خوب زيستن|بابک عباسی
رفتن به کانال در Telegram
آموزش ْ پُر کردن ظرف نیست، برافروختن آتش است. مهر ۱۳۹۶ @BabakAbbaasi
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 916
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
2 916
به هر سو که بنگریم دوستیهای دیرین یا نوپایی را میبینیم که از سیاست آسیب دیده و از بین رفتهاند. علت این امر چیست؟
سیاست ارزش ابزاری دارد و دوستی ارزش ذاتی. پس چرا بهخاطر سیاست، دوستیها آسیب میبینند؟
نویسنده: دیوید کوری
ترجمهٔ عرفان ثابتی
از متن:
«فرهنگ طرد» (cancel culture) مثال بارز چنین نگرشی است. علت پیدایش این فرهنگ دقیقاً همین بوده که اکنون هموطنانِ خود را فقط بهخاطر نقش احتمالیشان در پیروزی سیاسی ارج مینهیم. طرد شدن بسیار دردناک است زیرا به ما میفهماند که آنچه روابط عمیق مبتنی بر تحسین و احترام متقابل ــ خوبیهای ذاتی ــ میپنداشتیم در واقع چیزی جز روابط سطحیِ مبتنی بر استفادهی ابزاری نبوده است. «همپیمانان» از یکدیگر «استفاده میکنند»، و هرگونه تحسین یا احترامِ ایجادشده در گذر زمان همیشه تابع اهدافی است که برای دستیابی به آنها به کار گرفته شدهاند.
https://www.aasoo.org/fa/articles/5169
2 916
فقر نظریه
✍🏼سجاد زند
بخش دوم از دو بخش
🔹ندانستن و فقدان پیشبینی چیزی که قرار است اتفاق بیفتد، نتیجه «فقر نظریه» است. دانستن کم تاریخ یا برداشت سطحی از آن. نگاه به تاریخ به مثابه جسم مرده، نه روایت زنده و پیشبرنده، دستکم گرفتن جامعهشناسی و علوم سیاسی، فلسفه و روانشناسی، ما را به فقر نظریه میرساند.
🔹 … و نکته آنست که فقر نظریه، به معنای «فقدان» نظریه نیست. اتفاقاً جامعه ما سرشار از حرف، موضع، شعار و تحلیلهای فوری است. مسئله، فقر است: فقر در عمیق دیدن، فقر در چارچوبها و ساختارها و فقر در تبیین مسیر فکری.
🔹یکی از ریشههای این فقر، ضعف مزمن آموزش علوم انسانی در ایران است. علوم انسانی، هم در نظام آموزشی و هم در فرهنگ عمومی، همواره تحقیر شده است. هنوز هم اگر کسی به سراغ جامعهشناسی، فلسفه یا علوم سیاسی برود، اغلب با این نگاه مواجه میشود که «نتوانسته» در پزشکی یا مهندسی پذیرفته شود. نتیجه، جامعهای است با متخصصان فنی بسیار، اما با ابزارهای تحلیلی اندک برای فهم سیاست و اجتماع.
🔹در کنار آن، فقدان آموزش تفکر انتقادی نقش تعیینکننده دارد. در مدارس و دانشگاههای ایران، کمتر ( و شاید اصلا) به دانشآموز و دانشجو آموخته میشود که چگونه بپرسد، چگونه شک کند، و چگونه چیزی را صرفاً بهدلیل تکرار یا محبوبیت نپذیرد. به ما نمیآموزند که پیش از پذیرفتن، جستوجو کنیم و بیندیشیم.
🔹در چنین فضایی، جای نظریه را «باور» میگیرد و جای تبیین را ایمان. جامعهای که نیاموخته فکر کند، مجبور میشود باور کند. و باور، وقتی جای اندیشه مینشیند، مستعد اسطورهسازی است.
🔹اینجاست که مفهوم واژه «تحصیلکرده» دچار ابهام میشود. آیا کسی که تحصیلات عالی در رشتهای فنی دارد، اما هیچ مواجهه جدی با تاریخ، جامعه، مردمشناسی یا علوم سیاسی نداشته، لزوماً توان تحلیل اجتماعی دارد؟ این پرسش نه از سر نفی تخصص، بلکه برای روشن کردن مرز میان مهارت فنی و فهم اجتماعی است؛ مرزی که در فضای عمومی ما اغلب محو شده است.
🔹به اینها باید سانسور ساختاری را افزود. سانسور مستمر اندیشه، روایتهای یکجانبه از تاریخ، حذف یا منزوی کردن روشنفکران، و قطع پیوند میان تفکر و جامعه، همه به فرسایش توان تحلیلی انجامیدهاند. حتی جریان روشنفکری، نه همه آن، اما جمع قابل توجهی از آن، در چنین فضایی گاه به رمانتیسم، سادهسازی و سیاست احساسی-رمانتیک لغزیده و در جستوجوی «میانبر» است.
🔹حاصل این مجموعه، شکلگیری گفتمانهایی است که نه از دل نظریه، بلکه از تکهدوزی مفاهیم زاده میشوند؛ آمیزهای از اطلاعات درست و نادرست، خاطرههای تحریفشده، خشمهای بهحق و راهحلهای بیریشه. اینجاست که با فرانکشتاینهای سیاسی روبهرو میشویم.
🔹«سلطنتطلبی نو» میتواند یکی از همین فرانکشتاینها باشد. نه بازگشت منسجم به گذشته است و نه پروژهای مبتنی بر فهم تاریخی. مجموعهای است وصلهپینهشده از نوستالژی، نفرت از وضع موجود، سادهسازی تاریخ و وعده نجات فوری. موجودی که از خستگی و استیصال جامعه تغذیه میکند، اما فاقد نظریهای است که بتواند آیندهای قابل دفاع ترسیم کند.
🔹مسئله، افراد یا نیتها نیست. مسئله منطق شکلگیری این گفتمانهاست؛ منطقی که بهجای روند، به مداخله پناه میبرد، بهجای فهم، به احساس، و بهجای نظریه، به اسطوره. همانطور که فرانکشتاین، بیآنکه بداند، هیولایی آفرید که از کنترلش خارج شد، فقر نظریه نیز میتواند موجوداتی بیافریند که بیش از آنکه رهاییبخش باشند، خطرناک خواهند بود.
🔹شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از ساختن بدیلهای سیاسی، کمی درنگ کنیم؛ نه برای سکوت، بلکه برای اندیشیدن. تاریخ بارها نشان داده است: راههای میانبُر، اغلب به مقصد نمیرسند و گاهی، هیولا میآفرینند، هرچند نیت در ابتدا چیزی دیگر باشد. مبادا فرانکشتاین دیگری خلق کنیم.
منبع:
https://neemaad.com/nmd10030042.htm
@eudemonia
2 916
فقر نظریه
✍🏼سجاد زند
بخش اول از دو بخش
🔹خوابی که مری شرلی دید، انگار رویای صادقهای است که باید جزء جزء برای ما اتفاق بیفتد. حتی تفسیرها و تحلیلهای آن بخشی از زندگی روزمره ما شده است، رویای مردی که از تکههای بدن مردگان ساخته شده، مردی که تمثال شر و شرارت نیست، اما نمیتواند از آن جدا باشد. او حتی نمیتواند با آفرینندهاش سر کند و دکتر ویکتور فرانکشتاین را تنها میگذارد تا تنهایی خودش را آغاز کند.
🔹دکتر فرانکشتاین از سر شرارت دست به آفرینش نزده بود. او دانشمندی بود شیفته زندگی که میخواست از تکههای بیجان بدن مردگان، موجودی زنده بسازد. نیتش خیر بود، اما روشش مخدوش. او زندگی آفرید، بیآنکه بداند چه آفریده است. مسئله فرانکشتاین نه در میل به خلق، که در ناتوانیاش از فهم پیامدهای خلق بود. هیولا زاده شد؛ نه بهدلیل شرارت سازنده، بلکه بهدلیل دخالت در مسیری که بهطور طبیعی شکل نگرفته بود.
🔹برای من، فرانکشتاین استعاره خلق مسیرهای مصنوعی و غیرطبیعی است؛ مسیرهایی که نه حاصل انباشت تاریخی، نه نتیجه تجربه اجتماعی، بلکه محصول مداخلهاند. مداخلهای شتابزده، بیرونی یا تحمیلی، که میخواهد جای «روند» بنشیند؛ بیآنکه به هزینهها و پیامدهایش بیندیشد. گاه با نیت قبلی و گاه با بیتدبیری.
🔹تاریخ معاصر ایران، متأسفانه، سرشار از اینگونه مداخلات است. کودتای مرداد ۱۳۳۲، با نقش مستقیم سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا، یکی از روشنترین نمونههاست. دولتی که میتوانست، در مسیر تکامل دموکراتیک پیش برود، سرنگون شد تا نظمی جایش بیاید که دخالت مستقیم در یک سیر طبیعی بود و دوران سیاه و ساکتی را درپی داشت. تصویر آن سالها را میتوان در آثار بسیاری از جمله «زمستان» مهدی اخوان ثالث دید. پیامد آن کودتا فقط سقوط یک دولت نبود؛ تغییر مسیر تاریخ سیاسی ایران بود، مسیری که به دهههای اختناق، سرکوب و انباشت نارضایتی انجامید و به بهمن ۵۷ ختم شد.
🔹پیشتر از آن، در دوره موسوم به «استبداد صغیر»، محمدعلی شاه قاجار برای حل بحران سیاسی داخلی، به نیروی خارجی متوسل شد و فرمان به توپ بستن مجلس را به افسر روسی، لیاخوف، سپرد. مسئله در اینجا فقط خشونت نبود؛ جایگزین کردن یک روند سیاسی–اجتماعی با زور عریان و مداخله بیرونی بود. نمونه دیگر، قرارداد ۱۹۰۷ میان روسیه تزاری و بریتانیا است که بدون حضور ایران، این سرزمین را به حوزههای نفوذ تقسیم کرد؛ تلاشی آشکار برای مهندسی آینده کشوری، بدون رضایت جامعه آن.
🔹حتی در مواردی که تغییرات ظاهراً «مثبت» به نظر میرسیدند، چون از مسیر طبیعی نیامده بودند، هزینههای تاریخی سنگینی بر جا گذاشتند. اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم و تبعید رضاشاه پهلوی، گرچه به پایان یک دیکتاتوری انجامید، اما باز هم تاریخ سیاسی ایران را نه از درون، بلکه از بیرون تغییر داد. فراموش نکنیم که ایرانیها، حضور نیروهای متفقین را با جشن و سرور استقبال کردند، اما دخالت خارجی، هرگز ما را به سعادت نرساند.
🔹این مداخلات پیدرپی، جامعهای را شکل داد که مسیر تاریخیاش را خودش شکل نداده است و خرد جمعی در آن غایب است. فرانکشتاینی که از تکههای بدن مردگان، در یک شرایط غیرطبیعی سربرآورده است. شاید نیت سازنده بد نبود، اما قصد همیشه نتیجه را تعیین نمیکند. ندانستن از چیزی که قرار است روی دهد، گرچه در ابتدا بیخطر به نظر میرسد، اما میتواند هیولا خلق کند.
@eudemonia
2 916
Repost from Critic l مریم نصر
+2
انتشار اسامی شمار بزرگی از جانباختگان دیماه خاموش و تلخی که گذشت در روزنامههای امروز
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
که ناگهان به یادت میاورد انتشار روزنامه و عملکرد رسانه چه باید باشد...
@neocritic
2 916
نقد چندسویه
بخش دوم از دو بخش
راس دوم: قدرتهای بینالمللی
آنچه در فضای روشنفکری ایران در دهههای اخیر غالب بوده، البته با اقرار به وجود استثناهایی در جناح چپ، خوشبینی به نظم بینالملل بوده است. هم بین روشنفکران لیبرال و مدافع غرب و هم بین اصلاحطلبان درون نظام، گویی فرض نانوشته و مورداجماع این بوده که "مشکل از ما است". اگر ما خود را با ملاکهای حقوقبشری و تمدنی جدید منطبق کنیم، جهان در مجموع جایی عادلانه است که میشود در آن "گفتوگوی تمدنها" کرد. در این جوّ غالب، مفاهیمی مانند استعمار، تعارضهای ژئوپولتیک، امپریالیسم، هژمونی، سیاست قدرت، جنگهای نیابتی، سیاست رسانهای و ... کمتر به کار رفته و کمتر روشنفکران را به خود مشغول کرده است.
جنگ اسرائیل علیه غزه بعد از اتفاقات ۷ اکتبر، روی کار آمدن ترامپ در دور دوم و به سخره گرفتن بسیاری از دستاوردهای فکری و تمدنی غرب، حمله نظامی اسرائیل به ایران، حمله به ونزوئلا برای تصاحب نفت، منازعات بر سر گرینلند و دهها مورد مشابه نشان داد که این انگاره که مشکل "فقط" از ما است، و اگر ما خوب باشیم دنیا کاری با ما ندارد، تا چه حد نادرست است. پیچیدگی اوضاع نشان میدهد که فضای فکری ما چقدر نیازمند این است که مفهوم "استعمار" را در انواع و اقسام قدیم و جدیدش جدیتر بگیرد و به نقش رسانههای اجتماعی در شکل دادن به جنگهای شناختی در خدمت اهداف استعماری توجه کند.
ندیده گرفتن مناسبات مبتنی بر قدرت عریان در سطح بینالملل میتواند منجر به این شود که توییتهای "کمک در راه است" را زیادی جدی و خیرخواهانه بگیریم، و تصور کنیم قرار است همای سعادت از روی ناو هواپیمابر به پرواز درآید و مستقیم روی شانههای ما فرود آید. قرار است برایمان ارزانی و رونق و آزادی بیاورند و بعد هم کلید را دو دستی تقدیممان کنند که خودمان بقیه امور را تمشیت کنیم. دقت کنیم که حتی میان سرفصلهای اعلامشده برای مذاکره نیز نامی از مردم و حقوق بشر نیست، صحبت از برنامه اتمی است. ترامپ حتی در کارزارهای داخلیاش هم از این مفاهیم استفاده نکرده که حالا بخواهد برای بقیه خرجش کند.
راس سوم: اپوزیسیون
از بین طیف متنوع اپوزیسیون داخل و خارج کشور، در اینجا بر گروه سلطنتطلب سابق که اکنون به پادشاهیخواه ریبرند کرده تمرکز میکنم. فقر گفتمانی جمهوری اسلامی دقیقا و کاملا در گفتمان این گروه بازتاب یافته، با این تفاوت که تنها جای دو قطب آن عوض شده است. اگر در نظام فعلی دیگریسازی علیه هر آن کسی به کار میرود که در ایدئولوژی اسلامی "خودی" نیست، در گفتمان رقیب هر آن کسی که به چیزی کمتر از سرسپردگی کامل به شخص "شاه" اقرار کند دیگری و مطرود خواهد بود.
اکنون مواضع به اندازه کافی روشن است. حتی اگر شخص رضا پهلوی نیز بارقهای از دگرپذیری از خود نشان دهد، جوانان صادراتی داخل که اکنون دور او را گرفته و حلقه واسط او با اسرائیل و ... شدهاند و دفترچه اضطرار از دستپختهای فکری آنان است، به اندازه کافی افراطیگری و تمایل به فاشیسم را از خود نشان دادهاند. ندیدن این نشانههای خطرناک وقتی هنوز کسی در قدرت نیست، عین بیخردی است.
بار دیگر نقد چندسویه
آنچه در میانه این مثلث به آن نیاز داریم نقد چندسویه است. نخست، نقد جمهوری اسلامی به دلیل ناکارآمدیش در سه سطح حکمرانی. اما این نقد به معنای رضایت به هر گزینه بدیل و هر راهی برای برانداختن این نظام سیاسی نیست. نقد دوم به مناسبات بینالمللی است. اگر فکر کنیم سرنوشت غزه و سوریه و ونزوئلا از ما دور است، زیادی خودمان را متمایز فرض کردهایم. و نقد سوم نقد اپوزیسیون افراطگرایی است که حاضر است آش را با جایش دور بیندازد، اگر قرار باشد کاسهای از آش به دستش نرسد.
قرار نیست از چاله به چاه بیفتیم، و برای این کار لازم است بتوانیم عقل سرد را بر عواطف داغ غالب کنیم و خود را در نسبت با این سه راس جایابی کنیم، نه فقط در نسبت با یکی.
(از صفحهٔ اینستاگرام نویسنده)
@eudemonia
2 916
نقد چندسویه
حسین شیخرضایی
بخش اول از دو بخش
۵۷ای نباشیم!
آنان که برچسب ۵۷ای را ساختند (به معنای هر کسی که به هر دلیلی مخالف پهلوی بود و در انقلاب شرکت کرد و مستحق شماتت بود) و روشنفکران را محکوم کردند که چرا در سال ۵۷ با توده مردم ۵۷ای همنوا شدند و علیه پهلوی شوریدند، امروز از ما میخواهند ۵۷ای باشیم. میخواهند کسی ساز مخالف نزند، از دموکراسی و آزادی سخن نگوید و صفوف متحد را در سر دادن شعار مترقی "جاوید شاه!" بر هم نزند. میخواهند تمام بحثها بماند برای بعد از "براندازی".
نقد چندسویه!
وخامت اوضاع داخل، پیچیدگی مناسبات بینالملل، گفتار اپوزیسیون و فشارهای رسانهای ممکن است ما را سوق دهد به سمت اینکه از بین سه راس مثلث، فقط توجه خود را به یکی معطوف کنیم، فقط یکی را نقد کنیم، و فعلا چشمانمان را روی دو تای دیگر ببندیم. این سه راس عبارتاند از: جمهوری اسلامی، قدرتهای بینالمللی، و اپوزیسیون. اول ببینیم این راسها چه هستند.
راس اول: جمهوری اسلامی
در راس اول، آشکار است که جمهوری اسلامی در سه سطح اداره امور جاری، سطح گفتمانی، و سطح امنیت شکست خورده است. ناتوانی جمهوری اسلامی در تامین اولیات زندگی آشکار است و نیاز به شرح ندارد.
ذخیره گفتمانی این نظام نیز به شکلی چشمگیر فرسوده شده است. امروزه بازگشت به اسلام ناب، شیعهگری، ترویج ادبیات مداحی، غربستیزی، تبلیغ محور مقاومت، ایده تهاجم فرهنگی، و حتی روکش ایرانگرایی که هر کدام روزگاری بخشی از ذخیره گفتمانی نظام مستقر بود، شاید در مجموع برای ده درصد از جمعیت کشور قانعکننده باشد. این به معنای شکست گفتمانی است.
در سطح امنیت و حفاظت از جان شهروندان هم اتفاقات دی ۱۴۰۴ نقطهعطف مهمی است که نشان میدهد اگر "لازم باشد" ممکن است جانهای زیادی گرفته شود. این البته بهمعنای نادیده گرفتن پیچیدگیهای این حوادث و صرفنظر کردن از نقش عوامل احتمالا آشوبزای دیگر نیست، اما نکته مهم این است که نظم مستقر قانونا مسئول برقراری امنیت و وارد نشدن در فاز سرکوب جمعی و تودهای است.
ناکارآمدی جمهوری اسلامی در این سه سطح، شاید ما را به این سمت سوق دهد که آن را "شر مطلق" بدانیم و "براندازی" آن را به هر قیمتی و توسط هر کسی مجاز بشماریم و چشم را بر انواع ضعفها در دو راس دیگر این مثلث ببندیم.
2 916
همچنان امور را تفکیک کنیم
✍🏼 حسین شیخرضایی
فکر میکنم تفکیک چند چیز در روزهایی که در آن هستیم کمک میکند.
اول از همه فشارهای اقتصادی و محدودیتهای اجتماعی و انسداد سیاسی است که نظم مستقر به دلیل ناکارآمدی در چند دهه حکمرانی بر همه تحمیل کرده است. این نه صحبت دیروز و امروز، بلکه ثمره نگاه و فکری است ناهمزمان با روزگار جدید که توانسته هم منابع طبیعی مملکت را نابود کند، هم سرمایههای انسانی را فراری دهد، هم برای مردمی که انقلاب پیشرو مشروطه را در تاریخشان داشتهاند سرشکستگی بینالمللی ایجاد کند و هم در تامین مایحتاج مردم دربماند.
امروز دیگر گذران زندگی روزمره حتی برای طبقه متوسط هم دشوار شده، اقلام زیادی بهراحتی از سفره ما حذف شده، و در کنارش طبقه رانتخوار و نوکیسهای رشد کرده است. محدودیتهای اجتماعی و سیاسی که جای خود دارد. پس هر کسی که آرزویهای بهتری برای ایران دارد نمیتواند به وضع فعلی اعتراض نکند، یا اعتراضات مردم جان به لب رسیده را برحق نداند یا برخورد خشن با اعتراضات را محکوم نکند.
تجربه اتفاقات غزه و جنگ دوازده روزه و برآمدن ترامپ و نتانیاهو نشان داد که آنچه پشت بسیاری از اقدامات و فشارهای بینالمللی نهفته زور عریان و منافع مستقیم است. خوب یا بد، گفتمان حقوق بشر در سطح بینالملل به خوابی تاریخی رفته و انتظار معجزهای از آن نیست. کشتار غزه را که کنار بگذاریم، در همین آخرین مورد ماجرای ونزوئلا دیدیم که چگونه به وضعیتی پیشامدرن برگشتهایم و غارت منابع نفتی با افتخار در تریبونهای جهانی اعلام میشود.
سادهدلی است اگر فکر کنیم جغرافیای بزرگ ایران برای برخی کشورهای منطقه آزاردهنده نیست و قرار است آنها اینجا حکومتی را تغییر دهند و بعد کلید کشور را در سینی تقدیم ما کنند تا خودمان ادارهاش کنیم. جلو چشمانمان دیدهایم که ممکن است هدف فقط مهار جریان انرژی یا برانداختن یک فرد باشد. دیدهایم که متهم به جنایت جنگی هم میتواند بر سر قدرت بماند، و دیدهایم که چگونه کلنگی و معلق کردن حاکمیتهای ملی و تشکیل دولتهایی بدون اختیار درست در همین همسایگیهای کشور ما اجرا شده است.
دقیقا در همین شرایط، بدون اینکه لازم باشد از وضعیت فعلی دفاع کنیم، لازم است به این فکر کنیم که قرار است بدیلهای نظم فعلی کدام گزینهها باشند و مزایا و معایب آنها چیست؟ اشتباه است اگر دست به مقایسه میان بدیلها نزنیم و همهچیز را به بعد موکول کنیم. دستکم نگاه به شعارها و رویههای گزینهها نشان میدهد در مقام حرف و عمل تا چه حد به دمکراسی و پذیرش تنوع هویتی و فکری اولویت میدهند. نشان میدهد تا چه حد از الگوهای پدرسالارنه و قیممآبانه تغذیه میکنند و چه نوع حاکمیتی مد نظرشان است.
از فکر کردن مستقل و خلاف جریان رسانه نهراسیم. کسانی که با ساخت برچسب ۵۷ای همه مخالفانشان را یکی کرده بودند، حالا با همان تکنیک وجود تنوعها را وحدتشکن قلمداد میکنند و همه را به وحدت حول آنچه خود میپسندند وامیدارند. فکر کردن و نگران بودن از اینکه مبهم و مات کردن خواستههای صنفی و مدنی و اجتماعی و حرکت به سمت پوپولیسم فردمحور چه عواقبی دارد درست در همین شرایط مهم است، بیآنکه لازم باشد طرفدار شرایط موجود باشیم.
@eudemonia
2 916
Repost from انتشارات آنگاه
«همیشه نمیشود قوی باشی،
اما
همیشه ادامه بده...»
لوُییز اِردریچ
Louise Erdrich
برندهی جایزهی پوُلیتزِر سال ۲۰۲۱ داستان نویسی برای «نگهبان شیفت شب»
The Night Watchman
2021 Pulitzer prize for Fiction
برندهی جایزهی ملی کتاب امریکا
برندهی جایزهی ملی حلقهی منتقدان امریکا
عکس: ریچآرد اَوِدُون
Richard Avedon
انتشارات آنگاه
@angahbooks
2 916
عقلانیت و معقولیت
✍🏼جواد حیدری
🔹جان رالز برای اولین بار در فلسفهی سیاسی تمایز بسیار مهمی انجام داد: امر معقول [reasonable] و امر عقلانی [rational]. تمایز این دو بسیار حیاتی است.
🔹اخیراً فیلسوف مهمی به نام کریستا لاولر [Krista Lawlor] به نظرم مهمترین کتاب در این حوزه را نوشته است به اسم Being Reasonable: The Case for a Misunderstood Virtue.
🔹خانم لاولر میگوید عقلانیت [Rationality] عمدتاً ناظر به سازگاری درونی و منطقی باورها در مقام نظر و عقلانیت ابزاری در مقام عمل است. فرد عقلانی آن کسی است که باورهایش با هم تضاد ندارند و از راه استدلالهای معتبر منطقی به دست آمده و در مقام عمل هم از بهترین ابزارها برای رسیدن به اهداف شخصیاش انتخاب میکند. لذا، یک خودخواه مطلق میتواند کاملاً عقلانی باشد.
🔹اما معقولیت [Reasonableness] همان فضیلتی است که غالباً اشتباه فهم و درک شده است. معقولیت یک فضیلت اجتماعی و رابطهای است. فرد معقول آن کسی نیست که صرفاً منطقی فکر میکند، بلکه کسی است که آمادهی شنیدن دلایل دیگران است و میخواهد با دیگران بر اساس شرایطی منصفانه، همکاری کند.
🔹اینجا دو ویژگی مهم برای فهم معقول ذکر میکند. اولی پاسخگویی به دلایل [Responsiveness to Reasons] است. افراد همیشه همیشه «ظرفیت تغییر نظر» را دارند. این افراد وقتی با دلیلی از سوی دیگری روبرو میشوند که موجه است، آن را نادیده نمیگیرند، حتی اگر به ضرر منافع شخصیاش باشد. دومی جایگاه اجتماعی است. معقول بودن یعنی به رسمیت شناختن دیگران به عنوان «منابع معتبر دلیل». وقتی شما معقول رفتار میکنید، به طرف مقابل این جایگاه را میدهید که «من تو را بهعنوان یک فرد معقول که میتواند به من چیزی بیاموزد، به رسمیت میشناسم». اینجاست که تحقیر جایگاه اجتماعی طرف مقابل را نشانه میگیرد و در نهایت میخواهد طرف مقابل را از رسمیت بیندازد. بازشناسی شکلهای مختلف تحقیر در اینجا بسیار اهمیت دارد.
🔹اما این حرف لاولر به چه کار ما میآید؟ ما در عصر «عقلانیت بدونِ معقولیت» زندگی میکنیم. گروههای سیاسی بسیار «منسجم» (عقلانی) فکر میکنند؛ آنها منطقِ درونیِ خود را دارند و برای پیروزی استراتژی میچینند، اما با طرف مقابل «معقول» برخورد نمیکنند (یعنی آنها را بهعنوان طرفِ گفتگو به رسمیت نمیشناسند). راهِ خروج از بنبستهای سیاسی و فرهنگی، بمبارانِ طرف مقابل با «فکت» (که مربوط به عقلانیت است) نیست؛ بلکه بازسازیِ فضای «معقولیت» است؛ جایی که طرفین احساس کنند شنیده میشوند.
@eudemonia
2 916
بهروزی در قلمرو روانشناسی:
🔹در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم اغلب رویکردهای روانشناسی، احتمالاً متأثر از روندهای فلسفه در توجه دوباره به مفهوم بهروزی، آرامآرام این مفهوم هنجاری* را به خود جذب کردند. نمونهی شاخصی از این تمایل، مکتب مشهور به «روانشناسی ایجابی» (positive psychology) است.
🔹هرچند در نظر دقیق، بهروزی
ابعاد مختلفی دارد که «بهروزی روانشناختی» (psychological well-being) فقط یکی از آنهاست اما برداشتهای روانشناسانه از بهروزی اکنون کاملاً جاافتاده است و آهنگ کاربرد آن در بافتارهای مختلف همچون بهروزی سازمانی، بهروزی شغلی، بهروزی تحصیلی، رو به فزونی است.
🔹دومین نسبت بهروزی با روانشناسی، که از نظر فلسفی مهمتر است، پیشفرضهای غالباً نامصرح دربارهی بهروزی در نظریههای رواندرمانی است. رواندرمانگران معمولاً با برداشتی ضمنی و اجمالی از چیستی زندگی خوب و شکوفا به کار درمان میپردازند. اما غالباً به این تصور اجمالی خویش آگاهی تفصیلی ندارند یا کمتر پیش آمده که به سنجش انسجام یا اتقان فلسفی این تصور از زندگی خوب بپردازند؛ کاری که فلسفهی بهروزی عهدهدار آن است.
🔹اگر استدلالهایی که تا اینجا در اهمیت ایدهی بهروزی آوردیم صحیح باشد، برای درمانگران بسیار مهم خواهد بود که برداشتی منسجم و منقح از بهروزی و زندگی خوب و شکوفا داشته باشند. اما این برداشت قطعاً نمیتواند از خود روانشناسی که علمی توصیفی و تجربی ( و نه ارزشگذارانه) است به دست آید، و این بیان دیگری است از وجه نیاز علوم به فلسفه؛ نه فقط از جهت روششناسی (فلسفهی علم) بلکه همچنین از حیث ارزششناسی (فلسفهی ارزش).
* در مقایسه با شادکامی(happiness)که مفهومی کاملاً توصیفی به نظر میرسد، بهروزی (well-being)جنبهی هنجاری قویتری دارد.
از مقالهٔ «تأملاتی در باب فلسفهی بهروزی و صلاحاندیشی»
نوشتهٔ بابک عباسی
منتشرشده در مجلهٔ اندیشهی پویا شماره ۹۸، مهر ۱۴۰۴
@eudemonia
2 916
Repost from سیاهمشق
ما زیر سایه ماجراهای محدود گذشته در زمان حالی بسیار گسترده زندگی میکنیم. رنج میکشیم، زیرا بیش از حد به سالهای سخت اوایل زندگیمان وفاداریم،
و بابت این وفاداری هزینه گزافی هم میپردازیم.
باید هرجا که میتوانیم جرات بورزیم و آشیانه را ترک کنیم.
کودکی و آسیبهای روانی
به روایت مدرسه دوباتن
ترجمه رشید جعفرپور
نشر کرگدن
@mashghesiah
2 916
Repost from نشر کرگدن
دورهمی نشر کرگدن
بههمراه رونمایی از دویستمین کتاب نشر کرگدن
با حضور:
مهدی اخوان
حمیده بحرینی
مالک حسینی
امیرحسین خداپرست
حسین شیخرضایی
بابک عباسی
محسن کرمی
حسین معصومی همدانی
محمدرضا معمارصادقی
مریم نصر اصفهانی
محمدمنصور هاشمی
مریم هاشمیان
و
علی دهباشی
پنجشنبه ۱۳ آذر
ساعت ۱۰ تا ۱۲
فرهنگسرای نیاوران: تهران، خیابان پاسداران، مقابل پارک نیاوران، سالن خلیج فارس
2 916
احمق مردا که دل درين جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.
(ابوالفضل بیهقی)
رو مکن زشتی که نیکیهای ما
زشت آمد پیش آن زیبای ما
(جلالالدین بلخی)
@eudemonia
2 916
🔹آرمان زندگیِ بهتر، از کهنترین و شاید بلندپروازانهترین ایدههای فرهنگی بشر است، و خواست معطوف به خوب زیستن خواستی جهانشمول بوده است، تا جایی که برخی اهمیت آن را بهعنوان مهمترین ایدهی بشری، با ایدهی خلاقانهی «تکامل زیستی» (Evolution )در علم مقایسه کردهاند.
🔹تاریخ این ایده در فلسفه به یونان باستان بازمیگردد. اگر نگوییم مهمترین مسئله، بدون تردید یکی از مهمترین مسائل فیلسوفان یونان و روم باستان خوب زیستن بوده است. در یونان باستان، ایدهی زندگی خوب را اصطلاح «ایودایمونیا» (εὐδαιμονία/eudaimonia) بازنمایی میکرد.
🔹سخن خود ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی در این باره روشنگر است: «چیست آن برترین خیر که میتوان از طریق عمل به آن دست یافت؟ دربارهی نام این خیر توافقی وجود دارد و همگان اعم از عوامالناس یا فرهیختگان آن را ایودایمونیا مینامند و برآنند که ایودایمونیا همانا خوب زیستن و خوب عمل کردن است. اما بر سر اینکه ایودایمونیا چیست اختلاف نظر وجود دارد و پاسخ عامهی مردم با پاسخ حکما یکی نیست.»
🔹بیان ارسطو بهخوبی نشان میدهد که معنا و محتوای ایودایمونیا در خود واژه مندرج نیست. ایودایمونیا بیش از آنکه پاسخ باشد پرسش است، حتا خود پرسش نیز چندان واضح نیست و بخش مهمی از سعی ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی معطوف به ایضاح مفهومی خود این پرسش است.
🔹افزون بر این، ایودایمونیا نامی خاص (یونانی) برای مفهومی عام (بهترین زندگی) است و به همین دلیل اصولاً باید بتوان آن را ترجمهی فرهنگی کرد.
🔹در زبان انگلیسی دو معادل رایج برای ایودایمونیا وجود دارد (happiness و well-being) که در مقایسه با معادلهای عربی (سعاده و سعادت) و لاتین (felecitas و beatitudo)، تفاسیر و برداشتهایی مدرن از ایودایمونیا به حساب میآیند. بر سر اینکه کدام یک از این دو معادل انگلیسی برای انتقال مفهوم ایودایمونیا مناسبتر است مناقشاتی جدی وجود داشته است. برخی نیز برای پرهیز از مشکلات معادلیابی ترجیح میدهند خود اصطلاح یونانی «ایودایمونیا» را به کار ببرند. در فارسی «خوشبختی» برای happiness و «بهروزی» برای well-being، معادلهای باسابقه و مناسبی به نظر میرسند. اما از آنجایی که بر اساس تفسیری وسیعاً پذیرفتهشده در فلسفهی معاصر، ایودایمونیای یونانی بیشتر ذیل زندگی خوب (good life و well-being) بحث میشود، من معادل «بهروزی» را که به well-being نزدیکتر است در ترجمهی ایودایمونیای یونانی اختیار میکنم، هرچند بهگمانم «خوشبختی» یا «نیکبختی» نیز بهخوبی میتواند محتوای این مفهوم را در
خود جای دهد.
از مقالهٔ «تأملاتی در باب فلسفهی بهروزی و صلاحاندیشی»
نوشتهٔ بابک عباسی
منتشرشده در مجلهٔ اندیشهی پویا شماره ۹۸، مهر ۱۴۰۴
@eudemonia
2 916
Repost from مدرسهٔ تردید
+7
📍با سلام و ادب
به اطلاع مخاطبان گرامی مدرسۀ تردید میرساند که برای ثبتنام در دروس آفلاین فلسفۀ پایه ابتدا از طریق سایت دورۀ آموزشی مورد نظر خود را تهیه کنید و سپس، به پشتیبانی مدرسه تردید به نشانی @tardidschool_support پیام دهید تا آن دوره در اختیار شما قرار گیرد
2 916
در میانۀ میدان
خردهگیران به شمار نمیآیند: آنان که انگشت بر لغزیدن و زمین خوردن مرد میدان میگذارند یا میگویند کجا میتوانست بهتر عمل کند.
قدر و منزلت از آنِ کسی است که در میانۀ میدان است، آن که چهرهاش به خاک و خون و عرق آمیخته، آن که دلیرانه میکوشد، آن که اشتباه میکند، آن که بارها و بارها ناکام میماند - چرا که هیچ کوششی بیکموکاست نیست، اما آن که شور و اشتیاق بیاندازه را میشناسد، آن که با سرسپردنهای سترگ آشناست، آن کس که در راهی ارزشمند از جان مایه میگذارد، اگر بخت یارش بود، در پایان طعم دستاورد بزرگش را میچشد، و اگر بخت یارش نبود، کمتریناش این است که با جسارتی عظیم شکست میخورد. ازاینرو، جای او هرگز کنار جانهای سرد و ترسویی نیست که نه شیرینی پیروزی را میشناسند نه تلخی شکست را.
تئودور رُزوِلت
ترجمۀ بابک عباسی
Man in the Arena
It is not the critic who counts: not the man who points out how the strong man stumbles or where the doer of deeds could have done better. The credit belongs to the man who is actually in the arena, whose face is marred by dust and sweat and blood, who strives valiantly, who errs and comes up short again and again, because there is no effort without error or shortcoming, but who knows the great enthusiasms, the great devotions, who spends himself in a worthy cause; who, at the best, knows, in the end, the triumph of high achievement, and who, at the worst, if he fails, at least he fails while daring greatly, so that his place shall never be with those cold and timid souls who knew neither victory nor defeat..
—Theodore Roosevelt
Speech at the Sorbonne, Paris, April 23, 1910
@eudemonia
2 916
خوانش بخشی از کتاب هفت مهارت عاطفی برای خوب زیستن
ترجمه حمیده بحرینی، نشرکرگدن، با صدای حمیده بحرینی
2 916
🔹اگر از دوستداران فلسفه باشید حتماً با این جملهی مشهور آشنایید که «زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد». نقل شده است که سقراط این جمله را در آخرین روزهای زندگیاش میگوید، زمانی که در دادگاه آتن باید از خودش در برابر اتهام بددینی و فاسد کردن جوانان دفاع میکرد، دادگاهی که او را گناهکار شناخت و نهایتاً حکم مرگش را صادر کرد.
🔹وقتی سقراط میگوید زندگی بدون تأمل ارزش زیستن ندارد، ادعایش این است که تأمل و تحقیق دربارهی زندگی آن را باارزش میکند. اما زیستن باید چیزی بیش از تأمل باشد و لذا درجا میشود پرسید: آیا تأمل یگانه چیزی است که زندگی را ارزشمند میسازد یا پای چیزهای دیگری هم در میان هست؟
🔹پاسخ هرچه باشد، باید افزود که این پرسش فقط نوعی کنجکاوی فکری و فیلسوفانه نیست. بررسی زندگی صرفاً برای بهدست آوردن برخی گزارههای صادق دربارهی زندگی نیست. همچنانکه اگر کسی صرفاً چیزهایی دربارهی زندگی خوب بداند (دانستن به معنای متعارف و امروزی کلمه یعنی «باور صادق موجه غیرتصادفی») برای خوب زیستن کافی نخواهد بود. پرسش از زندگی خوب از آنجایی که دربارهی چگونه زیستن است، هم اهمیت نظری دارد هم اهمیت عملی، و از همین روست که این پرسش شاید مهمترین پرسش انسانی باشد.
🔹{در اینجا} میتوان به ویژگی گفتار فلسفی دربارهی خوب زیستن و تفاوت آن با گفتاری در همسایگیاش یعنی گفتار روانشناسانه دربارهی خوب زیستن و مفاهیم همخانواده با آن مانند شادکامی اشاره کرد. بنیادی بودن فلسفه بهمعنای تولیدکننده بودن آن هم هست، در مقایسه با روانشناسی که در قلمرو ارزشها دانشی مصرفکننده است. علوم تجربی از جمله روانشناسی بنابر تعریف، علومی غیرهنجاری و غیرارزشیاند. حال آنکه امروزه گمانِ برخی ــ و از جمله گاهی خود کارشناسان این حوزه ــ بر آن است که روانشناسان بر صندلی تجویز نشستهاند. روانشناس در قلمرو دانش روانشناسی، بهنحو تجربی کشف و توصیف میکند که چه چیزهایی بر مثلاً اضطراب و افسردگی انسان میافزاید یا از آن میکاهد. اما روانشناس به صفت روانشناس در مقامی نیست که توصیه کند خوب است از اضطرابمان بکاهیم یا نه، و این نه نقص و کاستی علم روانشناسی که صرفاً ویژگی آن است. مسئلهی ارزش در تور تجربه نمیافتد و امری تأملی یا، بهاصطلاحی آشناتر، عقلی است. چنین پرسشهایی متعلق به قلمرو فلسفهی ارزش و فلسفهی اخلاق است که البته در دادوستدی ثمربخش با روانشناسی و دیگر دانشهای تجربی است.
از مقالهٔ «تأملاتی در باب فلسفهی بهروزی و صلاحاندیشی»
نوشتهٔ بابک عباسی
منتشرشده در مجلهٔ اندیشهی پویا شماره ۹۸، مهر ۱۴۰۴
@eudemonia
2 916
Repost from سیاهمشق
دونالد وینیکات میگوید: "فاجعهای که افرادِ دچار آسیب روانی میترسند در آینده رخ دهد، پیش از این رخ داده."
به همین دلیل است که برای فهمیدن گوشهای از چیزی که ممکن است خیلی قبلتر از اینها برایمان اتفاق افتاده باشد، نباید خیلی از خودمان درباره گذشته بپرسیم (بهطور مستقیم نمیتوانیم بهخاطرش بیاوریم)، بلکه باید بپرسیم میترسیم بعد از این چه اتفاقی برایمان بیفتد. دلهرههای ما بهترین سرنخهای گذشتهمان را در خود دارند.
"کودکی و آسیبهای روانی"
بهروایت مدرسه دوباتن
ترجمه رشید جعفرپور
نشر کرگدن
@mashghesiah
2 916
+1
جامعهٔ فلسفی ما آن قدر که به معرفتشناسی و متافیزیک بها داده سراغ ارزششناسی و به طور خاص فلسفهٔ بهروزی و ارزشهای صلاحاندیشانه (prudential values) نرفته است.
فلسفهٔ بهروزی (well-being) نه فقط برای تصمیمهای شخصی زندگی، بلکه در دانشهایی نظیر اخلاق، نظریهٔ سیاست، اقتصاد و سیاستگذاری عمومی تعیینکننده است.
نوشتهام با عنوان «تاملاتی در فلسفۀ بهروزی و صلاحاندیشی» در شماره جدید اندیشۀ پویا (۹۸) کوششی است برای گشودن باب گفتوگو برای تأمل بیشتر دربارۀ این مفهوم مهم و راهگشا. امیدوارم در شمارههای بعدی بتوانم این بحث را ادامه دهم.
@eudemonia
