کتابفروشی رزا📕🌸
رفتن به کانال در Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
نمایش بیشتر2 001
مشترکین
+124 ساعت
-37 روز
-1530 روز
آرشیو پست ها
2 001
داستان برادران هاثورن دربارهی چی هست؟این داستان در ادامه اتفاق های مجموعه «بازی های میراث» هست. توی این داستان میفهمیم ایوری با پول هایی که بهش رسید قراره چی کار کنه!
2 001
خب شاید بگی داستان این کتاب چی هست اصلا و قراره دقیقا چی هارو توش تجربه کنیم...
پس اگه این سوال ذهنتو درگیر کرده حواست کامل به پست های بعدی کانال باشه😁😍
2 001
+2
برادران هاثورن💸💰
جلد جدید بازی های میراث اومده تا همه راز های مخفی کتاب رو برامون فاش کنه و همه داستان های نگفته شده یا حتی سرنوشت های مخفی همه و همه قراره برامون مشخص بشن🤩👀انتشارات نون 👀ژانر:عاشقانه،معمایی 👀چاپ اول 👀جلد شومیز 👀۴۰۸صفحه 💎قیمت:۴۶۹تومان💎 @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 001
یک سؤال مثل خنجر توی ذهنم میچرخه:وقتی نوبت من برسه، آیا میتونم چیزی فراتر از محافظ باشم؟ یا محکومم همیشه فقط نگهبان باشم و هرگز زندگی خودم رو بازی نکنم؟
2 001
من گریسون هاثورنم. همیشه کسی بودم که باید «بهترین» باشه، کسی که قولهاشو میشکنه؟ هرگز. کسی که بقیه روش حساب میکنن؟ همیشه!
ولی حالا، با حلقهای پنهان در چمدونم، قولی سنگین روی شونههام، و رازی که ممکنه همهچیزو عوض کنه....
2 001
صبح روز بعد، کنار ایوری ایستادم. قهوهی داغش رو دستم داد و پرسید: «تو چی، گری؟» نتونستم دروغ بگم، نتونستم هم راستش رو بگم.
چون درونم چیزی بود که از همه مخفی نگه داشتهام—مسائلی شخصی، تماسهایی محرمانه، چیزی که حتی به برادرام هم نگفتم.
2 001
وقتی همون شب، نشَ حلقه رو به من سپرد. گلویم قفل شد. پرسیدم: «چرا من؟» و پرسید: «چرا تو نه؟» جوابی نداشتم. فقط تونستم حلقه رو پنهان کنم، چون محافظت کردن از چیزهای مهم، تنها کاریه که بلدم.
اما آیا محافظت همون زندگی کردنه؟
2 001
+1
جیمسون با ایوری بود. حتی زندر هم زندگی خودش رو داشت. و من؟ هنوز در همان نقطهی ایستاده، اسیر قولها و مسئولیتها.نشَ، با لبخند گاوچرانیش، حلقهی اپال سیاه مادربزرگ رو روی میز گذاشت و گفت میخواد به لیبی بده. انگار همه دارن جلو میرن، زندگی میکنن، عاشق میشن. من؟ من فقط نگاه میکنم.
2 001
من حتی نمیتونستم پلک بزنم. حتی وقتی نشَ توضیح داد که این یادگار مادربزرگ است، حتی وقتی گفت ننَ آن را به او داده تا به لیبی برسد… نفسم بند آمده بود.
برای نشَ واضح بود، برای بقیه شاید شادی.
اما برای من؟ مثل ضربهای ناگهانی به سینه. همهچیز داشت تغییر میکرد.....!نشَ آمادهی قدم بعدی بود.
2 001
همگی تو خونهی لندن نشَ جمع شدیم و یک جعبهی مخملی روی میز گذاشت. نگاهها قفل شد روش. جعبهای که میتوانست حامل هر چیزی باشه—و شد: یک حلقه. اپال سیاه، درخشان، پیچیده میان برگهای الماس. سنگی که انگار ذرات رنگیاش از دل آتش و ستاره متولد شده بود.
2 001
نش بهمون پیام ۹۱۱ فرستاد. هر برادر فقط یکبار در سال میتونست از این پیام استفاده کنه و این یعنی موقعیت اضطراری پیش اومده که هیچکدوم حق نادیده گرفتنش رو نداریم، چون عواقب سنگینی داره.
سریع با زندر وسایلمون رو جمع کردیم تا به لندن بریم.
2 001
روزی که وصیتنامه پدربزرگ رو باز کردیم و فهمیدیم همهی ثروتش رو به یه دختر ناشناس یتیم داده حسابی گیج و عصبانی شدیم. اما فهمیدیم این آخرین بازی و آخرین درس پیرمرد به ما پسرها بوده.
اما چیزی که هیچ تمرینی برایش آمادهام نکرده، تغییراته.
2 001
ایوری میتونست پول و ثروت و قدرت رو برداره برای خودش اما حالا برنامههای بزرگی براشون داره و همهی ما مخصوصا من قول دادیم توی این راه کمکش کنیم. قولی که نباید بشکنم.
2 001
برای من، این دیگه سرگرمی نیست—وسواسه.
چون میدونم بیستوهشت میلیارد دلیل برای وسواس داشتن دارم: قولی که به ایوری دادم، قولی برای تقسیم ثروت و ادارهی میراثی که بزرگتر از هرکدوم از ماست.
2 001
از همون کودکی، وقتی توی خانهی درختی افسانهای پدربزرگمون دنبال سرنخها میدویدیم، من کسی بودم که باید مطمئن میشد همهچیز درست پیش میره. هنوز هم همونه.حالا، سالها گذشته و من خودم رو میان خرابههای همون خانهی درختی میبینم، در حال تمرین با خنجر، بدنم مثل ماشینی که فقط برای پیروزی ساخته شده.
2 001
همیشه یاد گرفتم که قدرت یعنی کنترل. هاثورن بودن یعنی تو حق نداری فقط تماشاچی باشی؛ باید هر چیزی رو در دست بگیری، محکم، دقیق، بینقص.
