fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

نیوشایان

نیوشایان

رفتن به کانال در Telegram

وادی خموشان

نمایش بیشتر
211
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+130 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26
اکتبر '26
+2
در 0 کانال‌ها
سپتامبر '260
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+486
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
24 اکتبر0
23 اکتبر0
22 اکتبر0
21 اکتبر0
20 اکتبر0
19 اکتبر0
18 اکتبر+2
17 اکتبر0
16 اکتبر0
15 اکتبر0
14 اکتبر0
13 اکتبر0
پست‌های کانال
Repost from نیوشایان
أي خداوند. خداي مُنتقم، أي خداي مُنتقم تجلّي نما.
مزامیرِ داود ۱:۹۴

2
خویشاوند کسی است که محبّت او را نزدیک کرده گرچه نَسَب او دور باشد و بیگانه کسی است که از دوستی به دور است گرچه نَسَبش نزدیک باشد؛ چیزی از دست به تن نزدیکتر نیست درحالی که همین دست اگر بشکند و فاسد گردد آن را می‌بُرند و داغ می‌کنند. تحف العقول ـ جلد دو ـ تألیف: شیخ ابو محمد حرانی ـ ترجمه: صادق حسن‌زاده ـ انتشارات آل علی ـ چاپ نهم ـ صفحهٔ ۴۰۵
24
3
Hichkas - Chera Nemimiri.mp3
10
4
قرص‌ها هم افسرده‌اند اسماعیل
12
5
‌ از بادِ صبا و تنُک، چون پَرّ‌ِ مگس، پرده کرده بود، نام را. رفت و دلها برخاست. تا در شارعِ بغدادْ چشمزخمی افتاد، که شیخِ شهر بدو بازخورد و روی، هرهفت کرده، از رویْوانه بیرون می‌تافت. لاجَرم اِحتمال نکرد و بتُرشید که «دیدار می‌نمایی و پرهیز نمی‌کنی؟!» شنید: ___ «خایه‌داری بنمای تا که پرهیز کنم! در همهْ بغداد نه جز نیم تنکْ مَردی‌ست! مردان همهْ چاراسبه گذشتند و جهانْ پرده بست از سُرمه. مگر او سُرمه‌ی مردان باشد، که از گذشتِ او جهانْ سَردان‌اند. ور به ناز او نبودی، حاشا!... که همین پَرّ‌ِ مگس نیز درنبایستی و خود برهنه آمدمی، که جز برادرم حسین نبینم مَرد!» _نجم‌الدین رازی ـ مرموزات اسدی. *باد صبا. نوعی پارچه‌ی بسیار نازکِ تن‌نما. (لغتنامه) *تنک چون پر مگس. نازک [و پشتنما] چون پرِ مگس. *پرده کرده بود. روپوش کرده بود. برقع افکنده بود. روبند زده بود. *نام را. [گویی] برای ظاهرسازی [و بس]. و یعنی نه برای آن که به راستی روی پوشانده باشد به حجاب، بل که صرفاً محضِ «فُرماليته.» *دلها برخاست. برخاستن دل: به شور و شوق آمدن. عطار: «برخاست دلم چنان که ننشیند باز/ از بس که فرو نشاندم جانم را.» *شارع. این‌جا به معنی شارع عام: یعنی خیابان اصلی‌ی شهر. *چشمزخمی افتاد. اتفاق ناگواری افتاد. *هر هفت کرده. هفت قلم بزک کرده. *از رویوانه بیرون می‌تافت. از [پشت] برقع و روبند نمایان بود. بیرون تافتن: نمایان بودن هر چیز از پس چیزی پشتنما، چون منظره از پشت شیشه یا تن از پس تور. *احتمال نکرد و ... تحمّل نکرد و عصبانی شد. *نیم تنک مردی. یعنی اندککی مرد، نیمچه مردی و کمتر. *جهان پرده بست از سرمه. همه‌جا را پرده‌ی غبار گرفت (از چارنعل اسبان). *سرمه‌ی مردان. خاک [پای] مردان. و تکیه روی «او» می‌افتد، یعنی اوست که باید خاک پای مردان باشد، ورنه غیر او را حتا خاک پای مردان هم نمی‌توان شمرد. *از گذشت او. گذشته از او. به استثنای او. *جهان سردانند. همگان رجّاله‌اند و بی‌مایه. سرد مقابل مرد میفتد. مردان و سردان: گرمحالان و سردحالان؛ اولیاءالله و عوام کالانعام. مولوی می‌گوید: «و از هیبتِ حقیقتِ مردانْ خیال سردان چه سگ باشد که سر زند؟» در مناقب‌العارفین افلاکی) *ور به ناز او نبودی. اگر به پاس حرمت او نمی‌بود. ‌ _حَلاجُ‌الأسرار (اخبار و اشعار)
55
6
شخصی دعوی نُبُوَّت می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید که چه معجزه داری؟ گفت معجزِ من آن است که این زمان هرچه در دل شما می‌گذرد مرا معلوم است. گفت در دل ما چه می‌گذرد؟ گفت در دل شما می‌گذرد که من دروغ می‌گویم. عبید زاکانی ـ مکتوب قلندران
98
7
مردی را که گمان می‌برد پیغمبر است نزد معتصم آوردند. معتصم گفت شهادت می‌دهم که تو پیامبری احمقی. گفت بر هر قوم پیامبری مانند ایشان فرستاده می‌شود. معتصم از گفتار او بخندید. عبید زاکانی ـ رسالۀ دلگشا
93
8
مردی را که مدّعی پیغمبری بود پیش مأمون آوردند. یحیی‌بن اکثم نیز نزد او بود. گفت تو را چه وحی شده است؟ گفت آن که تو لوطی‌ای و در دوران کودکی چیزهای دیگر نیز بوده‌ای. مأمون او را بگرفت و به زندان کرد و پس از چندی به حاضر آوردن او فرمان داد. چون حاضر آمد گفت به چه کس مبعوث شده‌ای؟ گفت اگر مرا واگذارید به سوی آنکس که بدو مبعوث شده‌ام خواهم رفت. مأمون بخندید و امر به رهایی او داد. عبید زاکانی ـ رسالۀ دلگشا
94
9
شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. خلیفه گفت پارسال این‌جا یکی دعوی پیغمبری کرد او را بکشتند. گفت نیک کردند که او را من نفرستاده بودم عبید زاکانی ـ رسالۀ دلگشا
82
10
شخصی دعوی نبوّت می‌کرد او را پیش مأمونِ خلیفه بردند. مأمون گفت این مسکین را از گرسنگی دماغ خشک شده است مطبخی را بخواند و فرمود که این مرد را در مطبخ بَر، و جامعه خوابی نرمش بساز و هر روز شربت‌های معطّر و طعام‌های خوش می‌ده تا دماغش باقرار آید. مردک مدّتی بدین تنعّم در مطبخ بماند و دماغش باقرار آمد. روزی مأمون را از او یاد آمد. بفرمود تا او را حاضر کردند، پرسید که همچنان جبرئیل پیش تو می‌آید؟ گفت آری. گفت چه می‌گوید؟ گفت می‌گوید جایی نیک به دست افتاده است. هرگز هیچ پیغمبری این نعمت و آسایش نیافت زنهار تا از این‌جا بیرون نروی. عبید زاکانی ـ رسالۀ دلگشا
75
11
زنی پیش واثق خلیفه دعوی پیغمبری کرد. واثق از او پرسید که محمّد پیغمبر بود؟ گفت آری. گفت چون او فرموده است که لاٰ نَبِیَّ بَعْدی پس دعوی تو باطل باشد. گفت خواجه فرموده است لاٰ نَبِیَّ بَعْدی نفرموده است که لاٰ نَبِیَّیةَ بَعْدی. عبید زاکانی ـ رسالۀ دلگشا
62
12
بدون متن...
110
13
از «سقراط» نقل شده است که گفت: جماع و گاییدنِ بدونِ اُنس و مؤانست، عینِ جفا و درشتی است. همان‌گونه که گفته‌اند: باید میانِ انسانِ ناطق و حیوانِ زبان‌بسته تفاوتی آشکار باشد. آدمی باید در هنگامِ هم‌خوابگی، خود را به همان زینتی بیاراید که خداوند با آن او را برتری بخشیده است، تا در فرورفتن در شهوات و هجوم بردن برای این کار، از چهارپایان متمایز شود و با آنان فرق داشته باشد. پس اگر مکالمه و شوخی هیچ فضیلتِ دیگری جز همین تمایز نداشت، باز هم واجب بود که به کار گرفته شود؛ چه رسد به اینکه شوخی و گفتگو، پرده‌های شرم را می‌درد، چهره را گشاده می‌سازد، بسترِ انس را مهیا می‌کند و گرفتگی و خجالت را از میان می‌برد. و در این کار فایده‌ای بس والاتر نهفته است: هنگامی که آدمی دستِ نیاز به سوی کسی دراز می‌کند تا به او نزدیک شود، اگر با او سخن بگوید و آن دیگری شنونده باشد، حیایِ درونیِ شخص کمتر می‌شود و خجالت از شریکِ جنسی‌اش رخت برمی‌بندد؛ زیرا ذهنِ او درگیرِ فهمیدنِ سخنانی می‌شود که می‌شنود. چون ذهن به تنهایی رها نشده است، در آنچه به آن دعوت می‌شود و از او خواسته می‌شود، درنگ می‌کند و در نتیجه از شدّتِ شرم و خجالتش کاسته می‌گردد. و این فایده کوچکی نیست. اما سخن گفتن و شوخی کردن پس از برآمدنِ کامِ جنسی، غایتِ ظرافت و نهایتِ کمالِ عاشقی است؛ چرا که سکوتِ پس از انزال، مایه خجالت است، نشاط را می‌کُشد و نشانه‌ای از پشیمانی است. و این هرگز از اخلاقِ نیکو و ادبِ شریف نیست که معشوق ببیند عاشقش از کام‌گیری و گاییدنِ او پشیمان شده است! پس با این اوصاف، بر انسانِ عاقل واجب است که پس از فراغت، دوباره به همان شوخی، شیرین‌زبانی و گشاده‌رویی بازگردد؛ زیرا این کار نشانِ کمالِ ادب، نشان ظرافتِ‌طبع، و والاییِ کردارِ اوست. پس اگر مرد در مرحله دوم [پس از انزال] بیش از پیش به ملاعبه بپردازد، فضل و جوانمردیِ خویش را کامل‌تر کرده است. چنان که شاعر گوید: «آسوده شدیم ز شرم‌ و پایان یافت، کار/ رفت حیایِ غزال، از بوسه و از عشق‌بازیِ یار» عیش‌نامه ـ جوامع اللذهٔ ـ ابوالحسن علی بن نصرالکتاب ـ ترجمهٔ علی طباخیان ـ جلد اول ـ صفحات ۴۴۹ و ۴۵۰
116
14
بدون متن...
88
15
بدون متن...
150
16
بدون متن...
173
17
بدون متن...
153
18
بدون متن...
133
19
بدون متن...
118
20
بدون متن...
134