منِ گذشته امضا
رفتن به کانال در Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-3486fbefef
نمایش بیشتر564
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+26
در 0 کانالها
سپتامبر '260
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 1 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '260
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '250
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '250
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '250
در 1 کانالها
Get PRO
مه '250
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '250
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+12
در 4 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+13
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+33
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+42
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+13
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+15
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+15
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+22
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+27
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+40
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+58
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+60
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+18
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+39
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+34
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+24
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+14
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+27
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+27
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+29
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+49
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+43
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+19
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+13
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+211
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 27 اکتبر | 0 | |||
| 26 اکتبر | 0 | |||
| 25 اکتبر | 0 | |||
| 24 اکتبر | 0 | |||
| 23 اکتبر | +1 | |||
| 22 اکتبر | 0 | |||
| 21 اکتبر | 0 | |||
| 20 اکتبر | 0 | |||
| 19 اکتبر | 0 | |||
| 18 اکتبر | 0 | |||
| 17 اکتبر | +1 | |||
| 16 اکتبر | 0 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | +1 | |||
| 12 اکتبر | 0 | |||
| 11 اکتبر | 0 |
پستهای کانال
| 2 | انباشتن و
هرچه بیش انباشتن
آری
که دستِ تهی را
تنها
بر سر میتوان کوفت.
[احمد شاملو]
@wonderland666 | 61 |
| 3 | دستی آشنا، چهره در هم فشردهام را نوازش میدهد؛
-از چه رنج میکشی؟!
کوهی عظیم فرو ریخت.
-و تو؟!
من فرازش ایستاده بودم!
هوشنگ ایرانی | 66 |
| 4 | سرم، گویی جمجمه برایش کوچک باشد، مرتبا از درون میکوبد.
نامه به فلیسه/ کافکا | 101 |
| 5 | «از جان عزیزترم
در شهریام که با تو برایم غریب نیست. اما چند شب را بی تو در غربت گذراندهام. سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است.
آشکارا نهان کنم تا چند/ دوست میدارمت به بانگ بلند» | 131 |
| 6 | تعریف کن! تعریف که میکنی پایت را همانجایی میگذاری که روزی من چراغ برداشتهام، و گام تو اینگونه با دست من آشنا میشود. تعریف کن! همهی تعریفها برای آنند که دستها تنها نمانند.
یدالله رؤیایی | 352 |
| 7 | تو شمار آوارگیهایم را نگاه میداری،
و اشکهایم را در مَشک خود مینهی!
آیا آنها در دفتر تو نیست؟
عهد عتیق | مزامیر ۵۶ : ۸ | 372 |
| 8 | این چشمهای من از چشمهای شما
آخر چه سودی بردند؟
از باغهای مرده صداهای گریه باز میآمد
و بعد گریه فروکش کرد سردم شد
وقتی که پنجره را بستم، برگشتم
اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه،
باز برم گرداند
از پشت شیشه، بیرون را نگاه کردم
دو مرد بودند که با شکلک
و اشاره دست میگفتند، پنجره را باز کن!
وقتی که باز کردم و دیدم جنازهٔ سنگینی را
بروی آستانه نهادند، رفتند، پنجره را بستم
حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم
دیگر صدای گریه نمیآید از باغها
آخر جنازهٔ خودم است.
رضا براهنی
خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم | 528 |
| 9 | Dearest,
I feel certain that I am going mad again. I feel we can't go through another of those terrible times. And I shan't recover this time. I begin to hear voices, and I can't concentrate. So I am doing what seems the best thing to do. You have given me the greatest possible happiness. You have been in every way all that anyone could be. I don't think two people could have been happier 'til this terrible disease came. I can't fight any longer. I know that I am spoiling your life, that without me you could work. And you will I know. You see I can't even write this properly. I can't read. What I want to say is I owe all the happiness of my life to you. You have been entirely patient with me and incredibly good. I want to say that — everybody knows it. If anybody could have saved me it would have been you. Everything has gone from me but the certainty of your goodness. I can't go on spoiling your life any longer.
I don't think two people could have been happier than we have been.
V.
@about_clair | 375 |
| 10 | چار درد
حس میکنم که مویرگان شقیقهام
نقّالههای درد جهانند،
حس میکنم که اینان ، مرگ مذاب را
تا مغز من، به سرعت خون پیش راندهاند،
حس میکنم که اینان، سُرب سکوت را
چون داغ، در دو لالهی گوشم نشاندهاند،
حس میکنم که بر سر من، تارهای موی
مانند نیش سوزن، سوزانند.
چشمان من درست نمیبیند
حس میکنم که جیوهی بینایی
از پشت این دو آینه میریزد،
حس میکنم که ضربهی منقاری از درون
تخم کبود چشم مرا میپراکنَد.
در پای پلکم آبله روییده از عرق.
لبها من، بُرندگی سرد آب را
در گرمی بخار، فراموش کرده است.
دستم به سوی هیچکسی نیست:
یک پنجهام به سختیِ نفرین
بربسته راه تنگ دهانم را
سرچشمهی دعا را مخدوش کرده است،
وان دیگری، چو بغض گلوگیر
در من، طنین طبل تنفس را
خاموش کرده است.
در من، صدای زلزله میآید،
در من، صدای کشمکش گندم-
با ارههای پای ملخها،
در من، صدای سایش دندانههای چرخ،
در من، صدای صاعقهی سرخ انفجار.
در من، هراس قطع زبان است
در لحظهی فشردن دندان،
در من، بزاق تلخ تهوع
در لحظهی تولد فریاد.
پایم در امتداد تنم نیست.
نور چراغ، سایهی گیجم را
پیچانده بر ستون.
حس میکنم که چیزی، در من گسسته است
حس میکنم که سنگی از آن سوی آسمان
عکس مرا در آینهی شب شکسته است.
دستم غبار پنجره را پاک میکند،
پیشانیِ تَرَم را بر شیشه مینهم:
در شب، ستارهای است که تنها نشسته است.
آه ای ستاره، ای مگس نور!
دیوار شب، میان من و توست
اما، تو از بلندیِ شفاف آسمان
بر من نگاه کن:
من، دیگر آنچنان که تویی، زنده نیستم
من، لحظههای مرگ مُداوم را
از ابتدای این شب بیپایان
با نبض کُند ساعت، آغاز کردهام،
من، درد را به جای نفس از گلوی خویش
- چون ریسمان نالهی چرخ از درون چاه-
بیرون کشیدهام،
من، ضربههای طبل تنفس را
- در پنچههای بغض گلوگیر تشنگی-
از تارهای حنجرهی خود شنیدهام،
من، تلخی بزاق ملخ را
با طعم خون گندم، بر سرخیِ زبان
در لحظهی فشردن دندان چشیدهام،
من، از زمان رحلت خونین آفتاب
همچو دَری به سوی فنا بازگشتهام:
اینجا، ز خشم زلزله، زخم شکستگی
چون عنکبوتِ صاعقه بر شیشهی من است،
در پردهی سکوت
مرگ از درون مغزم فریاد میکشد
چنگال آتشینش در ریشهی من است،
زهدانِ ذهنِ من
گوری برای کودک اندیشهی من است.
@shakhsaar
#نادر_نادرپور | 415 |
| 11 | ماه
شیدایی خجسته که از من ربوده شد
- با مکرهای شعبده باز سپیدهای که دروغین بود -
پیغمبری شدم که خدایش او را
از خویش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوتش
من آن جهنمم که شما رنجهاش را
در خوابهایتان تکرار میکنید
خورشید، هیمهای است مدور که در من است
یک سوزش مکرر پنهانی
همواره با من است
و چشمهای من، خاکستریست که از عمقهای آن
ققنوسهای رنج جهان میزایند
تنهایم
از آن زمان که
شیدایی خجستهام از من ربوده شد
اینک منم
مردی که در صحاری عالم
گم شد
مردی که بر بنادر میثاق و آشتی
بیگانه ماند
مغروق آبهای هزاران خلیج دور
پیغمبری که خواب ندارد
چون شانههای شاد بلندش تعطیل شد
تعطیل شد
زیبایی جهان
آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان
آن چشمه سار پچپچه کارام میخلید
در صبحدم
در گوش هوش
تعطیل شد
سودای نرم زخمه به تار بزرگوار
در شامگاه
تعطیل شد
تاریکی جهان حق من است
حق من است تاریکی جهان
با پرچم عزا
ماهی غریب میگذرد از فراز شب
آخر چگونه جان متحمل شود
باد پلشت فاجعهٔ انهدام را؟
هان بنگرید!
این دائمیست
این رؤیت جنازه
این رؤیت جنازهٔ بیغسل و بیکفن
بر صحن ماهتاب
با پرچم عزا
اسبی که شیهه میزند از خوابهای من اسبیست بیسوار
اسب عزاست بر صحن خواب
بر صحن ماهتاب
میثاق داشتم
با کهکشان روشن آینده بر پهنه مدائن خورشیدی
هان بنگريد!
شهری کهن شدم
شهری که لاشه اش
در هرم آفتاب کویری نشانده است
پیرنگ آرواره و دندان را
آخر چگونه باز بسازد جهان مرا؟
این دائمیست
این رؤیت جنازه:
شهر کهن
بیغسل و بیکفن
با پرچم عزا
ماهی غریب میگذرد از فراز شب
من میشناسمش
ماه من است
ماهی که زخم فاجعهای چرک کرده را بر سینه میبرد
گرگی گرسنه بال در آورده، میپرد
دنبال ماه
در آسمان
این خواب نیست
کابوسهای شومی از این بدتر
من دیدهام به روز، به بیداری
گرگ گرسنه میدرد
همواره میدرد
همواره میدرد
سیلی
سیلی زنان میغرّد
در روبرو
پیرنگ آرواره و دندان شهر، شهر کهن را
خواهد ریخت، این سیل
در کام کوسهٔ اقیانوس
در زیر آب
کوسه زمان را
میبلعد
و تخم بیزمانی بی رنگ را
در آب
در مجمع الجزایر مرجانی
میزاید
با طوطی ملوّن چشمانی که رنگهایش را میریخت بر زبانش
و عشق را
من عاشقم را
از صبح صادق رعنایان
تقلید میکرد
با مکرهای شعبده باز سپیدهای که دروغین بود
شیدایی خجستهام از من ربوده شد
ماهی غريب میگذرد از فراز شب
با پرچم عزا
هان بنگرید!
رضا براهنی
خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم | 389 |
| 12 | ما همگی به سمت ویرانی میرویم: هرکس به شیوهی خودش، با شجاعت و شهامت، یا با ترس و بزدلی، با چشمان باز یا بسته، اما حتیالامکان در دوستی، با دوستی.
از موریس بلانشو به مارگریت دوراس | 556 |
| 13 | تنها کلمات سکوت را میشکنند، صداهای دیگر همه بند آمدهاند. اگر ساکت بودم هیچچیز نمیشنیدم. اما اگر ساکت بودم صداهای دیگر باز هم درمیآمدند، صداهایی که کلمات نمیگذارند بشنومشان، یا که واقعا بند آمدهاند.
اما من ساکتم، گاهی پیش میآید، نه، هرگز، حتی یک لحظه. مدام هم گریه میکنم. جریان بیوقفهای است از اشک و کلمه، بی هیچ مکثی برای تفکر. ولی آرامتر حرف میزنم، هرسال کمی آرامتر. شاید. کندتر هم، هرسال کمی کندتر. شاید. گفتنش سخت است. اگر اینطور بود مکثها طولانیتر بود، بین کلمهها، جملهها، بخشها، اشکها، با هم اشتباه میگیرمشان، کلمهها و اشکها را، کلمههایم اشکهایم هستند، چشمهایم دهانم.
و در هر مکث کوتاهی باید میشنیدم، که آیا اینکه میگویم سکوت است یا نه، اینکه میگویم تنها کلمات میشکنندش. اما اصلا چنین چیزی نیست، اصلا این چنین نیست، همیشه همان زمزمه است، که بیوقفه جاری است، مثل کلمهای بیپایان و به همین دلیل بیمعنا، زیرا آنچه به کلمات معنا میدهد پایان است.
متنهایی برای هیچ
ساموئل بکت | 695 |
| 14 | I need a father, I need a mother, I need some older, wiser being to cry to. I talk to God but the sky is empty.
Sylvia Plath | 737 |
| 15 | بیآنکه صدایی با او حرف بزند، من دیگر با او حرف نمیزنم. من دیگر با خودم حرف نمیزنم، دیگر کسی را ندارم که با او حرف بزنم، و حرف میزنم، صدایی حرف میزند که نمیتواند صدای کسی باشد مگر من، چون که کسی نیست مگر من. آری، من او را گم کردهام و او مرا گم کرده است، از میدان چشم، از میدان گوش. این همان است که میخواستم، مگر ممکن است، که چنان چیزی خواسته باشم، که چنین چیزی خواسته باشم، اما او چه میخواست، میخواست متوقف شود، شاید متوقف شده باشد، من متوقف شدهام، اما من که هرگز جُنب نخوردهام، شاید مرده باشد، من مردهام، اما من که هرگز زنده نبودهام. اما او حرکت میکرد، نشان نشاط در آن عصرها، که خودم میگذشتند، عصرهایی با پایان، عصرهایی با شب، بیآنکه کلمهای بگوید، بیآنکه بتواند کلمهای بگوید، بیآنکه بداند کجا میرود، عاجز از توقف، گوش به فریادهای من، شنوای صدایی که فریاد میزد این نوعی از زندگی نیست، انگار نمیدانست، انگار آن کنایهای به زندگی خودش بود، که نوعی از زندگی بود، تفاوت همین جاست، چه روزگاری بود، نه میدانستم کجا هستم، نه میدانستم با چه ظاهری، نه از کی، نه تا کی، در حالی که حالا، تفاوت همینجاست، حالا میدانم، حقیقت ندارد، اما بیکم و کاست میگویم، تفاوت همینجاست، میگویم، همین الان میگویم، میگذارمش برای پایان، و بعد پایان، خواهم توانست به پایان برسانم.
متنهایی برای هیچ
ساموئل بکت | 722 |
| 16 | در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنیشان میپنداشتم نابود شدهاند، و چیزهایی تازه سر بر کشیدهاند و از آنها رنجها و شادیهای گذشته تازهای زاده میشود که در آن زمان گمان نمیکردم، همچنان که درک رنجها و شادیهای گذشته اکنون برایم دشوار شده است.
@about_clair
در جستجوی زمان از دست رفته
مارسل پروست
جلد ۱، طرف خانه سوان
بخش ۱، «کومبره» صفحهی ۱۰۲ | 568 |
| 17 | «اگر نمیتوانی سعادت را در آرامش بیابی، آن را در دویدن بیاب!» ولی اگر خستهتر از آنی شوم که بدوم؟ «از در هم شکستن سخن مگو پیش از آنکه درهم شکسته باشی.»
مثل یک دوچرخهسوار حال باید پیوسته پا بزنم، پیوسته حرکت کنم تا زمین نخورم.
ویتگنشتاین / میراث. ۹ آوریل ۱۹۴۲ | 720 |
| 18 | که میتواند به من بگوید
زندگانیام تا کجا میرود؟
آیا من وزشی در میان طوفانم
یا موجی در مردابی؟
یا شاید که خود من است
این ساقهی بیرنگ و سفید
که در بهاران میسوزد.
فدریکو گارسیا لورکا | 900 |
| 19 | «آیا رؤیاهای پاک جوانیمان بهراستی مضحک بودند؟ و گناه کیست که آن رؤیاها به عمل درنیامدند؟...»
لِف تالستوی | تریلوژیِ کودکی، نوباوگی، نوجوانی | 836 |
| 20 | «کجایی آی چشم!
چگونه تاب میآوری؟
دهن از کدام نقطه بیاغازد
تا با عذاب نیامیزد؟
این وهن کهنه را
بر شانههای ایوب هم که بگذاری
میگندد.
موج مذاب مردمکهای درد
در چشمههای هذیان
و روز
انفجار برشهای سرخ
در دوایر نیلوفرین...
کبود میشود
جبین دشت در هجوم لختهها
کبود میشود.
و خیمه میزند مصیبت خاک
بر آفتاب نیلوفری.
محمد مختاری
منظومهی ایرانی | 961 |
