fa
Feedback
| تعلق |

| تعلق |

رفتن به کانال در Telegram

*بیان غیرمعمول احساسات عادی برای کلمات گرد هم آمدیم *در این جا صحبتمان از #آه‌ی رسوخ کرده در گوشه‌ی قلب و سیل احساسات است @hadieynlou Channel: @taallugh

نمایش بیشتر
700
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+47 روز
+2530 روز
آرشیو پست ها
"سوف تلهو بنا الحياة وتسخر فتعالَ أحبك الآن أكثر" و سرانجام زندگی ما را بازیچهٔ خود قرار داده و به ریشِ ما می‌خندد پس بیا امروز تورا بیشتر دوست داشته باشم... #محمود_درویش

روزگارِ زندگانی را به غفلت مگذران در بهاران مست و در فصلِ خزان دیوانه شو #صائب_تبریزی

« عشق تو به غیر درد سر نيست ولی قربان سری که درد کردن بلد است ..»

Repost from ذهن شلوغ
نه شکوفه ای، نه برگی نه درخت، نه سایه دارم همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را

خیالِ مرا شانه میکنی؟ پریشان است... #ایها_العزیز...

اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش که هر شب با خیالش خواب های دیگری دارم #مهدی_اخوان_ثالث

ما را پس از این خزان بهاری دگر است #مولانا

بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت #همام_تبریزی

در جنگِ سرنوشت، دمی صحبتِ تو را از چنگِ روزگار، غنیمت گرفته‌ام.. #حسین_منزوی

اسم معشوقه‌اش دریا بود غرق شد...

گاهی دلم،به وسوسه ی بوسه میبری گاهی، به پیچ و تاب تن از پشت پیرهن #حسین_منزوی ‌

گاهی دلم،به وسوسه ی بوسه میبری گاهی، به پیچ و تاب تن از پشت پیرهن #حسین_منزوی ‌
گاهی دلم،به وسوسه ی بوسه میبری گاهی، به پیچ و تاب تن از پشت پیرهن #حسین_منزوی ‌

تمام قصه همین بود راست می‌گفتی : تو باد بودی و من در مباد سرگردان...

از پیراهنت دستمالی می‌خواهم که زخم عمیقم را ببندم و از دهانت بوسه‌ای که جهانم را تازه کنم... #حسین_منزوی

تمام این پاییز را صرف گردآوری کلمه خواهم کرد که وقتی زمستان رسید، طولانی‌ترین قصیده‌ی عاشقانه را برایت بنویسم. #شيرکو_بيکس

هَر کسی از یار، چیزی خواست هِنگامِ وِصال  مَن به محضِ دیدنِ او خاطِرش را خواستم! #محمد_سهرابی

مگه پاییز نیست؟ چرا قربانی گوش نمیدید؟

می‌گن عشق حساب‌وکتاب نداره، ولی #شهریار حسابش رو خوب نگه داشته و اینجا انگار می‌خواد بگه ما که تا اینجا هزینه کردیم، لااقل یه بوسه‌مون رو حساب کن "چند است نرخ بوسه به شهر شما که من عمری است کز دو دیده گهر می‌شمارمت"

می‌دانی چه چیز را بیشتر در تو دوست دارم؟ زیباییِ ساکت و بردبارت. تو بار سنگینی روزها را بر شانه‌هایت حمل می‌کنی و با این حال غباری بر ظرافت وجودت نیفتاده‌است.

با تیشه به کَندنِ خودش مشغول است مردی که ز کوه بودنش خسته شده #حسین_اپرا