شهر داستان | رمان
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
📈 تحلیل کانال تلگرام شهر داستان | رمان
کانال شهر داستان | رمان (@dastanromancity) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 000 مشترک است و جایگاه 1 287 را در دسته کتب و رتبه 13 496 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 000 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 08 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -540 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -14 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 12.52% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.24% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 3 133 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 061 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
توضیحی برای کانال ارائه نشده است.
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 09 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
25 000
مشترکین
-1424 ساعت
-1287 روز
-54030 روز
آرشیو پست ها
24 989
ساعت نزدیک 1 صبح بود. پتو را کشیدم روی تنش و بلند شدم لباس پوشیدم و برم. اما پشیمون شدم. لباس دراوردم و امدم کنارش خوابیدم.
در حالی که نوازشش می کردم خودمم خوابم برد.
بعد در خواب و بیدار حس کردم کیرمو یکی داره میماله…دیدم او دستش رو کیرمه و داره باهاش بازی میکنه…منم خواب آلو بودم. اما ساعتو دیدم حدود 5 صبحه.
سرشو برد پایین و شروع کرد ساک زدن. اونقدر خورد که کیرم شق شد. منم همزمان داشتم انگشتش می کردم.
طاق باز خوابوندمش و امدم روش. پاهاشو باز کرده بود و دور کمرم حلقه کرده بود و من مثل وحشی ها فقط دیووونه وار تو کوصش تقه میزدم و اصلا حس نمیکردم چیزیو…انگار سر شده بودم…جیغ میکشد بسته اما من اصلا نمیفهمیدم میتونم ارضا بشم یا نه…خسته بدنی شده بودم و نفسم بند امده بود اما کیرم نمی خوابید. اخر امدم کنار و در حالی که نفس نفس میزدم اون شروع کرد به ساک زدن.
کمی اروم گرفتم و دوباره امدم روش…کیرمو چپ و راست…بالا و پایین میکوبیدم تو کوصش…دیدم اینطوری نمیشه…انگار که رکاب دوچرخه میزنم شروع کردم به گاییدنش در حالی که دایم پاهامو مثل رکاب زدن حرکت میدادم و باز هم ابم نیامد.
دیگه ذله شده بود و نذاشت بکنم. شروع کرد با دست کیرمو فشار دادن و بازی کردن و اونقدر ساک زد تا ابم امد.
بعد این اتفاق هر دو دوش گرفتیم که باز هم در زیر دوش با هم نوازش هایی همراه با خنده و شوخی داشتیم و بعد صبحانه خوردیمو هر دو رفتیم سمت محل کار.
این رابطه ما تا زمستان سال 1395 ادامه داشت که او برای همیشه ایران را ترک و مهاجرت کرد و دیگه در تماس و ارتباط نیستیم.
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 989
ردم. بلندش کردم و بردم سمت اتاق خواب…پرتش کردم رو تخت. هاج و واج مونده بود…تا به خودش بیاد وحشیانه لباس هایش را کندم تا حدی که بند پیرهنش پاره شد. سوتینش را به یک باره از تنش خارج کردم و شورتشو کشیدم بیرون. وههههههههههههه چه صحنه ای؟!!!
متحیر دراز کشیده بود و سرخ سرخ شده بود. جلویش ایستادم…گویی باید نفس بگیرم و تاخیری در انزال خودم ایجاد می کردم که به سختی تحریک شده بودم. کراوات را باز کردم… پیرهنمو در اوردم…زیر پیراهنی را…بعد شلوارمو کشیدم پایین…شورتمو در اوردم و کیر 17 سانتی نسبتا ضخیم خودمو در دست گرفتم و جلو او حرکتش دادم…امدم سمتش…نشستم روی سینه اش و سر کیرمو داخل دهنش کردم…مثل وحشی هایی که دنیایی از عطش هستند شروع کرد به ساک زدن. دراز کشیدم…سرش را اورد روی شکمم و با دستش تخمهای منو میمالید و از سر کیر تا خایهها را میلیسید و میک میزد و دیووونه وار ساک میزد…خایه هام را میکرد داخل دهنش و میک میزد در حالی که دادم می رفت هوا…در همون حال ازش خواستم برعکس بشه کصشو بزاره روی صورتم.
در حالی که او ساک میزد من همزمان کصشو وحشیانه میلیسیدم و زبون توش میکردم و همزمان اول با یه انگشت…بعد دو انگشت و در اوج لذت با سه انگشتی که یک انگشتم هم همزمان در سوراخ باسنش بود میکردم و میلیسیدم. . دیگه خودش طاقت نیاورد. رو به من برگشت و خودش کیرمو در دست گرفت و نشست روش و در حالی که سینه هایش را میمالیدم و میخوردمو میک میزدم شروع کردم به تلمبه زدن داخل کوصش و او هم دیوونه وار کمر میزد و خودشو عقب و جلو میکشید و لبهایمان بر روی هم و مستانه زبون همو میک میزدیم. تناوبی بود در خوردن سینه هایش و لبانش و این ادامه داشت و همزمان که کیرم داخل کوصش بود با دست راستم انگشتم را داخل سوراخ باسنش کرده بودم.
احساس کردم میخوام انزال بشم و به فوریت او را از روی خورد پرت کردم کنار و اون رعشه گرفته بود. بهم گفت ارگاسم شده و طی این مدت هم دو بار ارگاسم شده. شاید حدود 2-3 دقیقه همو نوازش می کردیم و بوسه ارام داشتیم که دمرش کردم و خوابیدم روش…اول کیرمو در لای پاهایش و باسنش میکشیدم و بعد بالشی زیر شکمش گذاشتم و باسنش امد بالا…کیرمو کردم داخل کوصش و شروع کردم تلمبه زدن و همزمان انگشتمو داخل سوراخ کونش می کردم . دو دستی پهنه باسنش را گرفته بود و به کنارها میکشید و من با شدت بیشتر تقه میزدم. بعد لب تخت دولا شد و من ایستادم…کیرمو اول کردم تو کوصش…محکم کوبیدم که جیغ زد…بعد اروم ولی با شتاب مممتد …بعد چند دقیقه کشیدم بیرون و سر کیرمو گذاشتم روی سوراخ باسنش…داد زد نه…گفت: از پشت نه. ولی تا امد ادامه بده سر کیرمو کردم تو کونش…خودشو جمع کرد و امد پایین که نده…محکم گرفتمش و کیرمو تا ته کردم توکونش که جیغش رفت هوا وبرای اولین بار بهم فحش داد: داد زد کثافت عوضی نامرد!!
ولی کار از کار گذشته بود و در حالی که بهش میگفتم : از کوص و کون میکنمت و میگامت عشق من تو کونش تقه میزدم و از لای پاهاش دستمو بردم با دو انگشت تو کوصش میکردم و با دست دیگه ام موهاشو چنگ زده بودم و سمت خودم میکشیدمش. بعد مدت کوتاهی خودش باسنشو عقب جلو میبرد و انگار و گویی او بود که داشت بهم کون میداد نه اینکه من بکنمش. در همین حین دیگه نتونستم طاقت بیارم و ابم ریخت. تا بکشم بیرون هم ابم داخل کونش ریخت و هم بیرون روی باسن و کمرش.
فوری برگشت و در حالی که ایستاده بودم اول با دستش اب کیرمو پاک کرد و تا کیرم بخوابه شروع کرد به ساک زدن.
بعد نیم ساعتی روی تخت دراز کشیدیم و همو نوازش می کردیم تا اینکه متوجه شدم او خوابیده!!
نمیدونستم چیکار کنم.
24 989
قرار داشتیم تا اینکه در اوایل ابان ماه مرا دعوت کرد به شام در منزل شخصیش.
دسته گلی با جعبه شیرینی گرفتم به همراه دوره تاریخ تمدن ویل دورانت برایش هدیه بردم. حدود ساعت 9 شب رسیدم بن بست پیاله در انتهای خیابان مژده نیاوران. وارد برج مسکونی شدم و به محض اینکه درب اسانسور باز شد دیدم جلو در با دامنی فیروزه ای و پیرهنی صورتی بسیار زیبا ایستاده و دستش را دراز کرد و برای اولین بار با هم دست دادیم و منو دعوت به داخل کرد.
منم شلواری جین سرمه ای تیره با پیرهن سفید و کاپشنی بلند بارانی سرمه ای و کراواتی سرمه ای که تنم بود وارد شدم.
گفتگو کردیم، شام خوردیم و سپس حدود 11 شب موسیقی ملایم و کلاسیکی از باخ گذاشت. روبروی من نشسته بود و با هم گفتگو میکردیم و حس کردم در دنیای ما اتفاقی افتاده: میل به وصل. گویی هر دو به جایی رسیده بودیم که میدانستیم در شرف این نیاز هستیم و من در سرخی گونه ها و حرکات بدنش در حین نشستن و نوع لحن و سخنش اینو حس میکردم. خیلی سخت بود که پا پیش بزارم و چیزی که به ذهنم رسید این بود که دعوتش کنم همراه با موسیقی ملایم والس آرامی با هم داشته باشیم.
جام نوشیدنی را روی میز گذاشتم. با التهابی باور نکردنی بلند شدم. دستمو دراز کردم سمتش و بهش گفتم: مالی والسی آرام با هم داشته باشیم؟
لبخندی زد و دستمو گرفت و در حالی که از جایش بلند میشد ، بهم گفت: با کمال میل و بسیار هم عالیه.
دستش که در دستم بود کشیدم به سمت خودم، بردم سمت فضای باز هال و در حالی که دست دیگرم را روی شونه اش گذاشتم شروع کردیم با هم حرکت کردن. آرام و بدون اینکه به صورتم نگاه کنه یک دستش را در دستم و دست دیگرش را کنار پهلوی من گرفت . بوی عطر ادوکولون ، همراه با بوی لیکولی که هر دو نوشیده بودیم امیخته شد با بوی عودی که گوشه حال در حال سوختن بود. سرش را نزدیک سینه ام اورد و خیلی اروم تن ما با هم مماس شد. زمزمه ای در گوشش کردم و بهش گفتم: دوستت دارم!
نگاهی به من کرد…چشمانش سرشار از خواهش و تمنا بود و وقتی دیدم نگاهش از روی چشمانم بر روی لبانم دایم سر می خورد حس کردم باید لبهایش را ببوسم. صورتم را نزدیک و لبانم را به سمت لبانش بردم و او بدون معطلی لبانش را بر لبانم گذاشت و همزمان دستم را از کتفش به سمت شونه ها و سپس کمر و باسنش بردم و او را به خود فشار دادم و او نیز دستش را دور گردن و موهایم حلقه کرد و سرم را به صورتش بیشتر فشرد. لبان ما بی وقفه لبان هم را میبوسید و یک نفس در حالی که زبان هم را میک میزدیم طعم شیرین و تلخی زبان هم را میچشیدیم . تحریک شده بودم و به خوبی سفتی و برجستگی کیرم را روی رانش حس میکرد و خود را به ان میکشید و من باسنش را نوازش می کردم و دست بردم بین چاک باسنش و از بالا به پایین و برعکس حرکت میدادم و یک نفس لب از لب بر نمیداشتیم.
شاید ده دقیقه یا بیشترادامه داشت و دستمو از دستش خارج کردم و در حالی که بوسه قطع نمیشد و دست دیگرم بر روی باسنش بود بردم سمت سینه های برجسته و بسیار زیبایش. وقتی شروع کردم به نوازش و مالیدن انها دیگه مست شده بود و یهو با شتابی ناخواسته برش گردوندم…کیرمو به باسنش چسبوندم و د حالی کمر میزد و باسنش را به کیرم میکشید با یه دست سینه هایش را میمالیدم و با دست دیگر از روی دامنش کصش را لمس کردم. دیوانه شده بودم. کصی برجسته و سفت و ازروی دامن حس کردم خیس خالیه!!
دستمو بردم زیر دامن و داخل شورتش و شروع کردم انگشت کردن. آه و ناله می کرد و دستشو برد روی کیرم و شروع کرد به فشار دادنش. سرش را برگردوند و باز در همان حالت لبهای همو می خوردیم. دیگه تاب نیاو
24 989
مرا نیاز عشق می افتد
#عاشقی #دوست_دختر
هرگز در طول عمرم نه تن فروشی کردم و نه خریدار تنی بودم. هرگز به دیده هوس نظاره گر زنی نبودم و هرگز گوش و چشم و حواسم معطوف به دلفریبی های زنانه نبوده.
زیبایی و جذابیت برایم از منظر اخلاق و درک انسانی اهمیت داشته نه جلوه های ظاهری. به قول زنده یاد احمد شاملو: آنگاه که سیمین تنی را به سکه سمی توان خرید؛ دریغا دریغ مرا نیاز عشق می افتد…دارای اهمیت بوده و سکس را بخشی از کلیت رابطه انسانی دونسته ام نه هدف آن.
در این سایت و داستان های آن که روایت شده بعضا با لودگی ها یا رفتارهای غیر اخلاقی در روابط مواجه بودم و در بسیاری مواقع با خیانت ها و بی وفایی ها. شاید روایت واقعی که دارم هم به جهت انسانی میتواند اخلاقگرا باشد و هم اینکه جنبه های سکسی ان جذاب و در کنار این دو چیزی که از همه مهمتر هست نوع نگاه به سکس از جنبه انسانی ان است.
موضوع برمی گرده به بهمن ماه سال 1390 که در ان زمان من 44 ساله بودم و به دعوت یکی از دوستان در مهمانی گودبای پارتی شرکت کردم. از انجایی که متاهل نبودم و نیستم محدودیت زمانی نداشتم و مشکلی نبود که دیر برگردم خانه. مهمانی متشکل از حدود 20 نفر بود که در این بین جدا از خودم که بماند در چه موقعیت اجتماعی و حرفه ای هستم، یکی از بنام ترین عکاسان حرفه ای کشور به همراه همسرش که نقاش بودند. دو نفر از اساتید بزرگ و بین المللی ورزشی به همراه همسر، یکی از گالری داران بنام کشور به همراه همسر و دو فرزندش. دو نفر از موسیقیدانان برجسته کشور به همراه همسر ، و چن خانم و آقای مجرد که مثل بنده دعوت شده بودند و هریک در حوزه تخصصی از چهره های نسبتا محبوبی بودند.
در این مهمانی با یکی از ان خانم های مجرد که حدود 40 ساله بود اشنا شدم و پیرامون فلسفه و منطق با هم گفتگو کردیم. این اشنایی منجر شد تلفن تماس هم را داشته باشیم و سپس بابت دریافت و ارسال مطالب ایمیل هم را رد و بدل کردیم. شاید حدود 3-4 ماه به صورت تلفنی یا ایملی در تماس بودیم تا اینکه برای اولین بار قرار گذاشتیم…اواخر بهار سال 1391 در کافه ای که سعادت اباد بود. این اتفاق تقریبا هفته ای دو بار رخ میداد و از حال و احوال شخصی هم اگاه شدیم. با روحیات هم و نوع نگاهمون به زندگی و…پس از حدود 6 ماه از اشنایی ما حتی با هم دست نداده بودیم و همو لمس نکرده بودیم و صرفا هم صحبتی و اشنایی بین ما بود.
در این حدفاصل متوجه شدم همسر ایشان خلبان بوده که 2 ساله از جدایی انها میگذره و ایشان فرزند دختری دارند که همراه پدرش در اتریش زندگی میکنند و ایشان هم به تنهایی در تهران مشغول امور تخصصی خود هستند. تا حدی شرایط مشابهی داشتیم الا اینکه منزل ایشان در شمالی ترین نقطه تهران بود و منزل بنده در منتهی علیه غرب تهران. ولی محل کار ما تا حدودی نزدیک هم ودر مرکز شهر بودیم.
در اوایل پاییز از ایشان دعوت کردم برای شام منزل بنده تشریف بیاورند و ایشان هم پذیرفت. محیطی ارام و خودم شام پختم. تا دیروقت با هم موسیقی گوش دادیم ، صحبت کردیم و فیلم دیدیم و در نهایت حتی بدون لمس دستان هم با اهدا کتابی به ایشان از هم خداحافظی کردیم و ایشان به منزل خودشون برگشتن. اما برای اولین بار ذهنم معطوف به نوع پوشش و ارایش و اندام ایشان شد. قدی در حدود 170 با وزنی شاید حدود 65 . پوستی شفاف اما تا حدی گندمی که لباسی بسیار شیک و سرسنگین پوشیده بود با ارایشی خیلی ملایم و موهایی که به رنگ مشکی خالص بود. من هم پیرهنی استین کوتاه چهارخانه ریز ابی و سفید با کراواتی سرمه ای دارای رگه های خیلی ریز روشن و شلواری سفید کتان که تنم بود.
دو بار مجدد در طول هفته کافه
24 989
دخترم ۲۳ سالمه . درآمدم ماهی ۵۰۰ میلیونه .شاید فکر کنید شوگر ددی دارم و ازون پول میگیرم ولی به عرضتون برسونم ازین کانال یاد گرفتم درامد دلاری داشته باشم عین آب خوردن 🙂↔️👇🏻
@Daramad
24 989
😂 آقا دوباره آتوسا دختر رشتی معروف که فورسام زده بود، این دفعه یه فیلم جدید از خودش پخش کرده که دوتا پسر همزمان جرش میدن 🔞
مشاهده فیلم کامل آتوسا رشتی😈💦
24 989
از جام تکون نخوردم که بخوره بهم و خودش هم یه جورایی میخواست دستمالی کنه و واکنشمو ببینه که بهش یه چشمک زدم انگار از چشمکم به همه چیز پی برد و دست انداخت دور کارمو منو به خودش فشار داد منم بغلش کردم حسابی خودمو مالیدم بهش وای چه حس خوبی داشت بدن مردونه ی قد بلندش دلم میخواست حسابی زیرش عرق کنم خودمو چسبوندم بهش که برجستگی کیرشو رو شلوارش حس کردم اوند دم گوشم گفت خیلی خوشگل شدی گفتم همش واسه توئه جرئت پیدا کرد و بیشتر بغلم کرد صورتمو گرفت تو دستاش و محکم لبامو بوسید من همینجوری آب از کسم میرف و لحظه شماری میکردم که کیرشو تو خودم حس کنم ازینکه این اغواگری رو برنده شده بودم خیلی خوشحال بودم بعد از ده دقیقه لب گرفتن شروع کرد به مالیدن سینه هام یقه لباسم باز بود و سینه هام افتاد بیرون ازش خجالت میکشیدم اما خیلی بهش حس داشتم سینه هامو مثه وحشیا خورد خوابوند منو رو میز دامنو داد بالا شورتمو زد کنار شروع کرد به لیس زدن کسم لیس میزد و من آه میکشیدم خیلی لذت داشت لبامو گاز گرفتم و سرشو فشار دادم تو کسم که انگشتشو کرد تو کسم همزمان انگشتشو کرد تو کلیتوریسمو زبون میزد داشتم دیوونه میشدم به خودم میپیچیدم از شهوت از نیز اومدم پایین زانو زدم و کیرش رو از زیپ شلوارش درآوردم چی میدیدم؟ یه کیر کلفت که رگاش رده بود بیرون اول با دستم براش مالیدن تو چشاش نگاه کردم بعد آروم کردم تو دهنم شوهرم عاشق ساک زدنم بود و این کارو خوب بلد بودم و به مجید یه حال حسابی دادم کیرش تا ته کرده بود تو حلقم و تلمبه میزد تو دهنم پیش آبش ریخته بود رو سینه هامو و خیلی صحنه سکسی شده بود نگام کرد طاقت نیاورد بلندم کرد خوابوندم رو میز و شرتمو به یه حرکت درآورد کیرش مالید در کسم چنتا ضربه زد ولی نمیکرد تو داشتم خل میشدم نگاش کردم گفتم بکن تو دارم دیوونه میشم که با یا حرکت کل کیرش هول داد تو تنگ بودم برای کیرش و حسابی حال کرده بود آروم آروم عقب جلو کرد و یه دفعه سینه هامو گرفت تو دستاش و شروع کرد محکم تلمبه زدن رو ابرا بودم ناله هام تبدیل به جیق شده بود اونو حشری تر میکرد چندبار محکم تلمبه زد و سینه هامو دو دستاش فشار میداد ، در گوشم گف دارم خواب میبینم واقعا تویی میترا ؟ لحظه شماری میکردم که تو دور همیا فقط ببینمت الان زیرمی صورتشو گرفتم تو دستم با لوندی ازش لب گرفتم لباشو لیس میزدم اون تلمبه هاشو محکمتر میکرد ده دقیقه محکم کوبید تو کسم و لبامو میک زد تا ارضا شد و کل ابشو ریخت تو کسم بعد ازم کلی لب گرفت و و کلیتوریسمو مالید هنوز برانگیخته بودم برمگردوند و از پشت گذاشت تو کسم موهام از پشت گرفت تو دستاش و میکوبید تو کسم جیقام دست خودم نبود داشتم به اوج میرسیدم همزمان که تو کسم تلمبه میزد منم کسمو میمالید و داد میزدم محکمتر مجید جرررررم بده جوووون کیرررر میخوام با کیر کلفت جرررم بده من جنده ی توام دوست دارم فقط زیر تو عرق کنم جوووون کیرت داره بهم حال میده محکم ترور بکوووب اونم با تمام قدرت کسمو گایید و دوباره ابشو ریخت تو کسم و همزمان منم تو بغلش لرزیدم و ارضا شدم برمگردوند و لبامو بوسید و گفت از روز اول تو کفت بودم و برای دیدنت لحظه شماری میکردم…
نوشته: یه دختر حشری
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 989
کس دادنم به اون قد بلند
#اقوام
سلام میترام ۲۷ سالمه ۲ ساله ازدواج کردم
یه دختر خیلی حشری ام که تمایلم به مردای قد بلند چندین برابره چون خودمم قد بلند و چهارشونه قدم ۱۷۶ ، سفید با ممه های ۸۰ و کس و کون خوش تراش کلا خوش گوشتو سکسی ام و مردا جذبم میشن حتی مردای سر به زیر
شوهرم خیلی مرد خوبیه و باهام رفتار خوبی داره البته اینکه ازش از لحاظ ظاهری خیلی سَر هستم هم بی تاثیر نیست ازم کوتاه تره و همین باعث شده خیلی برام جاذبه سکسی نداشته باشه و نتونه ارضام کنه و بعد از ازدواج و بعد از سکس روزا که میره سر کار من پورن میبینم و انقدر کسمو میمالم و سکس پنداری میکنم تا ارضا میشم و خالی میشم ولی همیشه تو حسرت یه کیر کلفت که صاحبش یه مرد قد بلند و چهارشونه باشه مونده بودم
تا اینکه رفت و امدمون با خواهر شوهرم بیشتر شد خواهر شوهرم یک زن معمولی قد کوتاه بود که دوتا پسر داشت اما نگم از شوهرش
مجید که مرد قد بلندددد با چشم های روشن هست که فوق العاده پولدار هست شغلش بساز بفروش و مرد خانواده س و پسرشو خیلی دوست داره اما از اول ازدواج نگاه های خاصی به من داشت انگار میخواست همش یه کاری برام بکنه برای بازسازی خونمون همش کمک میکرد تو جمع ها به حرفام گوش میکرد
موقع حرف زدن من سکوت میکرد و زیر چشمی نگاهم میکرد باهام چشم تو چشم میشد و مهربون نگام میکرد موقع سفره جمع کردن بشقاب هارو جوری می گرفت که دستش بهم بخوره و متوجه احساس خاصش یه خودم شده بودم البته نه دوست داشتن یا محبوبیت ، اینکه بهم نظر داره و دلش میخواد دل سیر منو بکنه و از کس و کون گشاد زنش خسته شده اما مرد وقیح هم نیست و چون ازین مردای وقیح و هیز نیست من رو بیشتر جذب خودش کرده بود چون آدم لاشی هر چقدرم جذاب و قد بلند باشه منو حشری نمیکنه و فکر اینکه کیرش تو کس های مختلف بوده حالمو بهم میزنه
کم کم رفت و آمد مون زیاد شده بود منم بیشتر بهش حس پیدا میکردم و دلم میخواست توجهشو جلب کنم با آشپزی و آرایش و لباس های تنگ توجهشو جلب میکردم ازش تعریف میکردم و میخواستم خجالتش بریزه و بیشتر نگام کنه باهاش چشم تو چشم میشدم روبه راش میشستم که ببینتم و خلاصه از هر فرصتی استفاده میکردم که توجهش رو جلب کنم تا اینکه یه بار که اومدن خونمون گفتم اینطور نمیشه باید يه روز باهاش تنها باشم و حسابی دلبری کنم و به خواهرشوهرم گفتم این کابینت هارو که آقا مجید زده بود عالیه ولی قصد داریم برای سال جدید رنگش رو عوض کنیم و بعد از صحبت و اینا قرار شد بیاد برای عوض کردنش واسه اینکه تابلو نباشه روزی رو قرار گذاشتم که گفتم مامان خودمم هست ک بقیه شک نکنن به تنهاییمون ولی اون روز قرار بود من باشم و مجید
ساعت ۱۱ صبح قرار بود بیاد هم دلشوره داشتم هم از فکر کس دادن به مجید نمیتونستم خلاص شم و دلو زده بودم به دریا
حموم رفتم آرایش غلیظ کردم یه لباس تنگ مشکی پوشیدم که نمیپوشیدم سنگینتر بودم از زیر هم شورت سوتین مشکی گیپور پوشیدم از بالا تمام سرشانه و سینه هامو ریختم بیرون و از پایین رون های سفید و تپلم زده بود بیرون موهامو باز گذاشتم و عطر زدم منتظر شدم
زنگ زد ، هول شده بودم و تو دلم گفتم کاش بار اول پوشیده تر می پوشید اما گفتم پوشیده رو که همیشه میبینه قراره یه جوری ببینه که کستو بکنه
اومد داخل و اول که منو دید شوک شد مثل برق گرفته ها سر جاش ایستاد به روی خودم نیاوردم و خوش آمد گویی کردم این پا اون پا کرد ، انگار نمیخواست بیاد داخل اما از یه طرف دید تنهام انگار چشماش برق زد سلامی زیر لب کرد چشمش افتاد به سینه هام و گوشاش قرمز شد شهوتو میتونستم از چشماش بخونم فقط آبرو دست و پاشو بسته بود باهاش دست دادم که جو بینمون نرمال شه دستمو گرم فشار داد و اومد داخل نشست درو بستم هم هیجان داشتم هم استرس از اینکه چه فکری راجبم میکنه و از طرفی از اینکه بهم نظر داره مطمئن بودم براش آبمیوه درست کردم بهش تعارف کردم و موقع تعارف کردن دولا شدم که سینه هامو بیشتر ببینه و باهاش چشم تو چشم شدم
سکوت بود و هیجان درونی آبمیوه رو برداشت و تشکر کرد و مبهوت به سینه هام نگاه میکرد و عرق میکرد و به چشمام نگاه میکرد تا واکنشمو ببینه منم مهربون بهش خندیدم که روش باز شه آبمیوه شو خورد و ازش خواستم کابینت هارو اندازه گیری کنه مترش رو درآورد و داشت اندازه میگرف که رفتم سمتش به بهانه شستن لیوان خودمو مالوندم بهش یه مکثی کرد و نگام کرد اما چیزی نگفت ، صدای نفس هاش میومد دوباره شروع کرد اندازه گیری رفتم کنارش ایستادم با فاصله کم یه بار دیگه خودمو مالیدم بهش گفتم خیلی طول میکشه تا آماده شه آقا مجید نگاش کردم برگشت نگام کرد باهم چشم تو چشم شدیم یکم به صورت سکسیه آرایش شدم نگاه کرد یکم به سینه هام مضطرب بود و متعجب اما حشری شده بود انگار کارشو درست انجام نمیداد به بهانه کنار زدن صندلی از کنارم رد شد و
24 989
Repost from N/a
🔴 شــــــنبه تعـــطیل شـــد
⭕️برای دیدن لیست مقطع ها تعطیل شده رو شهرتون کلیک کنید👇
خراسان رضوی تهران اصفهان بوشهر آذربایجان شرقی فارس خوزستان ایلام آذربایجان غربی کرمان سمنان مازندران سیستانوبلوچستان البرز گیلان زنجان خراسان جنوبی کرمانشاه گلستان هرمزگان کهگیویهوبویراحمد همدان کردستان چهارمحالوبختیاری مرکزی قم قزوین خراسان شمالی اردبیل یزد لرستان
24 989
ضا میشدم سراسر وجودمو نفرت از خودم میگرفت و سعی میکردم سکس خواهرمو توجیه کنم خواهرم هم فهمیده بود من با خودم درگیرم چند بار اومد و گفت باهاش صحبت کنم و راحت باشم و هرچیزی که داره اذیتم میکنه رو بهش بگم ولی هنوز اونقدر احترام برام داشت که مانع میشد
خوشبختانه تمام این وضعیت دو سه ماه بیشتر طول نکشید و خواهرم چند ماه بعد از اون اتفاق شوهر کرد
تا مدتی خواهرم سعی میکرد از دلیل سرد شدن من ازش سر دربیاره ولی به مرور وقتی که دید من کلا علاقه ای ندارم بهم نزدیک بشه اونم از من سرد شد و کلا دیگه محل بهم نمیذاشت....
نوشته: محمد
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 989
واهرم مخلوط شده بود برای اولین بار بدن برهنه خواهرم رو میدیدم یه بدن کاملا سفید و بی مو که چون از بغل من میدیدم سینه هاش کاملا تیز شده بودن و دست پسره رو گرفت گذاشت رو پستونش و با عصبانیت گفت دیگه زود باش یموقع کسی میاد
وبه پسره که هنوز تو شک بود گفت لباسهاتو درار دیگه پسره به خودش اومد و شلوارشو دراورد، انصافا کیرش سور پرایزم کرد اصلا به ظاهر بچه گانش نمیخورد کیر به این بزرگی داشته باشه و بدتر موهای دور کیرش بود که اصلا به سن چنین بچه ای نمیخورد من به سن این پسر که بودم یکم موهای کم پشت و نرم و قهوه ای رنگ بالای کیرم در اومده بود در حالیکه برا اون کاملا پرپشت و بلند و مشکی بود و انگار کلا هم تا اون زمان نزده بودشون چون خیلی بلند بود
کاملا پیدا بود دفعه اولش هست که کلا میخواد یکی رو بکنه و اصلا تا اون وقت کس ندیده بود و کیرش چنان شق شده بود که داشت نبض میزد فاصله من با اونا اونقدر کم بود که من میترسیدم تکون بخورم اونا متوجه بشن خوبیش این بود که یک تنه بریده شده درخت جلوی من بود و من راحت میدیدم خواهرمم از دیدن کیر پسره جا خورده بود و ازش پرسید چن سالته پسره گفت رفتم تو ۱۴ سال و در حالیکه روبروی خواهرم نشسته بود اون داشت با سینه های خواهرم ور میرفت و خواهرم هم با کیر پسره که دوباره پسره با خجالت گفت من فقط میتونم اینجا رو دست بزنم خواهرم گفت بزار یه لحظه جامو درست کنم و بلند شد مانتوش رو پهن کرد رو علفها و شلوار و شرتش رو همدر اورد ، من برای اولین بار خواهرمو لخت مادر زاد میدیدم شاید تا چند دقیقه پیش هرگز تصور نمیکردم کس خواهرمو ببینم و حالا همه اون چیزایی که تصور نمیکردم اتفاق افتاده بود خواهرم یه دستمال از جیبش مانتوش در اورد و با اون کس خودش رو پاک کرد وخوابید و پاهاش رو باز کرد و پسره رو کشید رو لای پاهای خودش و یدفعه سکوتی عجیب تو فضا غالب شد و هیچکدوم هیچی نمیگفتن منم دیگه چیزی نمیدیم چون علفها بلند بودن و تنها زانوهای خواهرم رو میدیدم و کمی از کون پسر رو که همون جور رو خواهرم دراز کشیده بود ولی بعد از یه سکوت کشدار کم کم صدای نفس نفس زدنهای خواهرم بلند شد و بعدشم خواهرم گفت آخ و بعد از آخ گفتن خواهرم یهو صدای ناله های شهوتی پسره هم بلند شد که که کم کم بلند تر میشد و باصدای نفس نفس زدنهای خواهرم داشت منو دیوونه میکرد و بدون اینکه کنترلی بر خودم داشته باشم دستم رفت سمت کیرم و منم شروع کردم به خود ارضایی و با اینکه کلا چیزی مشخص نبود و فقط یکم از کون پسره و قسمت زانوی خواهرم که پاهاشو جمع کرده بود و پسره بین دو زانوی خواهرم بود از طرفی میترسیدم سرمو بلند کنم یهو دیده بشم تا اینکه خواهرم در حالیکه صداش از شهوت میلرزید اروم بهش گفت هر موقع داشت آبت میومد بهم بگو و پسره تنها صدایی ناله وار از خودش در اورد وچند دقیقه بعد پسره یه ناله باند کرد و بعدش خواهرم گفت مگه بهت نگفتم آبت خواست بیاد بهم بگو پسره گفت یهویی شد نتونستم خواهرم گفت اشکال نداره بلند شو برو و پسره سریع بلند شد و رفت و چند لحظه بعد هم خواهرم رفت و منو با سوالات بی جواب زیادی گذاشت
سوالاتی مثل اینکه اونروز واقعا خواهرم به پسره کس داد ؟
آیا خواهرم باکره نبود ؟ آیا خواهرم سابقه رابطه جنسی داشت ؟
بعد اون ماجرا دیگه با خواهرم نتونستم مثل سابق باشم همش سعی میکردم باهاش روبرو نشم و یجورایی همش با خودم میجنگیدم یه حس بدی داشتم هر وقت با خواهرم تنها میشدم دلم میخواست منم باهاش رابطه داشته باشم یجورایی حسودیم میشد به شانس اون پسره هر روز با تصور بدن خواهرم خود ارضایی میکردم ولی وقتی ار
24 989
اهاشون بازی کنه پسر چوپانه هم طفلک با خرش از راه رسید و یه اب هم آورده بود که اینقدر سرد بود انگار از تو یخچال آورده بود و مامانم که دلیلش رو پرسید پسره گفت یه چشمه همین ۵۰ متر بالاتر هست منتها از آبریز اوردم که از کوه میاد و اب برف هست تو اون حین هم مادر بره ها هم که دنبالشون اومده بودن سر و صدایی راه انداخته بودن که مامانم رو عصبی کرده بود و دیگه اینقدر سر و صدا کردن که مامانم به خواهرم گفت دختر بره هاشون رو بزار برن گناه دارن که نهایتا طبق معمول با مداخله من و بزور وادارش کردم بره ها رو رها کنه و اینبار خواهرم هوس سوارکاری به سرش زد و به پسر چوپانه گفت اجازه میده کمی سوار خرش بشه و پسره با کمال میل خرش رو آورد ولی خواهرم بلد نبود سوار بشه اخرش پسره چهار دست و پا کنار الاغه وایساد و به خواهرم گفت پاشو بزار رو پشت اون و سوار بشه و بازهم نمیتونست که دست اخر رفتم بغلش کردمو سواره الاغش کردم و جالب این بود پسره سعی میکرد هر طوری هست الاغ رو جایی که پیدا نباشه ببره طفلک نمیدونست من چشم بهشون هست تا احساس میکرد موقعیت مساعده یه لحظه به یک بهانه دستشو میزد به خواهرم و اونو لمس میکرد طفلک پسره مثل یک خدمتکار منتظر بود مامانم چیزی نیاز داشته باشه تا اون بسرعت انجام بده سر ظهر مامانم بهش گفت بیاد با ما ناهار بخوره که شاید این جذاب ترین تعارفی بود که پسره تو عمرش بهش شده بود و جالب اینکه پای سفره پسره یک چشمش به یقه باز خواهرم بود و دیگه مامان و خواهر بزرگم هم خنده اشون گرفته بود و این باعث شد خواهر کوچیکم که لجش در اومده بود چادر مامانمو انداخت رو شونه هاش و حسابی حال پسره گرفته شد و دیگه همبه پسره محل نذاشت و باهاش حرف نزد بعد از ناهار مخفیانه از بسته سیگار بابام که تو خواب بود دو نخ سیگار کش رفتم و به مامانم گفتم من میرم یه دوری میزنم و میام و اروم پیچوندم و رفتم یه قسمت پرت تو بیشه نشستم و سیگارمو کشیدم و دراز شدم همونجا یهو صحنه ای اتفاق افتاد که اگر با چشم خودم نمیدیدم محال ممکن بود باور کنم و ایکاش نمیدیدم و اصلا اونجا نبودم یهو دیدم پسر کوچولو چوپانه با خواهرم اومدن پشت یه بوته تمشک وحشی که کنار یه درخت نسبتا قدیمی بود اما نه خواهر کوچیکم بلکه با قدیسه من بود یجورایی تو دلم دعا میکردم اون چیزی که من فکر میکردم نباشه اما پشت درخت خواهرم گفت خوب حالا اینجا خودمون دوتا هستیم نشونم بده ، دیدم پسره گفت اخه خانم روم نمیشه که خواهرم گفت اقا پسر دوست داری از اون کارا باهم بکنیم ؟ پسره گفت کدوم کارا ؟ خواهر گفت از اون کارای بد که پسرا دوست دارن با دخترا بکنن پسره که دستاش از هیجان و شهوت داشت میلرزید و تو رویا هم نمیدید دختر باکلاس و خوشگلی مثل خواهرمن بهش پیشنهاد سکس کنه در حالیکه انگار زبونش بند اومده بوددر حالیکه کل بدنش رعشه گرفته بود فقط خواهرمو نگاه میکرد و کاملا تو شوک رفته بود یهو خواهرم گفت چیکار کنم ؟ من برم؟ انگار نمیخوای ؟ پسره گفت خانم دارای جدی میگی یا میخوای منو امتحان کنی ؟ خواهرم گفت اره دیگه فقط زود باش تا کسی نیومده دوباره پسره گفت خانم اذیتم که نمیکنی و سر به سرم که نمیزاری ؟ خواهرم گفت اخه چرا باید اذیتت کنم ؟ پسره گفت یعنی اجازه میدی باهات بکنم ؟ خواهرم که از این همه خریت و حماقت پسره کلافه شده بود تیشرتشوکشید بیرون حالا تنها یک سینه بند مشکی رنگ تنش بود که اونم سریع در آورد و حالا نیم تنه بالای خواهرم برهنه بود نمیتونم حالمو تو اون لحظه براتون تشریح کنم یه ناراحتی شدید با یک هیجان و کمی شهوت که از دیدن سینه های سفید و شق و رق خ
24 989
خراب شدن باورهای من
#خواهر #س.ک.س_اتفاقی #تابو
این ماجرا برا سالها پیش هست و یجورایی بعدها هم اثرش روی من موند و من هیچگاه نتونستم سر این مسئله با خودم کنار بیام و حلش کنم و همیشه با خودم میگم کاش اونروز اونجا نبودم ، کاش اون لحظه چشمام اون اتفاق رو نمیدید اما دید و با کاش کاش هم هیچی عوض نمیشه
اون سال من ۱۶ سالم بود والبته اون زمان تنها پسر خانواده بودم من صاحب دو تاخواهر هستم که الان هر دو زندگی مشترک دارن و ازدواج کردن که اون زمان خواهر بزرگم ۲۰ سالش بود و کوچیکتره ۱۴ سالش بود اما دو خواهرم دو تا نقطه مقابل هم بودن و هرچقدر خواهر کوچکم سبک سر بود و سر گوشش میجنبید و در رابطه با جنس مخالف افراط میکرد خواهر بزرگم بی حاشیه و سنگین بود و به نوعی برای من و پدرم یک ویژگی مثبت بود و پزش برای ما بود
راستش خانواده پدری و مادری من باورها و نوع اخلاق و رفتارشون طوری هست که روابط پسر و دختر محدودیت های خیلی زیادی نداره و اصولا بدخترا خیلی فضا میدن مثلا گردش و تفریح دخترا با اقوامشون مثلا پسر عمه یا پسر دایی عادی هست ولی مثلا من بعضا میدیدم خانواده دوستام همچین موردی رو اجازه نمیدادن و یا حتی گردش و تفریح خواهر با برادرش رو هم محدود میکنن بهرحال درست یا نادرست اقوام ما کمی راحت تر بودن خب تو یک همچین فامیلی دختری مثل خواهرمن که خیلی دنبال رابطه با جنس مخالف نبود و درس خون بود و زیاد اهل تفریح و گردش نبود و اصلا با پسری دوست نشده بود ویا لااقل کسی ندیده بودش که با پسری رابطه دوستانه داشته باشه و یجورایی خاص هست بسرعت تبدیل به یک سوژه میشد
بعضی از خانمهای فامیل به این رفتار و منش آبجیم بها میدادن و اونو یک دختر با وقار و سنگین میدونستن و بخشی از خانمهای فامیل هم که البته در اکثریت هم بودن اون رو یک دختر بیمار میدونستن و بعضیهاشون خواهرم رو امل و عقب افتاده خطاب میکردن و بعضیهاشون هم اصلا اونو بیمار روحی و دارای اختلالات روانی میدونستن ولی هرچی بود من هرجا که صحبت میشد با افتخار از وقار و نجابت خواهر بزرگم میگفتم و پز میدادم و به همین دلیل خواهر بزرگم برای من تبدیل به یک بت شده بود و من آبجیمو بعنوان یک الهه پاکی و قدیسه میپرستیدم و عاشقانه دوستش داشتم و بهش احترام میذاشتم
اون دقیقا نقطه مخالف خواهر کوچکم بود که همیشه تو خونه لباسهاش نیمه برهنه تنش بود و عملا هیچ محدودیتی برای خودش قائل نبود و در آن واحد با چند پسر دوست بود
تا اینکه…
تابستون بود و ما داشتیم میرفتیم خونه باغمون تو شمال که تو یه جای خیلی سرسبز و زیبا و خلوت پدرم نگه داشت تا یه چایی بخوریم و کمی استراحت کنیم والبته تا پدرم بساط مشروبش رو علمکردهمه فهمیدیم حالا حالا اونجا هستیم و چند ساعتی خواه ناخواه اینجا اتراق کردیم
از زمانیکه ما زیر اندازمون رو انداختیم یه پسر نوجوان هم که حدود ۱۳ ساله بودو چوپان بود هم سر و وضع خواهر کوچیکم که طبق معمول تقریبا نیمه برهنه بود و بایک شلوارک و تاپ کوتاه تنش بود اونو کشونده بود کنار ما و همش منتظر بود فرصتی دستش بیاد تا بتونه خودش رو نشون بده
خلاصه که مامانم و خواهر بزرگم شروع کردن به درست کردن ناهار و مامانم ازش پرسید آقا پسر آب خوردن از کجا باید بیاریم پسره مثل فنر پرید پیش مامانم و گفت شما حواستون به گوسفندا باشه تا من براتون بیارم و ظرفها رو برداشت سوار بر الاغش شد و رفت برا آب ، مادرم به خواهر کوچیکم گفت کاری که نمیکنی لااقل چشمت به گوسفندای این پسره باشه طفلک رفت برای ما آب بیاره و خواهرم هم که آتیش پاره ای بود بلند شد رفت چند دقیقه بعد دو تا بره کوچولو رو که انصافا خیلی هم خوشگل بودن گرفت و اورد ب
24 989
Repost from N/a
⭕ #فوری تعطیلی مدارس تهران و چند استان فردا شنبه 27 بهمن ماه 👇👇
خبر نهایی تعطیلی مدارس فردا
