1 145
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+117 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
گاهی تو را
میان آخرین لباس دیدار
مجسم میکنم
بارانیِ سیاهی
سپیدارِ قامتت را پوشانده
و شالی خاکستری
سفیدیِ گردنت را به آغوش کشیده بود
چشمهایت را بخاطر ندارم
و لبهایت را
که میخندید یا در انحنای اندوه
فرو رفته بود
اما
چشمان بارانی خود را
خوب به یاد دارم
و لبهایم را
که آتشِ به خاکستر نشستهی
لبخندی بود
غمانگیزتر از گریه
#مریم_امینی
•
من پرندهی کوچکی هستم؛
با منقاری سیاه
و آوازی روشن.
تو
منقار سیاه مرا دوست نداشتی؛
او
جثهی کوچک مرا.
و کلاغها
آواز روشنم را.
اکنون
خلاصه شدهام در خودم؛
در اشکی
که شعلهی رنجم
پیش از چکیدن بخارش میکند.
من پرندهی کوچکی هستم؛
و لبخند تو
آشیانهی من است.
بخند.
که بیلبخند تو
آوارهترین پرندهی جهانم.
#محسن_قریب
تسلای این جهان این است
که رنجِ مدام وجود ندارد
اندوهی میمیرد و شادیای دوباره زاده میشود
این دو در تعادلاند و جهان، جهانِ جبرانهاست
اما قلب
حافظهی خودش را دارد
و من
هیچچیز را فراموش نکردهام
#آلبر_کامو
برگردان: مریم قربانی
خاطره ی خوبِ کسی شو ...
حتی اگر
قرار بر همیشه ماندن نیست ،
آنی شو که وقتی در ذهنش آمدی ،
چشمانش تو را لو بدهند ...
#صابر_ابر
کاش عاشق نان نمیخواست، لباس نمیخواست، اگر نان نمیخواست، اگر اجاره خانه نداشت، غمش خالص میشد، غم عشق.
شهریار_مندنی_پور
آرامم
شکل تورهای کتان لباسهای خواب
شکل یک آباژور کم نور
در سالنی متروک
آرامم
شکل چمدان لباسهای زمستانی
شکل یک رومیزی که هزار بار
در ماشین لباسشویی شسته شده
روی بند خشک شده
روی میز پهن شده
آرامم
شکل مدادهای سفید مدادرنگیها
آرامم
و به اشکهایم کاری ندارم.
#سارا_محمدی_اردهالی
گاهی عشق
بدون اجازه
کنار آدم مینشیند،
جرعهای از تنهاییاش مینوشد
و میرود...
امّا لبخندش میماند.
#ناظم_حکمت
ㅤㅤ ㅤ ㅤ
راه خواهم افتاد ،
باز از ریشه به برگ ،
باز از بود به هست ،
باز از خاموشی تا فریاد ...
#فریدون_مشیری
راه خواهم افتاد ،
باز از ریشه به برگ ،
باز از بود به هست ،
باز از خاموشی تا فریاد ...
#فریدون_مشیری
تنها چیزی که تو گذر زمان درست میشه ، تُرشیِ
نه اخلاقِ آدمِ بیاخلاق "
⇢
