده بود کارم به تیمارستان بکشه.
اهورا کنارم روی زمین نشست و درحالی که دیوار قهوه ای رنگ روبه رومون نگاه میکرد پاکت سیگارشو سمتم گرفت.
با اخم نگاهش کردم و سیگاری از توی پاکت خارج کردم و بهش خیره شدم.
اهورا_اگر نظر من رو بخوای لازم نیست نگران باشی.
_همین که فکر میکنی نظرت رو میخوام یعنی باید نگران باشم.
پوزخندی زد و بی توجه به حرفم ادامه داد؛
_احتمالا تا الان از استان خارج شدن.
خوشبختانه به موقع رفتن.
تا کمتر از یک هفته دیگه از مرز رد میشن و بنظر من نمیتونن پیداشون کنن.
_از کجا انقدر مطمئنی؟
اهورا_اراز فکرش خیلی بهتر از تو کار میکنه.
مطمئنم تا جای امکان هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره.
سالهاست که دنبال رفتن اونور ابه و امکان اینکه موفق نشن خیلی کمه.
_مطمئنم عقل پلیس خیلی بیشتر از دوست تو کار میکنه.
اهورا_خب اگر اینطور فکر میکنی، بشین و منتظر باش تا دستگیر بشن.
سیگار توی دستم رو له کردم و گوشه ای انداختم.
با اینکه خیلی بهش نیاز داشتم اما دلم نمیخواست بکشمش.
_دعا کن پیداشون نکنن.
مگه نه همه چیز رو از چشم تو میبینم و تلافیش رو سر تو درمیارم.
اهورا_با دعا کردن هیچوقت هیچ چیزی حل نشده.
از اون گذشته نه من باباتو کشتم و نه من خواهرتو لو دادم.
جای فکر کردن به تلافی دنبال این باش که چطور میتونی ازادش کنی.
تو و زنش اولیای دم هستید.
اگر رضایت بدید احتمالا قاضی با توجه به دفاع از خود بودن قتل یه حبس تعزیری خیلی کم بهش بده و شاید با قید وثیقه بتونه ازاد شه.
البته اینکه قتل عمد بوده هم ممکنه مشکل ساز بشه.
به هرحال مطمئن باش اعدامش نمیکنن و نهایتا با دوسال حبس کار جمع میشه.
2 681
#part527
شرایط رو مناسب دیدم و به سمت کیفم رفتم و بسته ترامادول رو از توش خارج کردم.
یه لیوان اب از لوله پر کردم و قبل از اینکه اراز بیرون بیاد قرص رو خوردم.
سعی کردم تا وقتی که تاثیر کنه خودم رو با گشتن کابینت ها سرگرم کنم.
هیچی به جز چندتا ظرف خاک گرفته و سوسک و تار عنکبوت توشون نبود.
در یخچال قدیمی و کوچیک گوشه اشپزخونه رو باز کردم که نگاهم به یه بسته نون و چندتا کنسرو لوبیا و تن ماهی خورد.
یخچال بوی هندونه یا طالبی مونده میداد و کمی کثیف بود.
صورتم رو توی هم کشیدم و از اینکه طوری رفتار میکردم انگار نه انگار دو هفته توی یه اتاق وسط یه باغ زندانی بودم احساس رضایت کردم.
اراز از دستشویی خارج شد و درحالی که اخماش توی هم بود گفت؛
_چاه زده بالا.
_خب باهاش صحبت میکردی شاید از کارش خجالت زده میشد.
اراز_من زبون چاه توالت رو بلد نیستم اگه تو بلدی باهاش صحبت کن.
_تو که با سارینا و عسل صحبت میکردی حالیشون میشد.
از همون حرفایی که به اونا میزدی به این هم بزن.
لبخند عمیقی گوشه لبش نشست و با چشمهای خمار بهم نگاه کرد.
نگاهش چیزی رو توی وجودم تکون میداد که باعث میشد نتونم برای مدت طولانی توی چشمهاش زل بزنم.
درحالی که لبش رو تر میکرد سرش رو پایین انداخت و با لبخند گفت؛
_یعنی راجب ازدواج باهاش صحبت کنم؟
به زور خودم رو کنترل کردم تا اخم نکنم.
وقتش بود هرچه زودتر بحث اهورا رو پیش بکشم تا حالش رو بگیرم.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و درحالی که ابروهام رو کمی توی هم میکشیدم گفتم؛
_تاحالا کسی رو ندیده بودم بخواد با چاه توالت ازدواج کنه!
غذای عروسیتونم از توی خودش در بیارید بخورید.
لبخندش محو شد و درحالی که سوییشرتش رو از تنش درمیورد گفت؛
_خیلی بی ادبی.
_تازه کجاشو دیدی.
چیزی نگفت و به سمت در رفت تا قفلش کنه.
تصمیم گرفتم یه چیزی برای خوردن درست کنم.
به شدت گشنم بود و باید خودم رو سرگرم میکردم تا خماریم یادم بره.
مدام ذهنم درگیر ارشیا بود.
یعنی الان چیکار میکرد؟
قطعا فهمیده بود که فرار کردیم و بهش خبر ندادیم.
حتما ازم خیلی ناراحت میشد.
...
ارشیا؛
کارهای خارج کردنم از بازداشتگاه توسط شوهرعمم تا ساعت دوازده طول کشید.
برام عجیب بود که چطور از ماجرا باخبر شده ولی خداروشکر تونست با گذاشتن وثیقه فعلا ازادم کنه.
عمم تنها عضو خانواده پدریم بود که توی این سالها باهاش در ارتباط بودم و چیزی راجب غزل نمیدونست.
همونطور که حدس میزدم خبر مرگ داداشش به هیچ عنوان ناراحتش نکرده بود و این باعث میشد برای بار هزارم به عجیب و غریب بودن خانوادم پی ببرم.
نیروهای پلیس همچنان دنبال غزل بودن و حالا دیگه مضنون ردیف اول پرونده بود.
بعد از اینکه اهورا الت قتاله رو به پاسگاه تحویل داد هیچکس دیگه حرف منو باور نکرد و مجبور شدم اعتراف کنم که من کسی رو نکشتم و دارم جرم رو گردن میگیرم.
امیدوار بودم که غزل تاحالا فرار کرده باشه، چون از اونجایی که متوجه شدم مفقود شده بود و بازپرس برای گرفتن اعتراف گفته بود که دستگیرش کردن.
از اون گذشته هرچی به خودش و اون دختره زنگ میزدم جواب نمیدادن و گوشیاشون خاموش بود.
از شوهر عمه جدا شدم و یه تاکسی گرفتم تا برم سمت خونه اهورا.
باید تقاص تموم این کاراش رو پس میداد.
اگر غزل رو میگرفتن و بلایی سرش میومد تیکه تیکش میکردم و میزاشتمش توی قبر.
خوشبختانه بابام جز من و زنش کس دیگه ای رو نداره و اگر اون پیرزن خرفت رو راضی کنم تا رضایت بده اونوقت دوتامون میتونیم بگیم که شکایتی نداریم و شاید در این صورت غزل تبرئه بشه.
بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و پشت در خونه ایستادم.
نگاهی به در کردم و دستم رو توی جیبم بردم تا از وجود چاقوم مطمئن بشم.
چندبار با مشت به در ضربه زدم و منتظر ایستادم.
طولی نکشید که در توسط کسی باز شد.
خیلی سریع در رو هول دادم و رفتم تو و یقه اهورا رو گرفتم و به دیوار چسبوندمش.
انگار از حرکتم زیاد جا نخورد چون در حالی که صورتش از درد جمع شده بود گفت؛
_میدونستم میای سراغم ولی انتظار نداشتم انقدر زود ازاد شی.
نگاهم رو به چشمای خمارش دوختم و با نفرت گفتم؛
_انتظار نداشتی انقدر زود بمیری؟
دستم رو توی جیبم بردم و چاقوم رو در اوردم و کنار گردنش گذاشتم.
حالا میتونستم متوجه بشم که کمی ترسیده و این رو میشد از فرو رفتن ابروهاش توی هم فهمید.
چاقو رو به گردنش فشردم و درحالی که از شدت خشم نفس نفس میزدم گفتم؛
_چرا غزل رو لو دادی؟
چطور جرعت کردی همچین کاری بکنی؟
نفس عمیقی کشید و سعی کرد از زیر چشم به چاقوی روی گلوش نگاه کنه.
اب دهنش رو قورت داد و با جدیت گفت؛
_من کسی رو لو ندادم.
یقش رو ول کردم و با دست چپ مشت محکمی توی صورتش زدم که دستش رو روی دماغش گرفت و کمی خم شد.
ضربم انقدر محکم بود که دست خودم هم درد گرفت و دلم کمی به حالش سوخت.
اما خیلی سریع یاد کارش افتادم و دوباره به سمتش رفتم.
2 681
#part526
غزل؛
طرفای ساعت 8 یا 9 شب بود که به یکی از روستاهای اطراف تبریز رسیدیم.
وسط راه از کامیون پیاده شدیم تا سوار ماشینی که اومده بود دنبالمون بشیم.
از قضا راننده دقیقا مثل شخصی که قرار بود از مرز خارجمون کنه کچل و وحشتناک بود و میتونستی انعکاس تصویر خودت رو روی کلهش ببینی.
میتونستن به جای اینه اسانسور ازش استفاده کنن.
جاده به شدت تاریک و ترسناک بود و انتظار داشتم هرلحظه یه گوشه بایستن و بعد از اینکه بهمون تجاوز کردن بکشنمون.
همونطور که به این فکر میکردم که اگه این اتفاق افتاد چطور قانعشون کنم که من رو ببرن و به اراز کاری نداشته باشن وارد یه کوچه سرازیری شدیم که یک طرفش پرتگاه و پر از درخت بود و در سمت دیگهای خونههای کاهگلی درب و داغونی قرار داشت.
به زحمت نور کمی از پنجره خونهها به چشم میومد که حتی قسمت کوچیکی از بیرون پنجره رو هم روشن نمیکردن.
با اینکه مکان دلگیر و ترسناکی بود حاضر بودم تمام عمرم رو همینجا میگذروندم اما هیچوقت توی خونه ابوهادی بزرگ نمیشدم.
بلاخره ماشین جلوی درب یه خونه قدیمی و فرسوده ایستاد و شخصی که روی صندلی شاگرد نشسته بود به سمتمون برگشت.
_تا رسیدن پاسپورت و کارت ملیهای جدیدتون باید اینجا بمونید.
حداقل یکی دوروز زمان میبره تا کارها انجام شه و بتونید از مرز رد شید.
اصلا از خونه بیرون نمیرید و با هیچکس نه تماس میگیرید نه حرف میزنید.
گوشی نوکیای سادهای سمت اراز گرفت و گفت؛
_تا اونموقع از طریق این گوشی در ارتباطیم.
فقط شماره من توش سیوه و اگر جون و خارج شدنتون براتون مهمه اصلا با کس دیگهای تماس نگیرید.
حتی پدرومادرتون.
این رو که گفت پوزخندی زدم و گوشی رو ازش گرفتم.
_مار بازی هم داره؟
اراز نگاه چپی بهم انداخت و گوشی رو از دستم گرفت.
بعد از برداشتن وسایلمون ماشین حرکت کرد و ما وارد خونه شدیم.
در درب و داغونی داشت که به یه راهرو طولانی و باریک منتهی میشد و انتهای راهرو به اشپزخونه میرسید.
جلوی اشپزخونه کوچیک و باریک یه در دیگه بود که احتمالا پشتش حموم و دستشویی قرار داشت و سمت چمون یه سالن کوچیک وجود داشت که با موکت قدیمی خاکستری رنگ پوشیده شده بود.
خبری از مبل و میز یا وسیله خاصی نبود و فقط چند دست تشک و رخت خواب و یه تلویزیون قدیمی یه گوشه خونه قرار گرفته بود.
حتی از خونه ابوهادی هم غربتی و افتضاح تر بود.
_عالیه.
از همین الان دارم امکانات و رفاح مهاجرت رو حس میکنم.
اراز_انتظار که نداشتی بریم هتل پنج ستاره؟
سرم رو چرخوندم و بهش نگاه کردم.
به اپن تکیه داده بود و سر تا پام رو از نظر میگذروند.
_انتظار ماه عسل رمانتیک تری رو داشتم.
بیشتر شبیه ماه عن میمونه.
ابروهاش رو بالا انداخت و پوزخندی زد.
_دو سه روز باید تحمل کنیم تا کارامون انجام بشه و بتونیم از مرز رد شیم.
اگر موفق شدیم قول میدم بزارم خونه رو تو انتخاب کنی.
_و تخت خواب.
اراز_اره مال خودتو میتونی انتخاب کنی.
از این حرفش فهمیدم که قرار نیست تخت خواب دونفره داشته باشیم و با هم بخوابیم.
تو عمرم حرفی به این ناراحت کنندگی نشنیده بودم.
_خیلی لطف داری که من رو صاحب تخت خوابمون میدونی.
حس کردم که داره خودش رو کنترل میکنه تا نخنده.
مشخص بود که عمدا میخواست اذیتم کنه.
اراز_تخت خواب یه نفره تو قطعا مال خودته.
لطف محسوب نمیشه.
_یادم باشه حتما چک کنم ببینم دوتا دختر میتونن توی ترکیه باهم ازدواج کنن یا نه.
ابروهاش رو بالا انداخت و سرش رو تکون داد.
درحالی که به سمت دستشویی میرفت گفت؛
_عالیه پس حتما دختری که قراره باهاش ازدواج کنم هم پیدا کن.
این رو گفت و رفت توی دستشویی و در رو پشت سرش بست.
درسته که برام خنده دار بود که بتونیم باهم ازدواج کنیم اما حرفش ناراحتم کرد.
شاید حداقل قبول میکرد و اجازه میداد توی رویاهام به این موضوع فکر کنم.
نگاهی به سرتا سر خونه انداختم و به این فکر کردم که حتما بحث ازدواج رو یه جوری به اهورا ربط بدم تا حساب کار دستش بیاد.
2 681
در من پرنده کوچک مبحوسی وجود داشت که یاد گرفته بود به پرواز فکر کند و خود را به درو دیوار قفس نکوبد.
2 681
خدا اونقدری ازمایشت میکنه تا بلاخره بهت بفهمونه که چیزی جز یه خیال واهی تسلیبخش ساخته ذهنت نیست.
2 681
کاش سالهای اینده با حال بهتری یاد غمباد تهوع اور این روزها بیوفتیم.
کاش هرسال از اینکه روزهای بیشتری زنده موندیم پشیمون نباشیم.
2 681
#part525
به چشمهای قهوهای رنگ خمارش نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم.
حرفش باعث شد که از خودم و رفتارهای اخیرم متنفر بشم.
کاملا حق داشت.
به خاطر حسادت و سردرگمی خودم که مسئولیتی درقبالش نداشت زیادی اذیتش کرده و بهش سخت گرفته بودم
مشکلم این بود که رابطمون رو با استاندارد رابطههای دیگه و غزل رو با دخترهای نرمال مقایسه میکردم درصورتی که اننظار زیادی بود.
غزل هیچوقت نمیتونست مثل بقیه به یکسری چیزها واکنش بده چون طوری زندگی کرده و بزرگ شده بود که از درک و فهم خارج بود.
و من نمیتونستم یک شبه و یا به خاطر خودخواهی خودم عوضش کنم.
من از یک ظرف چینی خورد شده انتظار داشتم مثل روز اول بدون خط و خش و اسیب بشه و این غیر ممکن بود.
هرچقدر هم که تلاش میکرد خودش رو درست و بازسازی کنه، جای زخم های قدیمی تا ابد روی بدن و روحش میموند.
فراموش کرده بودم که به خاطر همین چیزها بود که بهش جذب شدم.
_من هیچوقت همچین فکری راجب تو نکردم.
غزل_کردی.
احساس میکنم اتفاقی که اونجا توی اون باغ افتادر روی تو بیشتر تاثیر گذاشته.
_معلومه که تاثیر میزاره.
غزل_به خاطر من ناراحتی یا به خاطر اینکه تو تنها کسی نیستی که بهم دست زده؟
نفس عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم.
_دوتاش.
غزل_فکر میکنی با وجود اون داستان من دستمالی شده و ناقصم؟
اخمام رو توی هم کشیدم و بدون مکث گفتم؛
_نه.
غزل_پس طوری رفتار نکن انگار که بعد از اون داستان چیزی ازم کم شده یا کثیفم!
_واقعا اینطور رفتار کردم؟
غزل_نمیدونم.
همش من رو مقصر میدونی.
احساس میکنم که نمیتونی وضعیتمو تحمل کنی.
_همچین چیزی نیست.
نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت.
غزل_امیدوارم نباشه.
...
اهورا؛
گزارشات پزشکی قانونی مشخص کرده بود که قاتل اصلی غزله.
اثر انگشتش و خون بابای ارشیا مشخص میکرد که ارشیا بی گناهه و داره جرم رو گردن میگیره.
با اینکه تلاش کرده بودم اثرات روی تیزبر رو از بین ببرم و مدرکی به جا نزارم باز هم تونستن ازمایشش کنن و با اثر انگشت غزل مچش کنن.
تا اونجایی که شنیده بودم قرار بود ارشیا ازاد شه و غزل ممنوع الخروج و تحت تعقیب پلیس بود.
دوست نداشتم این اتفاق بیوفته.
با وجود اینکه قتل دفاع از خود بوده اما مطمئنا اگر دستگیر میشد کم کم ده سال مجازات میشد.
ده سال برای زندگی توی مکانی که هر دقیقش به اندازه یک روز میگذره اصلا قابل تحمل نیست و شک نداشتم که توی زندان خودکشی میکرد.
اگر من جاش بودم قطعا این کار رو انجام میدادم.
مخصوصا حالا که دیگه انگیزه درست و حسابیای برای زندگی نداشت.
میدونستم که با وجود اتفاق امروز صبح ارشیا برام یه تهدید حساب میشه و باید به فکر یه راه حل میبودم تا بتونم مغزش رو شست و شو بدم و باعث بشم این اتفاق رو فراموش کنه.
اگر جای غزل میوفتاد زندان خیلی بهتر میشد.
متاسفانه اثر انگشتش روی تیزبر نبود.
نه اینکه از بی گناه مجازات شدنش راضی باشم.
فقط دلم نمیخواست غزل گیر بیوفته و از سمت دیگهای احتمالا ارشیا داشت نقشه انتقام گرفتن میریخت.
گوشی اراز و غزل همچنان خاموش بود و از اونجایی که پلیس مکانهایی که ممکن بود اونجا غزل رو پیدا کنه گشته بود احتمالا خونه اراز نبودن.
شاید زودتر از وقتی که باید فرار کرده بودن.
کاملا دقیق میدونستم که چطور و از چه راهی میشه پیداشون کرد اما قصد نداشتم به کسی بگم.
با طریقه کار شخصی که قرار بود جابه جاشون کنه کاملا اشنا بودم و اگر میخواستم خیلی راحت میتونستم کاری کنم که در کمتر از دوسه روز دستگیر بشن.
انقدری از اراز کینه نداشتم که بخوام باعث بشم بیوفته زندان و برای خودم هم مشکل تراشی کنم.
قطعا من رو هم لو میدادن و پام گیر میشد.
از سمت دیگه واقعا حق غزل نبود که به خاطر کارش مجازات بشه.
اگر فقط یک قتل توی دنیا باید بی مجازات میموند دقیقا همین بود.
از روی صندلی بلند شدم و به طرف حیاط رفتم تا سیگار بکشم.
نمیدونستم که چه اتفاقی قراره بیوفته و باید این گند زده شده رو جمع میکردم تا برام بد نشه.
انتظار نداشتم شرایط اینطوری پیش بره.
2 681
#part524
چراغ زرد رنگی به سقف کامیون اویزون بود که باعث میشد بتونیم فضای اطرافمون رو بهتر ببینیم.
غزل روی یه چوب نشسته بود و به اطرافش نگاه میکرد.
غزل_نمیشد با هواپیما بریم؟
_تا خیلی راحت بفهمن کجا میریم؟
غزل_همین الانشم میفهمن.
عراق و افغانستان که نمیریم.
دبی و عمارات و اینجور جاهاهم که راهمون نمیدن.
فقط میمونه یه ترکیه که هرکی بدبخت شد میره اونجا.
_هندو یادت رفت بگی.
غزل_اره لباساشون واقعا بهت میاد.
خیلی چیز خوبی میشی.
پوزخندی زد که جوابش رو ندادم.
روی زیر اندازی که کف ماشین پهن شده بود دراز کشیدم و سعی کردم چشمام رو ببندم.
طولی نکشید که حضورش رو کنار خودم حس کردم و بعد از تونستم بوی عطرش رو که با سیگار مخلوط شده بود حس کنم.
نفس عمیقی کشیدم و کمی مور مور شدم.
وجودش کنارم باعث میشد حس عجیبی پیدا کنم.
منتظر این بودم که کار عجیبی بکنه یا حرفی بزنه.
بلاخره سکوت رو شکست و گفت؛
_احیانا مسکنی چیزی نداری؟
_برای چیته؟
غزل_چرا سوالی که جوابش رو میدونی میپرسی؟
_تو چرا وقتی خودت ترامادول داری از من قرص میخوای؟
چیزی نگفت و صدای نفس عمیقش رو شنیدم.
غزل_عذاب وجدان داشتم.
_لازم نیست داشته باشی.
میدونم درد داری.
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
نگاهش رو ازم گرفت و گفت؛
_از خودم متنفرم.
_چرا؟
غزل_چون معتادم.
_معتاد نیستی.
خودت نخواستی اینطوری بشه.
تو سراغش نرفتی، اون باعث شد بهش عادت کنی.
غزل_قبلا حتی سیگار هم نمیکشیدم.
الان از اونی که فکر میکنی هم وضعیتم بدتره.
فقط تحمل میکنم و چیزی نمیگم تا ازم متنفر نشی.
مگه نه واقعا دارم درد میکشم.
_ازت متنفر نمیشم.
اگرم طوری رفتار کردم که باعث بشه اینجوری فکر کنی فقط به خاطر این بود که نمیخواستم بیشتر از این درگیرش بشی.
غزل_من همین الانم بدجوری درگیرم.
انقدر ناخنام رو به مشتم فشار داده بودم که پوستم داشت سوز میگرفت.
دوست داشتم حرفی بزنم اما نمیدونستم چی بگم.
دستم رو بلند کردم و روی دستش گذاشتم.
کاش میتونستم بگم که ازش متنفر نیستم و دقیقا برعکس اینکه چه احساسی بهش داشتم.
اما نمیتونستم.
یه چیزی مدام جلوم رو میگرفت.
نگاهش رو به دستم دوخت که با دست دیگم کمرش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش.
بهم نزدیک تر شد و سرش رو کرد توی گردنم.
برای لحظهای دیگه حرکت ماشین روی اسفالت ناهموار و تکون هاش رو حس نکردم و کل تمرکزم رفت سمت نفس های گرمش که به پوست گردنم برخورد میکرد.
با انگشت روی کمرش خطهای فرضی کشیدم.
_اینکه چه چیزهایی راجبت میدونم هیچ چیزی رو تغییر نمیده.
مثل همون غزلی هستی که روز اول دیدمش.
صدای پوزخندش رو شنیدم و بدنم از برخورد بازدمش به پوستم خشک شد.
غزل_همون روزای اولم فکرهای خوبی راجبم نمیکردی.
تازه شاید بدتر هم بوده.
_به هرحال حقیقت چیزی رو تغییر نداده.
هنوزم زیاد ازت توشم نمیاد.
کمی خودش رو عقب کشید و بهم خیره شد.
غزل_ولی من به همون اندازه روز اول ازت خوشم میاد.
حرفش حس عجیبی بهم داد و باعث شد حس خوبی بگیرم.
_به اندازه اهورا!؟
غزل_خیلی بیشتر.
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.
دستم رو توی موهاش فرو بردم و سعی کردم به خاطر بیارم که اولین بار کی بوسیدمش.
همون شبی بود که براش تتو زدم و یهو لباسشو در اورد و دستمو روی بدنش گذاشت.
کاراش غیر قابل انتظار بود اما متعجبم نکرد.
از کسی مثل غزل بعید نبود که فقط با زیرم دراز کشیدن برای تتو بخواد وا بده.
اما همون موقع فهمیدم که حس عجیب و جدیدی داره.
برای همون بود که کنار کشیدم.
اگر میدونستم که روزی قراره خیلی بیشتر از یه بوسه ساده پیش بریم هیچوقت اولین بار رو با کنار کشیدن خراب نمیکردم.
نفس عمیقی کشیدم و کمی بهش نزدیک شدم.
حرکت نمیکرد و با چشمای خمار نگاهم میکرد.
جلوتر رفتم و بیشتر کشیدمش سمت خودم و لبامو روی لباش گذاشتم.
لب پایینش رو بوسیدم و کمرش رو به خودم فشار دادم که لبم رو مک زد و بعد عقب کشید.
با تعجب نگاهش کردم که لابه لای نفس هاش اروم گفت؛
_دیشب به اندازه کافی اذیتم کردی.
نمیخوام دوباره بخاطر نزدیک شدن بهت مقصر اون اتفاق بشم و دوباره به این نتیجه برسی که حتما کرم از خودم بوده.
2 681
#part523
غزل_فرشته مبالغست اما نسبت به ادمهایی که من باهاشون بزرگ شدم خیلی قابل تحمل تره.
درسته که عوضیه و از همون اول ابروی منو با اون موضوع برد.
ولی تا الان خوبیهای زیادی بهم کرده.
_اهورا به هیچکس بی دلیل خوبی نمیکنه.
غزل_اونموقعها که تازه باهاتون اشنا شده بودم تنها کسی که همه چیز رو درموردم میدونست و قضاوتم نکرد اهورا بود.
اون با ارشیا راجب شرایطم حرف زد و باعث شد اشتی کنیم و وقتی خودکشی کردم با ارشیا بود و بردم بیمارستان.
جسد بابای ارشیارو اون خاک کرد و کمکمون کرد تا داستان رو ماستمالی کنیم.
از اون گذشته همین چند شب پیش فرصت داشت خیلی کارا بکنه اما جاش به تو زنگ زد.
پوزخندی زدم و دستم رو به فرمون فشردم.
_اینکه یه نفر باهات توی یه خونه باشه و بهت دست نزنه از نظرت لطفه؟
غزل_برای منی که شوهر مامانم بهم رحم نکرد خیلی حرف زیادیه.
_اینکه اون مرد مریض بوده دلیل نمیشه همه بخوان..
پوفی کشیدم و حرفم رو ادامه ندادم.
داشتم بیش از حد ریاکشن نشون میدادم.
هرکسی نمیدونست من خوب میدونستم که اهورا چه ادم مزخرف و عوضیایه.
اگر یک نفرو اذیت نمیکرد و با حرفاش ازارش نمیداد شبش صبح نمیشد.
_اینو یادت نرفته که همین اهورا ای که میگی یه بار به زور میخواست باهات چیکار کنه؟
غزل_تقصیر خودم بود.
_اره.
خیلی چیزها تقصیر خودته..
دست خودم نبود.
از اینکه انقدر راحت راجب چنین چیزهایی صحبت میکرد که اصلا وجهه خوبی نداشت حالم به هم میخورد.
خیلی راحت داشت میگفت کرم از خودم بوده.
_اگه اهورا انقدر از نظرت خوبه چرا نموندی پیشش؟
نیم نگاهی بهش انداختم.
اخماش توی هم بود و خیلی عمیق نفس میکشید.
غزل_حرفت احمقانست.
من قاتلم.
چرا باید میموندم اونجا؟
_یعنی اگر قاتل نبودی میموندی و هیچ دلیلی برای با من اومدن نداشتی!؟
غزل_اگر قاتل نبودم و تموم اون اتفاقات نمیوفتاد خودت من رو نمیوردی.
یادت رفته میخواستی خودت مهاجرت کنی؟
چرا همیشه قسمت بد ماجرا رو میبینی و اصلا منطقی فکر نمیکنی؟
همش روی یکسری چیزها گارد داری و اینطوری بامن رفتار میکنی.
اصلا درکی داری از اینکه من توی چه شرایطی هستم؟
با اینکه همچنان کمی عصبانی بودم اتیشم کمی خاموش شد و متوجه شدم که واقعا دارم زیاده روی میکنم.
درست نبود که توی چنین شرایطی اینطوری باهاش رفتار کنم.
من از همون اول میدونستم که کیه و چه داستانهایی با کیا داشته.
لازم نبود الان همه چیز رو توی سرش بکوبم و باید قبول میکردم که این غزلیه که من شناختم.
هیچوقت طور دیگهای نبوده و نمیتونستم بابت کارهایی که در گذشته کرده بازخواستش کنم.
_منظوری نداشتم.
فقط دوست ندارم راجب اهورا حرف بزنی.
غزل_چون عاشقمی و حسودیت میشه؟
_نه چون ازش متنفرم و همونطور که به تو خیلی خوبی کرده به من خیلی بدی کرده.
قطعا غزل از درگیریهای من و اهورا سر خودش خبر نداشت و نمیدونست چه چیزهایی بینمون گذشته.
اصلا دلیل اصلی خراب شدن رفاقت ما و از هم پاشیده شدن اکیپ خود غزل بود.
و قطعا از خیلی چیزها خبر نداشت.
از اینکه من چقدر از همون اول باهاش درگیر بودم هیچی نمیدونست.
اهورا هم اون اوایل همین نظرات رو راجب غزل داشت.
وقتی من و بقیه ازش متنفر بودیم فقط اون بود که باهاش میپلکید و ازش خوشش میومد.
شاید این حسشون دوطرفه بود.
بلاخره به محل قرار رسیدیم و ماشین رو تحویل دادیم.
شخصی که باهاش قرار داشتیم یه مرد کچل بود که بنظر میرسید 30 سالش باشه.
قیافش ترسناک و غیر قابل اعتماد بود و اگر مجبور نبودم هرگز ماشین نازنینم رو دستش نمیدادم.
بلاخره بعد از دادن مدارک ماشین و وکالت نامه فروشش وسایل رو برداشتیم و سوار ماشینش شدیم.
مارو به سمت پارکینگی برد و بعد از حرف زدن با راننده کامیون و هماهنگی باهاش سوارمون کرد.
مطمئن بودم توی طول مسیر کلی قراره بالا بیارم.
مرده نگاهای بدی بهم مینداخت و داشت اعصابم رو خورد میکرد.
بنظرم جامون پیش پلیس ها خیلی امن تر از این ادمایی بود که قرار بود از مرز ردمون کنن.
اگر توی همین کامیون سرمون رو میبرید هیچکس چیزی نمیفهمید.
غزل درحالی که به فضای توی ماشین نگاه میکرد سیگاری روشن کرد.
پوفی کشیدم و بهش اشاره کردم که وارد بشه و داخل بشینه.
توجهی بهم نکرد و لبه کامیون نشست.
به سمت مرد کچل برگشتم و گفتم؛
_چقدر دیگه میرسیم؟
مرد_تا چهار ساعت دیگه میرسیم اطراف قزوین.
اونجا تا دوسه روز توی یکی از خونه های من میمونین.
بعد از اون بهتون میگم باید چیکار کنید.
و نیم نگاهی به غزل انداخت.
_چرا الان بقیشو نمیگی؟
مرد_لازم نیست بدونید.
برای خودتون بهتره.
من تا وقتی مطمئن بشم همه چیز امن نیست کاری نمیکنم.
این وسط خودمم پام گیره.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_تلفن که همراهتون نیست؟
_نه.
سرش رو تکون داد و اشاره کرد که سوار شیم.
بعد از اینکه وارد کامیون شدیم در رو بست و طولی نکشید که متوجه شدم داریم حرکت میکنیم.
2 681
#part522
_من توی شرایط خوبی نبودم و با اولین چیزی که اومد توی دستم کشتمش.
اون لحظه به این فکر نکردم که تیز بره یا چاقوی اشپزخونه.
درضمن از کجا باید یادم بمونه که چند ضربه زدم؟
بنظرت توی اون وضعیت میشمرم؟
محبی_قطعا هیچکس توی اون حالت تعداد ضرباتش رو نمیشمره.
اما عددی که شما دادی با تعداد ضربات زیادی تفاوت داره و حتی یک عدد تقریبی هم نیست و اصلا نزدیک نیستن.
شما دارید چیزی رو از ما مخفی میکنید.
_من چیزی رو مخفی نمیکنم.
محبی_الت قتاله رو کجا مخفی کردید؟
_این رو دیگه من نمیدونم.
محبی_پس کی میدونه؟
_همون کسی که باهاتون تماس گرفت و مارو لو داد.
محبی_منظورتون اهورا زارعی هست؟
_اره.
محبی_یعنی میگید اون هم همدستتون بوده و خودش تماس گرفته و لوتون داده؟
_اره.
محبی_بسیار خب.
این رو گفت و سربازی که دم در اتاق ایستاده بود رو صدا زد و بهش گفت که من رو به بازداشتگاه ببرن.
...
اهورا؛
روی صندلی نشستم و به مرد قد بلند و چهارشونهای که موهای جوگندمی داشت خیره شدم.
درحالی که چیزی یادداشت میکرد گفت؛
_اهورا زارعی؟
_بله.
_محبی هستم بازپرس دایره جنایی و مسئول پرونده قتل احمد اشراقی.
شما دیروز صبح از باجه تلفن عمومی با پاسگاه تماس گرفتید و ضمن معرفی خودتون اطلاعاتی رو راجب این پرونده در اختیار ما گذاشتید درسته؟
_اسم و فامیلیم هم گفتم؟
محبی_به خاطر ندارید؟
_خیر چون من چنین کاری نکردم.
محبی_شما با صدوده تماس نگرفتید؟
_نه خیر.
محبی_دشمنی دارید که بخواد تماس بگیره و اسم شمارو بگه؟
_تا دلتون بخواد.
محبی_از گفتن اسم شما چه سودی میبره؟
_اگر چند دقیقه پیش اینجا توی اتاقتون نبودید میدید که توسط ارشیا اشراقی تهدید به مرگ شدم.
شاید کسی میخواسته اینجوری برام پاپوش درست کنه.
محبی_ارشیا اشراقی توی اظهاراتش گفت که شما هم توی قتل دست داشتید و الت قتاله رو پنهان کردید.
_من توی قتل هیچ دستی نداشتم.
محبی_راجب الت قتاله چه حرفی برای گفتن دارید؟
_الت قتاله احیانا کاتر زرد رنگه؟
محبی_رنگش رو از روی زخم نمیتونیم تشخیص بدیم اما بله یک تیزبر موکت بری تشخیص داده شده.
_من نمیدونستم که مدرک جرمه و به من دادنش تا مفقودش کنم.
البته تا حدودی شک کرده بودم که کاسه ای زیر نیم کاسست و به همین دلیل نگهش داشتم.
محبی_میتونید به ما تحویلش بدید؟
_بله.
محبی_پس شما از قتل خبر نداشتید؟
_خیر همین امروز فهمیدم.
محبی_پس چرا شخصی با اسم شما زنگ زده و گزارش یک قتل رو داده؟
_شاید دشمن مشترک بوده که میخواسته برای من هم پاپوش درست کنه.
محبی_ادرس خونتون رو و محل الت قتاله رو یادداشت کنید.
تا امروز مهمون ما هستید.
برگه رو سمت خودم کشیدم و چیزهایی که خواسته بود رو با خودکار ابی رنگ روی برگه نوشتم.
تا اینجا که بنظر میرسید خوب داستان رو پیچونده باشم.
...
اراز؛
مسیر زیادی نمونده بود.
ساعت 6 عصر بود و هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.
بیش از حد خوابم میومد و تا الان دوبار نزدیک بود جریمه بشم.
تا نیم ساعت دیگه به جایی که قرار بود ماشین رو تحویل بدیم و با کامیون دلستر جابه جا بشیم میرسیدیم و میتونستم کمی استراحت کنم.
قرار بود ماشین رو به قیمت خیلی کمتر برام بفروشن.
پولش رو نیاز داشتم و دیگه به دردم نمیخورد.
از اون گذشته وجودش خطرناک بود.
توی مسیر فرصت زیادی داشتم تا فکر کنم.
به اینکه اگر با غزل اشنا نمیشدم الان احتمالا داشتم تتو میزدم و به فکر اجاره خونه بودم.
شاید با عسل میرفتم توی رابطه و یکم اهورا رو فشاری میکردم.
شاید هم پیش مامانم تو پانسیون بودم و برای در و دیوار حرف میزدم.
خیلی اروم و بی دغدغه بنظر میرسید.
اما وقتی بیشتر فکر میکردم متوجه میشدم که چنین زندگیای رو اصلا نمیخوام.
تا قبل از اینکه با غزل اشنا بشم همهچیز یک نواخت و حوصله سر بر بود و من از روتینهای ثابت متنفر بودم.
با اینکه ممکن بود هر لحظه گیر بیوفتم و یا به زندان برم، با اینکه چیزهای خیلی خطرناک و دور از ذهنی رو تجربه کرده بودم بازهم از هیچکدوم از تصمیمهام پشیمون نبودم.
با اینکه به شدت دودل بودم و به غزل هیچ اعتمادی نداشتم.
با اینکه بدترین رازهای زندگیش رو میدونستم و اصلا شبیه کسی که همیشه توی ذهنم تصور میکردم نبود و هیچکدوم از ملاکهای من رو نداشت.
با اینکه اون اوایل اصلا ازش خوشم نمیومد و بنظرم اصلا دختر درستی نبود.
از هیچکدوم اینها پشیمون نبودم و تنها چیزی که بابتش به خودم فحش میدادم دور زدن شهر برای رد نشدن از عوارضی بود.
_ای کاش رانندگی بلد بودی.
غزل_موتور روندن بلدم.
_اره.
میدونم از کی یاد گرفتی!
غزل_اگر گفتنش خوشحالت میکنه اهورا یادم داد.
_انقدر خوشحال شدم که میخوام جیغ بزنم.
خندید و درحالی که تلاش میکرد صندلیش رو بخوابونه گفت؛
_اهورا اونقدراهم بد نیست.
اخمام رو توی هم کشیدم و نگاهم رو به جاده که هرلحظه تاریک تر میشد دوختم.
_درسته، واقعا یه فرشتهست.
2 681
#part521
ارشیا؛
وارد پاسگاه شدیم و اونجا تونستم اهورا رو ببینم که روی یه صندلی نشسته بود و اخماش توی هم بود.
به محض دیدنش کنترلم رو از دست دادم و خیلی سریع بازوم رو از دست مامور بیرون کشیدم و به سمتش رفتم.
_تیکه تیکهت میکنم.
اگر پام از اینجا به بیرون باز شه خودم میکشمت اشغال حرومزاده.
قبل از اینکه بخوام بهش برسم مامورا گرفتنم و با خشونت کشیدنم عقب.
اهورا بدون حرف نگاهم میکرد و همچنان اخمهاش توی هم بود.
_زندهت نمیزارم.
جلو چشما ننت میکشمت بی پدر روانی.
همه برگشته بودن و نگاهم میکردن.
دیگه اجازه ندادن حرفی بزنم و بلافاصله به اتاق بازجویی بردنم.
احساس خیلی بدی داشتم و نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بگم.
هر حرف اشتباه ممکن بود به ضرر من و غزل تموم بشه.
در باز شد و مرد میانسالی با لباس فرم وارد اتاق شد.
اخمام رو توی هم کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم.
مرد روی صندلی نشست و پرونده توی دستش رو باز کرد.
_من محبی هستم بازپرس پروندهت.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_تماسی با ما گرفته شد و اطلاعات قتل و محل دفن مقتول رو به ما دادن.
ماموران ما به محل مذکور رفتن و جسد پدر شمارو پیدا کردن که حدود یک یا دوهفته پیش به قتل رسیده.
فردی که تماس گرفت گفت که شما و خواهرتون غزل اشراقی پدرتون رو به قتل رسوندین.
_غزل اینجاست؟
مرد سرش رو تکون داد و گفت؛
_بله.
امروز صبح دستگیر شد و هنوز به چیزی اعتراف نکرده.
دندونام رو به هم فشردم و چیزی نگفتم.
محبی_گذارش مفقودی خواهر شما چند هفته قبل به همین پاسگاه داده شده و بعد به طرز عجیبی دوباره پیدا شده و شما شخصا گفتید که موضوع جدی نبوده و جای نگرانی نیست.
شما توی مفقود شدن خواهرتون دست داشتید؟
_نه.
_چطور پیدا شد؟
_بابام دزدیده بودش.
محبی_اما شما گفتید که برای مسافرت به شهرستان رفته بوده.
_دروغ گفته بودم.
محبی_میدونید که اگر پدر شما سرپرست خواهرتون باشه سخته که ثابت کنید خواهرتون رو دزدیده چون از لحاظ قانونی میتونه پیش خودش نگهش داره.
_پدرم چندین بار قصد جونش رو کرده و اذیتش میکرده.
محبی_پس میگید تحت خشونت خانگی بوده؟
_بله.
محبی_چیشد که به قتل رسوندیش؟
شما توی صحنه جرم حضور داشتید درسته؟
_بله.
سخت بود که بخوام حرف بزنم اما تنها کاری بود که میتونستم برای جبران اشتباهام و نجات دادن غزل انجام بدم.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_من کشتمش!
نمیتونستم اجازه بدم غزل بعد از اونهمه اتفاق بد به زندان بره.
محبی_مشتاقم راجب انگیزتون و اتفاقاتی که افتاد با جزئیات کامل صحبت کنید.
_احمد اشراقی بابای خواهرم نیست و پدر ناتنیش محسوب میشه و تا مدت زیادی خودمون هم از این جریان خبر نداشتیم.
همین اواخر متوجه شدم که بابام اصلا سر پرست خوبی برای خواهرم نبوده و به شدت کتکش میزده.
چندبار میخواست بکشتش و این اواخر هم که دزدیدش.
محبی_شما میدونید چرا دزدیدش؟
اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم.
توضیح دادن این چیزها از گردن گرفتن جرم سخت تر بود و وقتی یادشون میوفتادم اعصابم واقعا به هم میریخت.
محبی_لطفا با شفافیت صحبت کنید و حتی کوچکترین اطلاع اشتباهی ندید.
هر حرف دروغ هزینه سنگینی داره.
_نمیدونم.
محبی_شما پیداشون کردید؟
_بله.
محبی_چیشد که پدرت رو به قتل رسوندی و چطور اینکارو کردی؟
_نمیخوام توضیح بدم.
محبی_مجبورید!
قتل خاله بازی نیست که انجام بدی و بیای بگی نمیتونم توضیح بدم.
همه اینها مهمه و باید ضمیمه پرونده بشه و حکمت با همین اطلاعات صادر میشه.
نفس عمیقی کشیدم و با حرص گفتم؛
_داشت به غزل تجاوز میکرد.
منم کشتمش!
محبی_مدرکی دارید که حرفتون رو ثابت کنه؟
_تجاوز رو یا اینکه کشتمش رو؟
اخماش رو توی هم کشید و گفت؛
_قتل رو جسد ثابت میکنه!
_چرا یه فیلم فول اچ دی از همه چیز گرفتم بعد رفتم کشتمش.
چرا حرف چرت و پرت میزنی؟
وظیفه شماست که این رو اثبات کنید نه من.
محبی_دو هفته از مرگ میگذره و پزشکی قانونی نمیتونه تجاوز رو مشخص کنه!
_اینش دیگه مشکل من نیست.
من دیوانه نیستم که بدون دلیل بابای خودمو بزنم بکشم.
حتما حقش بوده.
محبی_بله حق با شماست.
راجب جزئیات بیشتر صحبت کن.
چطور کشیتش؟
_با چاقو.
محبی_وقتی دیدی که چنین اتفاقی داره میوفته و احمد اشراقی به خواهرت دست درازی میکنه با چاقوی اشپزخونه و سه ضربه به قتل رسوندیش؟
_بله.
محبی_پدرتون با چاقوی اشپزخونه به قتل نرسیده و الت قتاله تیز بر موکت بری بوده.
در ضمن سه ضربه نبوده و یازده ضربه بوده.
2 681
#part520
سر جام قفل شدم و یه لحظه احساس کردم یه ساعقه به بدنم برخورد کرد.
هنوز توی شوک بودم و دقیق نمیفهمیدم که چه اتفاقی اطرافم میوفته.
_چی!؟
مامور_ببریدش.
نگاهم رو به اهورا دوختم.
بدون حرف و با اخم داشت نگاهم میکرد.
مامور فرصت ایستادن بهم نداد و درحالی که بازوم رو گرفته بود من رو به همراه خودش برد و سوار ماشین کرد.
تند تند نفس میکشیدم و حتی نمیتونستم حرفی بزنم.
باورم نمیشد که اهورا چنین کاری کرده باشه.
اونم بعد از تموم اتفاقاتی که افتاده بوده.
چطور خودش رو طبرئه کرد؟
اون بیشتر از من توی گم و گور کردن جنازه و پاک کردن اثار جرم همدستی داشت.
البته که خودش شخصا کاری انجام نداد و سپردش دست چند نفر دیگه.
اما چرا من رو لو داد؟
از اون گذشته من متهم اول نبودم و به جرم هم دستی توی قتل دستگیر شده بودم و این به این معنی بود که میدونستن غزل قاتل اصلیه و احتمالا تا حالا بازداشت شده بود!
پس برای همین بود که گوشیش رو جواب نمیداد.
دندونام رو به هم فشردم و از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم.
درسته که حالا حالاها پام گیره اما قسم میخورم اگر دستم به اهورا برسه خودم تیکه تیکهش کنم و بکشمش.
کاری میکنم که بخاطر این حرکتش روزی چهارصد بار ارزوی مرگ کنه.
...
غزل؛
تلاش میکردم تمام مدت به اراز زل نزنم اما امکان پذیر نبود.
جاده بیش از حد خستم میکرد و نمیتونستم چشمام رو کنترل کنم.
انگار متوجه نگاه های خیرم شده بود چون هر چند ثانیه یکبار برمیگشت و بهم خیره میشد.
بلاخره دهن باز کرد و گفت؛
_گشنته؟
_یکم.
ولی میتونم تا ناهار صبر کنم.
اراز_من نمیتونم.
این رو گفت و چند ثانیه بعد جلوی یه سوپری بین جادهای نگه داشت.
اراز_چی میخوری؟
_فرقی نداره.
سرش رو تکون داد و از ماشین پیاده شد.
بهش نگاه کردم.
از کنار منقلها و وسایل فلزی و مسیای که دم در مغازه چیده شده بود گذشت و وقتی رفت تو از دیدم خارج شد.
نفس عمیقی کشیدم و اطرافم رو از نظر گذروندم.
توی روستایی بودیم که انگار روی تپهها بنا شده بود.
فقط جاده اصلی اسفالت داشت و کوچه های سر بالایی یا سرازیری تماما از خاک پوشیده شده و همه جا توسط سنگلاخها و بوتههای خاردار احاطه شده بود.
من رو تا حدودی یاد برهوت مینداخت.
همونجایی که رفته بودم.
درست یادم نمیاد کی و چطور اونجارو دیدم اما میدونستم که اونجاهم پر از تپه های شنی و خار بود.
نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم به اون کابوس وحشتناک فکر نکنم.
اراز به سمت ماشین اومد و بعد از سوار شدن پلاستیک خریدارو دستم داد.
_مرسی.
سرش رو تکون داد و به صفحه گوشیش خیره شد تا مسیرمون رو پیدا کنه.
درحالی که توی رودروایستی بودم دستم رو توی پلاستیک بردم و ساندویچ سردی از توش خارج کردم.
_نمیشه یکم تند تر بریم؟
خیلی داریم یواش میریم.
اراز_اگر تند بریم دوربین ها ردمون رو میزنن.
نمیخوام پلاک ماشین جایی ثبت بشه.
اونوقت توی دردسر میوفتیم و میتونن پیدامون کنن.
البته که در هر صورت از عوارضیها رد میشیم و همین کار رو سخت میکنه.
باید تا جای ممکن توی شهر ها نرم.
سرم رو تکون دادم و درحالی که ساندویچم رو باز میکردم گفتم؛
_اگر گرفتنمون چی؟
اراز_نمیخوام به اونجاش فکر کنم.
_اگر گرفتنمون همه چیز رو گردن من بنداز.
البته که واقعا همه چیز گردن من هست.
اما در کل نمیخوام به خاطرم تو و ارشیا و اهورا گیر بیوفتید.
اراز_بلاخره متوجه میشن.
ما از قبل با هم هماهنگ نکردیم و هیچی جز حقیقت نمیتونیم بگیم.
من که کاری نکردم اما ممکنه پای اونا گیر باشه.
البته که اهورا یه جوری خودش رو از این موضوع نجات میده.
اگر انقدر شعور به خرج بده که خودش باعث نشه کسی بفهمه.
_چرا باید همچین کاری کنه؟
_به لطف تو فهمید بهش دروغ گفتم.
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_چقدر دیگه مونده تا برسیم؟
اراز_تازه سه ساعته که حرکت کردیم.
حالا حالا ها مونده.
2 681
#part519
اصلا اروم نبودم.
همهچیز مثل یه خواب ناواضح میموند.
قسمتهای زیادی از زندگیم حس میکردم که توی یه توهم گیر کردم و امروز هم اون حس رو داشتم.
بعضی وقتها ادم خیال میکنه بعضی حادثهها برای اتفاق افتادن بیش از حد غیر قابل باور و دور از ذهنن و اون لحظهست که ادم خیال میکنه توی یه نوار کاست گیر کرده و اصلا شفافیت و وضوح واقعی بودن رو نداره.
یعنی کی فکرش رو میکرد سرنوشت من بخواد انقدر شوم ورق بخوره و با اون حال انقدر خوشبخت باشم که بتونم با کسی که عاشقشم فرار کنم؟
خوشحال بودم، اما چی باعث میشد نتونم هیچ چیزی رو باور کنم و این استرس اینطوری گوشت و مغزم رو بخوره؟
البته که طبیعی بود.
من کسی بودم که بهش تجاوز شده و بعد از اون هم یک قاتل بودم.
الان هم داشتم از پلیس و حکم اعدام فرار میکردم.
این اتفاق برای هرکسی میوفتاد چیزی ازش باقی نمیگذاشت.
من چرا هنوز سر پا بودم؟
چرا نمیمردم؟
دستم رو به سمت ضبط بردم و خاموشش کردم که با نگاه شاکی اراز مواجه شدم.
_حس بدی بهم میداد.
اراز_چرا؟
_خیلی غمگین بود.
بعد هم هنوز من رو با گلوله نکشتن.
عشق زندگیت زندهست.
اراز_کی گفته تو عشق زندگیمی؟
_خب لازم نیست کسی بگه..
خودم متوجهش میشم.
توهم یه روز اعتراف میکنی.
اراز_روزی که مردی حتما اعتراف میکنم.
اخمام رو توی هم کشیدم و با وجود اینکه از حرفش ناراحت شده بودم گفتم؛
_من به این زودیا نمیمیرم.
نمیتونی از شرم خلاص شی.
اراز_نمیتونم.
این رو گفت و نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید.
خیلی سریع بحث رو عوض کردم و گفتم؛
_اگر پلیسا بگیرنمون چی؟
اگر نتونیم فرار کنیم؟
اراز_هنوز کسی نفهمیده اون عوضی مرده.
تا اونموقع وقت داریم کامل از مرز خارج شدیم.
_امیدوارم.
...
ارشیا؛
اصلا حس خوبی نداشتم.
هرچی شماره غزل رو میگرفتم جواب نمیداد و مدام میگفت که گوشیش خاموشه.
_میتونی به اون دختره دوستت زنگ بزنی؟
اهورا نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_منظورت ارازه؟
سرم رو تکون دادم که با خونسردی گفت؛
_نه.
چند دقیقه پیش زنگ زدم خاموش بود.
_امکان نداره گوشی دوتاشون خاموش باشه.
حتما یه اتفاقی افتاده.
باید بریم در خونه دوستت.
اهورا_اولا اراز دوست من نیست و امیدوارم همین روزا بمیره.
دوما ساعت هشت صبحه.
احتمالا تازه خوابیدن.
منم اگه با دوست دخترم توی یه خونه زندگی میکردم گوشیم رو خاموش میکردم تا کسی مزاحم خلوتمون نشه.
اخمام رو توی هم کشیدم و درحالی که سر جام میایستادم بهش خیره شدم.
_بار اخرت باشه از این چرت و پرتها بلغور میکنی.
اهورا_چیه؟
فقط تو حق داری با دوست پسرت از اینکارا بکنی؟
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_من دوست پسر ندارم.
اهورا_حرکتی که رو من زدی رو روی یه پسر دیگه میزدی قطعا الان دوست پسر داشتی.
دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که صدای اژیر ماشین پلیس توی گوشم پیچید.
سرم رو بلند کردم که نگاهم به سه تا ماشین سبز رنگی که با سرعت به سمتمون میومدن خورد.
_اینا دیگه چین؟
نگاه کوتاهی بهش انداختم که گفت؛
_با ما کاری ندارن.
هنوز حرفشو کامل نزده بود که ماشین ها بهمون نزدیک تر شدن و جلوی پامون ترمز کردن.
درها باز شد و چند تا مامور مسلح ازشون خارج شدن و به سمتمون اومدن.
انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نتونستم ریاکشنی نشون بدم و وقتی به خودم اومدم که یه مامور از پشت دستام رو گرفت و درحالی که بهم دستبند میزد گفت؛
_ارشیا اشراقی شما به اتهام همدستی در قتل پدرتون بازداشتید.
با تعجب به اهورا که نگاه کردم که مامور دیگه ای که بنظر میرسید درجه بالاتری داشته باشه بهش گفت؛
_ممنون از اینکه بهمون خبر دادید.
باید تا پاسگاه بیاید و اظهاراتتون رو ثبت کنید.
2 681
تصمیم دارم چنل دیلی و اینجارو یکی کنم باهم و اینجا بیشتر فعالیت کنم، موافقید؟
