ch
Feedback
منِ گذشته امضا

منِ گذشته امضا

前往频道在 Telegram

هنرمند آن‌گونه است که من دوست می‌دارم، آدمی‌ست که چشم‌داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می‌خواهد و بس، نان‌اش و هنرش، نان‌اش و پریِ راه‌زن‌اش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

显示更多
499
订阅者
-224 小时
+37
+2830

数据加载中...

标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
十二月 '24
十二月 '24
+12
在4个频道中
十一月 '24
+13
在2个频道中
Get PRO
十月 '24
+33
在2个频道中
Get PRO
九月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+42
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+13
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+15
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+15
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+22
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+27
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+40
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+58
在2个频道中
Get PRO
十二月 '23
+60
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+18
在2个频道中
Get PRO
十月 '23
+39
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+34
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+24
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+27
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+27
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+29
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+49
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+43
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+211
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
21 十二月0
20 十二月0
19 十二月+1
18 十二月0
17 十二月0
16 十二月+1
15 十二月+1
14 十二月+1
13 十二月0
12 十二月+1
11 十二月+1
10 十二月+1
09 十二月0
08 十二月0
07 十二月0
06 十二月+1
05 十二月+2
04 十二月0
03 十二月+1
02 十二月0
01 十二月+1
频道帖子
We're all gonna die. @about_clair

2
وقتی نازکانه خوابی و آرام __ و در متن سپیده می‌زند __ رابطه‌ی نزدیک با نفس‌های تو می‌دارد گلوبند که فراموش کرده‌ای باز کنی. بیژن الهی
307
3
whatever. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
85
4
https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
1
5
Sun and Moon. @about_clair
342
6
من همینجا که هستم می‌مانم. منتهی قدری غمگین‌تر از معمول، قدری آسیب‌دیده‌تر، زیرا تو از همیشه به من نزدیک‌تر هستی و در عین حال دور از دسترس. کافکا.
376
7
من زندگی‌ام را با حساسیتی فزون از حد بر باد داده‌ام.
409
8
پارسا_سلیمی_بهت_فکر_می‌کنم_02_اگه_یکی_رو_خیلی_دوست_داشته_باشی_بهش.mp3
427
9
می‌شنوی، نه، بهتر گوش بده؛ من در امواج موسیقی خیال شناورم، گم‌ام، نابود و به هلاکت رسیده‌ام. آدم ها چه دردناک و زیبا و زود فراموش می‌شوند. هر ثانیه که در زیستگاه بی در و پیکر یا چشمه‌سار امید خود قدم برمی‌دارید میدانی بزرگ از فراموشی به وجود می‌آید. هر زمان در قُرق دروغ‌های بیشتر و در تخیل لجاجت لجن‌زاری بزرگ می‌گذرد که آینده‌ای از امید را لنگان‌لنگان به بیماری وجود مبتلا کند. فاصله گرفتن از خویش در آغوش طبیعت؛ غریبه‌ای از انسان به وجود خواهد آورد که رفته رفته به سوی نیستی قدم می‌گذارد؛ خود را فراموش می‌کند، به دیگران ضربه می‌زند، زمان را به قتل می‌رساند و در میان گیسوان سفید به مرگ تکیه می‌دهد. آدم‌ها شبیه به یکدیگر متصل به زمان، فراموشی را در قامت انسانی خمیده بر پیشانی خیابان‌ها، در پیکر جسمی بی‌جان تَکیده بر دست‌های مغرور، درون شیون مادری که به نسيان خواسته‌های مرگ‌زادِ فرزندش مویه می‌کند و در بحبوحه‌ی گذرِ بی یار ستاره‌های آسمان، پیدا می‌کنند. لایه‌های زخم را در لابه‌لای پوستین خود می‌جوئیم و بی محابا در میان مقصدی تکراری "ایستایی" را در آستانه‌ی کوچه‌ای که خانه ندارد آشکار می‌کنیم؛ همان دردهایی که سلسله‌ای از مولکول‌های جهان را به هیچ رسانده است، همان غمِ تهی و رمیده‌ی بیداری. "برای من که نگاهِ بینایی چشمان توست"
414
10
دست‌ها را بلند می‌کنم عشق من، می‌شنوی؟ خش‌خش می‌کنند، می‌شنوی؟ کدام حرکت است از انسان‌های تنها که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟ پلک‌ها را می‌بندم عشق من، می‌شنوی؟ این‌هم صدایی است که تا تو می‌رسد. و حالا پلک باز می‌کنم، می‌شنوی؟ پس چرا این‌جا نیستی؟ نشانه‌های کوچک‌ترین حرکت من برجا می‌ماند در این سکوت ابریشمی؛ و حتی رد کوچک‌ترین تمنا می‌ماند در پرده‌ی کشیده بر دوردست‌ها. در هر دم‌وبازدمم ستاره‌ها بلند می‌شوند و سرنگون. و بوها به آبشخور لب‌هایم می‌آیند، در آن‌ها بازوهای فرشتگان دور را بازمی‌شناسم، این‌همه را فقط تصور می‌کنم: تو را نمی‌بینم. ریلکه.
386
11
زمان گذشت زمان گذشت و شب روی شاخه‌های لخت اقاقی افتاد شب پشت شیشه‌های پنجره سر می‌خورد و با زبان سردش ته مانده‌های روز رفته ر
زمان گذشت زمان گذشت و شب روی شاخه‌های لخت اقاقی افتاد شب پشت شیشه‌های پنجره سر می‌خورد و با زبان سردش ته مانده‌های روز رفته را به درون می‌کشید.
439
12
‏«دیوانه شدم. اما دیوانگی‌ام بی‌شاهد ماند، سرگردانی‌ام ظاهر نمی‌شد، فقط باطن‌ام دیوانه بود. به من می‌گفتند: چرا این‌قدر آرام‌اید؟ حال آن‌که از سر تا به پا سوخته بودم. شب در کوچه‌ها می‌دویدم، نعره می‌کشیدم، روز به آرامی کار می‌کردم.» موریس بلانشو
498
13
نه در من می‌مانی به‌خاطر خاطرات، نه مال منی به‌خاطر قوت شيرين اشتياق. آنچه تو را حاضر می‌کند آن انحراف سوزان‌‌ست که لطافتی کند در خون من می‌پيمايد. نيازی ندارم که پيدا‌شدنت را ببينم، زاده‌شدن بسنده‌ بود برایم تا کمتر از دستت بدهم. ریلکه
549
14
شاید نمی‌دانستیم که دنیا چه جای کوچکی است، برای هردومان. چه بی‌رحمانه تن می‌خراشند تیغ‌های خاطره این شکنجه‌گرانِ بی‌رحم و آ‌ن‌گاه در شبی عذاب‌آلود در گوشِ تو می‌خوانند: رفته است محبوبِ تو، برای همیشه! ‌آنا آخماتووا
567
15
I Go to Sleep.mp3
593
16
I go to sleep And imagine that you're there with me. @about_clair
1
17
«من عاشق‌ام؟ – «آری، چون انتظار می‌کشم.» دیگری هرگز انتظار نمی‌کشد. گاهی دل‌ام می‌خواهد نقش آن را که انتظار نمی‌کشد بازی کنم؛ سعی می‌کنم خودم را جای دیگری مشغول کنم، تا دیرتر برسم؛ اما همیشه این بازی را می‌بازم: من، هرچه کنم، باز هم خود را آن‌جا خواهم دید، بی‌کار نشسته، من سر موعد رسیده‌ام، یا حتا پیش از موعد. هویت مقدر عاشق دقیقاً همین است: من آن‌ام که انتظار می‌کشد. سخن عاشق رولان بارت
638
18
من آن پابریده‌یی هستم که درد را در پای از دست داده‌اش هنوز هم احساس می‌کند.
491
19
You're not the same anymore Don't wanna play that game anymore. @about_clair
474
20
عشق سر فرودآوردنِ دو تنهایی است.
515