fa
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

رفتن به کانال در Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

نمایش بیشتر
2 063
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
قول میدم بیشتر از یک بار بخونیش و آرزو کنی این کتاب از ذهنت پاک بشه تا دوباره بتونی بخونیش🥹

رزا من هم سووشون رو ثبت سفارش کردم😁

زری فقط یک خواسته داره اونم این هست که جنگ به خونش نیاد،اینکه با بچه‌ها و یوسف تو آرامش زندگی کنه.... اما مگه این خواسته شدنی
+1
زری فقط یک خواسته داره اونم این هست که جنگ به خونش نیاد،اینکه با بچه‌ها و یوسف تو آرامش زندگی کنه.... اما مگه این خواسته شدنیه‼️

سووشون یک داستانه عادی نیست از اون داستان هاست که بارها و بارها میخونیش و به فوق‌العاده بودنش پی میبری😍
سووشون یک داستانه عادی نیست از اون داستان هاست که بارها و بارها میخونیش و به فوق‌العاده بودنش پی میبری😍

مطمنم وقتی این کتابو تموم کنید با خودتون میگید:«چرا زودتر نخوندمش؟🫠»
+1
مطمنم وقتی این کتابو تموم کنید با خودتون میگید:«چرا زودتر نخوندمش؟🫠»

وقتی این کتابو بخونید متوجه میشید که چرا چندین سال توقیف بوده👌 ❌حتی الان هم امکان توقیف شدنه کتاب هست مثل فیلمش🫠

زری خشکش می‌زنه😶‍🌫 همون لحظه، یه چیزی تو دلش روشن می‌شه. یه حس قشنگ... یه شروع...
زری خشکش می‌زنه😶‍🌫 همون لحظه، یه چیزی تو دلش روشن می‌شه. یه حس قشنگ... یه شروع...

یه نفر درِ مدرسه رو می‌زنه. یوسف همون مرده سواره... این‌بار بی‌کلاه، پیاده، یه بسته‌ی روزنامه‌پیچ‌شده دستشه. می‌ده به زری و آ
یه نفر درِ مدرسه رو می‌زنه. یوسف همون مرده سواره...
این‌بار بی‌کلاه، پیاده، یه بسته‌ی روزنامه‌پیچ‌شده دستشه. می‌ده به زری و آروم می‌گه:«بگیر بپوش... من می‌رسونمت خونه.»

با خودش میگه کاش وقتی درِ مدرسه رو میزدن به جای مهری اون مرد اسب سوار چادر رو میاورد👀 و انگار واقعا دعاش مستجاب می‌شه😌
با خودش میگه کاش وقتی درِ مدرسه رو میزدن به جای مهری اون مرد اسب سوار چادر رو میاورد👀
و انگار واقعا دعاش مستجاب می‌شه😌

زری توی دلش می‌لرزه. زنگ می‌زنه به دوستش مهری براش چادر بیاره. اما تو دلش یه دعا دیگه می‌کنه...
زری توی دلش می‌لرزه. زنگ می‌زنه به دوستش مهری براش چادر بیاره. اما تو دلش یه دعا دیگه می‌کنه...

باباش مُرده، مامانش مریضه، داداشش سربازیه، خدمتکار پیرشونم که انگار هیچی حالیش نیست...
باباش مُرده، مامانش مریضه، داداشش سربازیه، خدمتکار پیرشونم که انگار هیچی حالیش نیست...

توی مدرسه‌ی دخترونه، مدیر انگلیسی از دخترا می‌خواد روبنده‌ها رو بذارن تو کیف‌شون تا خانواده‌ها بیان و براشون چادر بیارن🫡 ولی
توی مدرسه‌ی دخترونه، مدیر انگلیسی از دخترا می‌خواد روبنده‌ها رو بذارن تو کیف‌شون تا خانواده‌ها بیان و براشون چادر بیارن🫡
ولی زری کسی رو نداره...🫣

عصر همون روز، شهر می‌ریزه به هم. یه عالمه آدم ریختن تو خیابونا، به زن‌ها و دخترا گیر می‌دن، چادر و روبنده می‌کشن، همه چی بهم
عصر همون روز، شهر می‌ریزه به هم. یه عالمه آدم ریختن تو خیابونا، به زن‌ها و دخترا گیر می‌دن، چادر و روبنده می‌کشن، همه چی بهم می‌ریزه🤐

ولی این ماجرا تازه شروعشه...
ولی این ماجرا تازه شروعشه...

. دلش یه لحظه می‌ریزه... ته دلش می‌ترسه نکنه تو کوچه خلوت اتفاقی بیفته. ولی وقتی می‌فهمه مرد فقط راهو می‌خواد و هیچ قصد دیگه‌
. دلش یه لحظه می‌ریزه... ته دلش می‌ترسه نکنه تو کوچه خلوت اتفاقی بیفته. ولی وقتی می‌فهمه مرد فقط راهو می‌خواد و هیچ قصد دیگه‌ای نداره، نفس راحتی می‌کشه و راه رو نشونش می‌ده😶‍🌫

زری (همون دختر) از دور مردو می‌بینه؛ خوش‌قیافه، شق و رق، درست مثل آدمی که از دل افسانه‌ها دراومده باشه🤭
زری (همون دختر) از دور مردو می‌بینه؛ خوش‌قیافه، شق و رق، درست مثل آدمی که از دل افسانه‌ها دراومده باشه🤭

وسطای راه، تو یه کوچه خلوت، یه دخترِ جوون رو می‌بینه. چون آدرس دقیق رو نمی‌دونه، می‌ره سمت دختر که مسیر رو بپرسه👀
وسطای راه، تو یه کوچه خلوت، یه دخترِ جوون رو می‌بینه. چون آدرس دقیق رو نمی‌دونه، می‌ره سمت دختر که مسیر رو بپرسه👀

یه روز، تصمیم می‌گیره بره سنگ سیاه تا به پیشکار درویشش سر بزنه که مریض شده و توی خانقاه خوابیده🫠
یه روز، تصمیم می‌گیره بره سنگ سیاه تا به پیشکار درویشش سر بزنه که مریض شده و توی خانقاه خوابیده🫠

یه‌جورایی داره دنبال خودش می‌گرده؛ دنبال معنایی که حس کنه هنوز توی این خاک، یه جایی داره🫴🏻
یه‌جورایی داره دنبال خودش می‌گرده؛ دنبال معنایی که حس کنه هنوز توی این خاک، یه جایی داره🫴🏻

یکمی قبل تر از این ماجرا ها یوسف یه جوونِ ساکت و اهل فکر بود تحصیل‌کرده، مدتی هم خارج بوده، تازه برگشته ایران...
یکمی قبل تر از این ماجرا ها یوسف یه جوونِ ساکت و اهل فکر بود تحصیل‌کرده، مدتی هم خارج بوده، تازه برگشته ایران...