شهر داستان | رمان
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان
کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 000 مشترک است و جایگاه 1 287 را در دسته کتب و رتبه 13 496 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 000 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 08 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -540 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -14 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.52% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.24% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 3 133 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 061 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
توضیحی برای کانال ارائه نشده است.
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 09 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
25 000
مشترکین
-1424 ساعت
-1287 روز
-54030 روز
آرشیو پست ها
25 000
نیازش باعث شد مقاومتش کم شه یکم که لباش و خوردم آروم از رو سنگی که نشسته بود بلندش کردم و رو چمنای اون قسمت خوابوندمش صورت ماهشو نوازش کردم و دستام آومد رو سینه های خوشگلش اونم دیگه کامل در اختیارم بود دستام رو شکم و نوازش پاهاشو بعدش رفت رو بهشت خوشگلش چن لحظه از رو شلوار و بعدشم تو شلوار . شورتش کامل خیس بود دستمو بردم کامل تو شورتش وااااااااای عین دریاچه داشت آب میومد انگار دنیا رو بهم دادن . منطقه ای که بودم اینقد بکر بود و از روستا دور که صد سال یه بارم کسی رد نمیشد برا همین خیالم کامل راحت بود شلوار و شورت و پیرهنشو درآوردمو گرمکنمو زیرش پهن کردم و افتادم به جون کس نازش . چند ماه قبل زنم گفت زری رفته لیزر و به منم گفته برم حتما خانمه کارش خیلی خوبه وقتی کس خوشگلشو دیدم دیگه باورم شد این همه صبر بیخود نبوده همین که لبام رو کسش قفل شد صدای آه و نالش درومد و مدام سرم رو به کسش فشار میداد منم بیشتر میخوردم انگار دارم عسل میخورم اینقد لذیذ و خوشمزه بود .با دستامم نوک ممه هاشو میگرفتم و صدای نالش بیشتر میشد واقعا از شکارم راضی بودم حسابی که کسشو لیسیدم گفت میلاد بکن توش دیگه طاقت ندارم منم سالار و درآوردمو یکم مالیدم به کسش که کیرمم خیس بشه راحتر بره تو دیگه طاقتش تموم شده بود عین من . گفت چکار میکنی بکن دیگه منم آروم آروم دادم تو و با سرعت ملایم شروع کردم تلمبه زدن چشاشو بسته بود فقط داشت ناله میکرد صداش کردم زرییییییییییییی منو ببین گفت چیه کارتو کن گفتم من و ببین تا نگام کرد گفتم دیدی قربونت رفتم و آخر مال خودم شدی لبخند زد و گفت خیلی بیشرفی آخر کار خودتو کردی . منم دیگه سرعتم بیشتر شد و فقط صدای تلمبه بود و ناله زری . گفتم داگیش کن وااااااای وقتی قمبل کرد و اون منظره زیبا رو از بالا داشتم میدیدم یه کونی که یه عمری حسرتشو خوردم الان چسبوندم بهش دیوونم میکردم دوباره کیرمو فرستادم تو کس تنگ و نازشو تلمبه ها شروع شد حین کردن بهش گفتم زری گفت هااااا گفتم عجب کونی داری ها لعنتی میدی بکنم توش گفت خفه اسمشم نیار گفتم التماست کنم چی گفت نه . حین تلمبه زدن فشارم رو کمرش بیشتر کردم خوابوندمش رو زمین و ادامه دادم گفت میلاد خواستی بیای بکش بیرون نریزی تو بدبخت شیم گفتم نگران نباش میخوام بریزمش تو کونت گفت آره منم حتما میزارم درش آوردم و بدون معطلی یه لیس خفن رو کونش کشیدم و د بخوررررر گفت دیوووونه چکار میکنه من نمیدما گفتم نده دوست دارم بخورم کونت خیلی نازه حسابی که لیسیدمش گفتم فقط یکم دمش میزارم و آبمو خالی کنم و تموم با کلی التماس قبول کرد و و اولش با یکم تو کردن بیرون کشیدن شروع شد بعد چند بار کامل دادمش تو یه جیغی کشید صداش تا دو تا استان اونورتر رفت همونجا نگهش داشتم تا دردش کمتر شه وقتی آروم شد دوباره شروع کردم اونم دیگه رام شده بود و فقط ناله میکرد و فحش میداد منم خیلی خوشم میومد . نمیدونم چن دقیقه شد ولی این کون تنگ و ناز و خوشگلی بود که همه شیره وجودمو کشید بیرون و با تمام وجود تو کون نازش خالی کردم و نگه داشتم تا کیرم کوچیکتر شد و بیرونش کشیدم . اینقد از کاری که کردم راضی و خوشحال بودم که دلم میخواست دنیام همینجا وایسه و کنارش تا ابد بمونم برش گردوندم و اینقد لباشو لپاشو بوسیدمو ازش تشکر کردم و بابت درد کونش عذر خواهی کردم اونم راضی بود گفت سه ساله با کسی نبوده و نیاز داشته . لباساشو تنش کردم و اومدیم پایین رفتیم یه دکه بود آلاچیق گذاشته بود صبحانه میداد جاتون خالی نوش جان کردیم و برگشتیم خونه تو راه فقط از بدنشو محبتش براش میگفتم اونم فقط لبخ
25 000
عمه زری عیال
#مرد_متاهل #زن_مطلقه #زن_میانسال
سلام رفقا . اسمم میلاده ۳۸ سالمه قدم ۱۷۰ وزنمم ۷۶ و متاهلم . من از وقتی ازدواج کردم و عمه زنم زری جون و دیدم عاشقش شدم و چون مطلقه اس و بخاطر دخترش ازدواج نمیکنه از هر فرصتی برا دید زدن و لذت بردن از بدن سکسیش استفاده میکنم هر کاری از دستم بربیاد برا کمک بهش انجام میدم و خیلی دوستش دارم اونم حتما متوجه این قضیه شده ولی هیچ وقت به روم نیاورده . هروقت کنارش تو ماشین نشستم البته تاکسی چون محل کارمون یه جاست عمدا خودمو بهش میچسبونم و هر کاری میکنم که دلشو بدست بیارم ریسکش بالاست چون عمه عیاله و میترسم داستان بشه ولی ادامه میدم . از لحاظ حجاب و اینا چون همسنیم و جوونه خیلی رعایت نمیکنه و راحته همیشه لباسای تنگ و سکسی میپوشه و اون کس و کون خوشگلشو راحت میشه دید از دیدن کون جنیفریش هیچ وقت سیر نشدم و نمیشم . یه بار که کنارش نشسته بودم تو تاکسی اینقد پاهاش که به پام چسبیده بود لذت داد که کیرم راست کرد و هی نگاه میکرد زیر چشمی و منم ازینکار خیلی حال کردم چون دوست دارم زودتر به وصال وجودش میرسیدم . ادامه پیدا کرد تا سفر شمالمون رفتیم ماسوله خانوادگی زیاد بودیم شبا تا دیر وقت بیدار و بزن و برقص و مشروب و قلیون روزهام تا لنگ ظهر همه خواب . روز دوم من گفتم زودتر میخوابم فردا برم جنگلای اطراف روستایی که بودم پیاده روی و کوهنوردی به خانمم گفتم میای گفت نه میخوام بخوابم بیدارم نکن . حدود ۶ صبح بود بیدار شدم آماده شدم و زدم بیرون صد متری نرفته بودم که صدام کردن میلاااااد برگشتم دیدم زری جونه خیلی خوشحال شدم گفتم این وقت صبح بیداری چراکجا گفت دیشب که گفتی میخوای بری کوه گفتم باهات میام من زود خوابیدم چیه همش خوابن اینا اینم شد سفر آخه . راه افتادیم و یه جاده روستایی که میرفت تو دل کوه رفتیم بالا هوا فوق العاده بود دیگه راحت بودیم از رودخونه و جاهای بلند رد میشدیم دستشو میگرفتم به بهانه نیافتادن کمرشو بغلش میکردم و مراقبش بودم تا رسیدیم یه جایی که فقط صدای پرنده بود و بس گفتم زری بشین یکم نفسمون جا بیاد گفت آره منم خسته شدم . نشستیم رو دوتا سنگ روبروی هم اینقد این خانم زیباست و چشای خوشگلی داره نازه دلم نمیخواست چشم ازش بردارم . دل تو دلم نبود میدونستم بهترین فرصته بهش علاقمو بگم و دیگه جای معطل کردن نیست . گفتم زری میخوام یه چیزی بهت بکم فقط قبلش قول بده اگه دوست نداشتی کلا فراموش کنی و انگار نه انگار حرفی زدیم گفت باشه بگو گفتم قول گفت اوکی . گفتم از روز اولی که دیدمت دیوانه وار دوستت دارم و عاشقتم برا اثباتشم همه کار کردم خیلی دوست دارم کنارت باشم گفت میدونم کارات برام تابلو بوده و فهمیدم که بهم علاقه مندی ولی تو داماد داداشمی نمیتونم به برادر زادم خیانت کنم تو هم بهتره بیخیالش بشی گفتم بخدا میخوام ولی نمیتونم همه فکرو ذکرم شدی تو . هر لحظه میبینمت قلبم میخواد بزنه بیرون گفت اون مالوندات تو ماشینم به خاطر همینه . نشدنی میلاد نمیشه داشت از دستم در میرفت اونم فقط بخاطر نسبتش باهام و نمیخواست به زنم خیانت کنه وگرنه مطمنم خودشم بدش نمیومد و سه سال بود شوهر نداشت اونم جوون بود نیاز به محبت و سکس . دستاشو تو دستام گرفتم گفتم نیاز نیست دیگران بفهمن بین خودمو خودت عزیزم . سکوت کرد رفتم کنارش نشستم طوری که رونم به رونش چسبیدو با دستام بغلش زل زد تو چشام چن لحظه خیره نگاهش کردم و از آخرین تیر ترکشم استفاده کردم به صدم ثانیه لبام رو لباش قفل شد گفتم یا پسم میزنه و دلم نمیسوزه که کاری نکردم یا قبولم میکنه با دستاش یکم سینمو هل داد که نکنم ولی من ول کن نبودم اونم
25 000
ن رو باز کردم دستمو کردم تو لباس و گرفتم سینه هاشو یه اخ گفت گفتم مگه پارتنرت بلد نبود گفت هیچی نگو کارتو بکن حسابی سینه رو مالیدم و لباسش در اوردم شروع کردم خوردن و مک زدن دیگه رسما ناله میکرد و اخ اخ میگفت خوابیدم روش کیرمو در آوردم گذاشتم لای رونش گفت لعنتی چرا اینقد داغه بلند شد گرفت دستش شروع کرد ساک زدن یه جوری میخورد تو ابرا بودم سرشو گرفتم کیرمو فشار دادم تو دهنش و اروم تلمبه زدم خسته شد دراز کشید اومدم جلو شرتشو در اوردم شروع کردم زبون زدن به کصش یه کص کلوچه ای سفید بی مو داشت که خیس خیس شده بود منم خیلی آروم میخوردمش با دست سرمو فشار میداد چند دقیقه نشد که لرزید و ارضا شد گفت علی یجوری بکن که این 5 سال یادم بره میخوام تا میتونی بکنی حقیقتا قبلش قرص خورده بودم ولی از بس حشری بود فک میکردم 5 دقیقه ای ابم میاد که شروع کردم کیرمو تو کصش کردن وقتی سرش رفت توش یه اه خیلی حشری گفت لبشو گاز گرفت منم همشو کردم توش خوابیدم روش در گوشش گفتم چرا اینقدر خیس کردی گفت فکرشم نمیکردم اینجوری کص بدم حالا که شده لطفا حسابی بکن منم درآوردم دوباره کردم توش که دوباره اه کشید کم کم تلمبه میزدم تو کصش صداش بلند شده بود ناله میکرد سینه هاشو میمالیدم یهو ارضا شد گفت بازم بکن تو آسمونام
داگی شد رفتم پشتش موهای فرفری خوشگلشو گرفتم همه کیرمو کردم تو کصش جیغ رو گفت عاشقشم بکن فقط دو سه دقیقه ای کردم دیدم داره آبم میاد گفت ادامه بده تند تند که لحظه اومدن آبم کشیدم بیرون ریختم رو کمرش دراز کشیدم کنارش موهاشو زدم کنار گفتم راضی هستی؟
گفت عالیه عاشقشم بازم میخوام بلند شد یکم شربت آورد گفت علی واقعا فکرشو نمیکردم بعد از 5 سال اینجوری ارضا بشم کارت عالیه گفتم قابل نداره گفت اگر بتونی بیای اهواز هر هفته پایتم خودمم خونه دارم منم ک از خدام بود یه لب گرفتم گفتم میام عزیزم به شرطی که ازم پذیرایی کنیا گفت تمام من درخدمت توئه
اومد جلو لب گرفتیم دیدم داره کیرم بلند میشه گرفتش تو دستش شروع کرد خوردن و مالیدن تا کامل شق شد گفت دوس دارم بازم بکنی منم خوابوندمش رو شکم و افتادم روش کیرمو کشیدم لای کصش تا خیسه گفتم چخبره اینجا گفت بتو چه فقط بکن که منم یهو کیرمو کردم تو کصش جیغ زد گفت چته وحشی جر خوردم گفتم اولشه تو باید زیر من پااره بشی که ناله کرد اخ آره دوس دارم منم تند تند تلمبه میزدم تو کصش و دستم کردم تو دهنش انگشتمو میخورد ناله میکرد تا اینکه لرزید گفتم چخبرته اینقد زیاد گفت 5 ساله اینقدر حال نکردم تو فقط بکن گفتم از عقب اجازه هست گفت چندین ساله ندادم دردم میاد منم سخت نگرفتم بلند شد من خوابیدم اومدم نشست رو کیرم جوری بالا پایین میشد سینههاش تکون میخوردن با دستام شونه هاشو گرفتم از زیر تو کصش تلمبه میزدم جیغ میزد میگفت پااااااارم کن جر بده اخخخخ میخوام میخوام کاش بودی هرروز میکردی که پاهاشو جمع کرد داشت ارضا میشد منم دیگه طاقت نیاوردم همزمان با اون همه آبمو خالی کردم تو کصش و بی جون افتاد روم
اونروز تموم شد بهش قول داده هر هفته بیام اهواز و از اون روز من هرروز با ستاره هستم
ستاره یه حشری به تمام معنا با اندام عالی هست
هرکی میخواد فحش بده یا حرف چرت و پرت بگه لطفا رعایت کنه و شعور خودشو نشون نده
این داستان واقعی هست و هنوزم ادامه داره..
نوشته: علی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 000
ستاره، مشتری خاص
#زن_مطلقه #دوست_دختر #مشتری
سلام
من یه فروشگاه اینترنتی دارم که لوازم آرایشی میفروشم و چندین ساله کار میکنم تو عید یه خانوم پیام داد اینستا و مشاوره گرفت شماره و ادرسشم داد تا براش ارسال کنم
من طبق عادت چندتا سوال ازش پرسیدم و فهمیدم که طلاق گرفته و 36 سالشه عکس پروفایلشو دیدم واقعا بدن قلمی و خوبی داشت ازش پرسیدم گفت 170 قد و 66 وزنش هست اما از تو عکس سایز سینش معلوم نبود خلاصه من کارشو انجام دادم و ارسال کردم براش بعدش ازش پرسیدم شما لوازم آرایشی خاصی نمیخواین گفت چرا میخوام چی دارین که ایدی تلگرام ازش گرفتم و چندتا نمونه دادمش و خرید کرد.
شب بهش پی ام دادم جسارتا مشکل هورموني ندارين که نوشت چرا هورمون مردانه بدنم زیاد شده و دکتر دارو داده بهم و دارم مصرف میکنم ازش پرسیدم جسارتا رابطه جنسی دارین اولش من من کرد گفت آره تقریبا گفتم هفته ای چن بار گفت یکبار حدودا
بعد ازش پرسیدم قرص میخوری کیفیت رابطه جنسی تغییر نکرده که خندید گفت چرا اون لذت قدیما رو نداره و استیکر خنده فرستاد
منم فهمیدم منظورش چیه گفتم ربطی به تو نداره مشکل از پارتنرت هست چقد مگه سکس دارين گفت 20 دقیقه گفتم خب خیلی کمه برای سن شما حداقل هفته ای 3 بار و هربار یکساعت باید باشه چندتا استیکر داد گفت کو پارتنری ک هفته ای سه بار پایه باشه؟
دیگه چت های سکسی شروع شد و کم کم روش باز شد از خودش پرسیدم گفت سایزم 75 هست و 5 سال بود رابطه نداشتم تا شش ماه پیش با یه پسرم هفته ای بیست دقیقه میاد و میره منم حال نمیکنم بهش گفتم مگه چن سانته؟ خندید گفت 15
فورا از تو گالری عکس کیرمو فرستادم گفتم این چطوره؟ گفت سایزش ک خوبه ولی باید دید چقدر بتونه دوام بیاره اخه من خیلی تندم و دلم میکشه حالا این عکس کجا بود گفتم سایز خودمه گفت دروغ میگی یکی دیگه فرستادم نوشت جون که منم بهش گفتم پس کو عکس تو ک یه عکس یهویی با تاپ داد دیگه کم کم شروع کردیم سکس چت و اونشب یه حال اساسی بهش دادم خودش میگفت آبم اومد.
فرداش آنلاین نشد شب دیروقت نوشت فردا میخوام بیام شيراز خرید کنم هستی؟
فورا گفتم اره بیکارم بیا تا بریم برات بخریم
وقتی اومد باورم نشد این همون ستاره هست یه شلوار لی پوشیده بود با یه مانتو لی اومد دست دادیم رفتیم تو پاساژ و خریداشو کرد همش دستش تو دستم بود و باهم قدم میزدیم منم براش یه کفش خریدم دیگه ظهر شده بود رفتیم ناهار خوردیم گفت خیلی گرمه بریم یکم هوا بخوریم گفتم خوابت میاد مگه گفت خستمه کاش میشد یکم دراز بکشم منم فهمیدم منظورش چیه بردمش خونم و یه شربت بهش دادم نشست رو مبل شال و مانتو در آورد گفت هوووف پختیم بخدا بهش گفتم راحت باش عزیزم خونه خودته صبر کن من لباسم عوض کنم بیام
از خودم بگم علی 26 سالمه قدم حدودا 190 وزن 95 سایزمم خوبه نمیگم 22 سانت اما 18 یا 19 هست خلاصه یه ست ورزشی پوشیدم اومدم تا نشسته گفت اوووه ورزشکاری که گفتم کجاشد دیدی آره بابا بلندش کردم بهش یه ست گشاد باشگاهی خودمو دادم پوشید کلی بهش خندیدم وقتی راه میرفت از کنار پهلوش سوتینش معلوم بود بهش گفتم این سوتین ها رو هم باز کن بدبختا یکم هوا بخورن گفت پررو نشو. اومدم یکم دراز بکشم نه لخت شم منم نزدیک شدم بغلش کردم در گوشش گفتم نترس لختت نمیکنم و یه لیس زدم به گردنش برگشت گفت لعنتی هستی دیگه از چشمات میباره میخوای چیکار کنی گفتم میخوام چیکار کنم زد تو پهلوم گفت بیمزه
با این 10 سال از خودم بزرگتر بود ولی بدنش انگار دختر 23 ساله عالی بود بغلش کردم شروع کردم لب گرفتن و با دستم روناشو مالیدن دیدم داره نفس میزنه خیلی آروم بند سوتی
25 000
نظرات خودتون رو بگید آیا کار من خوب بوده یا نه
ممنون که وقت گذاشتید
نوشته: فرهاد
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 000
فتم اوناهاش.
مهشید داشت قهقهه میزد منو هل داد گفت چی میزنی؟
منم گفتم ؛ تقه
گفت؛چی؟
منم دیدم تو باغ نیست گفتم اسم یه مواد مخدر جدیده
گفت تا حالا اسمش رو نشنیدم
من؛اگه دوست داری بهت تقه بزنم
خنده بلندی کرد و گفت ای بیشرف تازه فهمیدم برو به مامانت تقه بزن. مهشید بدجوری دلبری میکرد من دیگه طاقت نداشتم رفتم بغلش کردم گفتم منو دور ننداز من اونقدرها هم بدرد نخور نیستم با خنده لبشو گذاشت رو لبم و گفت بله بله
منم محکم تو بغلم فشارش دادم و شروع کردم لباشو خوردن
کمرش رو به سمت خودم فشار دادم دستاشو حلقه زد روی گردنم و خودشو بع سمت من هل میداد یکی از دستامو بردم بالاتر و از کمر تا پشت گردنشو لمس کردم خداییش همه جوره خوشگله این قدیسه . با دوستم سینه هاشو تو دستم گرفتم . دوتا ممه خوشگل داشت شروع کردم گردنشو خوردن و شینه هاشو آروم فشردن
یه کم خجالت میکشید ولی سعی میکرد کیرمو دستش بگیره منم دستشو گرفتم بردم سمت کیرم تا گرفت دستش البته از روی شلوار یه آه کوچیک کشید که خیلی برام جالب و وسوسهانگیز بود خیلی حال کردم با اون آه کشیدنش دیگه طاقت نداشتم لباساشو از تنش درآوردم و شروع کردم همه جاشو بوسیدن و گاز آروم گرفتن جوری که دردش نگیره و حالشو ببره
دیگه طاقت نیوردشروع کرد به باز کردن کمربند من منم کمکش کردم و لباس هامو در آوردم با اینکه مجرد بودم و هستم خیلی حرفه ای و عالی عمل کردم (اینو خودش چند بار بهم گفته)بسیار تودار و موقر لباسامو در آوردم و باهاش لب بازی کردم دست منو گرفت برد سمت کاناپه و خودش دراز کشید و منم آروم روش دراز کشیدم گردنشو خوردم و یه کم هم سینه های ۷۰ رو میک زدم .
دیگه طاقت نداشتم و قدیسه از من بدتر بود یه تف به دستم زدم مالیدم رو سالار و آروم قلش دادم باور کنید تمام عشق و حال گذشته ام یه طرف اون دو سه دقیقه هم یه طرف. چند تا تلمبه میزدم چند ثانیه لباشو میک میزدم برش گردوندم کونشو که دیدم به سرم زد که از کون هم بکنم ولی اینو میدونم که خانمها برای اولین بار اصلا مایل نیستند ساک بزنن و یا کون بدند و آقایون حتما اینو لحاظ کنند .از پشت کردم تو کوس خوشگل و تپلی قدیسه یه آه خوشگل کشید و ساعد دست راستم رو گاز گرفت یه کم آروم آروم گاییدم بعدش خودمو بالا میبردم و یه دفعه خودم ول میکردم رو مهشید هر دفعه یه آه میکشید تقریبا یه دقیقه از پشت کردم یه دفعه دیدم داره آبم میاد کشیم بیرون و خالی کردم رو کمرش .تابحال اینقدر آب یه جا ازم خارج نشده بود روی جلومبلی دستمال کاغذی بود .برداشتم و خودم رو تمیز کردم و چند تا دیگه برداشتم و آب خودمو پاک کردم مهشید هم هنوز سرش رو بالا نیورده بود آروم بهش گفتم بزن خوبی هستم؟
مهشید گفت بدجوری
من؛ببخشید کم بود واقعا نتونستم جلوی خودمو نگه دارم
مهشید؛ عزیزم خیلی هم خوب بود
لباسامو پوشیدم و خداحافظی کردم و سرمست زدم بیرون رفتم آبمیوه و یه معجون توپ زدم داشتم حساب میکردم که رضا زنگ زد
من؛بنال
رضا؛ چیکار کردی
من ؛این خانم اینکاره نیست پاک پاکه
رضا؛ بی عرضه نتونستی پا بگیری؟
من؛مگه مثل خواهر شوهرش که لنگ هاش باز باشه
رضا؛ برو کونتو بده کجایی
من ؛رفتم تابلو سفارش بدم بعدش میرم خونه فردا برات تعریف میکنم
رضا بدون خداحافظی قطع کرد (معمولا من اینکارو باهاش میکنم)
از فرداش رابطه مو با قدیسه ادامه دادم ولی پنهانی حتی رضا هم نفهمیده و در این یکسال تو گوشش خوندم که بهروز مرد خوبیه و باهاش بمون خداروشکر الان زندگی خوبی داره و بهروز هم راضیه .حالا من از کارم پشیمون نیستم .هم به خودم حال دادم و هم باعث تداوم یه خانواده شدم .
دوست دارم شما هم
25 000
مهشید خانم؛ اونوقت این رسیده رو چجوری میگیری؟
من؛به زور
مهشید؛بیا بگیر
من واقعا مستاصل شده بودم از یه طرف شهوت و از یه طرف غرور بهم اجازه نمیداد دیگه خودمو مجاب کردم که برم تو کار سکس
رفتم جلوی روش لپ شو آروم گرفتم یه بوسه کوچولو کردم گفتم اینم رسیده من مهشید خانم.
مهشید هیچ عکس العملی نشان نداد و منتظر ری اکشن بعدی من بود منم خیلی آهسته رفتم سمت در کفش هامو پوشیدم و خداحافظی کردم از نگاه های مهشید فهمیدم که اونم دلش میخواست و ميدونستم که اگه باهاش سکس میکردم کاریزمای خودمو از دست میدادم .
وقتی بیرون اومدم دیگه فرهاد سابق نبودم دلم میخواست برم تو آغوشش بگیرم و ازش جدا نشم .
شب اش رضا زنگ زد و گفت خبری ازت نیست رفتی اونجا؟
من ؛آره رفتم
رضا؛داییم شدی؟
من ؛نه بابا اینکاره نیست
رضا؛ ریدی آبم قطعه
من لاشی میگم نه دیگه حتی نگاهمم نمیکرد
رضا؛ دلم خوش بود از امشب فرمون دست ماست
من؛کم کسشعر بگو کار دارم باید برم
رضا؛ برو ژتون های ننه تو بفروش
منم بدون خداحافظی قطع کردم و مونده بودم جرا اینجوری شدم چرا حوصله هیچ کس رو ندارم و …
رفتم سراغ گوشی دیدم قدیسه واتساپ پیام فرستاده که فرهاد جان ازت ممنونم تابلو رو دوست دارم فقط زحمت بکش فردا ساعت سه وسایل بیار بزنش رو دیوار ناهار هم مهمون من
کلی ذوق کردم و از شدت ذوق خوابم نمیومد بالاخره ساعت سه خوابیدم ساعت نه صبح هم بیدار شدم رفتم مغازه بابام اونجا یه فروشنده خانم هم داریم که بابام فرستادش بره نون و پنیر بخره
بابام گفت اوسگول شدی تابلو رو خودت از خودمون میخری؟
من؛نه عزیزم یکی از دوستام میخواست حسابشو دادم تا اون بزنه به حسابم .تازه فهمیدم بابام شک کرده به من و فیلم دوربین هارو چک کرده چون میدونست اگه منو بکشند هم نمیرم مشتری راه بندازم .سرمون شلوغ شده بود ساعت یک به بابام گفتم من باید برم بابام شاکی شد گفت ساعت دو با هم میریم خلاصه دیدم اجازه نمیده و مشتری هم ول کن نیست مجبور شدم واستادم ساعت دو تعطیل کردم ماشین بابام که پرشیا بود رو برداشتم چون جعبه ابزار توش بود بهش گفتم اگه دیر اومدم نگران نباش .رفتم خونه رضا خودش نبود یه دوش گرفتم از ادکلن اش هم استفاده کردم ناگفته نماند که من تو خونه مجردی رضا مجهزم و حوله و مسواک و لباس زیر دارم رفتم آرایشگاه سشوار کشیدم رفتم جلوی درشون زنگ زدم در رو باز کرد جعبه ابزار هم بردم
باز هم اون فضای خونه قدیسه منو هوایی کرد رفتم جلو دست داد من دوباره لپشو آروم گرفتم گفتم این طرفش مونده بود. خندید و گفت شاید اونطرف مونده منم بلافاصله سواستفاده کردم دو طرف لپ هاشو گرفتم یه کم محکم تر فشار دادم بعدش گفتم دستمال کاغذی میاری؟گفت نه خودت بردار
من؛دو تا لپ دستم گرفتم نیم کیلو لوازم آرایشی اومد تو دستم
خندید و گفت پس باید پول لوازم آرایشی منو بدی
من؛تو که احتیاج به لوازم آرایشی نداری
مهشید؛ چرا؟
من؛ جه استفاده کنی چه استفاده نکنی زشتی
مهشید؛ خیلی دلت بخواد
من ؛زیاد نگران نباش چهل پنجاه تا عمل کنی شاید خوشگل بشی
مهشید؛ خودت چی
فهمیدم ناراحت شده و منتظره ببینه من جدی میگم یا نه
سرمو بردم بغل گوشش گفتم تو خوشگل نیستی بلکه محشری
سرشو چرخوند آروم منو بوسید و گفت مرسی
یه کم فاصله گرفتم رفتم سراغ تابلو اصلا نمیتونستم کار کنم بزوز تابلو رو نصب کردم بهش گفتم من دارم میرم ناهار منو بریز تو ظرف غذام خنده اش گرفت و گفت ناهار؟کدوم ناهار؟
منم گفتم ميدونستم اینکاره نیستی ناهار رو خودم خریدم فقط سهم منو بریز تو قابلمه خودم
مهشید؛ تو که ناهار نیوردی .
دستشو گرفتم بردمش سمت آشپزخانه روی گاز قابلمه بود گ
25 000
اینقدر سخاوتمندانه حساب میکنی؟
من؛شما فامیل من محسوب میشید
مهشید؛ رضا داداشت که نباید بدونه پس چه فامیلی بین ما هست؟
من؛خودتون میدونید که خاطر رضا چقدر برام عزیزه(تو همین حین بیلاخ رو به رضا نشون دادم)شما خاطر جمع باشید رضا برام جبران میکنه(با اشاره به رضا فهموندم که باید برام ساک بزنی)
مهشید؛ آدرس رو براتون پیامک میکنم فقط تا قبل از ساعت ۷ بفرست و مودب باش به فکر رسیده گرفتن نباش (یه ریز خندی کرد)
من؛منو خجالت ندید قصدم مزاح بود
مهشید؛ ولی تیکه باحالی بود
من؛اونوقت چرا نخندید
مهشید؛ الان میخندم ههههه
من ؛امروز نمیشه فردا براتون میارم فقط قابش چی باشه
مهشید؛ دست به قابش نزن همون خوب بود
منم گفتم باشه و خداحافظی کردم
رضا؛ حرومزاده چرا ادامه ندادی داشت سر صحبت رو باز میکرد
من؛همینه دیگه دست به خایه من شدی دایی هونگ تو نجات بدم کسخل اگه الان لاس بزنم فردا حرفی ندارم بزنم تازه شم زنها عاشق مردهای مرموزند و مغرور یه کم جنتلمن منشانه رفتار کن
رضا؛ برو کونتو بده
من؛اگه تو بنگاهی نبودی و مکان ردیف نمیکردی بدرد نخور ترین آدم بودی
فرداش رفتم آرایشگاه و کلی به خودم رسیدم ظهر رفتم مغازه که بابام نباشه تابلو رو برداشتم با کارت خودم مبلغش رو کشیدم به بابام پیام دادم فلان تابلو رو با فلان قیمت فروختم
رفتم خونه مجردی رضا یه کم حرف زدیم تا ناهارمون رو پیک آورد
ناهار رو زدیم و به رضا گفتم امشب دامادی منه ایشالا دامادی تو رو هم ببینیم ههههه
رضا گفت اتفاقا دیشب داماد بودم اونم از صدقه سری تو
من؛لاشی مگه من یه تو شماره ای دادم؟
رضا؛ نه عزیزم زهرا اومده بود من وساطت کنم براش حواسم نبود وسطش کردم هههههه
من؛نوش جونت زهرا تخمی تو هم تخمی چه شود ههههه
رضا؛ خر چه داند قیمت نقل و نبات
خلاصه ساعت پنج عصر شد اسنپ گرفتم رفتم سمت خونه قدیسه
تا زنگ رو زدم دیدم در باز شد خونه شون خیلی شیک بود طبقه چهارم بود و تکواحدی در آسانسور رو که باز کردم دیدم قدیسه جلوی در واستاده سلام کردم جواب سلاممو داد یه تونیک لاجوردی با دامن مشکی پوشیده بود و موهای خوشگلشو باز کرده بود لامصب همه جوره خوشگل بود تابلو رو ازم گرفت و ازم تشکر کرد گفت شماره کارتت رو بده تا پیش قسطت رو بریزم
منم بدجور خورد به ذوقم که منو دعوت نمیکنه تو خونه
گفتم براتون پیامک میکنم خداحافظی کردم مهشید گفت بودی حالا
منم حرصم گرفته بود گفتم تابلو رو درست رو دیوار بزن دهاتی آبروی ما رو نبری
خنده اش گرفت و گفت اگه میشه یه راهنمایی کن بگو کجا بزنم تابلو رو منم گفتم هرجاش بزنی به چشم میاد فقط باید بزن خوبی باشی
خنده اش گرفت و گفت خدا نکشتت پس کار خودته بیا رسیده هم بهت بدم هم بزنی خودتو نشون بده
منم با حفظ غرور گفتم خیلی کار دارم ولی برای اینکه دلت نشکنه میام
رفتم تو از عطر و بوی خونه و دیدن قدیسه داشتم منفجر میشدم از شهوت فکرشو نمیکردم اینقدر شیفته قدیسه بودم حالا داشتم با تمام وجودم حسش میکردم
نشستم روی مبل برام کافی آورد (از قبل آماده کرده بود)
مهشید خیلی ریلکس بود و چند باری که تو خونه پدر رضا دیده بودم (رضا پنج سالی هست که مستقل زندگی میکنه) مهشید زیاد تو قید و بند مسئله حجاب نبوده و نیست اون لحظه واسه من رویایی میگذشت و انگار روی ابرها بودم مهشید به من گفت شما همه تابلو ها رو با نصب میفروشید منم خنده با غضب کردم و گفتم چند دقیقه پیش میخواستی بزنی منو ببینی الان هم مهم نیست رسیده منو بخشید رسید منو بده من برم .
مهشید از خشم من سرذوق اومد و گفت به قیافه ات نمیاد بچه ننه باشی منم گفتم من ادعایی ندارم بچه ننه واسه یه دقیقه مه .
25 000
ضوری بهش بگو
من؛کجا یقه اش کنم؟
رضا؛ باشگاهشو عوض نکرده روزهای زوج میاد محل
من؛نکبت اینو الان باید بگی؟
رضا؛ بگم که بری چشم چرونی کنی .ای حرومزاده.
من؛تا امروز نمیگفتی که من چشم چرونی نکنم الان میگی تورش کن بکنش؟
رضا ؛الان فرق داره داییم داره متلاشی میشه
من ؛از پس فردا دوشنبه میرم تو خط نجات بهروز خارکسه
دوشنبه یه تیپ خفن زدم یه ادکلن رو خودم خالی کردم موتورم برداشتم رفتم جلوی باشگاهشو مترصد اومدنش شدم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم قدیسه داره میاد
پشمام فر خورد چقدر خوشگل تر شده بود این قدیسه فقط برای من جذاب نبود بلکه کل محل تو کف این قدیسه بودند منم اگه راستشو بخواید قبلا اعتماد به نفس نداشتم و فکر میکردم این خانم کفش عنی شم صورت من نمیماله هر چند از لحاظ تیپ و چهره چند برابر بهروز هستم ولی بهروز پولداره و عاشق و شیدای این خانم .
رفتم جلو سلام کردم ناخودآگاه صدای من لرزید و پس از احوالپرسی معمول گفتم خیلی وقته دنبال شما بودم چند روز پیش اتفاقی دیدم اینجا میرید باشگاه امروز اومدم باهاتون صحبت کنم
مهشید؛شما لطف داری ولی میشه بگید چرا دنبال من بودید؟
من؛در رابطه با تابلو فرش
مهشید؛اوه اون که واسه چند قرن پیش بود
من؛خب پس بهتر الان دیگه عتیقه شده.ههههه
مهشید؛چرا به آقا رضا و بهروز نگفتی؟
چون به بابام نگفتم واسه شماست
مهشید؛چرا؟
من ؛چون بابام از قسط و این مدل کاسبی خوشش نمیاد
مهشید؛ پس چرا میخوای قسطی بدی
من؛من میفروشم نه بابام من هیچ اسمی نبردم تا برام داستان نشه شما هم دنبال قاتل بروسلی هستی ها
مهشید؛ باشه فکر میکنم بهت جواب میدم
من؛مهشید خانم فقط به بهروز و رضا نگید
مهشید ؛بگم که برای تو بهتره اونوقت راحت تر پولتو زنده میکنی
من؛اولا قابلی نداره دوما میترسم آقا بهروز و این رضا به بابام لو بدن
مهشید؛ چقدر پیچیده اش کردی آقا فرهاد
من؛مهشید خانم اینا رو ولش کن آدرس رو بده بیارم براتون اونجا شخصا یه رسیده میگیرم ازتون
مهشید؛ چی فرمودین؟
من؛ببخشید یه رسید میگیرم
مهشید به روی خودش نیورد و گفت آدرسم رو بنویس
من؛حفظ میکنم
مهشید ؛تهران پلاک۸
من ؛ممنونم اونجوری که شما اون تابلو رو دوست داشتین فکر کردم خوشحال میشید الان دارید مسخره ام میکنید
مهشید ؛جواب های هویه وقتی میگی رسیده باید هم اینجوری بشنوی
من؛من عذرخواهی میکنم یه شوخی معمول تو مغازه اس شما به دل نگیر
مهشید؛ مهم نیست شمارتو بده بهت زنگ میزنم
من؛اگه قول بدی فقط در مورد کار باشه بروی چشم (اینو با حالت مضحک و خنده کنان گفتم)
مهشید خنده ای کرد و گفت روت هم که کم نمیشه
من شمارمو گفتم تو گوشیش سیو کرد و رفت منم کلی ذوق زده شدم که قدیسه قراره زنگ بزنه به من رفتم بنگاه رضا و تا رسیدم گفتم سلام دایی جون ادب نداری که به دایی سلام کنی
رضا؛ سلام دایی کوسخول خودم
من؛البته من فقط کمک دایی تو هستم ههههه
رضا؛ پروژه قدیسه رو کجا رسوندی
من؛شماره دادم دیگه حله
رضا؛ تو چقدر سرخوشی با یه شماره گرفتن اینقدر خرکیف شدی
من؛نزن تو ذوقم سریع اومدم ازت مشتولوق بگیرم
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد شماره تلفن ناشناس بود
جواب دادم بله بفرمایید سریع شناختم قدیسه بود زدم رو آیفون رضا کفش برید من خودم کفم بریده بود که تا رسیده خونه از تلفن خونه زنگ زده
مهشید؛ سلام وقت بخیر
من؛سلام
مهشید؛ آقا فرهاد؟
من؛بله بفرمایید
مهشید؛ من مهشیدم
من؛بله بله خوبید
مهشید؛ مرسی زنگ زدم بهت بگم گرون که نشده
من ؛گرون شده ولی برای شما قیمت پارسال رو حساب میکنم فقط یه کم نقد و اقساط باهم تفاوت داره اونم براتون نصف حساب میکنم
مهشید؛ همیشه
25 000
زنداییِ بهترین رفیقم
#زن_شوهردار
سلام
فرهاد هستم ۲۸ ساله از تهران
داستانی رو که براتون تعریف میکنم دو ماه پیش برام اتفاق افتاد و خودم رو بابتش سرزنش میکنم چرا که …
بریم سر داستان
لطفا شما هم منو قضاوت کنید باور کنید بیصبرانه منتظر نظرات شما هستم حتی اگه فحش هم بدید لطف کردید فقط خودتون رو به جای من بزارید
یه رفیق دارم به نام رضا که خیلی تورگیه باهام همیشه با هم هستیم (البته تا قبل از این موضوع)
یه شب رضا(پارسال)اومد پیشم تو مغازه بابام گفت بهروز داییم داره زنش رو طلاق میده منم مبهوت نگاش کردم گفتم مهشید خانم رو !!!
گفت ریقو مگه چندتا زن داره خب معلومه دیگه مهشید رو
گفتم پسر یه عالم تو کف زن دایی تو هستند اونوقت دایی خارکسه تو داره طلاقش میده؟مگه مغز خر خورده
رضا ناراحت گفت مادر جنده فاز نگیر مشکل همین فیس و افاده خانمه یه کوس میده میگه برج میلاد رو به نامم کن
من؛خب حق داره اون مهشید که من دیدم الحق شبی دو سه تومن حقشه
رضا؛لاشی من دارم جدی حرف میزنم تو کلا تو هپروت
من؛عزیزم ناراحت نشو اون خری مثل دایی تو رو عمرا پیاده بشه
رضا ؛کاش اینجوری بود
من؛اصل قضیه چیه
رضا ؛داییم چند ساله داره بهش باج میده تا بمونه باهاش
من؛میخوای من باهاش صحبت کنم ؟خودت میدونی که من میتونم راضیش کنم دایی نکبت تورو چند هفته بیشتر تحمل کنه.بلند خندیدم بازم ادامه دادم ولی دایی تو باید یه شریک جنسی تو زندگیش تحمل کنه اگه طاقت داره من برم جلو
رضا؛بیا پایین سرمون درد گرفت
من؛به خدا اراده کنم مخش رو میزنم حیف که دیگه تو محله ما نیستند
رضا؛ اولا تو توکار زن شوهر دار نیستی دوما مهشید لاشی نیست اگر هم باشه به بچه مچه پا نمیده
من؛آهان ترسیدی پا بگیرم میگی تو کار زن شوهر دار نیستی؟
رضا مگه چند ساله اون زهرای بدبخت واسه تو دندون تیز نکرده ؟
من؛آخه کوسخول مهشید رو با کی مقایسه میکنی
(زهرا یکی از همسایه های رضا بود که یه زن چهل ساله و شاغل بود قد وهیکل خوبی داره و خیلی هم با جنبه اس ولی چهره اش به دل من نمیشینه )
از مهشید بگم براتون با قد حدود ۱۶۰ و وزن ۷۰(راست و دروغش با خودش) سفیدرو و چشمهای قهوهای روشن موهای قهوهای و اندامی توپر .دو سال از من بزرگتره(اونموقع ۲۹ سالش بود و الان سی ساله اس)
منم قدم ۱۷۲ و وزنم هم ۶۶ کیلو قیافم هم بدک نیست و قابل تحمله (از رضا بهترم ههههه)
خلاصه رضا یه دفعه زد رو شونم گفت باور کن اگه بتونی پا بگیری و از مهشید آتو بگیری تا دایی کوسخول من رو ترک نکنه لطف کردی .هم خودت و کیرت یه حالی کردند هم دایی منو از افسردگی و خودکشی نجات دادی.
من؛نترسون منو یعنی دایی نچسب تو اینقدر شیفته این قدیسه اس(ما به مهشید لقب قدیسه داده بودیم).
رضا؛ خیلی بدتر از این حرفاست
من؛پس اگه من بتونم قدیسه رو بزانو دربیارم بانی خیر شدم
رضا؛ تو زبون داری خوشتیپ هم هستی دست وبالت هم بازه ولی قدیسه بواسطه اینکه رفیق جینگ منی تو رو نگاه هم نمیکنه
من؛اتفاقا پارسال اومده بود یه تابلو فرش میخواست که گرونه و پولش نمیرسید ازم خواست قسطی بدم گفتم بخدا بابا قبول نمیکنه ولی باز باهاتون تماس میگیرم خواست شمارشو بده گفتم نیازی نیست از رضا میگیرم یا به آقا بهروز خبر میدم
رضا؛ خاک بر سر الان باید به من بگی
من؛حرومزاده اون وقت که تو اصلا ایران نبودی
رضا؛ کونی من که کلا دو هفته نبودم چرا بعدش نگفتی
من؛مگه چی بوده که نگفتم
رضا؛ بهش زنگ بزن بگو بابام قبول کرده فقط به بهروز و رضا نگو
من؛اونوقت نمیگه چرا؟
رضا؛ خب بگو به بابام نگفتم واسه شماست شاید رضا و بهروز بیان پیش بابام منو ضایع کنند
من؛اونوقت نمیگه شماره منو چطوری پیدا کردی؟
رضا ؛خب ح
25 000
Repost from N/a
😈🍑 #پیشنهادی🔥
داستان تصویری بشدت حشرناک و آبآور با موضوع پرطرفدار مادرناتنی حشررری
⛔️مشاهده داستان سکسی تصویری🔥
25 000
حرف زدن نداشتم که بگم بسه تمومش کن، من دارم میمیرم .
امیر جفت دستامو با ی دستش از پشت گرفته بود و وحشیانه تلمبه میزد و من حتی نای حرف زدن نداشتم تا ی لحظه صدای نفساش بیشتر شد و کیرشو دراورد .
ی داد کوتاه زد جوری که انگار سعی داره صداشو خفه کنه و ابشو ریخت رو تخت من بی جون رو تخت افتادم امیرم همین طور .
نمیدونم چقدر گذشت چشمامو باز کردم دیدم دوتامون تو همون حالیم، لخت مادر زاد روی ی تخت کثیف .
بیدارش کردم بهش گفتم کاندوم که نذاشتی برو قرص اورژانسی که خریدیو بیار بده . بلند شد رفت قرصو اورد و ی لیوان اب برام اورد . اب و که خوردم تازه فهمیدم چقدر تشنم بود .
امیر گشنمه
اشاره ای به دیکش کرد و با خنده گفت بیا اینو بخور
مسخره برو برام غذا بیار دیگه جون نمونده واسم
کمکم کرد از جام بلند شدم هرچی تو یخچال داشت برام اماده کرد کلیم خوراکی برام سفارش داد تا بیارن .
کلی خوراکی های مقوی برام اورد .
خیلی خوشحال بود و با تمام وجودش به من میرسید .
دیگه داشت ساعت ۸ میشد و باید میرفتم دیگه حتی درد زیادیم نداشتم لباسامو پوشیدم که برم دیدم تمام بدنم کبوده و باید دوباره برای پوشوندنشون کرم میزدم تا کسی نفهمه بای بدرقه رومانتیک راهی خونه شدم .
از اون روز سکس جزع جدایی ناپذیر رابطمون شده بود و واقعا انگیزه بعضی روزام سکس با امیر محمد بود .
روزایی که عصبی بود و کاراش جور نبود تنها با سکس میشد ارومش کرد . روزایی که از شدت درد حالم بد میشد و امیر سعی میکرد دلمو به دست بیاره بارها از شدت سکس و وحشی بازیاش تا زیر سرم رفتم ولی هنوزم عاشقشم ، دیونه تمام رفتاراش که گاهی شبیه جنونه بودم. چند وقت پیش که سوار ماشینش شدم هوا خیلی سرد بود قرار شد بریم بگردیم دیگه اکثر رابطمون تو خونه بود و این منو اذیت میکرد ، همین که سوار شدم رفت خارج از شهر ، زیپ شلوارشو باز کرد کیرشو انداخت بیرون گفت من فانتزیم اینه وقتی رانندگی میکنم برام ساک بزنی .
منم شروع کردم رگ خوابش تو دستام بود و میدونستم عاشق زبون کشیدنم رو بیضه هاشه و این کارو کردم .
ی گوشه نگه داشت وقتی بیرون دیدم حتی نمیدونستم کجاییم ، ولی هیچ کس نبود و این یعنی شروع ی برگ دیگه از دفتر سکسی ما .
نمیدونم ی روزایی چیکار میکرد که هر کاری میکردم ارضا نمیشد .منو نشوند رو زمین جوری که صورتم روبه روی کیرش باشه و با اشاره فهموند که بخورم ، منم مطیع اقا بودم .
کیرشو اروم زبون میکشیدم و سرشو میخوردم و ی وقتایی موهامو میگرفت تو دستاشو تو دهنم کیرشو جلو عقب میکرد نمیدونم چقدر اینکار و کرد که ابش اومد و مجبور شدم بخورمش . همش ازم میپرسید
_دوست داشتیش ؟؟؟؟ این اب هر شبته ، از این به بعد باید هر شب اول ابمو بخوری بعد بخوابی
بلند داد زد فهمیدی یا نه
فکر کردم تو اون حال داره چرت و پرت میگه
بهش گفتم اره فهمیدم
کیرشو با دستش گرفت و گفت خایه هامو لیس بزنم خانومم عشق دلم زود باش
منم شروع کردم زبونمو کشیدم روش و گاهی اروم میمکیدمش ، همیشه اخرسر ازم لب میگرفت ولی انقدر دهنمو گاییده بود احتماالا خوشش نیومد ببوستم منم ی کمی از ابش تو دهنم بود و دهننم طعم کیر گرفته بود میدونستم بدش میادسریع لبمو گذاشتم رو لبشو توفمو دادم تو دهنش بدش اومد و توف کرد بیرون و خندید گفت سریع بعدی جرت دادم اونوقت میفهمی.
تو راه برگشت بهم پیشنهاد ازدواج داد و خواست برای همیشه با هم باشیم .
منم که از خدام بود .اوکی دادم .
اخر سرم گفت من کیو بهتر از تو پیداکنم؟
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 000
و این رابطه باشی ، من بهت اسیبی نمیرسونم .
من که از خدام بود بهش اوکیو دادم قرار شد فردا بعد از تایم اداری بیایم خونه و من برای همیشه بشم خانم عشقم !!!
فرداش که ۵ شنبه بود تا ساعت ۱۲ رفتیم دنبال کارامون من سریع رفتم خونه حموم رفتم و بهترین لباسمو پوشیدم …
واییی یعنی قرار تموم لباسایی که میپوشمو امیر تک تک با عشق دربیاره ، عاشق برق چشماش موقع دیدن سینه هامم وقتی با ولع میخورتشون حالا قرار کیرش بره تو من ، چقدر دلم میخاد تو کوسم ارضا شه ، یعنی قراره اّبش بریزه تو من ، تصورشم قشنگه …
رفتم زنگ خونشو زدم ، در سریع باز شد معلومه خیلی وقته منتظر منه ، وقتی رسیدم دم واحد امیر در باز کرد و من رفتم تو .
سریع لباشو گذاشت رو لبام …
تا حالا انقدر وحشیانه لبامو نخورده بود ، وحشی بازیشو بیشتر از رومانتیک بودنش دوست داشتم ،میخام زیرش جر بخورم ، این حجم از کسخلی برام عجیب بود …
اروم لباسامو دراورد فقط شورت و سوتین مونده بود که دستمو گرفت برد سمت اتاق ، خودش از اول شورت تنش بود فقط ، منو انداخت رو تخت و افتاد روم
انگار هیچ کنترلی رو خودش نداره با تمام وجود بدنمو لمس میکنه و زبونش رو بدنم حرکت میکنه سینه هام اکثرا از دستش کبوده ولی امروز که دیگه بدتر از همه روزاست سینه هام از شدت مکیده شدن درد گرفت .
من چرا باید عاشق درد کشیدن زیر مردی باشم که باشم که بی توجه به درد کشیدنم داره از بدنم لذت میبره .
اروم رفت سمت کوسم فقط ی بوسه ریز زد بهش ، از خوردنش زیاد خوشش نمیومد منم مجبورش نکرده بودم.
اومد با لباشو گذاشت رو لبام ی دیکشو گذاشت رو کسم و همزمان با بوسیدنم کوسمو میمالید .
من داشتم رویاهامو زندگی میکردم ، مردی که رو من خوابیده مردی هست که ارزوی گرفت دستاشو داشتم …
اه و نالم بلند شده بود و لای پام خیس خیس بود .
امیر دستشو اورد بالا و گفت ببین خیسه ، اب ازش میچکه.
بوسه هاش اروم تر شده بود ارتباط چشمیمون حفظ شده بود . با تمام عشق که داشت گفت اماده ای بشی زنم ؟؟؟
من با تمام خماریم سرمو به نشونه مثبت تکون دادم .
امیر گفت نشنیدم حاضری کیرم جرت بده ؟؟؟؟؟
_ارررره
جاااانم
کیرشو به ارومی با دستش تنظیم کرد رو کوسم اروم اروم فشار داد بره تو …
تمام وجودم درد گرفت دیگه نمیتونستم صدامو کنترل کنم با تموم وجود درد میکشیدم و برق چشمای امیر ارومم کردو اروم گفت خانوم شدنت مبارک کس قشنگم .
بدون هیچ حرکتی کیرشو تو کسم نگه داشت و برای یچند دقیقه ( نمیدونم چند دقیقه اونقدر که درد کمتری کشیدم و نفس کشیدنم راحت تر شده بود ) هیچ کاری نکرد فقط قربون صدقم رفت
_خانم درد داری
_اوهوم
_بزار ی کم کوست عادت کنه بزار ی کم بمونه توش سری بعدی کمتر اذیت شی
_هم درد دارم هم نمیخام درش بیاری
اروم شروع به حرکت کرد کیرشو عقب و جلو کرد . بوسه هاش تو اون لحظات مرهم دردم بود . لباش تو اون لحظه قوی ترین ارامش بخش بود برام با سرعت بیشتری تلمبه میزد و اه و ناله ی من بیشتر شد. اروم گفت عشقم پوزیشنو عوض کنیم .
بهش که نگاه کردم کیرش کمی خونی بود که داشت با دستمال پاک میکرد نمیدونستم باید چیکار کنم
_عشقم داگی شو
و من بی حرکت بودم با اینکه تا حالا سکس تو این پوزیشن و هیچ پوزیشن دیگه ای نداشتم ولی دروغ بود بگم نمیدونم داگ استایل چیه !!! به هر حال کلی فیلم دیده بودم و دوستام از خاطرات سکسشون با جزئیات میگفتن ، ولی تو اون لحظه قفل بود امیر کمکم کرد برای اینکه به پوزیشن مورد علاقش برسه ، اروم کیرشو کرد تو کسم دردش کمتر شده بود ولی همچنان درد داشتم و احساس میکردم سر گیجه هم گرفتم ، احساس ضعف کل وجودمو گرفته بود . ولی حتی حال
25 000
ر با هم صحبت میکردیم و گاهی بیرون میرفتیم ، امیر تنها زندگی میکرد چون ما کل هفته سخت کار میکردیم امیر میگفت تو هفته همو تو خونه ببینیم اخر هفته ها بریم بیرون بگردیم .
منم جلوی این مرد مطیع ترین خلقت جهانم ، کم کم پیامامون بیشتر شد ، بیشتر باهم وقت میگذروندیم و رابطه مون در حد لب و تاچ بود و حتی همین میک لاو کوتاه پرهیجان ترین قسمت زندگیم شده بود .
لباشو که میذاست رو لبام نرمی لباشو که رو لبام حس میکردم تمام دنیا رو فراموش میکردم اخ از وقتی که زبونشو به ارومی وارد دهنم میکرد و با تموم عشقم میک میزدم و میبوسیدم شوری لباشو که حس میکردم جون تازه میگرفتم . من به این مرد معتاد شدم
قبل از امیر از تمام این حس ها حتی چندشم میشد ولی امیر فرق داشت ، نمیدونم چی داشت که به بدون اینکه تلاشی کنه عاشقش بودم .
همین که امیر ضعف منو نسبت به خودش دید شروع کرد به بهونه گیری .
_رابطه ای که توش سکس نباشه به چه دردی میخوره .
_امیر تو منو فقط بخاطر سکس میخایی
_چه ربطی داره ما هم دیگرو دوست داریم چرا نباید با هم باشیم به هر حال منم ی نیازایی دارم تو رو هم دوست دارم نمیتونم پیشت خودمو کنترل کنم . دارم اذیت میشم .
_امیر اخه من نمیتونم
_چرا اونوقت
_اخه من تا حالا سکس نداشتم ی کم میترسم
فقط صدای خنده بلندش تو گوشم پیچید و اروم منو کشوند تو بغلش و گفت :
_با هم تجربش میکنیم خانم خودم میشی عزیزم
عشقم یعنی تا ۲۶ سالگی دلت نخواست که با کسی باشی و چطور تا الان تحمل کردی ؟؟؟؟!!!
تو این چندسال فقط دلم میخاست با تو باشم قبلشم که دوست پسرام فقط برای وقت گذرونی بودن
_من عاشقتم چقدر خوشبختم که تو رو دارم خانمم ، عزیزترینم .
رو نوک پام وایسادم لباشو اروم بوسیدم . ولی امیر نذاشت اون بوسه کوتاه باشه و باقیشو ادامه داد . ی بوسه ی عاشقانه و رومانتیک .
هر روز با عشق بیدار میشدیم با عشق کار میکردیم و با عشق میخوابیدیم . تمام دنیامون از همدیگه پرشده بود حالا شک ندارم که اتیش امیر از من تندتره . درخواستای سکسش هر روز تکرار میشه و من تمام سلولای بدنم با هم فریاد میزنن برو بهش بده …
چهارشنبه خسته و کوفته از سرکار برگشتم ، امیر زودتر رفته بود خونش چون میخاستیم تو شرکت تابلو نشیم با هم نمیرفتیمو بیایم ، رفتم سمت خونش ، خونه ای که ارزوم بود بشه خونه ما اتاقی که حتی بچمونو توش میدیدم …
همین که رفتم تو امیر ی دسته گل گرفت سمتم چقدر این حس دوست داشته شدنو ،دوست داشتم .
همو بغل کردیم من فقط یکی دو ساعت میتونستم تو اون خونه بمونم باید تا بابام نیومده میرفتم خونه …
امیرم میدونست و مثل خیلی شبا کارامون رفت رو دور تکرار ، بوس و لب و بغل و لمس بدن همدیگه و در نهایت کاری که تو این چند ماه استادش شده بودم ماهرانه براش ساک زدم درسته تا چند وقت پیش از ساک زدن متنفر بودم ولی این کیر فرق داره ، مال عشقمه، وقتی میبینم بعد ارضا شدن چطور حس و حال خوب پیدا میکنه و خوشش میاد بیشتر دلم میخاد براش ساک بزنم .
دستمو رو کیرش نوازش وار میکشیدم ، سرشو اروم بوسیدم صدای اه امیر برام کافی بود که بفهمم تو چه حالیه ، کیر عشقم تو دهن من بود و اروم بیضه هاشو مالش میدادم من عاشق این حس و حالم وبراش انقدر جق زدم تا ابش بیاد .
وقتی ابش اومد ی کم بی حال بود توقع داشتم مثل هر سری بغلم کنه و ازم تشکر کنه ببوستم ولی این سری زیاد حوصله نداشت :
_امیر
_جانم
_چی شده ؟؟؟؟
_هیچی
_من تو رو میشناسم نمیتونی چیزیو ازم قایم کنی، هر چی تو دلته باید بهم بگی
_من تا حالا این همه مدت بدون سکس نبودم ، تا کی فقط این کارای تکراری ، من دلم میخاد با تمام وجود ت
25 000
کی بهتر از تو ؟
#همکار #دوست_پسر #ازدواج
کل روزمو تو فروشگاها گذروندم باید ی لباس مناسب برای جشن فردا پیدا میکردم کل هفته رو کار میکنیم ی روزم خوش بگذرونم مگه چی میشه ؟؟!
فردا تولد ریس بخش ماست و همسرش که تو بخش حسابداریه قراره سورپرایزش کنه و کل همکارا دعوتن حتی امیرمحمد پسری که از روز اولی که شروع به کار کردم عاشقش شدم ، فقط کافی بود به چشمای عسلیش نگاه کنم تا مسخ چشماش شم خیلی روزا برای کمک کردن بهش تا دیر وقت میموندم با اینکه اون از من سابقش بیشتر ولی باز سعی میکردم ی باری از رو دوشش بردارم.
حالا برای اولین بار قرار امیرمحمدو تو محیط غیر رسمی ببینم ، چقدر هر شب که تا دیروقت میموندم و کمکش میکردم دوست داشتم ی شب شام دعوتم کنه، یا بهم پیشنهاد دوستی بده . ولی اون حتی منو نمیدید یا اینجوری تظاهر میکرد. احتمالا دوست دختر داشته ، چون تو شرکتمون هستن کسایی که بخان با من باشن ولی من فقط امیر محمدمو میخام ، مردی که عاشقانه دوستش دارم و با تمام بداخلاقیاش و عصبانیتاش میپرستمش.
روز موعود فرا رسید ی ارایش ملیح دخترونه کردم لباسمم کاملا پوشیده بود ولی کمی جذب بود به سمت لوکیشن رفتم ، ی باغ شخصی سمت شهریار خیلی لاکچری و خاص نبود در عین سادگی به زیبایی دیزاین شده بود .
رفتم ی گوشه نشستم کم کم بقیه مهمونا داشتن میومدن و دوستام سر رسیدن همه میدونستن من عاشق امیرم ،چشمام خیلی وقته منو لو داده بود .
امیر پیداش شد ، کت و شلوار کرم پوشیده بود آخ که چقدر بهش میومد …
تمام هورمونام میگفتن برو بغلش کن و بهش بگو دوسش داری ولی مگه غرور میذاره …
امیرمحمد لحظه به لحظه به میز ما نزدیک میشد و من از همیشه دست پاچه تر بودم انگار قلبم تو دهنم بود هر وقت میدیدمش قلبم تند تر میزد و استرس میگرفتم اخه چرا بعد چندسال هنوز این حسو دارم چرا برام عادی نمیشه؟؟ دلم میخاد ساعت ها بشینم به چشمای عسلیش نگاه کنم ولی خجالت میکشم ؟ تا کی با نگاه های دزدکی غنائت کنم امروز برای اولین بار از نقاب بداخلاقیش فاصله گرفته بود و لبخند مهمون لباش شده بود ، لبایی که بوسیدنش ارزوی منه داشتم به لباش نگاه میکردم که نگاهمون تو هم گره خورد ، ی لبخند شیرین بهم زد . دلم میخواست ی حلقه بگیرم تو دستم جلوش زانو بزنم و ازش خواستگاری کنم ؟؟ چرا من نمیتونستم ی دختر جسور باشم . دلم میخاست عاشقم شه. دلم میخواست باااش برم مسافرت ، دلم میخواست هر شب باهاش سکس کنم ، هرشب با خیال سکس با امیرمحمد میخوابم ، دلم لمس دستاشو رو بدنم میخواد ، با اینکه تا حالا واسه هیچ کس ساک نزدم حتی دلم میخاد براش ساک برنم ، من تمام وجودشو میخام .
اومد کنارم و گفت :
_به به زیر اون ماسک(به خاطر کرونا باید تو شرکت ماسک میزدیم) چه چهره ی جذابی بود و نمیدونستم
_ممنونم
_خیلی خوشگلی همه چشما رو تو زوم شده
_جدا متوجه نشده بودم
با خنده گفت :
_دختر دور و برتو نگاه کن از اون وقت که اومدم فقط داری به من نگاه میکنی
خندید و من به شدت عصبی شدم
_نه بابا من کی به شما نگاه کردم البته که شما رو مثل بقیه مهمونا دیدم .
_اها من فکر کردم به نظرت جذاب اومدم
_بله شما هم امروز خیلی جذاب شدید
_فقط امروز ؟؟؟
داشت ازم اعتراف میگرفت . باید چیکار میکردم ؟؟؟؟؟
اعتراف میکردم یا منکرعلاقم میشدم ؟؟؟؟ فقط میدنستم دیگه نمیخام از دستش بدم .
_نه شما همیشه جذابید
_حاضری ی شب به این پسر جذاب افتخار بدید و شام مهمون من باشید
_بله حتما
قند تو دلم اب شد . خدایااااا شکرت که ماجرای عشقی منم شروع شد . من اون شب تا صبح خودمو تو لباس عروس تصور میکردم . من همه تلاشمو میکنم که امیرمحمد شوهرم شه و تا به هدف نرسم اروم نمیگیرم .
بیشت
