fa
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان

کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 000 مشترک است و جایگاه 1 287 را در دسته کتب و رتبه 13 496 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 000 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 08 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -540 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -14 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.52% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.24% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 3 133 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 061 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

توضیحی برای کانال ارائه نشده است.

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 09 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

25 000
مشترکین
-1424 ساعت
-1287 روز
-54030 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.09 KB

ه کامل کیرمو جا کردم و به آرومی عقب جلو میکردم، اونقدر طول کشید که آتنا ارضا شد، منم خیلی طول نکشید که روی شکم تا سینهاش رو از آبم پر کردم، راهی حمامش کردم و با اینکه بدم از خودم میومد دنبالش رفتم حمام و کنارش حمام کردم و تحریکش میکردم، برگشتیم توی اتاق و نگاهی به ساعت انداخت و نیم ساعتی وقت داشت ازش نخواستم سکس کنیم و بعد چند دقیقه لباس پوشید و رفت، همه رویایی که داشتم رو با نوع برخوردش خراب کرد، روی تختخواب داشتم چند مسری از ترانه بنان رو زمزمه میکردم “آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود، لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود” ده دقیقه ای نگذشت که پیام داد عزیزم من فقط صبح ها میتونم بیام اگه جور شد فردا صبح بهت میگم، دوماهی وقت و بی وقت میومد ولی وقتی دیدم بیخیال زندگیش شده و داره به زندگی شوهرش لطمه میزنه باهاش کات کردم... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

بودم اشکام رو جمع و جور کنم که حرفاش گریمو بیشتر کرد و ده دقیقه بعد ماشین رو ترک کرد تا خریدی برای بچش انجام بده و من که انرژی برای کار نداشتم راهی خونه مجردیم شدم، هر روز و هر شب پیام میداد و کم کم حرفایی از دوست داشتن من میزد و ابراز ندامت می‌کرد که عشقم رو باور نکرده، از پیاماش حدفش رو نفهمیدم و فکر میکردم که میخواد دلداریم بده تا شب پنجشنبه که گفت میخوام فردا ببینمت، گفتم پس میام خونت گفت نه من نوبت آرایشگاه دارم ساعت دو ظهر ولی دو ساعت قبل میام که دو ساعت پیشت باشم، از حرفاش فهمیدم قرار نیست یک دیدار عادی باشه ولی فکر خیانت آتنا به شوهرش برام قابل هضم نبود، بیست و چهار ساعت بود که سکس نداشتم، با اینکه مطمئن نبودم هدفش چیه رفتم حمام و خودمو آماده کردم، حس عجیبی داشت فکر به آتنا، فردا از یک ساعت قبل شروع کرد به پیام بازی و می‌گفت که آماده باش برات سوپرایز دارم، رسید جلوی آپارتمان و با گوشی هماهنگ کرد و آیفون رو زدم، در واحدمو باز کردم و رفتم روی کاناپه نشستم، صدای کفشش توی راهرو میومد و دوبار زدن به در اومد داخل و چشمش به من افتاد، به رسم ادب از جام بلند شدم و بفرمایید گفتم، اومد داخل و با لبخندش به سمتم اومد و کیف و کفشش رو روی جا کفشی گذاشت و اومد سمتم، توی فاصله یک متریم که رسیدم تعارف کردم بشینه که اومد نشست جفتم، هوا سرد بود چایی تعارفش کردم که گفت میل ندارم، بوی عطرش و فکر اینکه اومده بود چکار تعادل ذهنمو ازم گرفته بود، به سمتش چرخیدم و گفتم چه خبر؟ با نگاهی پر از معنا سرشو رو بغل انداخت و لبخند زد و گفت سلامتی و دوتا دستش رو دورم گذاشت و سرشو روی شونه هام گذاشت، دیگه مطمئن شدم که اومده که بده و خوب میدونست هر خواسته ای داشته باشه پیش من بهش میرسه، باز برای احتیاط منم در جواب دست موافقم رو به صورتش رسوندم و نوازش کردم، _نمیخوای عشق قدیمیت رو به تختخوابت ببری؟ وای داشت چی میگفت، یک عمر من برای بوییدن و شنیدن صداش عذاب میکشیدم و تنها چیزی که بهش فکر نکرده بودم سکس بود که آتنا خودش امروز داره از من میخوادش، سعی کردم خوشحال جلوه بدم و گفتم معلومه که نشونت میدم، حرکت کردم و رفتم سمت اتاقم و توی دلم زمزمه میکردم آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا، خنده ای زورکی به لبام چسبوندم و افتادم روی تختخواب و منتظر آتنا شدم، اومد نزدیک تختخواب و شال دور گردنش رو درآورد و مانتوی تنش رو شروع کرد به دکمه باز کردن و نگاهی به من داشت، با تاپ و ساپورت اومد رو تختخواب و مثل من به پهلو رو به من شد و عین جنده ها دهنشو باز کرد و گفت خودتو نشون بده ، (چه حرمتی من برای این تن قائل بودم و حالا شبیه به هرزه ها خودشو تقدیمم کرده بود) به سمتش حرکت کردم و افتادم روی سینش و گفتم مرسی که اومدی و لباشو بوسیدم، حال بدم از این شکلی به آتنا رسیدن قابل وصف نیست، دیگه منم نمیخواستم بهش بها بدم و زحمت به خودم ندادم ازش خواستم خودش لخت بشه و منم شروع کردم به لخت شدن، وقتی کامل لخت شدم سر تختم دراز کشیدم اومد که دراز بکشه اون بدن زنانه سفیدشو روی خودم کشیدم و بوسیدمش و گفتم نمیخوای برام بخوری؟ مردد بود فهمیدم نخورده، دوباره کمی ازش لب گرفتم و کشوندمش زیر خودم و شروع کردم خوردن سینه هاش و ده دقیقه ای لفتش دادم تا حشری بشه، کیرمو بدون تف گذاشتم جلوی کُسش و بالا پایین میکردم که از آب کُسش خیس شد و دادم داخل خیلی نرفته بود که جلوی بیشتر رفتنش رو گرفت، فشار کُسش به کیرم زیاد بود و جای عمل سزارینش هم اثبات همین تنگی بود، سکس خاصی بود، شاد نبودم با اینکه با تنها عشق عمرم سکس میکردم، بلاخر

دختردایی عشقم بود #دختر_دایی #عاشقی خانوادم خیلی سعی داشتن از درد دلم با خبر بشن حتی تا جلوی در مطب روانپزشک هم بردنم ولی این حال رو دوست داشتم و با تمام وجود عشقش مجنون ترم کنه، هر وقت که میومدم حرفش رو به خانوادم بزن یاد حرفش میوفتادم که گفته بود اگه دوستم داری بزار زندگی کنم، با اینکه سه سال ازم بزرگتر بود اگه خواستگاریش میکردم مطمئنم هم داییم و هم زنداییم موافقت میکردن ولی خودش به هیچ وجه راضی بشه، رفته رفته خودمو پیدا کردم و سعی کردم فراموش کنم، از خصوصیات منحصر به فردش صدای زیباش بود که معمولاً سنتی میخوند و علاقش به ترانه های سنتی، عشقم ازدواج کرد و شاد بود، شغل شوهرش اداری بود و آدم موفقی بود، از اولین روزی که شوهرش رو ملاقات کردم رابطه خوبی با هم داشتیم و بسیار پسر خوش برخوردی بود هفت هشت سال از زندگیشون گذشت و یک پسر بچه ناقص خدا بهشون داد، به عنوان یک انسان و فامیل هر کمکی میخواستن انجام میدادم براشون، هزینه‌های درمان پسرش بالا بود، در حدی که اگر قرار بود حساب کنم فقط کمک های مالی بیش از صد میلیون کمک کردم، بجز وقتی که براشون میزاشتم، تقریبا یادم رفته بود که دارم به شوهر عشق سابقم کمک میکنم و همش حس دوستانه ای بینمون بود، شغلم آزاد بود و همه چیز داشتم بجز سامان، آتنا (دختر داییم) باید هر روز 10 الی 12 ظهر بچشو می‌برد فیزیوتراپی و کاردرمانی، همیشه با تاکسی میرفت، تعداد ساعت هایی که بعد از عروسی با آتنا تنها بودم بیش از صد ساعت بوده و هرگز حرفی از گذشته بینمون نبود، قبل ازدواج آتنا آهنگ های سنتی گوش میداد و عشقش منو به سمت آهنگ سنتی کشوند، در مسیر یک قرار کاری بودم که آتنا رو دیدم که با بچش منتظر تاکسی بود، موندم و سوارش کردم، جلو نشست، ولوم آهنگ رو کم کردم و بعد از احوالپرسی توی مسیر آتنا با ترانه زمزمه می‌کرد، تیکه هایی از تصنیف این بود، هر نفس آهیست کز دل خونین لحظه های عمر بی سامان می‌رود سنگین، از صدای ریز آتنا مو به تنم سیخ شد، آهنگ جلوتر رفت و آتنا صداش رو بلندتر کرد،، به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان، نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان، آهنگ جلوتر رفت و صدای آتنا با سوز بیشتر بالا گرفت، اواسط ترانه بود که من محو صدای آتنا بودم و لذت می‌بردم،، ، وه که به حسرت عمر گرامی سر شد،، اینجای ترانه که رسید آتنا بغضش تبدیل به گریه شد و دیگه نتونست بخونه، آهنگ رو قطع کردم و سعی کردم بفهمم علت گریش چیه، به جلوی مطب که رسیدم هنوز گریش قطع نشده بود وقتی به بغل وایسادم و رو به آتنا دوباره گفتم آتنا خب بگو چت شده؟! بچه رو ترسوندی، با گریه گفت حبیب (اسم من) نمیبینی چی شدم و خودتو نمیبینی؟! آخه چرا اینجوری شد!؟ تا کی میخوای منو زجرم بدی؟ من که ی ذره از حرفاش رو متوجه نشدم، گفتم داری چی میگی؟! خلاصه حرفاش این بود که آه تو بوده که زندگی منو نابود کرده و تو هم با 33سال عمر هنوز سروسامان نگرفتی و… اینا رو که شنیدم به زور خودمو گرفتم، +این چه حرفیه آتنا به قرآن من هرگز نفرین نکردم و فراموش کردم و اصلا همچین فکرایی ندارم که تو اذیت بشی، اشکهای آتنا هر لحظه بیشتر میشد و من نمیتونستم خودمو بگیرم، با حرفام آرومش کردم و پیادش کردم، توی آینه میدیدمش که به سمت مجموعه پزشکی میرفت، اشکام شروع به باریدن کردن و جلوی دیدم رو گرفتن، زدم کنار و شروع کردم به داد و هوار کردن دقیقا مثل روزای اول عاشقیم، برای اینکه کسی نبینه سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین و شیشه ها رو بالا دادم و همون آهنگ رو پلی کردم و زار زار گریه میکردم، ده دقیقه ای نگذشت که در ماشین باز شد و آتنا بدون بچش نشست توی ماشین، هنوز نتونسته

همراه با زیرنویس فارسی🔞 مشاهده فیلم
همراه با زیرنویس فارسی🔞 مشاهده فیلم

🔞زیرنویس فارسی پدر رفته ماموریت و پکیج خونه خراب شده و خونه خیلی سرده مادر به پسرش میگه باید گرم کنی و... مشاهده فیلم
🔞زیرنویس فارسی پدر رفته ماموریت و پکیج خونه خراب شده و خونه خیلی سرده مادر به پسرش میگه باید گرم کنی و... مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

ش افتاد توچنگم و سکوت کرد. منتظر اجازش بودم پس دستمو بیحرکت روی کسش نگه داشتم. دوباره شروع به حرف زدن در مورد گذشته کرد. دستم شروع به حرکت کردن کرد و کس داغش رو چنگ میزدم. اینبار مراقب بودم حرفی نزنم و خودمو به اون راه بزنم. کیرم بین پاهای داغش بود و ممه و کسش توی دستم بود. باور این خوشبختی بزرگ برایم دشوار بود. قبلا هم نامحسوس دستمالی و بغلش کرده بودم ولی هیچوقت تا اینجا پیش نرفته بودیم. هرلحظه بیشتر تحریک میشد و نفس های شهوتناکی میکشید‌. یکی از دکمه های دامنش رو باز کردم توانی برای مخالفت نداشت. دومی و سومی را که باز کردم دامنش پایین افتاد. دستمو بین پاهاش روی شورتش گذاشتم‌. حرارت کسش دستمو داغ کرد. شورتش و لای پاش کامل خیس بود. شورتشو کنار زدم و چوچولشو با انگشت بازی دادم ترشحات کسش هرلحظه بیشتر میشد و انگشتم کامل خیس شده بود. دست از حرف زدن کشیده بود و چشاشو بسته بود. بخودش فشار میاورد که صداش درنیاد ولی زیر لب ناله های ریزی میکرد. توی فضا بود. از فرصت استفاده کردم و شورتشو تا روی زانوش پایین کشیدم. شلوارکم را دادم پایین و کیر بزرگ و داغم را بین پاهاش گذاشتم. دستهاشو روی لب طاقچه گذاشت و کونشو قمبل کرد. این مجوز عبور بود. کیرمو خیس کردم و کلاهکش را روی سوراخش گذاشتم . با یک فشار کلاهک کیرم وارد کس خیس و داغش شد. یه جیغ ریزی کشید. کیرمو درآوردم و وقتی نفسش جااومد دوباره کسش گذاشتم. اینبار نصف کیرمو داخل کسش کردم. جلوی خودشو نتونست بگیره و ناله اش بلند شد. کمرشو توی دستم گرفتم و تا ته تو کسش کردم‌. چند لحظه توی کسش نگه داشتم و شروع به تلمبه زدن کردم. چند تلمبه شدید تو کسش زدم که تکون خورد و کیرم بیرون افتاد. چون کونشو عقب داده بود لای پاش کاملا باز شده بود. سوراخ قهوه ای کونش معلوم بود. کیرمو لای کون بزرگش گذاشتم و سوراخ نازش رو بازی دادم. یه لحظه کیرمو خارج کردم که خیسش کنم. لمبرهای کونش رو بهم چسبوند و ورودی را قفل کرد. از کون نمیخاست بده. دوباره کیرمو روی کسش گذاشتم و شروع به بازی دادن کسش کردم. خودشو شل کرد و پاهاشو باز کرد. نوک کیرم را داخل کسش کردم و و سینه اش رو چنگ زدم. شروع به آه و ناله کرد. تلمبه های رگباری و شدید توی کسش را از سرگرفتم. هوارش بلند شده بود و تقلا میکرد خودشو رها کنه منم شدیدتر و محکم تر میکردمش. با هرتلمبه صدای شلاپ شلوپ کسش توی انباری میپیچید. یه لحظه خسته شدم و کیرمو بیرون کشیدم‌. دستمو فشار داد و برای کیرم تمنا میکرد. نفسی تازه کردم و دوباره تو کسش گذاشتم. آه و ناله اش بلند شد. اینبار اشکارا و بلند ناله میکرد و داشت بشدت لذت میبرد. تصور نمیکردم در این سن و سال اینگونه عشق کیر داشته باشد. داغی و خیسی کسش هرلحظه بیشتر میشد وسروصداش بیشتر میشد. فهمیدم در آستانه ارضا شدن است. هردو بشدت عرق کرده بودیم و تنمون خیس بود. تلمبه های آخر رو با تمام شدت و توان تو کسش کوبیدم. وقتی ساکت شد و شروع به لرزیدن کرد منم به اوج لذت رسیدم و با یک تلمبه محکم آبمو تو کسش خالی کردم. وقتی آروم شد و کیرم کوچک شد از کسش بیرون افتاد. آبم از کسش سرازیر شده بود. با یک پارچه کس و کونشو تمیز کردم. بوسیدمش و دم گوشش ازش تشکر کردم. گفت پسرم یخورده برو عقب الان کسی ببینه فکر میکنه کار بدی میکنیم. متوجه منظورش شدم گفتم نه بابا چکار بدی فقط یخورده کمرتو ماساژ دادم‌. دامنش رو بالا کشیدم و دکمه هاشو بستم. گفتم همه‌جات پر از گرد وخاک شده شما برو یه دوش بگیر خودم دیگ ها رو میارم پایین. باشه چشم گفت و بطرف پایین حرکت کرد... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

اشت و نیمه روشن بود. میدونستم مادرزنم تا همه چیز رو وارسی نکنه دست بردار نیست. کنار پنجره رفتم و پایینو نگاه کردم. تا اونور رودخونه معلوم بود و همه جا سیلاب براه افتاده بود‌. یهو صاعقه مهیبی با صدای گوشخراشی اومد. فکر کنم اون اطراف اصابت کرده بود. صدای جیغ مادرزنم رو شنیدم و بطرفش دویدم. رنگش پریده بود و میلرزید. بغلش کردم و موهاشو بوسیدم. گفت پسرم بیا ازینجا بریم من میترسم. سفت تر بغلش کردم و دوباره بوسیدمش و گفتم نباید بترسی  قربونت برم چون من همیشه مواظبت هستم. دستمو کردم توی موهاش و نازش کردم. بعد دستمو پایین بردم شونه هاشو ماساژ دادم‌. دستشو کرد توی تیشرتم و با موهای سینه ام بازی میکرد. گفت پسرم؟ گفتم چیه قربونت برم؟ گفت راست میگن توی خونه های قدیمی مارها زندگی میکنن؟ گفتم مار بیجا میکنه نزدیک گل من بشه. دوباره صاعقه زد و خودشو تو بغلم ولو کرد. چهار سال چشمم دنبالش بود و حالا با پای خودش اومده بود توی بغلم. سفت بغلش کرده بودم و موهاشو غرق بوسه کردم. نمیدانستم میخاد تا کجا پیش بره و آیا قصد داشت خودشو تسلیم کند یا نه؟ تنش از حرارت تندی میسوخت. سینه هاش برجسته شده بود و میخواستن از بلوز بیرون بزنند.نفس هاش به شماره افتاده بود و سینه ام از گرمای نفسش داغ شده بود. دستمو پایین بردم کمرشو نرم و آروم ماساژ دادم. یکباره دستمو پایین بردم و روی باسنش گذاشتم. واکنشی نشون نداد. شروع به حرکت دادن دستم کردم. یک دقیقه ای کونش رو مالیدم که مرتکب اشتباه خیلی بدی شدم. یه درکونی بهش زدم و گفتم چهار ساله تو نخ این کون خوشگلت هستم. بلافاصله اخم کرد خودشو از بغلم جدا کرد. نباید پا روی حرمتها میگذاشتم و خط قرمز ها را رد میکردم.  ساکت و مغمموم سرگرم جمع کردن دیگ ها بود. بدون هیچ حرفی به کمکش رفتم. زیر لب گفتم متاسفم. نمیدونم شنید یا نه. ازم فاصله گرفت و رفت لب پنجره. نمیخاستم دست به کاری بزنم. میخواستم ریش و قیچی دست خودش باشد. نمیخاستم خاطرش مکدر شود یا زندگی زناشویش در معرض تهدید قرار بگیرد. کیرم خوابیده بود و سرگرم کارم بودم. چند دقیقه گذشت که خوشبختانه زبون باز کرد. گفت پسرم اون درخت بزرگ کنار رودخونه رو میبینی؟ به پنجره نزدیک شدم و پشتش ایستادم. بارون شیشه رو کدر کرده بود و زیاد چیزی معلوم نبود. گفتم بله میبینم. گفت وقتی بچه بودیم اونجا بازی میکردیم یبار بدجور از بالای درخت افتادم و دستم شکست. گفتم آخی قربونت برم حتما بدجور دردت گرفته بود. گفت هروقت اون درخت رو نگاه میکنم یاد اون روز میفتم. احساس کردم خودشو داد عقب. یخورده جلوتر رفتم و چسبیدم بهش. تنش داغ و ملتهب بود. تحریک شده بود و بدنش شل شده بود. کیرم دوباره راست شده بود و گرمکن رو بلند کرده بود. یه فشار دادم کیرم رفت لای چاک کونش. با دست موهاشو از روی صورتش کنار زدم. با دست اطراف رودخونه رو نشون میداد و خاطرات بچگیش رو تعریف میکرد.  تو بغلم فشارش میدادم و موهاشو میبوسیدم و قربون صدقش میرفتم. دستمو روی سینه اش گذاشتم توجهی نکرد و حرفاشو ادامه داد. ممه اش رو نرم و ریلیکس مالیدم.کونشو بیشتر داد عقب و با کیرم بازی میکرد. فهمیدم میخاد سفت تر بغلش کنم. دو تا دستمو دور کمرش حلقه کردم و کون داغ و بزرگش رو محکم بغل کردم. دستمو از یقه بلوزش داخل کردم و ممه داغ و بزرگش رو گرفتم. دستم رو بیحرکت نگه داشتم ولی وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد ممه شو شروع به مالوندن کردم. بدنش رو رها کرده بود و دراختیارم گذاشته بود. اون یکی دستم رو شل کردم و روی رانش گذاشتم. یخورده که رونش رو نازکردم دستمو بالابردم و بین پاهاش گذاشتم. کس

بودم دوباره زنده شده بود. فی الواقع قبل از آشنایی با زنم مادرش را دیده بودم. پیش تر در یک شرکت واردات پارچه در تهران کار میکردم. یک روز خانمی جاافتاده و زیبا به دفترمون مراجعه کرد و چند نوع پارچه را سفارش داد. موهای قرمز رنگ و چند لکه کک و مک روی صورتش بود. پوستش از سفیدی و شفافی برق میزد. من روی این نوع صورت فتیش داشتم و همیشه در پورن هاب فیلم چنین زنهایی رو نگاه میکردم. قدرتش را نداشتم به چشماش نگاه کنم و عین برق زده ها تنها چشم میگفتم. میدانستم در معامله باهاش ضرر میکنم و باید از جیبم جبران کنم ولی به هر بهایی میخاستم چند وقت یکبار ببینمش. بعد از چند ماه رفت و آمد رابطمون خوب شد و صحبت های غیرکاری رد وبدل میشد. تا چشم باز کردم دیدم گرفتارش شدم و خودش هم احتمالا دوزاریش افتاده بود. وقتی پیشنهاد کرد با دخترش ازدواج کنم با اینکه دخترش پنج سال ازم بزرگتر بود و بیماری صرع داشت ولی قبول کردم چون میخاستم کنارش باشم. البته توان زندگی به سبک گذشته را هم نداشتم و مادرزنم وعده داد که از لحاظ شغلی و مسکن کمکم میکند که به وعده اش وفا کرد.با استفاده از نفوذ پدرزنم در یک اداره دولتی اول بعنوان آبدارچی و بعد بعنوان حسابدار شروع بکار کردم. در طبقه اول خانه پدرزنم ساکن شدیم و خودشون طبقه بالا بودند. بعد از مدتی به پادوی خانواده و رانندشون تبدیل شدم . زنم اندام لاغر و نحیفی داشت. دختر خیلی خوبی بود ولی همیشه من یا مادرش باید مراقبش میبودیم که هنگام حمله بیماری هواشو داشته باشیم. من از لحاظ جنسی بسیار هات و سرکش بودم ولی زنم پاسخگوی نیازم نبود. هر روز بیشتر جذب مادر زنم میشدم. گاهی دوتایی برای خرید بیرون میرفتیم و صدای خنده های شیرینش تنها دلبستگی من به این دنیای بیرحم و شکنجه گر بود. یکبار توی اتوبان چند تا سگ دنبالمون کرده بودند و مادرزنم که بشدت ترسیده بود سرشو روی شونه ام گذاشته بود. منم ماشین رو کناری زدم و به بهانه آروم کردن بغلش کردم و پیشونیشو بوسیده بودم. یکبار هم موقع شام پامو روی پاش گذاشته بودم و چون واکنشی نداشت آروم پاهاشو مالش دادم. همیشه بدنش را در لباس های خانگی دید میزدم ولی فکر نمیکردم چنین کون روفرم و عالی داشته باشد. غرق این افکار بودم که دیدم سپیده صبح رسید و هنوز خوابم نبرده است. ولی دیگر میلی به خواب نداشتم دلم میخواست زودتر روز بشه و ثریا جانم را ببینم. اصل ماجرایی که میخام تعریف کنم در سومین روز تعطیلات اتفاق افتاد:  از صبح باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و آسمان شروع به بارش کرد. به خاطر همین بیرون نتونستیم بریم. ساعت دوازده نهار رو خوردیم. پدرزنم طبق معمول رفت سراغ تلویزیون و اخبار‌. زنم رفت برای چرت بعد نهار. من هم تو گوشی پورن نگاه میکردم. مادرزنم اومد سراغم و گفت با برادرش تلفنی حرف زده و قرار شده چند تا دیگ  که توی ساختمون قدیمی هستن را برای خودش بردارد. ازم خواست کمکش کنم. ساختمان قدیمی در گوشه حیاط بود و قبلا اونجا سکونت داشتند. وارد حیاط که شدیم باد و باران شلاقمون زدند. تندی بطرف گوشه حیاط رفتیم. قفل زنگ زده بود و بسختی بازش کردم. وقتی وارد شدیم نیمه تاریک بود و برق هم نداشت. انباری طبقه بالا بود‌. از پله ها که رفتیم بالا مادرزنم جلو افتاد. دامن نازک سیاهی تنش بود و لرزش کون بزرگش کاملا توی چشم بود. شاید سنگینی نگاهم را روی پشتش حس میکرد ولی معذب نبود و کونشو بیشتر تاب میداد. دامنشو برای اینکه خاکی نشه با دست جمع کرد و پاهای سفید و نازش معلوم شد. امروز انگار چیزیش میشد. انباری اتاقکی کوچک پر از خرت و پرت قدیمی بود. یه پنجره کوچک د

با مادرزنم در مسافرت #مادرزن #خیانت #سفر تعطیلات عید فطر در راه بود و همه در تدارک مسافرت بودند.بخاطر کرونا دوسال مردم زندانی شده بودند و حالا هرکسی رو میشناختم در تدارک سفر  بود. در اداره هم یاحرف از گرانی ماکارونی بود یا درباره  مسافرت و مقایسه شمال و جنوب حرف میزدند. این بحث ها وارد خونه ما هم شد و قرار شد سرشام جدی درموردش صحبت کنیم. با خانمم به طبقه بالا که خانه پدرش بود رفتیم. زنم و مادرزنم روی رفتن به مسافرت دست به یکی کردند و چون حرفشون نابجا نبود من و پدرزنم چاره ای جز موافقت نداشتیم. حالا مونده بود انتخاب مقصد. شخصا آدم صلح طلبی هستم و هرکسی هرچیزی بگه تایید میکنم صرفا برای اجتناب از درگیر شدن در بحث های پایان ناپذیر و بی ثمر. اینبار ولی خیلی جدی رشته صحبت را بدست گرفتم و گفتم اینجوری که من فهمیدم همه در حال ترک تهران هستند و جاده ها ترافیک میشه و اقامتگاه ها و هتل ها از همین الان پرشده اند. به دو تا آژانس مسافرتی هم زنگ زدیم ولی ازبس کارو بارشون پررونق  بود جواب درست و درمانی ندادند و تنها تاکید کردند که شمال جا برای سوزن انداختن نیست. ساعت یازده شب بود و به هیچ نتیجه ای نرسیده بودیم. مادرزنم طبق معمول گره گشایی کرد و گفت برادرم در شهرستان یک خانه باغ داره که درجای دنج و خلوتیه و همه امکانات لازم را هم دارد. یک رودخونه هم نزدیک خانه باغه و چون منطقه خلوتیه ما خانمها هم میتونیم شنا کنیم. من که عاشق جاهای دنج و دور از شلوغی هستم بلافاصله موافقتم رو اعلام کردم. پدرزنم هم که بازنشسته و طالب آرامشه گفت به داداشت زنگ بزن. تنها خانمم مخالف بود که میگفت تعطیلات باید جایی بریم که شلوغ باشه و چهارتا آدم ببینیم که بعد یک ربع بحث قانعش کردیم. ثریا خانم( مادرزنم) به برادرش زنگ زد و قضییه را مطرح کرد. برادرش گفت ما خودمون عازم مسافرت به شیراز هستیم ولی کلید را جلوی درب داخل کنتور آب میگذارم‌. روز موعود فرا رسید و لیست وسایلی که برای پنج روز لازم داشتیم را تهیه کردیم و راه افتادیم. من از روی مسیریاب گوشی رانندگی میکردم و پدرزنم جلو نشسته بود و بعد از خروج از  تهران تا مقصد چرت میزد. نزدیک غروب به مقصد رسیدیم و علیرغم خستگی بساط کباب را برداشتیم و به لب رودخونه رفتیم. آتیش روشن کردیم و تا پاسی از شب گفتیم و خندیدیم. حقا منطقه بکر و خلوتی بود. غیر از یک خانواده دامدار کسی اطرافمان نبود و تعطیلات دلچسبی در انتظارمان بود. ساعت دوزاده به خانه باغ برگشتیم. من و خانمم در هال خوابیدیم و پدرزن و مادرزنم در اتاق خوابیدند. رویا(خانمم) همینکه چشماشو روی هم گذاشت خوابش برد و شروع به خروپف کرد. دلم میخاست بعد یه روز خوب باهم سکس کنیم ولی عشقبازی با کسی که خسته و بیحال بود عین تجاوز بود برای همین دست بهش نزدم. دستهامو زیر سرم قفل کرده بودم و به سقف خیره شده بودم. صدای باز شدن در رو شنیدم. از پنجره نگاه کردم مادرزنم بود که برای دستشویی به حیاط رفته بود‌. یک درخت بزرگ توت  کهنسال وسط حیاط بود. مادرزنم زیر درخت ایستاد. فهمیدم طبق معمول گرمش شده است ولی دریغ از یک نسیم و تکان دادن برگی. یک تاپ بلند قرمز رنگ تنش بود که تا روی زانوش میرسید‌‌. یک لحظه تابش را با دستاش بالا زد و شروع به بادزدن خودش کرد. زیر تاپ چیزی نپوشیده بود. یک لامپ بزرگ بالاسرش بود و همه چیز بوضوح دیده میشد‌. کون خوش فرم و بزرگش بیرون افتاد و از سفیدی برق میزد.هیکلش چاق و کوتاه بود و نصف بدنش کون دلفریبی بود که کیرم را عین سنگ سفت کرد. خودم را سرزنش کردم و به پهلو غلتیدم و چشمام رو بستم ولی خبری از خواب نبود. یک حس قدیمی که بارها سرکوبش کرده

همه این پاسورا ۱۹۹ تومن ‼️ ارزون‌ترین و باکیفیت‌ترین پاسورهای وارداتی ایران رو داریم، به قیمت عمده خرید میکنید 🛍 آدرس فروشگا
همه این پاسورا ۱۹۹ تومن ‼️ ارزون‌ترین و باکیفیت‌ترین پاسورهای وارداتی ایران رو داریم، به قیمت عمده خرید میکنید 🛍 آدرس فروشگاه @Parsi_Bazi 🥇 خرید مستقیم و مشاوره @Ad_Parsi 🗣️

sticker.webp0.09 KB

ت مفید هم میدن که من نوکرشونم. نوشته: مهدی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ی بدیاااااااا خالی بنده تو خیلی بیشتر از اینی که به من گفتی، دادیا. +زر نزن پفیوز من فقط فیلم زیاد تماشا کردم -دم سازندش گرم عجب جنده ای پرورش داده +مهدی بکن کصشعر نگو بذار حال کنم خفه شو اینو که گفت به کردنم شتاب دادم. سرم و خم کردم ببینم ویوی کار چ شکلیه دیدم یه گرز سنگین صااااااااف و قطور میره تو کص داغ و میاد بیرون ، مایع کصش هم شیری رنگ بود اما لیییییییز و عالی . یه کم که کردم خسته شدم کشیدم بیرون و رفتم رو مبل نشستم اشاره کردم پاشو بیا خودش بلند شد اومد و نشست سر کیرم و بالا پایین میکرد. من پوزیشنایی که ویو از پشت کمر داشته باشه رو دوست دارم. باسن عین قلب میشه خیلی حال میده. دو تا لپای کونو میکشی از هم باز میکنی قرمزی وسطش میزنه بیرووووووووون وای وای وای ( ملینا کیرم تو هفت سوراخ بدنت باز راست کردم ) یه کم بالا پایین کرد گفت حرومزاده خسته شدم. گفتم بخواب به شکم جرت بدم. خوابید و گفتم ببین من زیاد اهل حرف زدن تو سکس نیستم بیا کمتر کصشعر تلاوت کن و بیشتر تلاش کن خوبتر بدی. گفت از این بیشتر؟ دیگه به هفتاد روش سامورایی داری میگایی. گفتم خود دانی . لپای کونشو باز کردم ، اومدم فرو کنم چشمم افتاد به کونش . گفتم از کون بکنم؟ گفت نه تو رو خدا دردش زیاده. گفتم اون با من. گفت نه اول بکن من حال کنم بعد اگر دیدم واقعا درد نداره یه دور هم از کون میدم. اینو که گفت ، کیرم که دم کصش بود و یهو فرو کردم تو و یه آخ گفت و شروع کردم به کردن. این کاندوما چقدر ماده تاخیری دارن؟ هر چی داشتن این کص داغ ملینا تبخیر کرد. داشتم میکردم دیدم داره میاد کشیدم بیرون دستم و انداختم زیر شکمش و تو حالت سگی فیت کردم و شروع کردم به کردن که بعد از یکی دو دقیقه آبم اومد و افتادم روش اونم خوابید زمین. بعد یه چند ثانیه کشیدم بیرون و رفتم به تمیز کاری ، اونم بعد من رفت خودشو شست و تو این زمان من رو زمین رو چک میکردم مویی چیزی رو زمین نمونده باشه. اومد بیرون و گفتم حال کردی ؟ گفت آره خوب بود ولی بازم میخوام هنوز ارضا نشدم. گفتم بیا بخواب من رفتم دستامو شستم و برگشتم و با انگشت افتادم به جون جی اسپوتش . اونقدر مالیدم تا یهو دیدم دستم گرم شد و یه مایع غلیظ شیری رنگ زد بیرون و فوری با دو تا دستاش دستم و گرفت که تکون ندم. داشت میلرزید. یه سری تکون تکون خورد و دستم و محکم نگه داشته بود بعد حدود 30 ثانیه دستم و ول کرد و من کشیدم بیرون و براش دستمال اوردم و باز شستیم خودمونو بهش گفتم خب حالا کون. گفت حریص نباش مهدی. کون درد داره گفتم ببین من ستاره رو هم از کون کردم و تو این سالها خوب دستم اومده باید چکار کنم. گفت عه ستاره هم کونی کردی؟ گفتم پررو نشو. گفت خب بگو ببینم چه میکنی؟ گفتم کون میکنم میدی؟ خندید و گفت عوضی یعنی چطوری میکنی. گفتم اول میری دستشویی میشینی آب و ولرم میکنی و یه کم با سوراخت ور میری و بعد وقتی آب طوری بود که اصلا پوستت رو اذیت نمیکرد آب و با فشار میگیری توی روده هات زیاد نگیری ، در حد چند ثانیه کافیه ها. بعد خالی کن چند بار این کار و بکن. تا کامل روده خالی بشه. و تمام آب هم خارج بشه و آب دیگه رنگ نداشته باشه. گفت عه چه جالب !!! گفت الان ؟ گفتم الان دیگه این بلند نمیشه که . گاییدی دیگه هر چی داشتم کشیدی بیرون. سری بعد . گفت باشه اینو گفت و رفت و قرار شد سری بعد از کون پارش کنم. بفرما خاطره هم براتون میگم توش نکته آموزشی داره. فقط زیاد این کار و نکنید ، روده تنبل میشه ممکنه باعث آسیب های روده و یبوست بشه. فحاشای محترم به خط شید و کصشعراتونو بگید و برید. مابقی دوستانی که نظرا

ت فیل ( تو دلم گفتم ننتو گاییدم دختر این سینه ست یا خدا بهت دو تا باسن داده؟) گفت چیه؟ گفتم کی دکمه لباستو باز کردی؟ گفت تو پله ها که میومدم. تا برسه در واحد ما ( دو طبقه رو با آسانسور اومده بود ما بقی رو پله) دکمه های مانتو رو باز کرده بود و از اون زیر یه نیم تنه و شورت قررررررررررمززززززززز پوشیده بود که شورتش وسطش باز بود. دستم و انداختم پشت کونش و کشیدمش سمت خودم و یه لب گرفتم که نگم براتون همونجوری کشیدمش تو و در و بستم. کفشاشو تو خونه در اورد و با پا پرت کرد پشت در و منم تو همون حال مانتو رو در اوردم و لب و از رو لبش برداشتم و گفتم این شرت مخصوص دادنه؟ خندید و گفت عوضی واسه تو پوشیدم راحت بکنی. اصلا این حرف میزدا کیر من میخورد تو در و دیوار. میشد صداشو از تو شورت هم شنید که داد میزد منو بیار بیروووووووووون اینجا تنگه. اول نیم تنه رو دراوردم و رفتم سراغ اون ایربگای حرفه ایش. داشتم میخوردم و هممممم میکرد که دستم و گذاشتم پشت کتفش و بهش فهموندم شل کنه رو دستام و آروم خوابوندمش زمین. و با زبون دور نوک زینه رو دایره میزدم و گاهی گاز کوچیک میگرفتم و از همه بیشتر حال میداد با صورت میرفتم توشون.آخ آخ آخ کصکش این همه سینه از کجا اوردی؟ سهم چند تا دختر و خوردی تا خدا این همه سینه بهت داد؟ آروم آروم با دستامو جایگزین زبون کردم و بجاش یه خط صااااااااااف از وسط سینه هاش رفتم تا ناف و دور ناف و دایره دایره با زبون باهاش بازی کردم که تو این حال دیدم خودش کص و داد بالا و گفت بسه دیگه بکن، بکن من کیر میخوام. اهل دلاش میدونن اینجور مواقع که فیوزی از مغز میسوزه و چه آمپری میچسبونه کیر و خایه.کیر که جوری راست شده بود که اصلا نمیشد پوستش رو گرفت و کشید گرز رستم شده بود. خایه هم که به حالت تهاجمی آماده فعالیت بودن. منم سادیسمیییییییییی. گفتم نخیر زوده ، اول باید بخوریش. تا اینو گفتم با دستش همچین زد و من چرخوند رو زمین که اول فکر کردم بهش برخورده و میخواد بره که بلند شده اما دیدم افتاد رو کیر من جوری میخورد انگار ننش به جا شیر تو بچگی بهش کیر مصنوعی داده بوده این میک بزنه. وای وای یادم میوفته راست میکنم دوباره. خلاصه یکم خورد یادم افتاد این کصش خیلی داغه زیاد بخوره زود آبم میاد. گفتم بسه ولش کن +عه چی شد؟ -هیچی برو از تو کشو میز کارم دومی سمت راست ته ته پشت جعبه منگنه یه کاندوم خاردار تاخیری بیار +بچه کونی کاندوم خاردار داری رو نمیکنی؟ خب اون سری هم با کاندوم خاردار میکردی خسیس. -ملینا این چه وضع حرف زدنه ؟ +من همینجوری ام از بددهنی خوشم میاد _ عه مادرجنده من حتما باید بهت فحش بدم؟ خب پاشو برو کاندوم و بیار دیگه یهو طفلک چشاش گرد شد. گفت مهدی تو فحشم بلد بودی بدی ما خبر نداشتیم؟ گفتم حرومزاده تو هنوز موز نشده بودی تو برزیل ما اینجا مردم و فحش کش میکردیم. +نه بابا !!! منو باش فکر میکردم کلی باید خواهش تمنا کنم روت باز بشه و فحش بدی، تو که نزده خودت داری میرقصی رفت و کاندوم اورد و کشیدم سر کیر و یکم سر کصش بازی بازی دادم و فرو کردم تو ، عین این کارتونا هست یهو طرف چشم باز میکنه تو یه جای سر سبزه و صدای بلبل میاد و آب و … اصلا کیرم میرفت تو کصش همه چی کارتونی میشد. یه کص تپل و داااااااااغ و حال فضایی. شروع کردم به تلمبه زدن همچین میکردمش که از سر و کلم سریع عرق سرازیر میشد. عوضی خیلی کار بلد بود، پاهاشو با دستاش هفتی باز میکرد وقتی من کردم شپ شپ صدا میداد. یخورده میکشید پاهاشو تو به سمت سر و شکمش صدای تاپ تاپ میداد. تو همون حال و نفس نفس زدن گفتم جنده خانوم خوب بلد

وقتی خودش بخاره (۲) #مرد_متاهل #اقوام خب با توجه به موفقیت خاطره قبلی و درخواست خوانندگان برای نوشتن ادامه خاطره و اتفاقات بعدیش. من سعی میکنم ادامه ماجرا رو هم براتون تعریف کنم اما در نظر داشته باشید که فقط اولی جالب بوده ، چون هیجان داشت و خیلی متفاوت بود اما سریای بعد میدونستیم باید چیکار کنیم. پس با علم به این موضوع بریم سراغ ادامه ماجرای من و دختر خاله ی … زنم. بعد از اون ماجرای امانت گرفتن لباس دیگه ما رومون به هم باز شده بود و اون میدونست که هر وقت بخاره یکی هست بخارونه و من هم میدونستم که وقتی میاد سمت من منظورش چیه و دیگه مثل سابق روشن فکر بازی در نمیووردم. همه چی خیلی خوب بود. تو دفتر کار، توی خونه ، حتی یه بار رفتیم استخر آبگرم که اووووووووووووف خیلی خوب بود. ( فقط بدی که داشت و فکر نمیکنم که هنوز خودش هم فهمیده باشه، اینه که گاییدن های پی در پی از ریخت انداخته ش . یعنی خیلی چاقش کرد. البته هر چی گوشتالو تر بهتر اما خب برای خودش هم مشکل ساز میشه بعدا. من که کص مفت و گوشتی گیرم اومده و… ) خلاصه سعی میکنم براتون به ترتیب تعریف کنم که خودم بعدا نشینم هی بشمارم کدوم و گفتم کدومو نگفتم. از همون شب مسیج بازی ما شروع شد. البته تو تلگرام. یعنی از علایق سکسیمون تا فانتزیا و خلاصه سوال و جواب درباره اینکه چی شد دادی و پردت به فنا رفت و این کصشعرا. خیلی صحبت میکردیم مثل اینکه میگفت خیلی خری از اول من بهت آمار میدادم و تو عین منگلا نمیگرفتی. منم در جواب گفتم همیشه استرس اینو داشتم که نکنه کسی برام تله میذاره و یا دارم تست میشم از سمت کسی. و به خاطر همین کلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی موقعیت توپ از دست دادم. فقط به خاطر این توهم بیخودی که داشتم.اصلا هیچوقت باورم نمیشده چیزی راحت به دستم بیاد و اگر راحت به دست میومد شک میکردم و شاید اصلا از دستشم میدادم. تو این چت ها بود که فهمیدم خانم قبل عقد با اون نامزدش خودشو به گا داده و طرفم از روی اجبار اینو گرفته و بعد هم که طلاق گرفتن و این مهریشو گرفت براش خیلی خوب شد. تو فامیل گفته بودن توافقی طلاق گرفتن و مهریه ای به کار نبوده اما خودش گفت اتفاقا چون دیگه دختر نبودم مهریه کامل بهم تعلق گرفت و نصفش و گرفتم و ما بقی رو نگرفتم . گفتم زاییدی نه تو رو خدا اونم بگیر. یواش یواش برام معلوم میشد که ماشین زیر پاش و خرج کردنای لارژ خانم از کجا میاد و پول و از کجا گرفته و تو کجا خوابونده. قرار گذاشتنامون شروع شد. امن ترین جا خونه ما بود به چند دلیل. 1 آپارتمان بود و رفت و آمد مشخص نبود برای کدوم واحده. 2 راه در رو خوبی داشت. 3 تایم رفت و برگشت ستاره دستمون بود و توی خونه خیلی راحت بودیم. من از سر کار که برمیگشتم اونم بعد از اینکه با من هماهنگ میکرد میومد درو باز میکرد( کلید بهش رسوندم) و از پله ها میومد که معلوم نشه کدوم طبقه و کدوم واحد رفته. بچه هم که خونه مادرم اینا یا مادرزنم اینا بود و من باید میرفتم دنبالش، که بعد از سکس سرحاااااااااال میرفتم دنبالش. چرا سرحال؟ آقا شما هم میوفتادید رو ایربگای ملینا اصلا بعد سکس احساس تولد مجدد داشتید. این ملینا هر بار انگار منو میزایید دوباره. زن من یخچال، دختر خالش کوره آجر پزی. البته اخلاق ملینا خیلی بده ، بد دهن ، پررو، بی حیا. خب ما مردا میدونیم این از کجا آب میخوره ( کونده پررو شده بود) . اولین قرار دقیقا دو روز بعد بود که روز اول قبل اینکه بیاد براش با آیفون در و باز کردم و کلی سفارش کردم که اومدی مثلا کلید بنداز به در و بیا تو. اونم اومد و تا رسید در و باز کردم گفتم یااااااااااااااا حضر

Repost from N/a
چند پوزیشن جنسی تو ماشین که عاشقش میشی❤️‍🔥💦 مشاهده سکس تو ماشین
چند پوزیشن جنسی تو ماشین که عاشقش میشی❤️‍🔥💦 مشاهده سکس تو ماشین

شماهم تعطیل شدین؟😂🤌🏽
Anonymous voting