𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
رفتن به کانال در Telegram
لیبرال چپ جمهوریخواه علاقهمند به علوم انسانی زن زندگی آزادی کانال خانمم @Room_Number7 کتابخانه @Laputa6Library
نمایش بیشتر1 580
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+117 روز
+2930 روز
آرشیو پست ها
قبل از گوگل و هوش مصنوعی هم حافظه بیرونی داشتیم. نوشتن اساساً یعنی برونسپاریِ حافظه. اما اتفاقی که اخیراً افتاده اینه که هزینه دسترسی به حافظه بیرونی به شدت کاهش یافته و سرعتش به شدت بیشتر شده. یعنی دسترسی به حافظه بیرونی بسیار نزدیکتر به دسترسی به حافظه درونی شده. پس آیا نمیشه گفت حافظه درونی در بسیاری از موارد از موضوعیت خارج شده یا اگه نشده، حافظه بیرونی همارز و همارزش با حافظه درونی شده؟
پرسش مرکزیِ این بحث اینه که «دانستن» ینی چی؟
آیا دسترسی به دانش یعنی دانستن؟ و اگر نه، مگر آنچه قبل از هوش مصنوعی و قبل از گوگل بهش میگفتیم دانستن، همون دسترسی به دانشِ ذخیره شده در حافظهمون نبود؟ دانش همیشه درون آگاهی ما که نیست. همیشه جایی خارج از آگاهی ذخیره شده و در مواقع نیاز «فراخوانده» میشد به آگاهاهی. آیا این پروسه تفاوت ماهوی با جستوجو در گوگل یا پرسیدن از هوش مصنوعی داره؟ آیا هر دو همون فراخواندن دانش از پیش ذخیره شده در جایی خارج از آگاهی نیست؟
اگه فقط ۱۰ ثانیه طول بکشه که اطلاعاتی رو از طریق هوش مصنوعی دریافت کنیم و فقط ۳۰ ثانیه طول بکشه که راستیآزماییش هم بکنیم و در عرض ۲ دقیقه بتونیم جوانب مختلفش رو هم ببینیم، آیا واقعا نیازی به تحصیل کردن، کتاب خوندن و ذخیره اطلاعات در مغزمون داریم؟
چه تقاوتی بین فراخواندن دانش و اطلاعات از حافظه درونی و فراخواندن همون دانش و اطلاعات از حافظه بیرونی هست؟
چرا گوشی و کامپیوتر رو تداوم بدن و هوش مصنوعی رو تداوم حافظه خودمون ندونیم؟
یک پرسش اساسی عصر حاضر:
آیا با وجود دسترسی ساده و سریع به اطلاعات از طریق گوگل و هوش مصنوعی، هنوز استفاده از حافظه به شکل سنتی منطقیست و آیا برای باسواد بودن هنوز باید اطلاعات داشت یا توانایی دسترسی درست به اطلاعاتِ ذخیره شده در فضاهای بیرونی، یعنی توانایی استفاده از گوگول و هوش مصنوعی + تفکر انتقادی کافیست؟
این دو روز یه جوری خسته شدم که بدنم داره اشکال جدیدی از درد رو کشف میکنه.
یه جاهایی از بدنم درد میکنه که اصلا نمیدونستم توانایی درد کردن داره.
یه سایت بزنیم پول جمع کنیم بدیم به کسایی که تو اتاق سرور شرکتهای هوش مصنوعی انتحاری بزنن
نمیارزه برا چهار تا سریال پَیاز و چند تا عکس با استایل دهه ۸۰ همه چیو ریسک کنی
هوش مصنوعی تحت کنترلها دولتها یه جور ترسناکه هوش مصنوعی تحت کنترل شرکتها یه جور دیگه و هوش مصنوعی خارج از کنترل هم یه جور دیگه.
هیچ کدوم بهتر از دیگری نیست.
کلا بهنظرم در هوش مصنوعی رو تخته کنیم بره.
موفقه یه جوون ۲۳ ۲۴ ساله بود که زیر فشار ماهی یک سکه مهریه و جدایی همسرش خودکشی کرد.
این سومین باره که یک نفر که میشناسمش خودکشی میکنه.
یکیشون موفق بود دو تا ناموفق.
جوانی کمتر از ۲۰ ساله
تمام زندگیش موتورش بود
چند وقت پیش موتورشو دزدیدن
امشب بهخاطرش خودکشی کرد
نیمهجون پیداش کردیم رسوندیمش بیمارستان
اینم از ایران
رهایی دو جا بیشتر نیست: ۱.آغوشش ۲.مرگ
هر دو ستودنیاند. هر دو رهاییبخشاند. هر دو دوست داشتنیاند.
آغوشِ او تنها جاییست که زندگی را درون زندگی میستایم. دوست دارم خود را به آغوشش بسپارم و با تمام وجود انحنا، گرما، و نرمی بدنش را احساس کنم. یگانه مکانی که هیچ پلیدیای در خود ندارد، شاید جز من.
جوینیم چون آدم جالبی هستی
خیلی دلیل خاصی نداره
درواقع من خودم فن قربون صدقههات واسه خانومیتم-
یک اعترافی بخوام بهتون بکنم اینه که اصلا نمیدونم چرا ۱۵۸۲ نفر اینجا عضو شدن. خودمم نمیدونم اینجا چه محتوایی داره و چرا مفیده یا چه ارزشی برای این همه آدم داره خلق میکنه.
خودم هیچ دلیلی برای این که تو یه کانال مشابه عضو بشم ندارم چون به نظرم یه کانال مثل اینجا کانال چرتیه.
من جاتون بودم میرفتم.
دایره دوستانت زیاده یا افراد کمی دراون هستن؟
منظورم دوستای تقریبا نزدیک
به قدری از این جهان نفرت دارم که حتی نمیخواهم برای خرید تکهای نان و تداوم بودن در جهان، ۵ قدم تا نانوایی سر کوچه بردارم. تمام فلسفه تنها و تنها یک پرسش مهم دارد و نه بیشتر: این که چرا باید زحمت نان خریدن را به جان بخرم؟ و پاسخ من یک نبایدِ قاطعانه است. نباید، چون نمیارزد.
اما چه کنم که او را دوست دارم. نمیتوانم ندیدنش، نشنیدنش، و نچشیدنش را تصور کنم. پس میخرم. هرروز نان میخرم تا او را ببینم. زندگی به دردسرش نمیارزد، اما زندگی با او میارزد.
فعالیتهایی که برای من ارزش دارن اینان:
بوسیدن زنم
حرف زدن و وقت گذروندن با زنم
غذای خوشمزه خوردن
مست کردن، رقص بیقاعده، رها کردن بدن و سپردنش به آهنگهای رندوم
چیزکیک سنسباستین خوردن
شمام برا خودتون باید پیدا کنید
