𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 755
مشترکین
-224 ساعت
-147 روز
+4330 روز
آرشیو پست ها
2 755
خیال میکنم چیزی نصفه و نیمهام. مثل ازدواجی که لحظاتی بعد از جاری شدن خطبه عقد به هم میخورد، مثل شهوتی که به واسطه ایست قلبی خاموش شود، یا کودکی که سر زا میمیرد.
من چیزی هستم که اتفاق افتاده، اما هیچوقت به کمال نمیرسد.
در مرز بین بودن و هرگز وجود نداشتن دست و پا میزنم و نمیدانم متعلق به کدوم طرف مرز هستم.
من خانهام را گم کرده ام و به این واسطه است که هویتی ندارم.
2 755
دلتنگ کسی هستم که خیال میکنم هیچگاه وجود نداشته.
شاید او را در یک خواب شبانه دیدهام، شاید متعلق به یک خاطره محو از دوران کودکیام باشد و یا احتمالا کسی است که فقط تصور میکنم زمانی میشناختم.
هرکسی که بود اصلا شباهتی به تصویری که در اینه میبینم ندارد.
2 755
مدتهاست که هیچ چیز سر جای خودش نیست، انگار پازلی باشم که قطعهای از ان گمشده.
هربار میخواهم قسمت گمشده وجودم را در کسی پیدا کنم به تنم زار میزند.
هیچکس به من نمیاید، با ادمها احساس غریبگی میکنم.
در جهانی احساس تنهایی میکنم که برای هر دردی درمانی وجود دارد و نیمه خالی من درد نمیکند که تریاقی ان را دوا کند.
2 755
ادم تلاش میکند چیزی بنوازد، بکشد یا بنویسد تا حس خالق بودن داشته باشد.
ناراحت کننده نیست که همه رنگها قبلا خلق شده، همه کلمات ساخته شده و نوتها را اولین بار کس دیگری نواخته است؟
ما در هیچ کجای این جهان چیزی که واقعا از ان خودمان باشد نداریم.
2 755
ای کاش فقط یک ورق از دفتر خاطراتم بودی.
ای کاش میتوانستم وقتی از خط اول همه چیز را مرور کردم و فهمیدم چه زشت و بد خط نوشته شدی برگه را پاره میکردم و به صفحه سفید بعدیِ میرفتم.
2 755
اشکالی نداره که بعضی وقتها خودت رو گم کنی، ادم وقتی اماده میشه کسی رو از دست بده تازه میفهمه که هیچوقت نیازی بهش نداشته.
2 755
اگر خدا در خدمت موجودی قدرتمندتر مثل ذهن باشد چه؟ اینکه خیال کنی چیزی در سر داری که ممکن است خدایت را خلق کرده باشد به ادم حس قدرتی میدهد که وقتی دریابی خدایت عملا وجود ندارد همهاش را خنثی میکند.
2 755
مصیبتها بعد از دورهای کوتاه از زجر و نومیدی به لکهای سیاه در تقویم تبدیل خواهند شد.
تو میدانی که فاجعهای در روز بیست و چهارم یک ماه وجود دارد که تا قیام قیامت پاک نمیشود، اما به خاطر نمیاوری که هنگام ان اتفاق چه حسی داشتی و تکرار شدنش دیگر دلت را نخواهد شکست.
بعضی سوگها با پوست و گوشت و استخوانت گره میخورند و قسمتی از وجودیت تو میشوند.
2 755
عکس کسی رو دیدم که مدتها پیش مرده.
انگار میشد فقط با دیدن عکسش متوجه شد که اینجا نیست، که بوی زندگی نمیده. به این فکر کردم که چی باعث میشه که ادمها بوی مردن بدن؟ به عکسهای زیبای اطرافیانم فکر کردم، به عکسهای من و تو.
ترسیدم که بمیری، قبل از اینکه چیزهایی که شاید هیچوقت بهت نگفتم رو بگم.
تلاش کردم از عکسهات به این نتیجه برسم که مرگت نزدیک نیست، اما محبوب من همه ادمها انگار بوی مرگ میدن.
من هم بوی مرگ میدم و فهمیدم که زندگی کوتاه تر از اونه که نگران حرفهای نزده و مردن دیگران باشی.
فهمیدم که چیزی نمیتونه من رو ناراحت کنه حتی نبود دیگران، چرا که خودم هم در این جهان موندگار نیستم.
