ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 853
المشتركون
-424 ساعات
-117 أيام
-6630 أيام
أرشيف المشاركات
#part516 تحمل پر شدن جلو و عقب برام سخت بود. نفس‌هام میلرزیدن و نمیتونستم صدام رو کنترل کنم. _را.. ز انگشتش رو خیلی اروم جلو عقب کرد و حرکت کمرش رو سریع تر کرد که بی اختیار هقی زدم. نمیخواستم ادامه بده. حسش رو دوست نداشتم. کمی خم شد سمتم و با صدای گرفته و خش دار گفت؛ _دوست داری؟ نفسش به گردنم خورد و مور مورم کرد. بغضم رو قورت دادم و سرم رو تکون دادم. من با ابوهادی مخالفت نکرده بودم، چطور میتونستم با کسی که دوستش دارم مخالفت‌ کنم؟ خودش رو عقب کشید و انگشتش رو از توم در اورد که به خودم لرزیدم. روی تخت نشست و تکیه داد و به سمت خودش کشیدم. برای اینکه اشک‌هام رو نبینه سرم رو توی گردنش فرو بردم و روی پاش نشستم. پام رو باز کرد و بعد از اینکه دیلدو رو تنظیم کرد محکم کشیدم سمت خودش که رفت تو. اونقدر خیس بودم که دیگه درد نگیره. انگشتش رو خیس کرد و دوباره به سختی توی سوراخ عقب فرو برد که دندونام رو به هم فشردم و ناله‌ای کردم. با دست ازادش کمرم رو گرفت و روی خودش بالا پایینم کرد و انگشتش رو توم جلو عقب کرد. زیاد نگذشته بود که حس درد از بین رفت و جاش رو به لذت داد. لباش رو روی لبام گذاشت و حرکت دستاش رو سریع تر کرد. صدای ناله‌هام دوباره بلند شد و بی اختیار روش بالا و پایین شدم که حس برق گرفتگی‌ای توی بدنم پیچید و عضلاتم منقبض شد و لرزیدم. صدام به حدی بلند بود که دستش رو روی دهنم گذاشت و به کارش ادامه داد. بعد از ارضا شدن دیگه نتونستم اون حس شدید رو توی سوراخام تحمل کنم و دستش رو از روی دهنم برداشتم و از روش بلند شدم و درحالی که نفس نفس میزدم روی تخت افتادم. احساس عجیبی داشتم. انگار که وسط یه توفان بزرگ یه چادر کوچیک پیدا کرده باشم که باد چهارچوب و پارچش رو به لغزش درنمیورد. با این حال میدونستم که شاید توهم میزنم و رویا میبینم. حتی با اینکه همه چیز امن به نظر میرسید میدونستم که امکان نداره توفانی به اون شدت نتونه مکان امنم رو خراب کنه. هرلحظه منتظر در هم شکستن تمام پایه های چوبیش بودم.. بهش نگاه کردم. توی فکر بود و اروم نفس میکشید. وقتی متوجه نگاه خیرم شد گفت؛ _خوبی؟ سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. میخواستم وانمود کنم اسیبی ندیدم و حالم خوبه اما کل بدنم درد میکرد و میسوخت. دلم نمیخواست از اینکه بهم سخت گرفته ناراحت بشه. اراز_یکم زیاده روی کردم. چیزی نگفتم و بهش نزدیک شدم تا بغلش کنم اما خیلی سریع از روی تخت بلند شد و گفت؛ _خیلی دیر شد، چند ساعت دیگه باید حرکت کنیم. ... اهورا؛ نگاهی به مهره‌های گردنبند توی دستم انداختم و فشارشون دادم. تینا از توی اشپزخونه خارج شد و درحالی که دستاش رو با پشت شلوارش پاک میکرد روی مبل کناریم نشست. زحمت جمع و جور تر نشستن رو به خودم ندادم و نگاهم رو ازش گرفتم. تینا_چندروزه توی فکری، غذا هم نخوردی. _میل ندارم. تینا_از چیزی ناراحتی؟ _یه چیزهایی هست. سرش رو‌ کج کرد و نفس عمیقی کشید. تینا_میتونی با من حرف بزنی. من قضاوتت نمیکنم. پوزخندی زدم و به چشمای عسلی رنگش خیره شدم. _من از قضاوت شدن نمیترسم. از اون گذشته، چرا فکر میکنی گفتن افکارم بهت باعث میشه قضاوتم کنی؟ تینا_بخاطر اینکه همه قضاوتت میکنن و البته کاملا حق دارن. کارهات برای هیچکس نرمال نیست، اما من دیگه بهشون عادت کردم. _خوبه. خودم میدونستم که زیادی موجود به درد نخور و روی اعصابی هستم. اما دلم نمیخواست تغییر کنم، بودن هرکسی به غیر از من فعلی بهم احساس احمق و ساده لوح بودن میداد. از روی مبل بلند شد و کنارم نشست. تینا_اوا که خونه نیست. _چه خبر مهمی. لبخندی زد و ادامه داد؛ _مامانمم که پسفردا برمیگرده. _داری بیرونم میکنی؟ خندید و دستش رو روی بازوم کشید. تینا_میتونیم یکم از فرصت استفاده کنیم. و خم شد و بازوم رو بوسید. نفس عمیقی کشیدم که روی پام نشست و سرش رو توی گردنم فرو برد. اصلا حس و حال انجام کاری رو نداشتم. لاله‌ی گوشم رو مک زد که شونه‌های کوچیکش رو گرفتم و کمی از خودم دورش کردم. _امشب اصلا حوصله ندارم. بزاریمش واسه یه وقت دیگه. اخماش رو توی هم کشید و از روم بلند شد. تینا_تو چه مرگت شده؟ بعد از گم شدن اون دختره داری عجیب و غریب رفتار میکنی. این چندوقت هم که فهمیدی قراره با اراز فرار کنه یه جوری شدی. میشه بگی چه مرگته؟ فکرت پیش اونه؟ _نه. تینا_من رو خر فرض نکن. میدونم اومده بود خونت. _کاری نکردیم. تینا_من بهت اعتماد ندارم. میدونم بهم خیانت میکنی. _تینا. لحنم اصلا قشنگ نبود برای همین با ملایمت گفتم؛ _من و تو رابطه‌ای باهم نداریم که با کس دیگه‌ای بودن خیانت بهت محسوب بشه. و با این وجود من اگر با کسی باشم از گفتنش به تو ترسی ندارم و مخفیش نمیکنم. با ابروهایی بالا رفته بهم خیره شد. لب‌هاش از شدت عصبانیت میلرزید. شاید ناراحت هم بود، نمیدونم. تینا_رابطه ای نداریم؟ تو چند هفتست خونه منی و شبا کنار من میخوابی. بعد خیلی راحت میگی رابطه ای نداریم؟

#part515 حالا دوباره تند تند نفس میکشید. کمی خودم رو عقب کشیدم و محکم کوبیدم بهش که ناله ای کرد و ملحفه رو توی مشتش فشرد. کمرش رو بلند کردم و خودم رو عقب کشیدم تا دیلدو از توی یوراخش در بیاد و دوباره کردمش تو تا جا باز کنه. چندبار کارم رو تکرار کردم و بعد شروع شدم خیلی محکم و سریع جلو عقب شدن. حالا صدای ناله‌هاش دوباره بلند شده بود و اگر واحد روبه رومون خالی نبود صداش قطعا به اونجا میرسید. صدای برخورد شکمم به باسنش خیسش توی اتاق میپیچید و حس خوبی داشت. هیچوقت با هیچ دختری چنین حسی رو نداشتم. البته اگر افکار بدی که توی ذهنم بود رو درنظر میگرفتم تمام حس های خوب خنثی میشدن. حالا خودم هم از دیدن تصویر روبه روم خیس شده بودم. بیشتر روش خم شدم و سرش رو به سمت عقب کج کردم و لبش رو مک زدم. اصلا نمیبوسیدم و انگار با وجود ناله‌هاش نفس برای اینکار کم اورده بود. دوست داشتم مثل قبلا ببوستم، اون موقع ها حتی اگر از شدت کمبود اکسیژن خفه میشد دست از کارش برنمیداشت. شاید واقعا فکر کرده بود که من اونم. قطعا اون رو هم نبوسیده بود. ... غزل؛ حتی نمیتونستم چشمام رو باز کنم. دست و پاهام بی حس بود و نمیتونستم درست روی زانوهام بایستم و هرلحظه نزدیک بود روی تشک پهن شم. همین باعث میشد دیلدو مستقیم حرکت نکنه و کاملا زیر شکمم حسش میکردم. چشمام خیس شده بود و صدام شدیدا گرفته بود و ناله‌هام فرق چندانی با گریه نداشت. حرکاتش کمی اروم تر شد و کشیدم سمت خودش به طوری که تقریبا نشسته بودم روش. درحالی که نفس نفس میزد سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت؛ _تاحالا از عقب دادی؟ حس کردم که زیر دلم قیلی ویلی شد و درحالی که نفس نفس میزدم گفتم؛ _نه.. نمیدونستم که دوست داشتم اینکارو بکنه یا نه، اما اونقدری حالم بد بود که توانایی مخالفت باهاش رو نداشته باشم. اراز_خوبه، پس حداقل در این مورد میتونم اولیش باشم. جرعت اینکه بهش بگم اشتباه میکنه رو نداشتم. البته که تاحالا واقعا از عقب سکس نکرده بودم، البته اگر دکتر بازیام با پسرخاله هیوا رو نادیده میگرفتیم. حرفش ناراحتم کرده بود و اخمام توی هم فرو رفت. واقعا راجبم درست فکر میکرد. من هیچ فرقی با هیوا نداشتم، فقط پول نمیگرفتم و این خیلی بدتر بود. دوباره هولم داد سمت تخت و بدون اینکه دیلدورو از توم خارج کنه در روان کننده رو باز کرد و روی سوراخ باسنم ریخت. حس عجیبی داشتم و کل بدنم میلرزید. دلم نمیخواست اینکار رو کنه. ولی من در جایگاهی نبودم که بهش نه بگم. حتی اگر همینجا میکشتم هیچی نمیگفتم و ممکن بود از اینکه بهش اجازه داده بودم که مثل من دستش به خون الوده شه از خودم عصبی بشم و بخوام معذرت خواهی کنم. اگر بهش نه میگفتم و دیگه من رو نمیخواست چی؟ با حس کردن سردی روان کننده روی سوراخم به خودم لرزیدم و سرم رو توی بالشت فرو کردم و چشمام رو بستم. از این حس ترس خوشم میومد. دقیقا شبیه احساس اونروز بود و سعی میکردم خودم رو گول بزنم که دلیل ناراضی بودنم فقط ترس بوده. من نمیخواستم اون روز رو از یاد ببرم، امکان نداشت که بتونم فراموشش کنم. من فقط میخواستم برام عادی بشه و حس کنم که مشکلی با اون اتفاق نداشتم. اگر فکر میکردم که راضی بودم و کرم از خودم بود دیگه عذاب اور نبود. حالا خیلی اروم جلو عقب میشد و انقدر عقب میرفت که حس میکردم دیلدو ممکنه از توم دربیاد و دقیقا همون لحظه دوباره فشارش میداد تو. انگشتش رو به سوراخم فشرد که اب دهنم رو قورت دادم. فشارش بیشتر شد و احساس دوست نداشتنی ای بهم داد. پاهام رو بیشتر از هم باز کرد و خیلی سریع انگشتش رو هول داد تو که دندونام رو روی هم فشردم و خودم رو کنترل کردم تا جیغ نزنم. بغضم گرفته بود.

#part514 با اینکه بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتم حس میکردم که دیگه نمیتونم بیشتر از این ادامه بدم. از اینکه میخواست من رو جای اون حرومزاده تصور کنه متنفر بودم. از اینکه من رو با اون مقایسه میکرد متنفر بودم. از اینکه نمیدونستم واقعا چی توی ذهنش میگذره و میتونه انقدر راحت راجب همچیز صحبت کنه بیزار بودم. دلم میخواست اب بشم و برم توی زمین. یا شاید هم قهر کنم و بزارم برم. چشماش رو باز کرد و درحالی که نفس نفس میزد و بدنش کمی میلرزید بهم خیره شد. پوست گندمی رنگش رو از نظر گذروندم و لبم رو گاز گرفتم. با چشم‌های براقش نگاهم کرد و با صدای لرزون گفت؛ _چیشده؟ نمیتونستم شرایط احمقانم رو براش توضیح بدم. نمیخواستم بفهمه چه مرگمه. نمیتونستم راجب چیزهایی که مدام توی ذهنم میچرخید باهاش صحبت کنم. نمیتونستم توی چشم‌هاش نگاه کنم و کارم رو انجام بدم. _هیچی. خیلی سریع دوباره خم شدم روش و گفتم؛ _بریم توی اتاق. چیزی نگفت که تلاش کردم از روی مبل بلندش کنم. وقتی وارد اتاق شدیم بدون اینکه لامپ رو روشن کنم هولش دادم سمت تخت و نشستم روی زمین. دستم رو به کارتونی که اون زیر قرار داشت رسوندم و دیلدوم رو از توش خارج کردم. اگر میخواست من رو جای اون تصور کنه نباید اینطور پیش میرفتم. هرچند که از این نظریه متنفر بودم و هیچ جوره دلم نمیخواست باهاش موافقت کنم، اما حالا که خودش معتقد بود اینجوری وضعیت بهتر میشه مخالفت نمیکردم. زیپ و دکمه شلوارم رو باز کردم و درش اوردم و دیلدورو به خودم بستم. غزل_چیکار میکنی؟ جوابش رو ندادم و روی تخت نشستم. با اینکه لامپ‌های اتاق خاموش بودن با وجود نور نارنجی رنگی که از پنجره میومد میتونستم به خوبی ببینمش. حالا اروم و عمیق نفس میکشید و بدون حرف به لای پام نگاه میکرد. خم شدم سمتش که با اخم ریزی که لای ابروهاش بود کمی جلوتر اومد و سرش رو بلند کرد تا ببوستم. قبل از اینکه لب‌هاش روی لبام بشینه بازوش رو گرفتم و دستم رو پشت کمرش گذاشتم و روی تخت خمش کردم. اگر میخواست من رو جای اون بزاره باید دقیقا مثل خودش رفتار میکردم. نمیدونستم چه بلایی سرم اومده. اونقدر از همه چیز عصبی و خشمگین بودم که ناخوداگاه نیاز داشتم روی کسی تخلیش کنم. احمقانه بود که اون رو مقصر اتفاقی که هیچ کنترلی روش نداشته بدونم، اما نیاز داشتم از اینکه زورش نرسیده بود از اون اتفاق جلوگیری کنه سرزنشش کنم. رفتارهاش اصلا عادی نبود و داشت فشاری که بهم وارد شده بود رو با حرف‌هاش تشدید میکرد. اب دهنم رو قورت داد و روش خم شدم که نفس عمیقی کشید. نمیدونستم با وجود اون حادثه چطور میتونست تحمل کنه کسی بهش دست بزنه. قطعا اگر من یا هر دختر نرمال دیگه‌ای جاش بودیم تا ابد از سکس فرار میکردیم و حالمون از هر لمس اضافه‌ای به هم میخورد. و برام سوال بود که چطور میتونست اجازه بده این اتفاق بیوفته و راهی برای فرار از اون اتفاق در نظرش بگیره. بدنش کمی میلرزید و به خوبی میتونستم این رو حس کنم. سرم رو توی گردنش بردم و بدنم رو بهش چسبوندم. عطرش بوی نارنج و لیمو میداد. با وجود ترش بودنش ملایم و خنک بود و باعث میشد بخوام پوستش رو لیس بزنم. بدن گندمی رنگش زیر نور برق میزد. دستم رو روی شکمش گذاشتم و سمت خودم کشیدمش. انگشتم رو اروم روی رونش کشیدم که نفس عمیق اما کوتاهی کشید. _اگر من جای تو بودم الان بیشتر همه چیز یادم میومد. خواست چیزی بگه که خیلی سریع هولش دادم سمت تشک و خم شدم روش. با یه دستم دوتا دست هاش رو روی کمرش چسبوندم و با دست دیگم کمرش رو بالا کشیدم به طوری که سرش روی بالشت قرار داشت و باسنش بهم چسبیده بود. انگشتم رو لای پاش کشیدم، دیگه اون خیسی قبل رو نداشت. غزل_اراز. بدون توجه بهش سر دیلدورو به سوراخش مالیدم که بدنش کمی لرزید. انگشت هاش رو روی پوستم فشرد که کمرش رو بالاتر کشیدم و خودم رو بهش فشردم. نمیرفت تو و به همین دلیل مجبور شدم خیلی محکم فشارش بدم که ناله‌ای از سر درد کرد و خودش رو جلو کشید تا نتونم کارم رو انجام بدم. اجازه ندادم از سر جاش تکون بخوره و دست دیگم رو روی کمش گذاشتم که خیلی سریع با صدای گرفته گفت؛ _اینجوری نمیخوام. توجهی بهش نکردم و به سمت زمین خم شدم و پماد روان کننده رو برداشتم و بعد از باز کردن درش روی سوراخ باسنش ریختم. درست نمیتونستم ببینمش، اما میدونستم دقیقا کجا قرار داره. انگشتم رو روش مالیدم و کمی پایین تر بردم. غزل_از عقب نه. _از عقب نمیکنم. لحنش ناراضی بنظر میرسید و دیگه اون حرارت قبل رو نداشت. بعد از خیس کردنش رونش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم و درحالی که خودم رو بهش فشار میدادم قسمتی از دیلدورو گرفتم تا دقیقا روی سوراخش قرار بگیره و جای اشتباه دیگه ای نره. وقتی سرش وارد شد دستم رو از روش برداشتم و کمرش رو گرفتم و خیلی محکم و سریع به خودم فشردمش طوری که تا ته لیز خورد توش. ناله بلندی کرد و انگار پاهاش بی حس شد چون کاملا روی تخت افتاد و بدنش منقبض شد.

#part513 درحالی که روی مبل دراز میکشید روی خودش کشیدم و با شدت بیشتری بوسیدم. پاهاش رو کمی باز کرد تا بتونم راحت تر بهش نزدیک بشم. دستم رو روی بازوش گذاشتم و اروم پایین رفتم و به کمرش رسوندم. خیلی دلم میخواست بتونم بیشتر لمسش کنم. واقعا نیازش داشتم و اینهمه مدت به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم. اما ته دلم راضی نبودم که اینطوری دوباره بهش اسیب بزنم. قطعا چیزهایی که اذیتش میکردن رو به یاد میورد و دلم نمیخواست وقتی بهش دست بزنم به اون اتفاق شوم فکر کنه. دوست داشتم وقتی که دیگه همه چیز از یادش رفت اینکار رو انجام بدم. اروم بوسیدمش و دستم رو از روی پهلوش برداشتم تا کمی عقب برم اما اجازه نداد. لب پایینم رو مک زد و درحالی که نفس نفس میزد دستم رو دوباره روی پهلوش گذاشت. غزل_نرو. با چشمای خمارش بهم خیره شد و خواست دوباره ببوستم که کمی عقب رفتم و گفتم؛ _نمیتونم. غزل_چرا؟ _الان خیلی زوده. نمیخوام چیزایی که دوست نداری یادت بیاد. غزل_من به هیچ چیزی جز تو فکر نمیکنم. _ممکنه دوباره یادت بیاد. غزل_همیشه توی یادم هست. ولی فقط وقتی اذیتم میکنه که دوباره اون اتفاق بیوفته. نه با تو. اب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو بستم و کمی بهش نزدیک تر شدم. سرش رو توی گردنم برد و اروم کنار گوشم گفت؛ _اینجوری راحت تر فراموش میکنم. میخوام فکر کنم جای اون تو اون کار رو کردی. حرفش حس قشنگی بهم نداد. من هیچوقت بدون اینکه اون بخواد چنین کاری باهاش نمیکردم. هیچوقت نمیتونستم اونجوری اذیتش کنم. گوشمو اروم بوسید و لبش رو روی گردنم کشید. غزل_تو اون کار رو باهام کردی. و منم کشتمت. اما نمردی. دوباره هم میتونیم انجامش بدیم. همونجوری. حس بدی گرفته بودم. حرفاش به شدت ناراحت و عصبانیم میکرد. باعث میشد به حرفای چند دقیقه پیشم شک کنم و بخوام دوباره قضاوتش کنم. باعث میشد حس کنم اونقدرا هم از اون اتفاق ناراحت نیست و صرفا چون از اون موجود منفور خوشش نمیومده نتونسته باهاش کنار بیاد. دلم نمیخواست ادامه بدم. دلم نمیخواست جای اون قرار بگیرم. _غزل. من.. گوشم رو مک زد که نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. _نمیتونم.. حالم خوب نبود. بدنم بهش احتیاج داشت اما مغزم چیز دیگه‌ای میگفت. نمیتونستم به خودم اجازه انجام کاری رو بدم. دستم رو توی دستش گرفت و درحالی که روی شکمش میکشید پایین برد. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم که دستم رو به سمت کش شلوارش برد. اب دهنم رو قورت دادم و بدون حرف نگاهش کردم. کمی جلو اومد و در حد چند صدم ثانیه اروم گوشه لبم رو بوسید. غزل_من فقط اخرین بارها رو یادم میمونه. اخریش رو پاک کن و اونوقت دیگه جای اون تورو به یاد میارم. برخلاف فکرم که بهم هم ریخته بود و داشت اذیت میشد قسمتی توی وجودم بود که نمیتونست خودش رو کنترل کنه. جلوتر رفتم و لب هام رو روی لب‌هاش گذاشتم و اروم دستم رو توی شلوارش بردم. به محض اینکه پوستش رو لمس کردم حس کردم دستم از شدت گرما سوخت. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و صبر نکردم تا بیشتر خیس شه و زمینه سازی کنم. خیلی سریع انگشتم رو بهش فشار دادم و کردمش تو که کمی از جاش پرید و ناله ای کرد. _اه.. دستش رو روی بازوم گذاشت و درحالی که چشم‌هاش میبست دستم رو به خودش فشرد. بدون اینکه انگشتم رو حرکت بدم شصتم رو روی کلیتوریسش کشیدم و مالیدمش و با دست دیگم سعی کردم لباسش رو از تنش در بیارم. دستم رو ول کرد و درحالی که خودش رو بهم فشار میداد شلوار و شورتش رو از پاش در اورد و پاهاش رو باز کرد و روی مبل دراز کشید. انگشتم کمی زخم بود و حالا به خاطر گرما و خیسی میسوخت. روش خم شدم و لبام رو روی لباش گذاشتم و خیلی سریع با انگشت توی سوراخش رو مالیدم. صدای ناله هاش دوباره بلند شد و دستم رو بیشتر به خودش فشرد. سوتینش رو پایین کشیدم و زیر کمرش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش. انگشت بعدیمم به زور کردم تو که ناله‌ی بلندی کرد و سرش رو توی گردنم فرو برد و خودش رو بهم فشار داد. حالا تقریبا روی دستم نشسته بود و پاهاش اروم میلرزید. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و ملایم تر رفتار کنم. دیدنش توی این حالت باعث میشد کنترلم رو از دست بدم و اگر راه داشت پنج تا انگشتم رو فرو میکردم توش. انقدر توی سوراخش رو مالیدم که لای پاش خیس خیس شد و اونوقت بود که زیر کمرش رو ول کردم و خیمه زدم روش. سرم رو خم کردم و درحالی که نیپلش رو مک میزدم شروع کردم به عقب و جلو کردن دستم. سرم رو به خودش فشار داد و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد. غزل_ار.. از.. تند.. تر. نوک سینش رو اروم گاز گرفتم و سعی کردم انگشت سومم بکنم تو اما نرفت. به چشمای بستش خیره شدم و بلافاصله تصویر اون روز جلوی چشم‌هام نقش بست و از حرکت ایستادم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم فکر نکنم که وقتی من پشت در بودم چه اتفاقی داشت توی اون اتاق میوفتاد. نمیتونستم فراموش کنم. به جرعت میتونستم بگم من بیشتر از غزل از یاداوریش عذاب میکشیدم.

#part512 _من از کسی نمیترسم. اراز_فکر میکنی. حتی یه اشتباه لفظی کوچیک باعث میشه همه چیز رو بفهمن. نمیتونیم روی همچین چیزی ریسک کنیم. امروز فردا میان سراغت و اونوقت همه چیز خراب میشه. _نمیتونن انقدر زود بفهمن کار ما بوده، ما حتی دستمون هم به جنازه نخورد. اراز_اره اما اثر انگشتت روی الت قتاله هست. از اون گذشته من اصلا به اهورا اعتماد ندارم. _اون چاقو گم و گور شده و اهورا عمرا چیزی رو لو نمیده چون پای خودشم گیره. اراز_باور کن اگر اهورا میدونست این داستان براش دردسر میشه یک درصد هم کمکمون نمیکرد. اون خودش رو یه طوری خلاص میکنه. اخمام رو توی هم کشیدم که چشماش رو کمی تنگ کرد. اراز_تو چرا انقدر برای اهورا حرص و جوش میخوری؟ پوزخندی زدم و از روی مبل بلند شدم. _من برای کسی حرص و جوش نمیخورم، فقط نمیتونم ارشیارو اینطوری بی خبر و بدون خداحافظی ول کنم برم. اراز_اینطوری به نفع جفتمونه. _هنوز اوضاع اونقدر بد نشده. اراز_اوضاع خیلی بدتر از اونیه که فکر میکنی. نمیتونیم وقت تلف کنیم، من پول رو دادم رفته. اگر پشیمون بشیم یا بندازیمش عقب دیگه بهمون پس نمیده و نمیتونیم هیچوقت بریم. درضمن دی ان ای تو هنوز روی بدن اون حرومزاده هست! خیلی راحت میفهمن چه اتفاقی افتاده! احساس خیلی بدی گرفتم و کل اونروز از جلوی چشمام گذشت. انگار از حرفش پشیمون شد چون سرش رو پایین انداخت و با صدایی اروم تر گفت؛ _ببخشید. نباید انقدر رک حرف میزدم. روی مبل نشستم و شونه‌هام رو بالا انداختم. _اشاره نکردن تو به اون موضوع باعث نمیشه فکر کنم اون اتفاق نیوفتاده یا از یاد ببرمش. درضمن من برام اهمیتی نداره که باهام چیکار کرده. اینکه کی بهم دست میزنه برام مهم نیست، همونطور که خودت گفتی. بغض کرده بودم و صدام کمی میلرزید. سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. چشماش به خاطر رد اشک برق میزد و چهرش توی هم بود. اراز_من هیچوقت همچین چیزی نگفتم. _ولی همیشه به این موضوع فکر میکنی. سرش رو به معنای نه تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه به سمتم اومد و بغلم کرد. اراز_من هیچوقت همچین فکری نمیکنم! دستش رو دور کمرم حلقه کرد که سرم رو روی شونش گذاشتم و چشمام رو بستم. باید به محض اینکه حواسش پرت میشد اون قرص لعنتی رو میخوردم. دیگه بیشتر از این نمیتونستم این حجم از حس بد رو تحمل کنم. بعد از چند ثانیه اروم ازم جدا شد و درحالی که روی مبل مینشست کشیدم سمت خودش. کنارش نشستم و به میز خیره شدم. _هیچوقت برام مهم نبود بقیه راجبم چی فکر میکنن. واسه همین کارهایی انجام میدادم که حتی خودم رو هم ازار میداد. فکر میکردم با اینکار از اون انتقام میگیرم. فکر میکردم اگر با تو یا اهورا یا هرکس دیگه‌ای باشم عذابش میدم. اما فقط به خودم اسیب زدم و انتقام اون رو از خودم گرفتم. و این واقعا ناراحتم میکنه که تو راجبم اونجوری فکر کنی. اب دهنش رو به زحمت قورت داد و اخماش رو توی هم کشید. اراز_من هیچوقت اونجوری راجبت فکر نمیکنم. _خودت بارها این رو به من گفتی. اراز_اون مربوط به قبلا بود. _چی فرق کرده؟ جوابم رو نداد و فقط به چشمام زل زد. حالا نفس‌هاش کمی عمیق شده بود و از غم توی چشم‌هاش مشخص بود از درد شدیدی رنج میبره. دردی که بعید میدونستم مربوط به من باشه. من دربرابر اون خیلی ناچیز بودم که بخوام باور کنم براش اهمیت دارم. اراز_من.. نمیدونم. چشمام رو از نظر گذروند و نفس عمیقی کشید. اراز_من دیگه نمیتونم مثل قبلا راجبت فکر کنم. لب‌هاش کمی لرزید و با همون اخم کمرنگ ادامه داد؛ _نمیتونم راجب هیچ چیزی قضاوتت کنم. نفس عمیقی کشیدم و حس کردم که ضربان قلبم سریع تر شد. ... اراز؛ نمیتونستم درست و واضح حرف بزنم. ترجیح میدادم که ندونه چقدر برام مهمه. که با وجود اهورا و اتفاق دیشب و تمام چیزهایی که ازش میدونستم بازهم نمیتونم بیخیال فکر کردن بهش بشم. نمیتونستم بگم که با وجود اینکه بزرگ ترین خط قرمز زند‌گیمه و هیچ کدوم از چهارچو‌ب‌هایی که میخوام رو نداره نمیتونم کنار بزارمش و نسبت بهش بی تفاوت باشم. حتی اگر دیشب اتفاقی بین خودش و اهورا میوفتاد نمیتونستم مثل سارینا اونقدر راحت از زندگیم بیرونش کنم. اونقدر احساساتم مضحک بود که اصلا دلم نخواد به زبون بیارمشون. به چشمای قهوه‌ای رنگش نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم. غزل_من برای تو چیم؟ دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم، اما خودم هم جواب سوالش رو نمیدونستم. حالا نفس‌های گرمش به صورتم برخورد میکرد و اونقدر نزدیک بود که بتونم صداشون رو به خوبی بشنوم. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و کمی بیشتر بهش نزدیک شدم. دو دل بودم که کارم رو انجام بدم یا نه. شاید بهش اسیب میزدم. سر جام قفل شدم که بهم نزدیک تر شد و دستش رو پشت گردنم گذاشت. دیگه جلوی خودم رو نگرفتم و کشیدمش سمت خودم و لب‌هام رو روی لب‌هاش گذاشتم. اروم اما خیلی عمیق بوسیدم و درحالی که همچنان نفس نفس میزد بیشتر به خودش چسبوندم.

#part511 پوزخندی زد و بدون حرف به چشمام نگاه کرد. اصلا حس خوبی از نگاه های خیره‌ش نمیگرفتم و حاضر بودم هرکاری بکنم تا نتونه دیگه اینطوری بهم زل بزنه. اهورا_جدی؟ من حتی اگر پیشنهاد هزارتومن پول بیشتر برای تا ابد ندیدن تو بهم میشد قبولش میکردم. اونوقت فکر میکنی پولت رو بالا کشیدم و با اون وجود میام اینجا دنبال تو تا بهم تربیت نداشتت رو نشون بدی؟ نفس عمیقی کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم. _ببین. برام مهم نیست که چه برنامه‌ای داری یا اون پول‌هارو گرفتی یا نه. من دیگه حوصله این چرندیات رو ندارم. وضعیت زندگیم طوری نیست که مثل تو بیکار و علاف بگردم و گند بزنم به زندگی کسانی که یه روز مخبریشون رو میکردم. چطوره یه همکار جدید برای خودت پیدا کنی؟ چون من دیگه نیستم. دیگه نمیخوام خلاف کنم. انگار اصلا انتظار شنیدن این حرف رو نداشت چون ابروهاش رو توی هم کشید. اهورا_ولی تا وقتی که کار رو کامل انجام ندیم پول رو نمیگیریم! _میدونی چیه؟ همه‌ی پول برای خودت. پول خون مردم به درد من نمیخوره. با حرص نگاهم کرد و درحالی که کمی بهم نزدیک تر میشد گفت؛ _قبلا که میخورد! نتونستم درست منظورش رو درک کنم. دیگه حوصله بحث و دعوا نداشتم. وضعیت زندگیم کاملا افتضاح بود و علاوه بر اونهمه فاجعه‌ای که اخیرا رخ داده بود یه اتوی بزرگ هم دست اشتباه ترین فرد ممکن داده بودم. میتونستم به یه کیسه برنج اعتماد کنم اما اهورا نه. اهورا_برام مهم نیست که چه اتفاقاتی توی زندگیت افتاده. البته اونقدری درک و فهم دارم که فعلا به دست و پات نپیچم. اما فقط یه مدت کوتاه وقت داری خودت رو جمع و جور کنی. بعد از اون دوباره کارمون رو شروع میکنیم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _من و تو کاری باهم نداریم. اهورا_میتونی فعلا اینطور فکر کنی. همه چیز تازه شروع شده. ما تا ابد باهم کار داریم.. این رو گفت و نگاه طولانی ای بهم انداخت و بعد در رو باز کرد و از خونه خارج شد. منظورش رو از حرف اخرش نفهمیدم، انگار بو های دیگه‌ای میومد. چیز هایی که من ازشون بی خبر بودم. ... غزل؛ نفس عمیقی کشیدم و به بسته قرص توی دستم خیره شدم. از اخرین باری که به خاطر درد کمربند ترامادول خورده بودم چند ماهی میگذشت. درد شدیدی داشتم که با وجود دوتا استامینوفنی که خورده بودم همچنان پابرجا بود و از بین نمیرفت. انگار کسی با یه چکش فلزی اروم و پشت سرهم به استخون‌هام میکوبید. میدونستم این حس برای چیه. میدونستم که برای اروم کردنش به چی نیاز دارم اما به خودم قول داده بودم که دیگه سمت مواد نرم. البته قولم به خاطر اراز بود. نمیخواستم بیشتر از این از خودم ناامیدش کنم. اخه اون چه میدونه از تمام فکر و خیالات و دردهایی که دارم. چه میدونه که اگر چیزی مصرف نکنم نمیتونم دووم بیارم و زنده بمونم. اون با درد زندگی کردنم رو به الوده بودن ترجیح میداد و متاسفانه حس و انتخاب اون برام در ارجحیت بود. خودم هم دلم نمیخواست که انقدر داغون باشم. صدای فرو رفتن کلید رو توی در شنیدم و خیلی سریع بسته قرص رو زیر کوسن مبل مخفی کردم. در رو باز کرد و بی توجه به من خم شد تا کفش‌هاش رو دربیاره. _چرا در نزدی؟ انگار انتظار شنیدن صدام رو نداشت چون کمی جا خورد و ترسید. با چشم‌های خسته و خمار بهم نگاه کرد و به سختی گفت؛ _فکر کردم خوابی. ساعت دو شبه. _نخوابیدم چون اینکه تا این ساعت پیدات نشه اصلا عادی نیست. سرش رو تکون داد و بعد از وارد شدن به خونه در رو بست. راز_ببخشید نگرانت کردم، اتفاقات خوبی نیوفتاد. _نگران نشدم. ابروهاش رو بالا انداخت و سرش رو تکون داد. من همیشه این لحظه رو با خودم تصور میکردم. این که بخوام فرار کنم همیشه توی خیالاتم احساس بهتر و قشنگتری داشت. اما حالا دوتامون مثل روح‌های سرگردونی بودیم که نمیدونستن چیکار میکنن. هیچکدوممون خوشحال بنظر نمیرسید. اراز_داداشت بهم زنگ زد، گفت که چندتا مامور رفتن در خونش و راجب باباش و تو پرسیدن. اخمام رو توی هم کشیدم و برای لحظه‌ای ترسیدم. _چیزی فهمیدن؟ اراز_نه. ولی به زودی میفهمن. _باید چیکار کنیم؟ اراز_هفت صبح از اینجا راه میوفتیم. _چی؟ به کجا؟ اراز_تبریز. یکی دوروز اونجا میمونیم تا شخصی که میخواد ردمون کنه بهمون خبر بده. اونوقت اگر خوش شانس باشیم از مرز رد میشیم. البته لحظه اخری وقتی فهمید کارمون خیلی گیره قیمت رو بالاتر برد. کارمون یکم سخت میشه چون پول زیادی برامون نمیمونه. حس خوبی نداشتم و استرس گرفته بودم. _با ماشین میریم تا تبریز؟ اراز_اره.. _انقدر زود؟ اراز_پلیسا فهمیدن بابای ارشیا مفقود شده. یک سری قسط و قرض داشته که پرداخت نکرده و حساباش بسته شدن. رسما دنبالشن و پیگیریش میکنن. دیر یا زود میفهمن که مرده. _نمیتونن انقدر زود متوجه بشن کار ما بوده. اراز_اره ولی برای بازجویی میان سراغت. اونوقت از ترس همه چیز رو لو میدی.

#part510 یک قدم بهش نزدیک تر شدم و درحالی که اصلا نمیخواستم دعوای فیزیکی‌ای بینمون پیش بیاد گفتم؛ _نه بنظرم وام رو گرفته تا پول دیه تورو بده بعد از اینکه انقدر همینجا زدمت که بمیری. ابروهاش رو بالا انداخت و با خونسردی نگاهم کرد که بهش نزدیک تر شدم. اهورا_خیلی جالبه که روزا یه جوری و شبا یه جور دیگه. هرکسی الان میدیدت باورش نمیشد که هفته پیش چیکار کردی. دندونام رو به هم فشردم و برای لحظه‌ای طوری عصبانی شدم که یقش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار. دستم رو بلند کردم تا یه مشت محکم بزنم توی صورتش اما جلوی خودم رو گرفتم. اهورا همچنان با خونسردی و پوزخند همیشگیش نگاهم میکرد. موهاش توی صورتش ریخته بود و زیپ سوییشرتش در اثر فشار دستم کمی باز شده بود و میتونستم رکابی مشکی رنگش رو که به بدنش چسبیده بود و با هرنفسی که میکشید اروم بالا پایین میشد رو به خوبی ببینم. انگار متوجه شد مسیر نگاهم منحرف شده چون لبش کمی کج شد. یقش رو ول کردم و کمی عقب رفتم. _خوشم نمیاد راجب غزل اینطوری حرف بزنی. این مسئله اصلا شوخی بردار نیست که انقدر راحت باهاش شوخی میکنی. اهورا_مسئله خودت چی؟ _راجب اون هم نمیخوام حرف بزنم. چون چیزی نبوده که من به تنهایی انجامش بدم و هردومونم توی حالت طبیعی نبودیم. فراموشش کن چون اگر وقت و بی وقت بخوای بهش اشاره کنی اعصابم خورد میشه و اونوقت من میدونم و تو. یاداوری اون موضوع هم باعث میشد عصبانی بشم و هم خجالت زدم میکرد. من چیزهای زیادی نکشیده بودم و وقتی فاز جدیدی میگرفتم کنترل خودم رو به کل از دست میدادم. از اون گذشته، این قسمتی از وجود من بود که همیشه میخواستم قایمش کنم و تصور کنم وجود نداره. برای همین اونقدر روی فهمیدن اینکه اهورا گیه یا نه پافشاری میکردم و طوری رفتار میکردم که انگار چیز حال به هم زن یا چندشیه. میدونستم برام خطرناکه و اگر فرصتش بشه قطعا همه چیز رو لو میدم بنابراین باید میفهمیدم و یه جوری فاصلم رو حفظ میکردم. اما دیر شده بود و حالا دیگه چیزهایی که نباید بفهمه رو فهمیده بود و کار دیگه‌ای ازم ساخته نبود. نمیدونستم باید چطور اون دوشب رو از ذهنش پاک میکردم اون‌هم حالا که انقدر به حرف زدن راجبشون علاقه مند شده بود. قبلا اصلا اینطور نبود، اون بیشتر از من تلاش میکرد طوری رفتار کنه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. _چی میخواستی بهم بگی؟ اهورا_چیزهایی که توی خونه صدرا پیدا شده برای اعدام شدنش کافی نبوده. باید اتوی جدید ازش پیدا کنیم. چیزی که دادگاه نتونه بابتش تبرئش کنه. اخمام رو کمی توی هم کشیدم. _من تا وقتی پولایی که قرار بود بگیرم به دستم نرسه دیگه هیچ کاری نمیکنم. اهورا_چیز زیادی نمونده تا اوکی شن. _تو خیلی مشکوکی، قیافت اصلا شبیه کسانی نیست که منتظر پولشونن. یا همشو خودت گرفتی و یا از چیزی خبر داری که من ندارم.

#part509 اب دهنم رو قورت دادم و اروم گفتم؛ _منم میخوام دقیقا همین رو بدونم. جوابم رو نداد که ادامه دادم؛ _من دیشب حرف اشتباهی زدم؟ انگار چیزی یادش اومده باشه چون چندثانیه مکث کرد و بعد خیلی سریع گفت؛ _نه. دیگه چیزی نگفتم. دلم نمیخواست این بحث ادامه پیدا کنه. انگار اون هم باهام موافق بود چون راهش رو به سمت اشپزخونه ادامه داد و بعد از چند دقیقه گفت؛ _باید یه راهی پیدا کنیم اون چند تیکه طلایی که پیدا کردی رو بفروشیم. _فکر نکنم بدون فاکتور کسی طلا بخره. اراز_چرا، یکسری از خلافکارا میخرن ولی با قیمت پایین تر. من کسی رو نمیشناسم و با تنها کسی که امکان داشت بدونه هم دیشب دعوا کردم. _با اهورا دعوا کردی؟ چرا؟ جوابم سوالم رو نداد و به جاش گفت؛ _از ارشیا بپرس، شاید کسی رو سراغ داشته باشه. سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به زمین دوختم. ... ارشیا؛ مشغول خوردن تخم مرغم بودم که زنگ خونه به صدا در اومد. لقمم رو قورت دادم و روش کمی چای شیرین خوردم و از روی مبل بلند شدم. در رو که باز کردم اهورا رو دیدم. زیاد دلم نمیخواست ببینمش و انتظار اینورا افتابی شدنش رو هم نداشتم به همین دلیل اخمام رو توی هم کشیدم. _چه خبره؟ اهورا_باید حرف بزنیم. سرم رو تکون دادم و از جلوی در رفتم کنار که وارد شد و در رو پشت سرش بست. _راجب چی حرف بزنیم؟ اهورا_تو میدونستی خواهرت.. هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که صدای کوبیده شدن در دوباره بلند شد. هردومون به سمت در برگشتیم که اهورا گفت؛ _منتظر کسی بودی؟ _نه. در رو که باز کردم با چندتا مامور پلیس مواجه شدم. ابروهام بالا پرید و کمی استرس گرفتم. _بله؟ ماموری که بنظر میرسید درجش از اون دوتای دیگه بالاتر باشه گفت؛ _ارشیا اشراقی؟ _خودمم. _با احمد اشراقی چه نسبتی دارید؟ اب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم؛ _پدرمه. مامور_اخرین بار کی پدرتون رو ملاقات کردید؟ _درست به یاد ندارم، خیلی وقت پیش بود. چطور مگه؟ مامور_پدرتون مفقود شده. _یعنی چی؟ از کجا فهمیدید؟ چیزی نمونده بود تا از شدت ترس فشارم بیوفته. مامور_یعنی شما خبر داشتید؟ اهورا پیش دستی کرد و خیلی سریع گفت؛ _نه اخه پدرشون خیلی وقته که اهواز نیستن و به خاطر یکسری مشکلات خونوادگی ندیدتشون. و خودش هم متوجه اینکه مفقود شده نشده بود، منظورش از سوال این بود که شما چطور خبر دار شدید؟ مگه چه اتفاقی براش افتاده؟ مامور نگاه بدی به اهورا انداخت و روبه من گفت؛ _وام گرفته بودن و قسطاشون رو پرداخت نکردن. سیم کارتشون به خاطر عدم استفاده یک طرفه شده و گویا چندوقتی هست که همسرشون ازشون بی خبره. _چه کاری از من برمیاد؟ مامور_شما پسرش هستید، براتون اهمیتی نداره که پدرتون گم شده و با اون سن ممکنه بلایی سرش اومده باشه؟ _نه. برام مهم نیست. انگار با حرفام فقط داشتم اوضاع رو بدتر میکردم. من معمولا توی موقعیت های حساس کمی قاطی میکردم و نمیتونستم ارامش خودم رو حفظ کنم و همین کار رو خراب میکرد. مامور_مشکلی با پدرتون داشتید؟ اهورا_مشکلات خانوادگی. پدرش ادم شریفی نبود و دشمن کم نداره. مامور_چرا از فعل ماضی استفاده میکنید؟ اهورا_استفاده کردن از فعل ماضی برای ادمی که قبلا دیدیش و الان مفقود شده چیز غیر طبیعی‌ای هست؟ مامور دوباره توجهی بهش نکرد و روبه من گفت؛ _اقای اشراقی شما خانوادتا عادت دارید مفقود بشید؟ _چطور مگه؟ مامور_ماه پیش شما به پاسگاه رفتید و اعلام کردید خواهرتون گم شده و مدعی شدید که احتمالا گم شدنش کار پدرتونه. بعد هم به طور مشکوکی ادعاتون رو پس گرفتید و گفتید که خواهرتون پیدا شده و پیش دوستش ساکن بوده. _درسته. ما فکر کردیم گم شده بود. مامور_و چرا فکر گردید پدرش باید دزدیده باشتش؟ _پدر من پدر خواهرم نیست. مادرم دوبار ازدواج کرده. مامور_و خواهرتون کجا هستن؟ الان باید بازجویی بشن چون تقریبا همزمان با پدرتون مفقود شده بودن و این اصلا قضیه‌ی عادی ای نیست. _متاسفانه الان اهواز نیست و شهرستانه، وقتی برگشت بهش میگم یه سر به پاسگاه بزنه. مامور_خوبه. اگر چیز دیگه‌ای به خاطر اوردین تا ضمیمه پرونده کنید حتما ما رو در جریان بزارید و تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشید. شاید هم مجبور شدید قسط‌های وام پدرتون رو تقبل کنید، هرچی نباشه ضامنش بودید و الان ناپدید شده. اخمام رو توی هم کشیدم و سرم رو تکون دادم و بعد از رفتنشون در رو بستم. اهورا درحالی که میخندید گفت؛ _مجبوری قسطای باباتو بدی. _خیلی خنده داره واقعا! دست به سینه ایستاد و چشماش رو کمی تنگ کرد. اهورا_بنظرت چرا وام گرفته بوده؟ اخمی کردم و غریدم؛ _توی چیزایی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن. اهورا_شاید میخواسته برای غزل عروسی بگیره و بعد ببرتش ماه عسل.

#part508 برگه‌های توی دستش رو کمی فشار میداد و اخماش توی هم بود. اروم اما عمیق نفس میکشید و تمام تلاشش رو میکرد تا توی چشم‌هام نگاه نکنه. قطعا یکی از حرف‌ها یا کارهای افتضاح توی ذهنم اتفاق افتاده بود و به خاطر همون انقدر عجیب رفتار میکرد. اراز_نه. برام مهم نیست. صداش کمی میلرزید و جدی و صادق نبود. برگه هارو روی میز گذاشت و از روی مبل بلند شد تا به سمت اشپزخونه بره. خیلی سریع دنبالش رفتم و دستش رو گرفتم و کشیدم. _یعنی چی که برات مهم نیست؟ چرا طوری رفتار میکنی انگار اینکه با یه نفر بخوابی و باهاش یکی رو دفن کنی و بخواین فرار کنید همیشه برات اتفاق میوفته و یه چیز سادست‌؟ چرا همه این چیزای عجیبی که وجود داره و دهن من رو سرویس کردن برای تو انقدر عادین انگار کارهایی که باهم کردیم رو با هزار نفر دیگه انجام دادی بدون اینکه برات مهم باشه به غیر از تو با چند نفر دیگه رابطه داشتن؟ چرا اونقدر برات مهمم که بخوای من رو با خودت ببری یا وقتی گم شدم دنبالم بگردی اما اونقدری مهم نیستم که برات اهمیت نداشته باشه با رفیقت توی خونش چیکار میکردم؟ انگار هیچ جوابی برای سوالاتم نداشت چون چند ثانیه سکوت کرد و بعد در نهایت خونسردی گفت؛ _چون میدونم چیکار میکردین! برای لحظه ای از خودم ترسیدم. من اونقدر حالم بد نبود که کاری کرده باشم و یادم نیاد اما اونقدرم هوشیار نبودم که کنترلی روی کارام داشته بشم. همه چیز مثل یه خواب میموند. _کاری کردم‌؟ حالم داشت از خودم به هم میخورد. حالم از اینکه کاری کرده باشم و اراز دیده باشه به هم میخورد. قطعا ازم متنفر شده بود. قطعا فکر میکرد خراب و دم دستیم. اراز_نه. با صدای بلند گفتم؛ _پس چرا اینطوری باهام رفتار میکنی؟ چرا قبل از تمام این اتفاقات، اونموقع ها که تازه همدیگه رو شناخته بودیم خیلی نزدیک تر بودیم. اونموقع مشخص بود چی بینمونه اما الان شبیه دونفریم که فقط دارن همدیگه رو تحمل میکنن؟ چرا رفتارت انقدر باهام عوض شده؟ ازم بدت میاد؟ پوزخندی زد و دوباره به زمین خیره شد. هیچوقت موقع صحبت کردن نگاهش رو به اینور و اونور نمیدوخت. همیشه توی چشمام زل میزد به طوری که فکر میکردم ازم طلبکاره. اما حالا گیج به نظر میرسید. انگار از من به هم ریخته تر بود. اراز_رفتارای من طوری بوده که فکر کنی ازت بدم میاد؟ من اگر ازت بدم میومد وقتی گم و گور شدی اونقدر دنبالت میگشتم؟ من اگر ازت بدم میومد با وجود اینکه یکنفر رو کشتی میخواستم باهات از اینجا فرار کنم؟ من اگه ازت بدم میومد دیشب میومدم دنبالت؟

#part507 باید میفهمیدم چرا رفته پیش اهورا و اونجا چیکار داشته. اگر واقعا چیزی بینشون بود چی؟ اگر اهورا اینهمه برای هیچ و پوچ تلاش نمیکرد چی؟ شاید ارتباطی با غزل داشت که مطمئن بود از طریقش میتونه من رو زمین بزنه. جلوی در خونه ایستادم و سرم رو روی فرمون گذاشتم. نمیدونستم باید چیکار کنم. تا کمتر از یک هفته دیگه قرار بود باهم از اینجا بریم و نمیدونستم که اصلا میتونیم اینکارو کنیم یا نه. من داشتم یه قاتل رو از کشور خارج میکردم و این ریسک بزرگ حتی ذره‌ای من رو دو به شک نکرده بود. با وجود ترس و استرسی که داشتم یک درصدم از تصمیمم پشیمون نبودم. غزل فقط برای پلیس یه قاتل بود. من که بهش نگاه میکردم هیچی جز یه دختر شکننده و ضعیف که تمام عمرش ازش سواستفاده شده بود و ازار دیده بود نمیدیدم. کمربندم رو باز کردم و بعد از پیاده شدن از ماشین به سمت صندلی عقب رفتم. _غزل. اروم چشماش رو باز کرد و بهم خیره شد. غزل_دوباره نازم کن. _چی؟ _همونطوری که تازه کردی. سر جام خشک شدم. _چی؟ احمقانه بود اما از ترس جن و روح نگاهی به اطرافم انداختم. هیچکس جز ما توی خیابون نبود. _من که نازت نکردم. من داشتم رانندگی میکردم. غزل_توی خونه کردی. اخمام رو توی هم کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. قطعا کار اهورا بود و من رو با اون اشتباه گرفته بود. _جدی؟ دیگه چیکار کردم؟ نمیخواستم بشنوم. اصلا دلم نمیخواست بدونم. نمیخواستم بیشتر از این از اهورا متنفر باشم. غزل دستم رو گرفت و اروم روی شکمش گذاشت. نگاهش هنوز خمار بود و رنگش کمی به سفیدی میزد. نگاهم رو به شکمش دوختم و دستم رو خیلی سریع عقب کشیدم. _اهورا اینکارو میکنه. تلاش کرد سر جاش بشینه و گفت؛ _ولی من تورو میخوام. _تو منو نمیخوای. غزل_من دوستت دارم. ابروهام بالا پرید و برای لحظه ای قلبم نزد. کمی طول کشید تا به خودم بیام و نفس بکشم. _چی؟ صدام از ته چاه بلند شد. _دوستم داری؟ جوابم رو نداد. بنظر میرسید خوابیده باشه. حالا نمیدونستم که اهورا رو با من اشتباه گرفته بود یا من رو با اهورا. ... غزل؛ چشمام رو که باز کردم توی اتاق اراز بودم. نور از لای پرده ها وارد اتاق میشد و روی دیوار سفید روبه روم میوفتاد و بازتابش چشمام رو اذیت میکرد. روی تخت نشستم، بدن درد افتضاحی داشتم. از دیشب تصاویر گنگ و محوی توی ذهنم مونده بود و چیزی رو درست به یاد نداشتم. در اتاق باز شد و تونستم اراز رو ببینم. نگاهی بهم انداخت و وقتی متوجه بیدار بودنم شد سر جاش ایستاد. با لحن جدی ای گفت؛ _خوبی؟ _اره. بدنم یکم درد میکنه. اخماش رو کمی توی هم کشید و گفت؛ _نمیدونی چرا؟ شونم رو بالا انداختم که سوییشرتش رو از تنش در اورد و گفت؛ _قرار بود دیگه چیزی مصرف نکنی. جوابش رو ندادم و سرم رو پایین انداختم. احساس حال به هم زن بودن داشتم. ادمای معتاد حال به هم زن بودن و منم جزوشون بودم. انگار تصمیم نداشت لباسای دیگش رو دربیاره چون بعد از اویزون کردن سوییشرتش به چوب لباسی از اتاق خارج شد. کمی بعد من هم بیرون رفتم و روی مبل روبه روش نشستم. _به خاطر اینکه رفتم پیش اهورا ازم ناراحتی؟ اراز_اره. _ما کاری نکردیم. اخماش رو توی هم کشید و نگاهش رو ازم گرفت. اراز_اینکه کاری کردید یا نکردید برام مهم نیست. هیچکس نباید بفهمه ما داریم میریم و تو هم به اهورا گفتی و هم ارشیا. چرا نمیخوای بفهمی اهورا اصلا قابل اعتماد نیست و ممکنه بخواد مشکلی ایجاد کنه؟ _برات مهم نیست؟ نگاهش رو به دیوار دوخت و نفس عمیقی کشید. اراز_برام مهمه. ولی من چیزی رو بهت اجبار نمیکنم. _اینکه نخوام با دوستت بریزم رو هم اجبار نیست. همچنان نگاهم نمیکرد. رنگ نگاهش با همیشه فرق داشت. انگار چیزی رو میدونست که ازم مخفی میکرد. چیزی که راجب من بود و خودم ازش خبر نداشتم. _نکنه دیشب کاری کردیم؟ بدون اینکه فکر کنم جملم رو به زبون اوردم. بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛ _ما؟ _نه، منو اهورا. اب دهنش رو قورت داد و درحالی که با دقت به برگه‌های توی دستش نگاه میکرد گفت؛ _نمیدونم. وقتی من رسیدم خوابیده بودی. _ما کاری نکردیم. من چیزی یادم نمیاد، اگه کرده بودم یادم میموند. سرش رو بلند کرد و با اخم به چشم‌هام زل زد. اراز_لازم نیست واسم توضیح بدی، به من ربطی نداره. _واقعا برات مهم نیست؟ دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما خیلی سریع پشیمون شد. ‌رفتاراش خیلی عجیب بود. چیزهای گنگی از دیشب به یاد داشتم که نمیدونستم توهم بودن یا حقیقت. همه چیز رو یادم بود اما اگر نصفی از اون‌ها فقط ساخته ذهنم میبودن و اون لحظه در اثر مواد بهشون فکر میکردم چی؟

#part506 _اجازه؟ اگر من بهش نمیدادم معلوم نبود کجا میرفت و کیا به تورش میخوردن. اراز_قطعا از تو بدتر نمیبودن. _اره. خیلی بهتر از من میتونستن مخشو واسه یذره مواد بزنن. من توی این چیزا خیلی استعدادی ندارم، با یکم التماس خر میشم. توجهی به حرفم نکرد و غزل رو تکون داد که اروم چشماش رو باز کرد. ... اراز؛ به هر سختی ای بود از روی مبل بلندش کردم تا ببرمش به سمت ماشین. صدام رو میشنید اما هوشیاریش به شدت پایین بود و انگار توان ایستادن روی پاهاش رو نداشت. اهورا دست به سینه توی چهارچوب در ایستاده بود و با پوزخند نگاهم میکرد. اهورا_کمک نمیخوای؟ توجهی بهش نکردم و به سختی تا ماشین بردمش. اگر میخواستم خیلی راحت میتونستم بلندش کنم، اما لازم بود هوشیاریش رو به دست بیاره و خودش حرکت کنه. هرچند که انگار فایده‌ای نداشت. در عقب رو باز کردم و روی صندلی‌ها خوابوندمش و بعد از اینکه مطمئن شدم پاهاش لای در نمونده در رو بستم. به شدت عصبی بودم و نمیدونستم خشمم به خاطر با خبر شدن اهورا از باهم رفتنمون بود و یا مواد مصرف کردن غزل و اینکه بدون خبر دادن به من اینجا بود. اهورا کنار ماشین ایستاد. نگاهش جدی بود و اثری از تمسخر توش دیده نمیشد. اهورا_من رو خر فرض کردی؟ _من فقط محافظه کاری میکنم. اهورا_محافظه کاری؟ _وضعیت ما وضعیت معمولی ای نیست. قبلا هم گفتم پای یه قتل درمیونه و اصلا دلم نمیخواست کسی مخصوصا تو از اینکه قراره با خودم ببرمش با خبر بشه. اهورا_منو چی فرض کردی؟ خبرچین؟ _تو خبرچین نیستی، ولی برای انتقام گرفتن خبرچینی هم میکنی. سرش رو تکون داد و درحالی که به ماشین تکیه میداد گفت؛ _انتقام؟ انتقام چی؟ انگشتش رو روی شیشه ماشین کشید و گفت؛ _خیلی مبارکت باشه ولی فکر نکنم بخوام انتقام ماشینت رو بگیرم. یا هرچیز دیگه‌ای که توی زندگیت داری! البته همیشه به اینکه مامان تو مرده و مال من زندست حسودیم میشد. _کسی که توی ماشینه چی؟ اهورا_اشتباه متوجه شدی دوست من. مشکل من غزل نیست، خود تویی. مشکل من حق به جانب بودنته. اگر جای غزل یه بوته گوجه از من میدزدیدی بازهم همینقدر عصبانی میشدم. بحث من شخصیت افتضاح توعه که هیچ درکی از اینکه اگه رفیقم از کسی یا چیزی خوشش میاد من غلط میکنم سمتش برم نداری. _من غزل رو از تو ندزدیدم. اهورا_هردومون خوب میدونیم که اون اوایل ازش متنفر بودی و حتی بدت میومد توی جمعمون باشه. تا وقتی که تینا از داستانمون باخبر بشه هم ازش بدت میومد و دقیقا وقتی بهش نزدیک شدی که فهمیدی من ازش خوشم اومده. _اتفاقا برعکس، این تویی که نه ازش خوشت میومد و نه الان خوشت میاد. تو فقط میخوای رو اعصاب من باشی. حالا که فهمیدی برای من مهمه دوست داری طوری نشون بدی انگار ازش خوشت میاد و بهش نزدیک بشی تا من رو اذیت کنی. مگه نه هردومون میدونیم تو هیچوقت به دخترا حسی نداشتی. اخماش رو توی هم کشید و غرید؛ _چرت و پرت نگو. _چرت و پرت نگم؟ تو اگر از دخترا خوشت میومد به هیچ وجه از تینا نمیگذشتی. اگر از دخترا خوشت میومد حداقل برای یکبار توی عمرت دوست دختر میداشتی. اهورا_چرت و پرت نگو. _چرت و پرت نمیگم. هردومون خوب میدونیم که تو مشکل داری. اهورا_مشکل دارم، ولی مشکلم این نیست که از دخترا خوشم نمیاد. من از هیچکس‌ خوشم نمیاد. قبلا هم گفتم اگر جای غزل بحثمون سر یه بوته گوجه بود هم همینقدر عصبانی میشدم. مشکلم تویی که هیچ احترامی برای من و تصمیماتم قائل نیستی و نزدیک هر دختری که شدم به دوروز نکشید که مخشو زدی و از من متنفرش کردی. ‌_اینا توهمات توعه. اهورا_توهمه؟ این رو گفت و به غزل که توی ماشین خواب بود اشاره کرد. _اینکه دخترایی که ازشون خوشت میاد سمتت نمیاد و ازت متنفر میشن به خاطر من نیست، به خاطر حال به هم زن بودن خودته. و فقط کافیه بفهمم مشکلی برام درست کردی یا چیزی رو به کسی که نباید گفتی، اونوقته که یه‌جوری برات مشکل درست میکنم که تا وقتی سنت هم اندازه وزنت نشده از زندان در نیای. هرچی نباشه توهم شریک جرم حساب میشی و کسی که جسد اون پیرمرد خرفت رو خاک کرد من نبودم. این رو گفتم و سوار ماشین شدم و بدون اینکه نگاهش کنم راه افتادم. وضعیتم افتضاح بود. با نزدیک شدن به غزل از تمام زندگیم گذشته بودم و خودم رو توی چاله نه بلکه توی چاه انداخته بودم. رابطه با هیتلر خیلی کم خطر تر بود. حسابی ازش عصبی بودم و نمیدونستم باید چه تصمیمی راجبش میگرفتم. نمیدونستم چرا به خاطرش انقدر خودم رو به اب و اتیش میزنم. اون اصلا شبیه کسی که من میخواستم نبود. دختر سبک و بی حد و مرزی بود و باید نصف شبا از خونه رفیقام جمعش میکردم. دروغگو و دوشخصیتی و افسرده و از همه مهمتر قاتل بود و حالا دیگه باید معتاد تزریقی بودن هم به لیست بلند بالای مشکلاتش اضافه میکردم. اما با وجود تمام اینا روز به روز بیشتر بهش جذب میشدم و نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم.

#part505 توجهی به حرفم نکرد و بعد از مخلوط کردن محتویات سرنگ با خونش اروم به خودش تزریقش کرد که اخمی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. دلم براش میسوخت. شاید چون اونهم دقیقا شبیه من بود و هیچ جوره نمیتونست از شر افکار و خاطرات کذاییش خلاص شه مگر اینکه اینجوری خودش رو توی یه منجلاب دیگه بندازه. دلیل اینکه ازش خوشم میومد همین بود. اینکه کاملا من رو یاد خودم مینداخت. اب دهنم رو قورت دادم و دوباره بهش نگاه کردم. من کسی رو نداشتم تا نجاتم بده، اما اون اراز رو داشت. شاید من هیچوقت به اراز به خاطر داشتنش حسودی نمیکردم. بلعکس حسادت من به خاطر این بود که اون کسی رو داشت تا به فکرش باشه و حواسش بهش باشه اما من نه. البته که من به همچین کسی نیاز نداشتم و اونهم مستحق این بود که کسی مثل خودش کنارش باشه و درکش کنه. نه اراز! اون از هیچ لحاظی شبیه ما نبود و فقط حرفای قلبمه سلمبه میزد و به راه درستی که میرفت افتخار میکرد. اما مطمئنا اگر جای یکی از ما میبود وضعش ازمون خیلی بدتر میشد و قطعا بارها خودکشی کرده بود. احتمالا تابه حال هیچکس بدون اجازه و خواست خودش بهش دست نزده بود تا بفهمه چه حس افتضاحی داره. هنوز که هنوزه یادم نرفته یکی از مشتریای مامانم توی 12 سالگی چه بلاهایی که سرم نیورد. اون زن هیچوقت براش مهم نبود که چه اتفاقی برای من میوفته. یا نئشه و روی مواد بود و حتی اگر هم جلوش بلایی سرم میوردن براش اهمیتی نداشت و یا فکر میکرد دروغ میگم. غزل چشماش رو بسته بود و محکم به هم فشار میداد. اروم اما عمیق نفس میکشید و رنگش کمی پریده بود. از روی مبل بلند شدم و کنارش نشستم. بیشتر از حدی که مناسبش بود تزریق کرده بود. _خوبی؟ سرش رو تکون داد و گفت؛ _میشه در رو باز کنی؟ خیلی گرممه، دارم خفه میشم. سرم رو تکون دادم و در رو باز کردم تا باد خنک بیاد تو. خودمم گرمم بود و وضعیت خوبی نداشتم. البته که احساس گرمای من به خاطر مصرف چیزی نبود و علت دیگه ای داشت.. اب دهنم رو قورت دادم و سر جام نشستم. به زور داشتم خودم رو کنترل میکردم تا کاری نکنم. من میدونستم اینکه کسی که نمیخوای بهت دست بزنه چه حس افتضاحی داشته. اما از سمت دیگه اینکه من اون کسی باشم که به اجبار بهش دست میزنه خوشم میومد. شاید اگه راضی بود اونقدر لذت بخش به نظر نمیرسید. من مریض بودم و این به شدت خودم رو هم ازار میداد. وقتی چیزی خیلی اذیتت کنه و بهت اسیب بزنه، دوست داری بقیه هم اون حس رو تجربه کنن و اینبار تو اون کسی باشی که تحمیلش میکنه. مثل اینکه کسی رو با کتک بزرگ کنی و امکان نداره اون شخص خودش بچه‌ش رو کتک نزنه. من دیگه در جایگاه کسی که قرار بود کتک بخوره نبودم. برای اینکه حرکت اشتباهی نزنم به اراز پیام دادم و گفتم که غزل پیش منه و حالش خوب نیست. من ادم پستی نبودم و نباید به افکار توی مغزم بها میدادم. من نمیخواستم کسی مثل مشتری مامانم یا پدر ارشیا باشم. اراز گفت که تا چند دقیقه دیگه اینجاست و قطعا یه ساطور هم با خودش میاره تا سرم رو قط کنه. احتمالا هوس کله پاچه کرده بود. _به اراز گفتم که اینجایی. چشماش رو باز کرد و با ناراحتی بهم خیره شد. غزل_واقعا موجود اشغالی هستی. _باور کن اینجوری برای خودت خیلی بهتره. پیش من جات امن نیست. غزل_میتونستم خودم برم. _نمیتونم با این وضعیت اجازه بدم بری. اب دهنش رو قورت داد و روی مبل دراز کشید. رومو کردم اونور و نگاهی به ساعتم انداختم. از روی مبل بلند شدم تا به سمت اتاقم برم که صدام کرد. _نرو. _چرا؟ غزل_میترسم. _از چی؟ شونش رو بالا انداخت و کاپشنش رو از تنش در اورد و گوشه‌ای انداخت. دوباره نگاهی به گوشیم کردم و روی مبل کناریش نشستم. نگاهم رو به چشم‌های خمارش دوختم و نفس عمیقی کشیدم. احمقانه بود اما دلم براش تنگ شده بود. دستم رو اروم روی بازوش کشیدم که چشم‌هاش رو بست. چند ثانیه با ناخن روی پوستش خط‌های فرضی کشیدم و دستم رو به سمت شونه ها و بعد پهلو و شکمش بردم و به کشیدن اشکال هندسی ادامه دادم. مخالفتی نمیکرد، میدونستم که این به معنای خواستنش نیست و اصلا نمیفهمید که توی چه موقعیتیه. پوستش داغ بود و شکمش اروم بالا و پایین میشد. با شنیدن صدای زنگ در از کنارش بلند شدم و به سمت حیاط رفتم و در رو باز کردم. اراز پشت در بود و اخم‌هاش توی هم بود. اراز_اینجا چیکار میکنه؟ _ساطورت کجاست؟ با عصبانیت گفت؛ _گفتم اینجا چیکار میکنه؟ _اومده بود باهام خدافظی کنه، هرچی نباشه تا چندروز دیگه قراره برید! اراز_تو دیگه چه جونوری هستی. این رو گفت و از کنارم رد شد و به سمت ورودی خونه رفت. پوزخندی زدم و در رو بستم و پشت سرش وارد خونه شدم. به سمت غزل رفت و اسمش رو صدا زد اما جوابی دریافت نکرد. بلافاصله نگاهش به سرنگ خالی روی زمین خورد و خیلی سریع بهم نگاه کرد. اراز_بهش مواد دادی؟ _اره. اراز_چرا اینکارو کردی!؟ به چه اجازه ای!؟

#part504 این رو گفت و از روی مبل بلند شد تا به سمت در بره که خیلی سریع بازوش رو گرفتم و روبه روش ایستادم. اگر تینا یا اراز یا هرکس دیگه‌ای میخواست بهم چیزی بگه اما پشیمون میشد برام مهم نبود. اما حالا خیلی کنجکاو شده بودم که چه حرفی داشت بامن بزنه. برگشت سمتم و با اخم بهم خیره شد که گفتم؛ _حرفت رو بزن مگه نه نمیزارم بری. غزل_گفتم که چیز خاصی نبود، دستم رو ول کن. لحنش محکم و مطمئن بود. با اینکه باید بعد از اون اتفاق از زمین و زمان میترسید اینطور نشده بود و هنوز خیلی قاطع و گستاخ صحبت میکرد و به نظر میرسید هیچ ترسی ازم نداره. از همینش خوشم میومد. از اینکه اتفاقات جای ضعیف تر کردنش پررو تر و قوی ترش میکردن. غزل_نمیخوام اراز بفهمه که چی ازت خواستم. _مگه چی قراره بخوای؟ چشمام رو تنگ کردم و از نظر گذروندمش. اروم و عمیق نفس میکشید و چشم‌هاش کمی سرخ بود. جدا از اون به نظر میرسید که با دندون کل پوست لب‌هاش رو کنده باشه. دلم میخواست زبونم رو روی زخم‌هاش بکشم و ترشون کنم اما نمیدونستم که قراره چه ری‌اکشنی نشون بده. گذشته از اون، با اینکه میدونستم بیدی نیست که با این بادها بلرزه اونقدری عوضی نبودم که بعد از اون اتفاق بدون اجازه کاری کنم. غزل_اول قول بده که چیزی بهش نمیگی. _مطمئنی که روی قول‌های من میشه حساب باز کرد؟ غزل_چاره دیگه‌ای ندارم. _اول باید بدونم چیه. غزل_وقتی که بابای ارشیا دزدیده بودم یه چیزی بهم تزریق میکرد. انتظارش رو داشتم. از جای سوزن روی دستاش مشخص بود. _خب؟ غزل_تقریبا به مدت دوهفته هرشب اونکار رو میکرد. حالا دیگه کاملا میدونستم که چی میخواد بگه. غزل_احمقانست ولی من بدون اون واقعا نمیتونم زندگی رو تحمل کنم. اگر تا الان هم اون اتفاق زیاد روم اثر نزاشته به خاطر همون هاست. و نمیخوام کنار بزارمش. _چی مصرف میکردی؟ غزل_نمیدونم. ولی بعدش که بهم تزریقش میکرد یجورایی بیهوش میشدم. _مورفین بوده. نباید مورفین مصرف کنی. غزل_یچیز دیگه‌هم بود که خواب اور نبود. یه رنگ سفید یا قهوه ای داشت. اون خیلی بهتر بود. یچیزی توی اون مایه ها میخوام، فقط هروئین نباشه. _امفتامین بوده. غزل_مثل هروئینه؟ _نه. اونقدر بد نیست. هروئین پنج شیش برابر بدتره. غزل_من کسی رو نمیشناسم که بتونم همچین چیزی ازش بخوام، برای همین گفتم شاید به تو بگم.. ابروهام رو بالا انداختم. _الان میخوای برات مواد جور کنم؟ غزل_اگر مجبور نبودم نمیخواستم. _چی به من میرسه؟ غزل_چی باید بهت برسه؟ پولش رو میدم. اهورا_من به پول احتیاج ندارم. غزل_پس چی میخوای؟ _خودت نمیدونی؟ چند ثانیه بدون حرف به چشم‌هام زل زد و اب دهنش رو قورت داد. غزل_خیل خب. پس یه ساقی پیدا میکنم که ازم پول بگیره. _اگر پیدا کردی به منم معرفیش کن. چون نه من نه هیچکس دیگه‌ای تابه حال همچین ساقی ای ندیدیم. نفس عمیقی کشید و با اخم به چشم‌هام زل زد. اگر یه دختر عادی بود با خودم فکر میکردم که احتمالا بغض کرده اما از این خبرا نبود. غزل_من به اراز خیانت نمیکنم. _خیانت؟ اینکار تو خیانت محسوب نمیشه. شما اصلا توی رابطه نیستید، اون هم قرار نیست چیزی بفهمه. اراز قرار بود بفهمه و این رو من شخصا بهش میگفتم. من هول یا توی خماری نبودم و برای سکس کیس کم نداشتم. غزل با بقیه هیچ فرقی نداشت، جز اینکه دوست دختر اراز بود. اگر هرکس دیگه ای جاش بود نسبت بهش حریص بودم. من میخواستم باهاش باشم چون میدونستم از این راه میتونم به اراز ضربه بزنم. و همین ریسکی بودنش بود که من رو به خودش جذب میکرد. غزل_حرفام رو فراموش کن. این رو گفت و دستش رو از دستم بیرون کشید که گفتم؛ _خیل خب. برات اوکیش میکنم. درسته که زنده و مرده هیچکس برام فرقی نداشت، اما نمیتونستم اجازه بدم کارش به ادم‌های حرومزاده گیر بکنه. اون هم الان که انقدر مستعد گول خوردن و مورد سوءاستفاده قرار گرفتن بود. غزل_همچین چیزی داری؟ سوالش رو جواب ندادم و به جاش گفتم؛ _چرا یه چیز دیگه نمیکشی؟ غزل_مثلا چی؟ _نمیدونم، گلی چیزی. میتونی حتی قرص بخوری. موادهای تزریقی خیلی بدترن. غزل_نمیتونم. فازشون برام قابل تحمل نیست. فقط همونی رو که تا الان بهم تزریق شده رو میخوام. حرف دیگه ای نزدم. من مسئول مراقبت و نصیحت دیگران نبودم. به سمت اتاقم رفتم و کمی بعد با یه سرنگ پلمپ و مقدار کمی پودر برگشتم. نگاهش رو به دستم دوخت و روی مبل نشست. دلم نمیخواست از این چرت و پرت‌ها بکشه. اما حوصله میانجی گری رو هم نداشتم. هیچ ادمی با نگرانی و نصیحت بقیه چیزی رو کنار نمیگذاشت یا از نظرش برنمیگشت. وسایل رو دستش دادم و روبه روش نشستم. _همین بود؟ سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید. _اراز خبر داره؟ غزل_تا حدودی. ولی نمیخوام بفهمه که دوباره اینکار رو کردم. _دیر یا زود میفهمه. اگه همین الان بیخیالش نشی دیگه هیچوقت نمیتونی ترکش کنی. توی کمتر از چندماه داغون میشی.

#part503 احمقانه بود که به من اعتماد نداشته باشه یا ازم بترسه اما با این اوصاف بهتر دونستم که به حرفش گوش بدم. اگر میخواستم از زیر زبونش حرف بکشم باید اعتمادش رو جلب میکردم. اینکه غزل با اراز بره اصلا برام مهم نبود. هیچکدومشون ارزش زیادی برام نداشتن. من فقط میخواستم مطمئن بشم که من رو احمق فرض نکرده باشن. از اینکه کسی فکر کنه میتونه بهم دروغ بگه و من ساده لوحانه باور کنم متنفر بودم. غزل_چی خواستی بهم بگی؟ _خواستم حالا که داری میری باهات صحبت کنم برای اخرین بار. غزل_انقدر مهم بود؟ متوجه شدم که درست حدس زدم و حرف‌های اراز به کل دری وری بوده. اگر قرار نبود باهاش بره الان میگفت من که قرار نیست جایی برم. دقیقا چیزی که نمیخواستم بشنوم رو شنیدم. اراز همیشه ادعا میکرد که من قابل اعتماد نیستم، اما این خودش بود که باعث میشد من براش چنین ادمی باشم. حالا که میخواستم کمکش کنم و در حقش لطف کنم مشخص شده بود که من رو خر فرض کرده و بهم دروغ گفته. باید یه جوری این کارش رو تلافی میکردم. اصلا برای چی فکر میکرد اگر به من بگه من مانع میشم و دونستنم ضرر داره؟ نکنه فکر میکرد بخاطر غزله؟ _پس حقیقت داره، واقعا دارید میرید. غزل_هنوز قطعی نیست، فقط حرفش شده. سرم رو تکون دادم و به چشم‌هاش زل زدم. حالا نگاهش رنگ شک و تردید گرفته بود. نمیدونستم قطعی نیستش حقیقته یا دروغ. ممکن بود اراز بهش وعده الکی داده باشه. اونطوری که من میشناختمش از این کارا زیاد میکرد. هیچوقت برای دختری چنین فداکاری ای نمیکرد. رفتاراش واقعا عجیب بود، باعث میشد مطمئن شم که به غزل حسی داره. اگر واقعا اینطور بود براش خیلی بد میشد که تمام مدت من رو احمق فرض کرده و کلی چرت و پرت و دروغ تحویلم داده. تقاص اینکارش رو پس میداد! _مطمئنی قراره برید؟ سرش رو کج کرد و اخماش رو توی هم کشید. غزل_یعنی چی؟ _بنظرت اینکه بخواد تورو با خودش ببره منطقیه؟ اگر واقعا از رفتنشون مطمئن نبود با این حرف شک میکرد و اگر اطمینان داشت با تحکم یه جواب دندون خورد کن بهم میداد که دوتاش باعث میشد هم حقیقت رو بفهمم و هم یه فنگی بینشون انداخته باشم. اراز باید میفهمید که با بد کسی در افتاده و من مثل اون دخترای احمق دور و برش نیستم. البته این نقشه یه باگ داشت و اونم این بود که قطعا غزل باهاش راجب این حرفای من صحبت میکرد. غزل_اگر از دید تو بخوایم نگاه بکنیم خیلی چیزها منطقی نیست. مخصوصا چیزهایی که اگر درکشون نمیکنی پس یعنی واقعا مشکل داری. _اخه تا جایی که من میدونم اراز قرار بود با عسل بره. اخماش رو دوباره توی هم کشید و سرش رو تکون داد. غزل_دوباره چی توی سرت میگذره که داری این چرت و پرت‌ها رو بهم تحویل میدی؟ به مبل تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. _برای من رفتن یا نرفتنتون هیچ فرقی نداره. تازه از خدام هم هست که بره و هرچه زودتر از دستش خلاص شم. این داستان هیچ نفعی برای من نداره که بخوام از طریقش به یچیزی برسم. غزل_شاید امشب نمیدونستم که باهام چیکار داری، اما الان خوب میدونم. اونقدراهم احمق نیستم که دوباره گول حرفات رو بخورم. _خیل خب. اجباری در کار نیست که باور کنی. من فقط حرفمو زدم. دیگه بقیش تصمیم خودته. همه چیز رو فهمیده بودم. غزل از اراز مطمئن بود و این یعنی صد درصد قرار بود باهم برن. اگر شماره کسی که قرار بود ببرتشون رو بهش نداده بودم الان میتونستم همه چیز رو خراب کنم. اما اون ادم هیچ جوره اطلاعات و چیزای شخصی کاریش رو لو نمیداد و اگر اراز چیزی بهش میگفت هم نمیفهمیدم. حتی نمیتونستم جلوش رو بگیرم چون رفاقت و اشنا و اینجور چیزها براش مهم نبود و خیلی محافظه کار عمل میکرد. غزل_اگه حرفات تموم شد برم. نگاهش کاملا جدی بود و انگار واقعا مغزش رو راجب من شست و شو داده بودن. شاید هم فقط خوب من رو شناخته بود. نمیدونم کدومش میتونه بدتر باشه‌. غزل_هیچی، پشیمون شدم.

#part502 ارشیا_شما؟ _من و راز. ارشیا_همون دختره؟ سرم رو تکون دادم که خیلی سریع پرسید؛ _کجا؟ _یه شهر دیگه. ارشیا_کی؟ _شاید تا کمتر از یک ماه دیگه. میدونم ممکنه موافقت نکنی یا عصبانی بشی، ولی این تنها لطفیه که بعد از اونهمه اتفاق میتونی در حقم بکنی. بعد از اونهمه داستان من نمیتونم اینجا بمونم و عادی به زندگیم ادامه بدم طوری که انگار هیچی نشده. اگر اینجا بمونم نمیتونم از اول شروع کنم. ارشیا_چرا زودتر بهم نگفتی؟ فکر کردی جلوتو میگیرم؟ _شاید. البته که خودمونم تازه تصمیم گرفتیم. ارشیا_خوبه. لحنش ناراحت بود، اما انگار سعی میکرد به روی خودش نیاره. _نمیخوای جلومو بگیری؟ ارشیا_نه. توی جایگاهی نیستم که بخوام اینکارو کنم. شاید اگر یه خواهر برادر معمولی بودیم اجازه نمیدادم، اما الان شرایط فرق میکنه. من نتونستم زندگی رو برات بهتر کنم، پس نمیتونم جلوتو بگیرم و نزارم خودت اینکار رو کنی. _ما میریم ترکیه. ارشیا_منم تا چندوقت پیش میخواستم برم همونجا. _باهامون نمیای؟ ارشیا_نه. یکسری کارها اینجا دارم که باید انجامشون بدم. شاید یه روزی اومدم. با اینکه از اون دختره بدم میاد، ولی مطمئنم خیلی بیشتر از من میتونه هوات رو داشته باشه. خودش رو ثابت کرده. به زور جلوی خودم رو گرفتم تا لبخند نزنم. ارشیا_پولش رو میخوای از کجا جور کنی؟ _گاوصندوق بابات رو پیدا کردم. فقط به اندازه ای که بشه باهاش رفت اونور برداشتم، به سهم تو دست نزدم. ارشیا_همش رو هم میبردی مهم نبود. پولایی بود که به خاطر تو در اورده بود. من هیچ سهمی ازشون ندارم. _پول اون رو نمیخوام. اگر مجبور نبودم هیچوقت بهشون دست نمیزدم. سرش رو تکون داد و نگاهش رو به زمین دوخت. _یادته اولین بار که بهت گفتم خواهرمی عصبی شدی چون فکر کردی برای پول و ارث اونطور میگم؟ خندید و گفت؛ _اخرم که واقعا پول هام رو بردی. درست حدس زده بودم. خندیدم و سعی کردم بغض نکنم. _کاش همه چیز به همین راحتیا بود. ارشیا_بعد از این هست. همه چیز درست میشه. طول میکشه، اما میشه. سرم رو تکون دادم. _کاش. ... اهورا؛ درحالی که سعی میکردم با اروم ترین لحن ممکن صحبت کنم تا تینا متوجه نشه به سمت اشپزخونه رفتم. با اینکه چندان به راز و حرفاش اعتمادی نداشتم اما نمیتونستم کمکش نکنم. از رفتنش ناراحت نبودم، با اینکه گاهی واقعا دوست خوبی برام بود اما دیگه حوصلش رو نداشتم. نمیتونستم طوری رفتار کنم که انگار مشکلی باهاش ندارم درحالی که دوتا کینه بزرگ ازش داشتم. فرستادنش اونور اب لطف کردن در حقش نبود، بلکه بیشتر داشتم به خودم لطف میکردم. مکالمم که تموم شد میسکال ارشیا رو روی گوشیم دیدم. اصلا حوصلش رو نداشتم. احتمالا میخواست سراغ پولی که قرار بود بهمون برسه رو بگیره. دلم نمیخواست باهاش صحبت کنم یا چشم تو چشم بشم. بعد از اون داستان حتی دلم نمیخواست اسمش رو بشنوم. واقعا از یاداوریش بی زار بودم و ارزو میکردم بمیره تا مجبور نشم هی به خاطرش بیارم. اینکه زنده بود و احتمالا همه چیز یادش مونده بود به شدت ازارم میداد. از خونه خارج شدم. تینا انگار افسرده شده بود و زیاد باهام صحبت نمیکرد. بعد از داستان سقط بچه اصلا بهم نزدیک نشده بود که البته این چیز خوبی بود. میخواستم غزل رو ببینم. فقط حرف زدن با اون بود که میتونست شک و شبهه هام رو برطرف کنه و باعث شه از همه چیز سر در بیارم. از سمتی وقتی بهش گفتم که میخوام ببینمش گفت که اونم میخواد ببینتم. ترجیح میدادم بیرون خونه نرم پس مستقیم رفتم خونه خودمون و منتظر شدم تا بیاد. توی راه ناچارا به ارشیا هم زنگ زدم. اگر میخواستم ازش انتقام بگیرم باید نزدیک خودم نگهش میداشتم، حتی اگر باعث میشد اونشب رو به یاد بیارم. شاید اصلا این اتفاق اونقدرا هم بد نبود. شاید میتونستم اینجوری بهتر نقشم رو پیش ببرم. اونهم مثل من جدی و سنگین صحبت میکرد، انگار وضعیتش بهتر از من نبود و تازه فهمیده بود چه غلطی کرده. حدود یکساعت بعد در خونه زده شد. دمپایی هام رو پوشیدم و از بین گربه هایی که بهم اویزون میشدن و چنگم میزدن گذشتم. در رو باز کردم و به غزل خیره شدم. غزل_سلام. چندان خوشحال نبود و با اینکه نسبت به اخرین باری که دیدمش توی وضعیت ظاهری بهتری به نظر میرسید کمی اشفته بود. سرم رو تکون دادم و از جلوی در کنار رفتم. درحالی که وارد میشد و اخماش رو توی هم میکشید گفت؛ _جونورات سمتم نیان. _جونور کسی بود که مرد. اینا ازاری ندارن. چیزی نگفت و بدون حرف به سمت خونه رفت. ارازی که نقش بازی میکرد از اومدن غزل به خونه خالی حسابی عصبی میشد. اما اگر واقعا براش مهم نبود فرقی به حالش نمیکرد. باید اینکه غزل اومده اینجارو بهش خبر میدادم. وارد خونه شدم و در رو بستم و قفلش کردم که خیلی سریع برگشت و بهم خیره شد. _بستم تا گربه‌ها نیان تو، دستگیره خرابه تا قفلش نکنی چفت نمیشه. غزل_اشکال نداره. بزار بیان تو.

#part501 سرم رو تکون دادم که در اتاق تینا باز شد. هردومون برگشتیم و به در خیره شدیم. تینا با موهای نسبتا نامرتب و چهره بدون ارایش از اتاق خارج شد و به محض دیدنم ابروهاش بالا پرید. پوست سفیدش توی اون تاپ بندی ابی رنگ و شلوارک مشکی به خوبی مشخص بود. اخمام رو توی هم کشیدم و سعی کردم اخرین مکالممون که راجب گم شدن غزل بود رو به یاد نیارم. تینا_چرا ساکت شدید؟ اگر میخواید حرف بزنید و مزاحمتونم برگردم. اهورا_نه. حرفمون تموم شده بود. سرش رو تکون داد و کنار اهورا روی مبل نشست. حالا کمی نگران شده بودم که نکنه حرفامون رو شنیده باشه. تینا_راجب غزل حرف میزدید؟ اسمش رو شنیدم. قبل از اینکه اهورا دهن باز کنه گفتم؛ _اره. پیدا شده. تینا_چه جالب، کجا بود؟ _خونه عمه ارشیا. طوری که انگار براش اهمیتی نداره سر تکون داد و گفت؛ _تو عادت داری درمورد دوست دخترت با اهورا صحبت کنی؟ اخمام رو توی هم کشیدم که از زیر چشم اهورا دور نموند و پوزخندی زد. برای اینکه ضایع بازی در نیارم گفتم؛ _غزل دوست دختر من نیست. تینا_اخرین بار که بهم زنگ زده بودی و به خاطرش باهام بحث میکردی که گفتی دوست دخترته. چه زود همه چیز یادت رفت. نکنه اونم بهت خیانت کرد؟ حالا اهورا و تینا مثل دوتا غریبه بهم نگاه میکردن. انگار نه انگار که یه زمانی دوست بودیم و مرگ هم نمیتونست از هم جدامون کنه. انگار تاثیر غزل حتی از مرگ هم قوی تر بود. _نیومدم که بحث و دعوا راه بندازم. دارم از ایران میرم، شاید این اخرین باری باشه که هم رو میبینیم. نمیخوام از همدیگه خاطره بدی داشته باشیم، هرچی نباشه یه زمانی دوست بودیم! تینا_اره، دوست بودیم. تا قبل از اینکه اون دختره بیاد و به خاطر اون مارو کنار بزاری و توی رومون بایستی. _من توی روی شما نایستادم، اگر هم حرفی زدم به خاطر این بود که خیلی نسبت بهش بی رحم رفتار میکردید. تینا_اون کیه که من باید درموردش رحم داشته باشم؟ _اون کسی نیست. بحث رفاقت خودمونه. تینا_رفاقتی که بود و الان دیگه نیست. اگر حرفات تموم شده میتونی بری. حرفش اصلا قشنگ نبود و باعث شد برای لحظه ای غمگین بشم. همچین بی راه هم نمیگفت، از هم پاشیدن اکیپمون بخاطر غزل بود. من یکبار انتخاب کرده بودم و از تصمیمم پشیمون هم نبودم. غزل ارزشش رو داشت. _به هرحال منم کم کم داشتم میرفتم. میدونستم که بحث تینا من نیستم و اهوراست. دقیقا از لحظه ای که فهمید اهورا و غزل یه داستان‌هایی باهم داشتن اینجور ازش متنفر شد. البته نمیتونستم سرزنشش کنم. اون هم انتخابش رو کرده بود و راه ما برای همیشه از هم جدا شده بود. _پس خداحافظ. شاید این اخرین باری باشه که میبینمتون. این رو گفتم و از خونه خارج شدم. فقط یک راه جلوی من بود و باعث میشد احساس پوچی کنم. اما این حس پوچی همچنان به همه چیز می‌ارزید.. ... غزل؛ نگاهم رو به ارشیا که درحال تکون دادن تی بگ‌ها توی فنجون اب جوش بود دوختم. ارشیا_قند هم ندارم. خیلی وقته خرید نکردم، اگه میخوای برات شکر بیارم. حرفش باعث شد احساس تنهایی کنم. تابه حال هیچکس براش مهم نبود که چایم رو با چی بخورم. _برای قند نیومدم. سرش رو تکون داد و بهم خیره شد. حالش چندان خوب بنظر نمیرسید. تیشرت و شلوارک چروکی به تن داشت و موهاش رو به شکل نامرتبی بسته بود. برعکس همیشه دستاش کمی مو داشت. انگار حوصله نداشت مثل قبلا بزنتشون. _خوبی؟ ارشیا_حال من مهم نیست. تو چطوری؟ لحنش مهربون اما جدی بنظر میرسید. دقیقا مثل برادر های واقعی. البته من دقیقا نمیدونستم برادر های واقعی چطور رفتار میکنن. ایا به خاطر اینکه پدرشون رو کشتی میبخشیدنت؟ _من. نگاهم رو به فرش خاکستری بدون گل دوختم. احتمالا هیچوقت اونقدری گریه نکرده بود که فرشش گلدار بشه. برعکس خونه‌ای که توش زندگی میکردم و فرش‌هاش پر از گل و نقش بود. نقش هایی که سالهای سال با اشک ابشون داده بودم. _من خوبم. هیچوقت انقدر خوب نبودم. ارشیا_عجیبه که خوبی.. و خیلی سریع حرفش رو تصحیح کرد و ادامه داد؛ _و البته خیلی خوبه. خوشحالم. _مطمئنی خوشحالی؟ ارشیا_چرا نباشم؟ _لازم نیست خودتو بزنی به اون راه. من باباتو کشتم. واسه اون میپرسم خوبی یا نه. ارشیا_منم گفتم خوبم چون کسی که تورو اذیت کنه بابای من نیست! مردنش فرقی به حال من نداشت، فقط شرش رو از سرمون کم کرد. لبخندی زدم. حالا اطمینان داشتم که یه داداش واقعیه. طولی نکشید که با یاداوری اینکه ممکنه دیگه هیچوقت نبینمش لبخندم روی لبم خشکید. نمیتونستم تحمل کنم و راجب رفتنم باهاش حرف نزنم. با اینکه اراز گفته بود نباید چیزی بگم اما خیلی سخت بود که جلوی خودم رو بگیرم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _باید یچیز مهمی رو بهت بگم. سرش رو تکون داد و بهم خیره شد. اب دهنم رو به زور قورت دادم و به چشمای قهوه ای رنگش زل زدم. _من.. کمی مکث کردم و ادامه دادم؛ _درواقع ما، داریم میریم.

یه روز خوب میاد؟

تاریک ترین نقطه هر شبی نزدیک روزه❤️‍🩹

اگر این جهانی است که خدا افریده به جای پرستیده شدن باید بازخواست شود.

عزیز من، زندگی همین است. یک روز میخواهی خودت را بکشی و فردا فکر میکنی که خودکشی حماقت است و پسفردا خورشید تنها برای ثابت کردن اینکه خودکشی حماقت نیست طلوع میکند.