جود.
رفتن به کانال در Telegram
«ما در دالان هستیم، دوست گرامی.» https://t.me/HonestaBot?start=MTk1NzA0NjM3
نمایش بیشتر498
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
498
#HonestaMessage
سلام جود
من رشتم تجربیه و الان رتبم شصت هزار شده و بدون کنکور و با سوابق میتونم برم
و روانشناسی و حسابداری و ...
بنظرت چیکار کنم و چه رشته ای از دید تو بهتره
@HonestaBot
498
ما راه میرفتیم و زندگی نشستن بود.
ما میدویدیم و زندگی راه رفتن بود.
ما میخوابیدیم و زندگی دویدن بود.
498
Repost from کارگاهِ گلدون.🪴
این پیام رو فوروارد کنید توی چانالهای پابلیکتون تا توی گیواوی کارگاه گلدون شرکت داده بشید. ^-^
تا سوم تیر میتونید فوروارد کنید. بعدش قرعهکشی میکنیم و رندوم به پنج نفر، به مناسبت ۵۰۰تایی شدنمان کادو میدهیم. 3>
- نفر اول کلاه گوربهای
- نفر دوم آویزک
- نفر سوم گردبند
- نفر چهارم دستبند
- نفر پنجم بوکمارک
راستی، رنگشون رو هم خودتان انتخاب میکنید. قربون شما.🫶🏼
498
Repost from N/a
امروز، لباسهایم مرا میپوشند، کفشهایم تصمیم مقصد را میگیرند، آهنگها احساسات را انتخاب میکنند و من بیدارم، قصهگویی میکنم تا خانه بخوابد. قهوهام مرا مینوشد، سازم مرا مینوازد، گلها مرا آب میدهند، قرصها مصرفم میکنند و زمان در انتظار گذر من است. متاسفانه داستان خوبی نیستم که کتابهایم را به خواندنم ترغیب کند. امروز، تنها قلب تپندهای که میشناسم غلبه است، به منفعل بودن، به عدم حضور. به فرار از غالب نبودن بر قالبهایی که قابلیت قرار دادنت در قلاب توقف را دارند. امروز هم به نابودی فکر میکنم، به ناتوانی، ناباوری، ناهماهنگی، نافرمانی، نادانی، ناچاری، نابرابری، ناکامی و ناامیدی. به تقویم، تقسیم، تقدیر، به ترمیم، تردید، ترتیب و ترس. شکننده و شکاک، شبیه به شکارچی شکست خوردهای که پیش از نشانهگیری شلیک میکند. فیلمها تماشایم میکنند، ترازو روی من میایستد، اعداد مرا میشمارند، وعدهها تغذیهام میکنند، آینه بازتابش را در چشمانم پیدا میکند و هنگامی که میبارم، آسمان چترش را باز میکند. امروز شنونده و شناور خوبی نیستم، غرق در غریبگی، ناآشنایی و قوانین نانوشته. امروز جهان را نمیشناسم، آنگونه که باید نمیزیستم، ساز زندگی را کوک شده نمینوازم. و کاش هر روز، امروز نبود.
498
جملهای که روزانه زیاد به خودم میگم "that's it" ئه. اما دریغ از پذیرشِ عمیق واقعیت. با خودم برای نپذیرفتن سر جنگ دارم. میترسم به محض پذیرش واقعیت با مخ بخورم زمین. حالا بماند که با این امید واهی دادن به خودم، بهجای زمین خوردن بارها با کله رفتم تو دیوار.
498
کامو توی سقوط ماجرای مردی رو تعریف میکنه که وقتی دوستش به حبس میافته، هرشب کف اتاق میخوابیده تا از رفاهی که عزیزش از اون محرومه برخوردار نباشه. بعد در ادامه میپرسه:«چه کسی برای ما روی زمین خواهد خوابید، جناب آقا؟»
سالهاست این سوال رو از خودم میپرسم.
