fa
Feedback
کوچه

کوچه

رفتن به کانال در Telegram

شـطحیـاتــِ مـن... . درباره‌ی من: https://t.me/AqayeKafA

نمایش بیشتر
280
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-330 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
فوریه '26
فوریه '26
+1
در 0 کانال‌ها
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+12
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+11
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+7
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+551
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
16 فوریه0
15 فوریه0
14 فوریه0
13 فوریه0
12 فوریه0
11 فوریه0
10 فوریه0
09 فوریه0
08 فوریه0
07 فوریه+1
06 فوریه0
05 فوریه0
04 فوریه0
03 فوریه0
02 فوریه0
01 فوریه0
پست‌های کانال
درباره‌ی من بنویسید. هرچه درباره‌ی من فکر می‌کنید، شخصیتم، رفتارم، تفکراتم، احساساتم‌ و... بنویسید. بی‌پروا بنویسید. دوست‌دار شما @kaf_a

2
دوست نداشتم مستقیم به خودش بگم. بهم گفت باید سال‌ها بگذره تا شاید بتونی هم‌نام من پیدا کنی. مثل من که پیدا نخواهی کرد. می‌خواستم من هم بگم سده‌ها باید بگردی تا یکی مثل من پیدا کنی که وجودت و به شعر بکشه با شعر نقاشیت کنه. دیگه تا آخر عمرت هیچ‌وقت یکی چون من و پیدا نمی‌کنی که سر تا پات و فراقت و روحت و بود و نبودت و شعر کنه. اگر من تو رو از دست دادم تو یه شاعر بزرگ و از دست دادی. دیگه براش نمی‌نویسم. قلمم برای محبوبی به رقص می‌آد که نیست. اما قطعا قلمم رو برای محبوبی می‌رقصانم که خواهد ماند. ارزش من و شعرهام و درک می‌کنه. بهانه کردم تا برام شعر بنویسه. اما به جای گرفتن ظرافت کار، دنبال من خودش بود. منم چرا تو دستور جمله نیست. بذار منم رو اعتراض کنم. تو در بحران هویت من به سر می‌بری. انقدر منت در طول سال‌ها سرکوب شده که حالا که فضایی پیدا کردی داری منت و نشون می‌دی. من دنبال تخریب و یا حتی نقد تو نیستم. اما از اون طرف هم اجازه نمی‌دم غرور شعرم رو خط بندازی. دیگه تمایلی به نوشتن ندارم. شعر می‌نویسم اما نه این‌جا دیگه. چون چشم‌های نامحرم زیاد شده. میلی به نوشتن از خودم ندارم. می‌نویسم، می‌خونم، تلاش‌هام و می‌کنم اما دیگه بیانشون نمی‌کنم. باید احترام گذاشت. من احترامی ندیدم. من از سمت اونی که ادعا می‌کرد معشوقه هیچ احترامی ندیدم. تمام شعرهام و ازت پس می‌گیرم. تک تکشون و. هیچ شعری از آن تو نیست. شعر را باید حرمتی. نه تویی که حرمت رو کامل قی کردی. به عنوان مخاطب فقط این حق رو داری که شعرهام و دوست داشته‌ باشی. اما هیچ‌کدوم مال تو نیستند. حتی همون یدونه‌ایی که به سفارش نوشته شد. گوشه‌ایی گذاشتمش تا در شرایطی مناسب اگر تونستم تغییرش بدم. (این شانس و بهت می‌دم‌. اگر تونستم تغییرش بدم شعر مال منه. اگر نتونستم تغییرش بدم شعر مال تو می‌شه.) کسی نمی‌تونه به کاف از بالا نگاه کنه یا با ادبیاتی سخیف و متلک‌گون صحبت کنه. تو هرکی هستی مال خودتی برو دنبال منت بگرد. تو هم کاف و از دست دادی. زیاد حرف زدم. اگر حرفم و خوندی اعلام کن چون می‌خوام حذفش کنم. موفق باشی
11
3
مثال اندرسن هانس کریستین را می‌گویم جوجه اردکی در سینه‌ام به دنیا آمده که همه آن را زشت می‌دانند اما مهم این است که هوای سینه
مثال اندرسن هانس کریستین را می‌گویم جوجه اردکی در سینه‌ام به دنیا آمده که همه آن را زشت می‌دانند اما مهم این است که هوای سینه‌ی تو چگونه است من که قو می‌شوم روزی. © ( کاف. آ )
141
4
اگر شاعری از قلب زنی بیرون برود؛ تک پنجره‌ی قلب آن زن، تا ابد و یک روز دست‌هایش رو به دیوار باز می‌ماند. © ( کاف. آ )
اگر شاعری از قلب زنی بیرون برود؛ تک پنجره‌ی قلب آن زن، تا ابد و یک روز دست‌هایش رو به دیوار باز می‌ماند. © ( کاف. آ )
66
5
و البته اگر زن‌جان از اندیشه‌های من بخواد استفاده بکنه و بعد بخواد جایی دیگه اون و خرج کنه قطعا به آتیش می‌کشمش. آره چه اشکالی داره که ما هم بخوایم غیرتی بشیم. و البته که غیرت هم یعنی نمین. یعنی مراقب دارایی‌هات باشی که مبادا دست دیگری بهش بخوره. و زن‌جان هم تمام دارایی منه. البته نه دارایی به عنوان ابژه‌ی شیء. بلکه دارایی به عنوان تمام هست. «تو، تمامی بود منی» من هرگز نگفته‌ام تو دارایی منی، اگر «داشتن» به معنای تصرف باشد؛ بلکه گفته‌ام تو دارایی منی، که داشتن به معنای هم‌بودن با هستی دیگری در امتداد زمان می‌باشد. تو آنی هستی که در من می‌زید، بی‌آن‌که در تملکم باشی؛ و من آنی‌ام که تمام قوام هستی‌ام از امکان حضور تو شکل می‌گیرد. عشق، اگر اصیل باشد، باید سه زمان را در بر بگیرد: کودکی تو را، که شاید خراش‌هایی بر روانت گذاشته، اکنونت را، که در آن می‌کوشی بفهمی که هستی، و فردایت را، که هنوز نوشته نشده و من می‌خواهم در کنارت بنویسمش. می‌خواهم پناهگاه روان تو باشم. نه آن‌گونه که دیواری از ترس‌هایت باشم، بلکه زمینی نرم باشم که روی آن رشد کنی، خم شوی، بلند شوی، بیفتی، و باز برخیزی. تو پرسشی هستی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود، و من پاسخت نیستم. اما قطعا آن‌کسی هستم که دستت را می‌گیرد تا با هم جهان را بپرساییم. تو، تداومی. تداوم حضوری که با من می‌بالد، می‌خندد، و می‌زید. اگر نام این عشق نیست، پس چیست؟ اگر این، بودن در دیگری نیست، پس بودن چیست؟ تو آن واژه‌ایی هستی که هرگز در متن من تثبیت نمی‌شود. نه چون ناتوانم از نامیدن تو، بلکه چون هر بار که نامت را بر زبان می‌آورم، چیزی از تو به حاشیه می‌لغزد. تو نه حضور محضی، نه غیاب صرف. شاید که من تو را نمی‌فهمم. اما نمی‌توانم نفهمیدنت را ترک کنم. و شاید عشق، همین پی‌گیریِ ناممکنِ حضوری است که همیشه یک قدم از نوشتار من عقب‌تر است. و من تو را می‌نویسم. تو همیشه در نوشتار من حاضری. و آن‌کسی که غایب است مولف است. اما منی که عاشقم در عاشقانگی تو یکی شده است. مولف غایب و عاشق حاضر در معشوق و معشوق حضور در متن. در عشق مولف نباید حاضر باشد. اگر مولف به غیاب نرسد آن عشق محکوم به ابتذال خواهد شد. من و تو باید حضور باشیم. جوانی این حضور باید در خاطر متن ادراک شود. من تو را می‌پرستم. تو را ستایش می‌کنم. به تو می‌بالم. و از تو به من تا به تاک مرگ دست بلند خواهم کرد تا حضوری یابم هست‌بودگی را لابه‌لای موهایت زیبایت شوخ ابروهای توست و تا بلندای شانه‌ات سفر باید کرد که این سر زندگی را خسته است
10
6
با تمام تنهایی‌هایی که دارم می‌کشم و با تمام خطاهایی که کردم، از اعماق وجودم خوشحالم و احساس خوشبختی می‌کنم. خوشبختم چون عشق حقیقی رو لمس کردم. زنی در زندگیم حضور داره که من بر این پندارم که جزء بهترین زنانه. دوست دارم بگم نمی‌دونم چرا عاشق این زن شدم تا بار استدلال و از روی دوشم بردارم. اما وقتی توی تنهایی‌هام خوب که می‌شینم فکر می‌کنم دلایل مستحکمی پیدا می‌کنم. این دلایل هم از مسائل بیولوژیکی هستش و هم از دلایل روانی؛ و اگر بیشتر دقت کنیم مسائل تاریخی-اجتماعی مشترکی هم سر بیرون می‌زنه. من به تمام این مسائل فکر کردم. هیچ عشقی بدون دلیل تداوم پیدا نمی‌کنه. و اگر عشق با ادله زیر پای گذاشته بشه اولین خیانت، خیانت به خود هستش. و من نخستین خائن به خود بودم. و البته که الان نمی‌دونم همدمم، خانم جانم آیا به دلایل این عشق آگاه هست یا خیر! تمام زوایای این عشق رو شناسایی کرده یا خیر! نخستین صفحه‌ی مشترک بین من و خاتون شیوه‌ی تعقل کردن ماست. ما به یک شکل می‌اندیشیم. نوع نگاه ما به جهان هستی یکی است. ما درد مشترک هستیم. و وقتی درد مشترک باشه به زبان مشترکی هم خواهی رسید. هستی‌شناسی ما یکی بود و هست. ما از یک طبقه‌ی اجتماعی بلند شدیم. تاریخ مشترکی داشتیم. هردو با نام پدر مشکل داشتیم. هردو ریشه در هنر و ادب و زبان داشتیم. موسیقی ما یکی بود و هست. جهان‌بینی ما هم حتی یکی بود. هیچ‌وقت نمی‌تونیم کتمان کنیم که ما جهان‌بینی یکسانی داشتیم. و البته بانوجان خودش می‌دونه و پذیرفته که شاگرد تفکرات من بوده و هست. او همواره از آبشخور اندیشه‌های من خودش و سیراب می‌کنه. و من هم اندیشه‌هام و از دل حقیقت بیرون می‌کشم. و زن‌جان می‌دونه که خیلی اوقات اندیشه‌های من مخالف خودم سر بیرون می‌زنه. و من خیلی اوقات شده بود که باید تغییر رویه می‌دادم چون که باید همگام با اندیشه‌هام می‌شدم. من آدمی نیستم و نبودم که یک چیز بگم و چیز دیگه عمل کنم. برای همین خیلی اوقات زن‌جان به من می‌گفت که به اندیشه‌های خودم اعتراف کنم. یا که اعتراف کنم که خیلی اوقات همگام با اندیشه‌های خودم عمل نکردم. زن‌جان اعتراف می‌کنم که او روی دیگه‌ی تعقل من هستش. یعنی زن‌جان روی دیگری از قوه‌ی منطق من بود. همیشه او هست که خیلی اوقات من و راهنما می‌شه. بسیاری از اوقات من به زن‌جان می‌گم که روی انتقادی خودش و برای من بیدار کنه. یعنی تفکر انتقادی زن‌جان حالتی دیگر از حالات منه. و خودش خوب می‌دونه که هیچ‌کجای دیگه نمی‌تونه مردی پیدا کنه که مثل من او رو درک کنه. هیچ‌کس جز من زن‌جان و نمی‌فهمه. تنها و تنها این من هستم که زن‌جانم رو می‌فهمم و درک می‌کنم. هیچ‌کس جز او شعرهای من و عمیق و درست نمی‌تونه درک بکنه. اما خب من دوست دارم درباره‌ی شعرهام حرف بزنه. نظراتش و بگه که نمی‌گه. اما وقتی دهان باز می‌کنه و از شعرهام حرف می‌زنه و یا وقتی می‌تونه شعر ضعیفم و از دیگر شعرهام تشخیص بده این یعنی به خوبی شعرم و خونده و درک کرده. با همه‌ی این‌ها اجازه نمی‌دم هیچ‌وقت حتی برای ثانیه‌ایی به دیگری فکر کنه. زن‌جان فقط باید به من فکر کنه. و من قول می‌دم که او رو به نیک‌بختی برسونم. اما چطور؟ متاسفانه در این دنیا باید ماتریالیستی فکر کرد. یعنی بدون جیبی پر از پول نمی‌شن عاشقی کرد. من هم در پی فروختن خانه‌یمان هستم. وقتی خونه رو فروختم یه خونه تو تهران می‌گیرم و باقی پول‌ها رو به کانادا می‌فرستم تا اون‌جا هم خونه‌ایی بگیریم. دستت و می‌گیرم و میارمت تو خونه‌ی خودمون. مدتی که گذشت تو رو با خودم به کانادا می‌برم. و اون‌جا زندگی جدیدی رو آغاز می‌کنیم. و این هم خودت می‌دونی که رویا نیست. همه کس و کارم الان کانادا هستند. می‌خوان که من هم بهشون اضافه بشم. من فعلا نمی‌خوام. به دو دلیل: ۱. دکترا ۲. تو. این دو چیز باید حل شه بعد می‌رم کانادا. و البته مسائل دیگه هم هست. مثلا این‌که باید زبانم و خوب کنم که کلاس دارم می‌رم. مسائل کاری هم بعد از یادگیری زبانم حل می‌شه. اون‌جا هم دوباره دانشگاه می‌رم و سرگرم تحصیل می‌شم. درهای جدیدی به روی خودم باز می‌کنم. تو هم اون‌جا باید که سرگرم تحصیل شی. هردومون به نقطه‌ی جدیدی می‌رسیم و باید زندگی جدیدی رو شروع کنیم. بگذریم. می‌خواستم بگم کسی که شعر من و عمیق و درست بفهمه و فهمیده باشه او در ژرف‌ترین نقاط قلب من جای داره. و زن‌جان تنها زنیه که شعر منه درست درک کرده. زن کودکی‌های من و درک کرده. و من هم کودکی‌های اون رو درک کردم. ما به رنج های کودکی‌های همدیگه آگاهیم و تمام رنج‌های کودکی‌هامون و نوشیدیم. آگاهی مهم‌ترین موضوع در یک رابطه است. اگر در یک رابطه به کودکی‌ها، کنون و آینده‌ی فرد آگاهی پیدا نشه اون‌رابطه، رابطه‌ایی ابتر هستش. یعنی باید بدونی به همسرت در گذشته چی گذشته، الان چی کار می‌کنه و بعدا می‌خواد چی کارها بکنه. رابطه یعنی آگاهی به ذین سه ضلع.
5
7
در قید و بند تهران نباش. نمی‌دانم می‌خواهم واقعا برایش ان ژی بگذارم چون واقعا دوستش دارم. اما تمام هدفم خوشبختی توست کاش که این را باور کنی و بفهمی که من بیدار شدم و آن کاف سابق نیستم. ‌اما این کاف کافی نیست که دیگر آن را نشناسی. برعکس تو که واقعا دیگر نمی‌شناسمت. عمیقا از تمام وجودم اعتراف می‌کنم اگر ببینم با آن خاتونی که می‌شناختم سال‌ها تغییر کرده‌ایی به سرعت رهایت می‌کنم و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم. شاید ازدواج کردی، بچه‌آوردی، نیاوردی، مجرد ماندی نمی‌دانم یعنی دیگر هیچ خبری ازت ننخواهم گرفت که بدانم. برایم برای همیشه تمام می‌شوی. اما می‌دانم که داستان ما این‌طور نخواهد بود و تو به پشتیبانی من اعتماد خواهی کرد‌ من تو را از منجلاب بیرون خواهم کشید اما نخست اجازه بده خودم را نجات بدم همین. و فراموش نکن اعتراف‌هایم را. همه‌چیز تقصیر من بود، همه‌چیز. تو یک فرشته‌ی معصوم و خام بودی که من بال‌هایت را شکستم. ببخشید
34
8
و واقعا نمی‌دانم دکمه‌ی بخشش‌ات کجاست؟ اصلا دکمه‌ی بخششی داری؟ یا وقتی خدا تو را طراحی می‌کرد هیچ‌دکمه‌ی بخششی برای تعبیه نکرده است؟ و این خوب نیست. خوب نیست که مثل بچه‌ها بازی می‌کنی و من را بلاک می‌کنی. خودت هم می‌دانی که اگر من بخواهم بگذرم محکم می‌گذرم. و دیگر سرم را هم بر نمی‌گردانم. و من این تجربه داشتم. تو نداشتی. و‌من ازت خواهش می‌کنم در این سن و سالی که من دارم از این کارهای کودکانه نکن. منیتت را به رخم نمی‌کشی. حماقتت برام محرز می‌شود. هیچ‌وقت راه دیالکتیک را نبند احمق جان هیچ‌وقت. من می‌خواهم پشتیبان تو باشم. می‌خواهم به مردت تکیه کنی، افتخارت باشد. و این را در عمل نشانت خواهم داد. و دوست ندارم شرایط کنونی‌ام را با مسائل دیگر قاطی کنی. این یک اجبار احمقانه‌ایی بود که از سر ندانم‌کاری‌های مادر ما که نه من فقط من زمین‌گیرش شدم و آتشش تمام‌دامنم را گرفته و اعتراف می‌کنم که به تنهایی نمی‌توانم مهارش کنم و بگویم امروز حالم خوب خوب است. نه این‌ها همه دروغ است. من این روزها هیچ حال خوشی ندارم. سرگرم جنگیدنم. پای روی پای هم نگذاشته‌ام. اما هرچقدرم کار کنم به آن مبلغی که نیاز دارم نمی‌رسم و نخواهم رسید. مگر این‌که تکلیف آن خانه روشن شود. و من تا اچآن روز باید همین‌طور در همین شرایط بمانم. اما ا این‌حال منفعل نیستم. کلاس زبانم را جدی پی می‌گیرم. مطالعاتم را سخت گرفتم. ‌پروژه‌ی فرهنگستان هم تمام شده و تا اسفند هم باید آن را تحویل دهم. همه‌ی این موانع را پشت سر بگذارم تو همان چیزی را خواهی دید که باید. اما اگر پشتم را خالی کنی... بگذریم درباره‌اش صحبت هم نباید بکنیم. می‌خواستم بگویم من تمام رخ‌دادهای زندگیمان را گردن می‌گیرم. اشتباهات‌ رسز و درشت زندگی همه پای من است. چرا؟ گفتم چون این من بودو که از تو باتجربه‌تر بودم. تو کاملا خام بودی. و البته الان هم گمان نکن که برای خودت دنیا‌دیده شده‌ایی. من هنوز هم تو را بچه می‌دانم. تو فقط رگ خواب را به دستت گرفته‌ایی و می‌تازی. می‌گویی خب این مردک که من را دوست دارد پس بگذار روزگارش را سیاه کنم تا بفهمد من کی هستم و چه ارزشی دارم. نه عزیزم تو هیچی نیستی. و ارزشت هم به اندازه و سطح خودت می‌باشد. اگر من سرم را پایین می‌انداختم و برای همیشه می‌رفتم چه غلطی می‌خواستی بخوری؟ آهان گزینه‌های دیگر را هم می‌سنجیدی! چه شد أن وعده‌ی خانواده‌ی شهدا؟! نه آن خاتون دیگر مرده. می‌دانم توجیه‌های قشنگی است. اما دختر جان این رودی که تو درش تازه داری دست و پا می‌زنی ما غریق‌نجاتش بودیم. من جزو سلاطین بازی با واژه‌ها، مغلطه، اشتباهی را درست جلوه دادن هستم. با استادت دیگر از این بازی‌ها نکن. خیلی راحت بگو بله اشتباه کردم و تو درست می‌گفتی که زمان همه‌چیز را تغییر می‌دهد و از بنیان شخم می‌زند، آن وقت دیگر یقه‌ات را نمی‌گیرم. می‌گویم به قول خودتان دورت را بزن. اما با من با واژه‌ها بازی نکن و من را در چیزی که تخصص دارم و زندگیم را به پایش پیر کردم یعنی زبان دست کم نگیر و من را به قول خودت احمق جلوه نده. من تحت هیچ شرایطی به اجازه نمی‌دهم دست پیش و فرا داشته باشی. دستت باید کنار من باشد. مشت کرده و گره کرده پایاپای. و من دوستت دارم که این خلاصه‌ی تمام تاریخ ماست. دوست دارم برایت آن مردی بشوم که در سختی‌ها بگویی غصه‌ایی نیست من مردم را دارم به او تکیه می‌کنم. و من هم بگویم غصه‌ایی نیست زنی دارم که غم‌خوار من است. و من الان دقیقا در این شرایطی که از من می‌دانی هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آید. به قول یکی از دوستان این‌جا گفت برو زنت را برگردان. گفتم کجا برگردانم؟ من الان فعلا درگیر بقای خودمم. خودم زنده بمانم بعد فکری به حال زن هم می‌کنیم. و خودت می‌دانی که چقدر صادقانه حرف می‌زنم. اما تو هیچ‌وقت حرف‌های صادقانه‌ی من را در پستو نگذاشتی که دیگر دیده نشود. بلکه جلو آوردی و دقیقا توی سرم کوبیدی. کی و کجا؟ تو سپیده‌نامی می‌شناختی؟ من برایت تعریف کردم. اما تو همیشه گفتی تو با سپیده فلان که لیلا فلان شد. تو آشغالی. هرچه در گذشته بودم حق نداری قضاوتم کنی. من به تو اعتماد کردم که بسیاری از حرف‌ها را زدم. اما تو با من هیچ‌وقت صادق نبودی. چطور و چگونه؟ خودت بهم گفتی که من خیلی از حرف‌هایم را به تو نزدم. و خاتون جان این زناشوهری نیست. این سیاست است و من نمی‌پسنمدش که هیچ به سرعت از آن خودم را خارج می‌کنم. بگذریم دوست هم‌سنی پیدا کرده‌ام که کرد است و چه پسر خوبی است. وقتی در اوج افسردگی هستم غم‌خواریم را می‌کند. می‌گوید بیا بریم پارک، قدمی بزنیم، نوشیدنی‌ایی بخوریم. ساعت‌ها با هم حرف می‌زنیم. برای پزشکی در تلاش است که قبول شود. من هم دارم از او کمک می‌گیرم که چه‌ها باید بکنم. به هر حال پزشکی رشته‌ی ساده‌‌ایی نیست. اما به من گفت با توجه به شرایطت شهرستانها را می‌توانی قبول بشوی. و اگر قبول شدی برو.
33
9
وقتی صحبتی می‌کنم و بعد می‌گویند منبع؟ پاسخ می‌دهم خودتان پیدایش کنید. و ۵ دقیقه‌ایی هم پیدا می‌کردند. برای نمونه من نظریه‌ی گشتالت را که از روان‌شناسی اگر اشتباه نکنم وارد زبان‌شناسی شده من از این نظریه روش تست‌زنی برای کنکور کشف کردم و دائم همه‌جا این را تدریس می‌کنم. و به این دوستان که گفتم از ذوق نمی‌دانستند چه کار کنند. اما یکی دیگرشان سمج بود و راحت حرف‌ها نمی‌پذیرفت. جست‌وجو کرد و بعد دید مثل این‌که راست می‌گویم. حالا حرف این است من به عنوان حداقل یک معلم و در آینده استاد من به رهنمون‌هایی دارم و باید گوش کنی. نه این‌که بگویی این همان مردکی است که من را ویران کرده. همین مردک دنبال تغییرات بزرگ در حوزه‌های خودش است و تو نمی‌توانی من را قضاوت کنی و به روی من برچسب بزنی. مثلا من بیماری تو را فاان چیز خطاب کردم. اما تو گفتی فلان دکتر چیز دیگری گفت. من دیگر وحشی‌بازی درنیاوردم کولی نشدم. فقط خیلی مایلم به عنوان محقق علوم اعصاب نام این بیماری را بدانم دتا درباره‌اش تحقیق کنم و ببینم با مسائل دیگری همپوشانی دارد یا نه. اما فقط به عنوان یک محقق نه این‌که بخواهم سو استفاده کنم. با این حال این وضع کاملا شخصی است و شاید دوست نداشته باشی نامی ازش ببری اما من به قانون نانوشته‌ی ۹ ساله‌ی کاف سوگند می‌خورم که نام بیماریت را فقط برای تحقیق می‌خواهم. می‌خواهم بدانم بدر چه می‌گوید و فلان دکتر تو چه می‌گوید. و چرا باید بین تشخیص‌های افتراقی فاصله‌ها باشد. و شاید هم فاصله‌ایی نیست‌. پزشک تو بعد دیگری از آن بیماری را دریافته. نمی‌دانم تا ندانم نمی‌توانم حرفی بزنم. اما برای سلامت رابطه صلاح بر این است که هردو تمام خودشان را روی دایره بریزند. پس دوست دارم در این باره خوب فکر کنی. بیا با هم روراست ما دیگر سنی ازمان گذشته‌. هرچن تو هنوز جوانی اما من در سراشیبیم. حوصله و توان قطع دیالکتیک را ندارم. آقا مزاحم نشو بلاک این چه کار کودکانه‌ایی است؟ باور کن یک‌جا بد می‌برم. من هم آستانه‌ی تحمل درد مشخصی دارم. نمی‌توانی بیای و هر بلایی که دلت مواست سرم بیاوری و بعد بگویی او محکم نبود، مردی نبود که بشود به آن تکیه کرد. این حرف‌ها به درد حماسه‌های هومر و فردوسی می‌خورد. این‌جا نه تنها خریدار ندارد بلکه حتی در ویترین هم قرارش نمی‌دهند. پس هوشدار! به عنوان یک مرد می‌گویم که تمام تقصیرها را گردن می‌گیرم. و البته الان دقیقا همین الان که سواد نسبی نیمه دانشجوی پزشکی را پیدا کردم می‌فهمم که نصف مشکلات ما به کودکی‌های دو گرن خورده بود و نصف دیگرش به کودکی‌های من. پس چرا امروزمان را این‌گونه سنگ‌دلانه قضات می‌کنیم، داوری‌های مقرضانه می‌کنیم و در پی اینیم که در این دادگاه خودمان فقط برنده‌‌ی میدان بشویم. در جدایی هر دو نفر بازنده‌اند این را مطمئن باش. هیچ‌کس در جدایی پیروز نیست. و من دنبال این نیستم که تو را بالا ببرم یا پایین بکشم. من در پی اینم که دوشادوش هم قرار بگیریم. می‌خواهم بگویم که من می‌فهممت. رنج‌هایت را نوشیدم. برخلاف دو که نمی‌دانم با رنج‌هایم چه کار کردی! من به دنبال پس گرفتنم. من می‌خواهم حقم را که تو باشی دوباره بازپس‌گیرم. و برای تو دائما در جنگم. همین خانه‌ی لعنتی که من را این‌طور به آوارگی رسانده هرروز در پی جنگم تا سرپناهی برایت بسازم. و بعد تو را خودم از ایران خارج کنم. من، تو و سیوا. می‌خواهم بگویم زبانت را شروع کن. فرهنگ‌ همین امروز گفت یک سال روزی ۸ ساعت روی زبان بخوابی نمره‌ی آیلتس ۷ به بالا خواهی گرفت. به عنوان زبان‌شناس می‌گویم انگلیسی بسیار زبان ساده‌ایی است. فقط یک سری دستور دارد که آن‌ها را اگر یاد بگیری باقی‌اش حفظ کلمات است همین‌. بعد با آیلتس ۷ می‌توانی آن‌جا بهترین دانشگاه‌ها بورس شوی. و این برای من رویا نیست. من رویافروش نیستم من واقعیت‌ها را می‌بینم. الان کل خانواده‌ی من کاناداست. فقط من ایران ماندم. منتظر اینند که من لب تر کنم تا برایم دعوت‌نامه بفرستم. اما من فعلا نمی‌خواهم. اول فرهنگستان را تا اسفند تمام کنم. بعد ماجرایم را به توی لجباز عقده‌ایی و کینه‌ایی به نقطه‌ی روشنی برسانم بعد بروم. اگر تعریف عقده و کینه را می‌دانی لازم نیست فرهنگ‌نامه باز کنی. فقط کافی است خودت را ورق بزنی. با همه‌ی این دوستت دارم. و می‌خواهم اعتراف کنم. اعتراف به این‌که کوتاهی کردم. اعتراف به این‌که کسانی را وارد زندگی کردم که نباید. حرکت‌ها را شکستم. ‌به زبان ساده باید گفت، آری شکستم. اگر تو هم تقصیر داشتی من کور بودم به اشکالاتت. اگر سواد امروزم را داشتم به دادت می‌رسیدم و خودم را حتما از آن منجلاب کور بیرون می‌کشیدم. اما نکردم چرا که جاهل بودم. و این بزرگ‌ترین قدم برای موفقیت و پیشرفت است این‌که بلند اعتراف کنی که بله من جاهل بودم.
33
10
اعتراف‌نامه‌ی من به همسرم نامه را همیشه با عرض درود شروع می‌کنند اما من می‌خواهم که این نامه را با عطر تنت آغاز کنم. که بگویم اگر روزی این عطر را دوست نمی‌داشتم اما امروز آرزویم شده است؛ یک آرزوی بزرگ. تا جایی که می‌خواهم پیراهنت را برایم بفرستی تا بشود بوی پیراهن یوسف، یعقوب را. چه اشکالی دارد که اگر تو از عطری بدت می‌آمد حالا بشود تمام زندگانیت. و این اولین اعتراف من است که به بوی تنت معتاد شده‌ام. حالا تو هی با واژه‌ها بازی کن و بگو که نه تو منزجر بودی و انزجار را نمی‌شود کاریش کرد. اما آخر مگر تو منی؟ من نیستی که بدانی و ببینی که چطور و چگونه با بوی پیرهنت مست می‌شوم. و بگذار اصلا صادقانه صحبت کنم. من دیگر نمی‌توانم عطر تن کسی دیگر را به خود بپذیرم و این دیگر دست من نیست. بیولوژی اندام من این‌طور می‌گوید. می‌خواهی اندامم را از بیخ و از بنیان بکوبم و از نو بسازم؟ شدنی نیست. پس بیا و دیگر درباره‌ی عطر تنت صحبت نکنیم. من امروز در این نامه این‌جا با قامتی راست ایستاده‌ام که اعتراف‌ها بکنم و خودت خوب می‌دانی که همواره کنار تو صادق بوده‌ام. حتی اگر با کسی می‌رفتم اولین نفر به تو می‌گفتم. یادت هست؟ می‌گفتی دوست ندارم به من کارهایت را به من بگویی. اما من سمج همیشه تمام کارهایم را ریز و درشت واو به واو انتقال می‌دادم. و امروز هم چنین روزی است. عمیقا دلم برای عطر تنت تنگ شده است، کاش که باور کنی. اما باتوجه به روحیاتی که اکنون پیدا کرده‌ایی نمی‌دانم اصلا حرف‌های من را باور می‌کنی یا نه؟ یا این‌که می‌خواهی ریز به ریز حرف‌هایم را به صلابه بکشانی. می‌خواهم بگویم ساده باش، ساده بیاندیش که من به سادگی رسیده‌ام. خب بگذریم. بگذار از اعتراف‌های اصلی صحبت کنیم. بنیادی‌ترین اشکال کار در کودکی‌های من بود. و می‌خواهم هیچ‌وقت این ماجرا را فراموش نکنی. آن بلاهایی که سر من آمد از من آن کافی را ساخت که می‌شناختی. و هیچ‌وقت هیچ بزرگ‌تر و باتجربه و پیری در زندگی من نبود که گوشم را بپیچاند و بگوید راهت خطاست. این رفتارهایت تو را به تاریکی و جدایی می‌کشاند و من به تنهایی مجبور بودم همه‌چیز را آزمون و خطا کنم. و این توجیه نیست این بدبیاری من است. من باید صفحه‌ی سیاه آزمون و خطاهای جامعه‌ی خودم می‌شدم. و البته هم که من مقصدهایی داشتم که دوست داشتم حتما به آن‌ها برسم. هرچند به هشدارهایش را داده بودم اما باز مقصر اصلی منم. چراکه باید به عنوان یک باتجربه و بزرگ‌تر خودم دست به کار می‌شدم و جلو وقوع آن همه امور خطیر را بگیرم که نکردم. و مصر اصلی منم. و این اعتراف من است. و به هر حال وقتی که تو به عنوان همسرم وارد زندگیم شدی من باید تمام آن اهداف را به زباله‌دانی تاریخ می‌انداختم که نکردم. بی‌محبا و گستاخ کارهایی را کردم که نباید. تو را شکستم و از شکستن مهم‌تر این‌که تو را ندیدم. و اگر حقیقتش را بخواهی همیشه از این‌که تو را ندیدم عذاب وجدان دارم. یک عذاب وجدان بزرگ که هیچ‌گاه خودم را نمی‌بخشایم. تو گلایولی بودی که نیاز به دیده‌شدن داشتی و من تو نادیده انگاشتم. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که زیر تخت رفتی. به چه کسی پناه برده بودی؟ یا بهتر بگوییم از چه کسی فرار می‌کردی؟ من جوابش را می‌دانم؛ اژدهایی به نام من. و هروقت آن صحنه را به یاد می‌آورم از بن استخوان می‌شکنم. اما چاره چیست من خاطرات را این‌گونه رقم زدم و تو نیز هم به هیچ صراطی مستقیم نیستی دائم دوست داری گذشته‌ی کوری که داشتیم را ورق بزنی. اما چرا کور؟ آیا به راستی همه‌ی گذشته‌ی ما کور بوده؟ تو خودت خوب می‌دانی چه بسیار کارها را برای اولین بار با تجربه کردم. از سفر با موتور که دو تایی شهرها را گشتیم و من تو را گرسنه نگه داشتم تا به یک شهری برسیم. و خودت هم می‌دانستی که سفر با من قوانینی دارد که باید رعایت شود. آیا شیرین نبود؟ همان اتوبوس‌زنی‌ها شیرین نبود؟ گالری‌هایی که با هم می‌رفتیم، سفرهایی که کردیم و هم‌آغوشی‌های بی‌نظیری که من فقط می‌توانم با قلمم چنان به تصویر بکشمش که بهترین فیلم‌های دراماتیک هم از تصویر کردن این تصاویر عاجز بمانند. شوخی‌ها و خاطراتمان. اصفهان و کوچه‌پس‌کوچه‌هایی نشانم می‌دادی. سی‌وسه‌پل و پل خواجو آوزهایی که من خواندم و خوب شنیدی. رستوران‌ها و حتی جگرکی اصغر کثیف. ‌این‌ها خاطره نیست؟ یادت هست از ارتفاع بلند با هم پریدیم. و گفتی اولین تجربه‌ی عجیبت بود؟ اما علوم اعصاب به کمک می‌آید. می‌گوید مغز غم‌ها، اندوه‌ها، دردها و رنج‌ها به مراتب بیشتر از شادی‌ها به خاطر می‌سپارد. چرا؟ چون درد و رنج بقا را به خطر می‌اندازد و مغز اولویتش حفظ بقای خودش است. پس رنج‌ها سفت در خودش احاطه می‌کند که اگر مشابه چنین اتفاقی برایش رخ داد فوری اخطار خطر را روشن کند. این‌که دیگر حرف من نیست. منبع هم نمی‌دهم خودت برو منبعش را پیدا کن. این‌جا دوستانی پیدا کردم با تحصیلات بالا و سرگرم مطاله برای پزشکی.
32
11
ای تو ای روسری نارنجی، های! کوچه‌ها ولگرد کلاغ‌ها بی‌عار شده‌اند برگرد برگرد که قاب‌های کوچک این اتاق چند سالی است به نگاهت م
ای تو ای روسری نارنجی، های! کوچه‌ها ولگرد کلاغ‌ها بی‌عار شده‌اند برگرد برگرد که قاب‌های کوچک این اتاق چند سالی است به نگاهت معتاد شده‌اند ما برگیم پاییز می‌ریزیم بر قامت تو که تو راهی و مسیرت به نور می‌پیچد می‌پیچیم به تو که تو انحنای شاخه‌ی گیلاسی گیلاسی اصلا که تو و تو که تو دروغ نگویم من به ظرافت یک فال زیر گنبد حافظ و شب‌های شیرازی که چه رازی دارد این لب‌های تو اما که روسری‌ات را نارنجی به باد مده که دختران دشت انار شوهرانشان مست می‌مانند می‌رقصند برای نام خاتون تو تو کوچه می‌گردی یا که چی؟ می‌مانی تا که شب، ماهْ کامل بیفتد در دامنت؟ و ما بمانیم و تمام نبودنت آری کج‌دار و مریز می‌رویم تا خورشید بلکه تا نامی از تو پیدا کنیم خاتونی. © ( کاف. آ )
47
12
و از این‌روی هست که همه‌جا اسم و نام هگل رو می‌بینم که بلند می‌درخشه. حتی بلانشو و حتی دریدا خودشون و وام‌دار هگل می‌دونند. و آیا ما نباید پا روی دوش نوابغ گذشته بذاریم؟ نه‌این‌که بهترین راه همون راهیه که بزرگان بهش اشاره می‌کنند؟ من که نمی‌خوام تخطی کنم و زندگی کوتاهم و ببازم. چراکه مرگ سیاه بسیار نزدیکه. و منی که سی و چند سال دارم و تویی که بیست و چند سال داری. نمی‌خوام مسیر بیماری و طی کنم. راه من باید که بیداری باشه. و مرگ من باید باعث زنده شدن دل‌هایی بشه. من نمی‌خوام مرگم عبث باشه. باشم مردی که فقط آمد خورد و نسیان کرد و رفت. من می‌خوام مردی باشم که بیدار کرد و رفت. و تو رو نمی‌دونم! این پیام رو دادم که بدونی من حواسم به تو هست. و خواستار تغییرم. خواستار دیالکتیکم. و خواستم که بدونی و بفهمی که من بدون تو هم می‌تونم زندگی کنم. هرچند که خوابت و می‌بینم و خواهم دید. حتی اگر با من باشی هم باز خوابت و خواهم دید. چون من خواستار خاتون قدیمم. من همیشه خاتون و دوست دارم، دوست خواهم داشت و به خاطرش خواهم مرد. خاتون تنها زنی خواهد بود که در زندگی من جاری خواهد شد. یا که خاتون، یا که هیچ
31
13
من همانیم که مرده‌ی خویش را به دوش می‌کشد و هیچ‌کس را به یاری نخواهد خواست. من مسیح را در جلجتا به صلیب کشیدم. آری من بودم. حال می‌خواهم که رهایم کنید. من را به حال خویش بگذارید. من مردن را در گریبان خود می‌خواهم. من مردن را انتخاب خود می‌دانم. می‌مانم در گرداب خویش. این است تنهایی. و من برای رها شدن از تنهایی دنبال راه‌کارها گشتم. فهرستی از بایدها و نبایدها برام بالا اومد. خوب گشتم و بهترین‌هاشسون و سوا کردم در پیام بالا گذاشتم. اما این راه‌کارها من و سیراب نکرد. من اول باید گذر کنم. و تو باید گذر کنی. اما که ما گذر نکردیم. ما شادی‌های کوچک خودمون و بغل کردیم و داریم زندگی می‌کنیم. می‌خندیم. می‌رقصیم. و هرکس اگر از بیرون به ما نگاه کنه باور نمی‌کنه که ما دو غرق‌شده‌ی خواب‌زده‌ایم. ما خود منجلابیم. ما پناه‌دادگان توله‌گرگ‌های خاکستری هستیم. برای روز مبادا. که گرگ‌هایی وحشی تربیت کنیم برای روزی مبادا که اگر کسی به حریم ما نزدیک شد، گرگ‌های خاکستری رو رها کنیم. اما آیا این درست است؟ تا کی و تا کجا باید به این تنهایی ادامه بدیم. آیا تو از غرور خودت به من پیامی ندادی، یا حتی نشونی نفرستادی؟ نه. من که گمان نمی‌کنم. تو شادی‌های کوچک خودت و بغل کردی و آرام و بی‌صدا اون پشت، پشتی محرم که برای خودت پیدا کردی گریه می‌کنی. اما نمی‌دونی که صدای گریه‌هات تا این‌جا میاد. خاتونم! من هنوز خواب تو رو می‌بینم. من اگر اغراق نکنم شاید هرروز و شاید روزی یکی‌درمیان خواب تو رو می‌بینم. دست خودم نیست. حتی اخراج تو هم کاری بیهوده و عبس است. اما من سرگرم اخراج تو نبودم. من سرگرم این بودم که بهت ثابت کنم که من هم می‌تونم شادی‌های کوچکم و بغل کنم و بدون تو زندگی کنم. نه یک ماهم، نه شش ماه، نه یک سال، و نه چندین و چند سال. اما این کار سخت بیهوده است. باید رنج‌ها رو زمین گذاشت. باید عمیق‌تر دید. می‌خوام بهت بگم که خسته‌ام از این‌که دائم نام کیمیا را بر سر زبانت داری. خسته‌ام. باور کن که خسته‌ام. از این قیاس‌های بیمارگون خسته‌ام. کیمیا برای من رقیب تو نبود. کیمیا دختری بود مانند بسیار دخترهای دیگه‌ایی که در زندگی داشتم. خودت خوب می‌دونی که من دختران زیادی داشتم. نه یکی، نه دو تا، و نه ده‌تا. من همان جوان گرگ‌زاده‌ایی هستم که از بس استخوان جویده به گوشت دیگر رحم نمی‌کند. من را با کسی قیاس نکن. و هیچ دختری را با خودت قیاس نکن. من هیچ‌بار خواب کیمیا را ندیدم. من هیچ‌بار خواب تمام دخترانی که با من بودند را ندیدم. اما در این سال‌ها هرروز خواب تو را می‌بینم. دیشب خواب دیدم من با دو خاتون رودررو هستم. یکی خاتون قدیم که می‌شناختم. و یکی خاتون جدید که خیلی کم می‌شناسمش. طولش ندهم با هزار پیچ و خم با خاتون جدید ازدواج کردم. اما خاتون جدید خاتون قدیم را رقیب می‌دانست. تمام تلاشش را می‌کرد که من با خاتون قدیم رویارو نشوم. تا این‌که دانشگاه علامه سمیناری گذاشت که من هم اتفاقا به عنوان مدعو و خوش‌آمدگوی دعوت شده بودم. تو هم آمدی. یعنی خاتون جدید هم با من بود چپن بالاخره همسرم بودی. اما ناگهان دیدیم ای دل غافل خاتون قدیم هم هست. وقتی دیدمش دلم غنج رفت. اما برای این‌که اتفاقی نیفتد خاتون جدید را سریع آگاه کردم که خاتون قدیم هم هست. خاتون جدید یک نگاه خشم‌آلود به خاتون قدیم انداخت که یعنی حواسش را جمع کند. خاتون قدیم اعتنایی نکرد. من بالای سن رفتم و خوش‌آمدگویی کردم و استادهای مدعو و میزبان را معرفی کردم. پایین که آمدم دیدم خاتون قدیم چه نکاه‌هایی به من می‌کند. تمام بدنم بغض شد. اما نمی‌توانستم کاری کنم. و می‌دانستم که خاتون قدیم فقط به خاطر من آمده. و من هیچ کاری نمی‌‌توانستم بکنم. این خواب به من این نتیجه را داد که شاید برگردی. اما من این خاتون رو نمی‌خوام. من این خاتون جدیدی که از خودت ساختی رو دوست ندارم. من همون خاتون قدیم و دوست دارم. و تا زمانی که اون خاتون قدیم زنده نشه من روی خوش‌بختی رو نخواهم دید. و شاید تو هم خوش‌بخت نشی. باید تو خوابم می‌بودی و می‌دیدی که چطور دلم برای خاتون قدیم غنج می‌رفت. تو حتی از نگاه فروید یا یونگ هم نگاه کنی این تعبیر یه نتیجه بیشتر نداره. این‌که: خاتون قدیم باید بیدار بشه. خاتون جدید ترسناکه. چرا؟ چون گرگ‌های خاکستری کوچیکی و تربیت کرده برای روز مبادا. و من دوست ندارم روزی دندان گرگ رو در پهلوم پیدا کنم. اگر بیدار شدی، برای همیشه کیمیا رو از ذهنت بیرون کن. چون دیگه من تاب گذشته‌ایی که چیزی ججز حماقت بود و ندارم. و دیگه هیچ‌وقت من و مسدود نکن. چون اگر مسدودم کنی من زندگی خواهم کرد. نه این‌‌که پشتت به دنبالت بدوم. نه من هم مثل تو راه زندگی رو یاد گرفتم. این‌که شادی‌های کوچیکم و بغل کنم و شیپور بزنم و به زندگیم ادامه بدم. یا راه باید دیالکتیک باشه یا باید که مرد. من در زندگی راهی جز دیالکتیک نیافتم.
28
14
می‌خواستم بگم، من و از نداشتنت نترسون. ما رنج‌کشیده‌ها راه رویارویی با رنج و بلدیم. مخصوصا اگر شاعر باشیم. و این‌طور فکر می‌خوام بکنم که تو هم رنج کشیده‌ایی. پیام ندادنت از سر غرور نیست. و چقدر می‌تونه وحشتناک باشه که دو تا رنجور تنه‌اشون به تنه‌ی هم بخوره. هیچ‌کدوم بودن همدیگه رو گردن نمی‌گیرند. هرکدوم پی شادی‌های خودشون می‌رند و فراموش می‌کنند که شادی اصیل همون باهم‌بودنه. و اگر بخوان رنج بکشن گوشه‌ایی دنج پیدا می‌کنند و تنهایی رنجشون و محکم بغل می‌کنند. و نمی‌دونند که اگر با هم باشن رنج‌هاشون به شادی تبدیل می‌شه. و چقدر بده که هرکدوم بر این باورند که این رنج‌های خودشونه که باید به تنهایی باهاش رودررو بشند. رنج‌ها این رنج‌های لعنتی! که اگر نبودید راحت‌تر می‌تونستیم از باهم‌بودن لذت ببریم. هرکس رنج‌های خودش و محکم گرفته و رهاش نمی‌کنه. کاش می‌شد رنج‌ها رو سر برید. که اون‌وقت مثل دو تا بچه‌ی معصوم و کوچیک با هم دوست می‌شدیم و دنبال بازی‌کردنمون می‌دویدیم. اما الان به خاطر این رنج‌ها تو خودمون عمیق شدیم. بایدها و نبایدهای بزرگی برای خودمون گذاشتیم و دیگه ساده نیستیم. از ساده بودن هراس داریم. ما هرکدوممون برای خودمون یه روایت داریم. و روایتمون و دوست داریم همه‌جا منتشر کنیم. دوست داریم که روایتمون شنیده بشه. و وای به حال و روز اونی که روایت خودشو مخفی کرده، محکم در آغوش گرفتتش و به هیچ‌تنوان حاضر نیست روایتش و کسی بشنوه. اون روایت خودش و گوشه‌ایی پنهون از چشم دیگران، خیلی آروم برای خودش می‌نوسه و زیر لب زمزمه می‌کنه که روایت من و فقط یک نفر حق داره بشنوه. و اون یک نفر کیه؟ ما نمی‌دونیم. یعنی هیچ‌کس نمی‌دونه. و حتی گاهی خودش هم نمی‌دنه. فقط منتظره که اون یک نفر سر و کله‌اش پیدا شه. گاهی هم اون یک نفر هست. اما به خاطر اون رنج‌های لعنتی حاضر نیست که باهاش هم‌کلام بشه. روایت خودش و تو صندوق گذاشته و سرگرم رنج‌های خودش می‌شه. تو دلش غصه می‌خوره. دوسش داره اما اجازه نمی‌دن دست به روایتش بزنه. من گشتم همه‌جای اینترنت و منابع و گشتم، تمام منابع معتبر علمی و گشتم تا ببینم چه راهی می‌شه پیدا کرد برای این‌که این دو نفر و به هم برسونیم. یا این دو نفر باید چه کارهایی بکنند تا بتونند به روایت‌های همدیگه دسترسی پیدا کنند. هم و ببوسند و رنج‌هاشون و به شادی تبدیل کنند. حاصل تمام جست‌جوهای من تو دو تا پیام بالا خلاصه می‌شه. اما، اما این پند و نصیحت‌ها یک‌جاش می‌لنگید. احساس کردم یه جای کار ایراد داره. این مسیر نمی‌تونه درست باشه. ‌اگر درست بود تا الان خیلی‌ها به هم رسیده بودند. خیلی با خودم فکر کردم و به همین نتیجه رسیدم که این دو نفر اول باید روایت‌های مشترکی باهم داشته باشند بعد تلاش کنیم که این دو نفر و به هم برسونیم. اگر روایت‌ها باهم در تضاد یا تناقض و حتی بدتر در پارادوکس باشند، این دونفر نه به هم می‌رسند و نه رسدنشون به صلاحه. همون بهتر که از هم جدا شدند و باید از هم جدا هم بمونند. مرحله‌ی بعد رنج‌هاست. رنج‌ها باید همدیگه رو پوشش بدند. تضاد و تناقض و پارادوکسی هم حتی اگر بود اشکال نداره. فقط رنج‌های دیگری و باید پوشش بده. این‌که این دو نفر، این دو جدامانده از این‌که در تنهایی فرو برند و از این اتفاق نمی‌ترسند، نمی‌هراسند و دچار دهشت نمی‌شند، عمیقا وحشتناکه. تنهایی عمیقه اما نباید به اندازه‌ایی باشه که دیگه صدایی ازت شنیده نشه. این‌جاست که من می‌گم: از تنهایی به وسعت و پهناوری دریاها می‌ترسم. تنهایی خوبه، تا جایی که تو رو به رشد برسونه. این‌که به اعماق خودت آگاه بشی. اما وقتی اون‌قدر تنها می‌شی که دیگه هیچ‌کس صدات و نمی‌شنوه این یعنی تو دیگه مردی. نه مرده‌ایی که جسدی ازش باقی‌مونده باشه. مرده‌ایی که حتی جسدی هم ازش نیست که براش مراسم تدفین بگیرند. این است تنهایی. اما کسی که ددر تنهایی خودش فرو رفته حتی نمی‌تونه این پیام‌ها و این هشدارها رو هم ببینه و بشنوه. تنهایی مثل موریانه سمج مغز آدم و ذره ذره به شب وحشت بدل می‌کنه. می‌جوه و از تو مترسکی ترسناک باقی می‌ذاره که فقط کلاغ‌ها ازش خواهند ترسید. و تو یادگاری خواهی شد برای کلاغ‌های سیاه. با جمجمه‌ایی خالی که اگر شانسی بود درش کاه پر خواهند کرد. و تو هر شب با جیغ کلاغ‌ها به خواب خواهی رفت. و صبح را با تک پولادین سیاه همین شب‌زنده‌داران بر فرق سرت و بر حدقه‌ی چشم‌هایت بیدار خواهی شد. این است تنهایی. حالا می‌خوای باز هم روی تنهایی‌های خودت مُصِرّ باشی؟ اما من از تنهایی می‌ترسم. با این‌حال خواستم بگم من هم می‌تونم بدون تو باشم. می‌تونم رنج نکشم. ما رنج‌کشیده‌ها راه زندگی‌کردن و یاد گرفتیم. بلدیم شیپور تنهایی و دست بگیریم و کل شهر بچرخیم و محکم به شیپور بدمیم و بلند بگیم: من از همه‌ی شما دل‌سیرم. من در توالی خودم زیستن را می‌خواهم.
27
15
منابع Bradbury, T. N., & Karney, B. R. (1995). The longitudinal course of marital quality and stability: A review of theory, methods, and research. Psychological Bulletin, 118(1), 3–34. https://doi.org/10.1037/0033-2909.118.1.3 Gottman, J. M. (1992). Marital processes predictive of later dissolution: Behavior, physiology, and health. Journal of Personality and Social Psychology, 63(2), 221–233. https://doi.org/10.1037/0022-3514.63.2.221 Gross, J. J., & John, O. P. (2003). Individual differences in two emotion regulation processes: Implications for affect, relationships, and well-being. Journal of Personality and Social Psychology, 85(2), 348–362. https://doi.org/10.1037/0022-3514.85.2.348 Markman, H. J., Stanley, S. M., & Blumberg, S. L. (2010). Fighting for your marriage: A deluxe revised edition of the classic best-seller for enhancing marriage and preventing divorce. Jossey-Bass. Braithwaite, S. R., Selby, E. A., & Fincham, F. D. (2011). Forgiveness and relationship satisfaction: Mediating mechanisms. Journal of Family Psychology, 25(4), 551–559. https://doi.org/10.1037/a0024526 Stanley, S. M., Whitton, S. W., Sadberry, S. L., Clements, M. L., & Markman, H. J. (2006). Sacrifice as a predictor of marital outcomes. Family Process, 45(3), 289–303. https://doi.org/10.1111/j.1545-5300.2006.00171.x
60
16
Markman, H. J., Stanley, S. M., & Blumberg, S. L. (2010). Fighting for your marriage: A deluxe revised edition of the classic best-seller for enhancing marriage and preventing divorce. Jossey-Bass. Braithwaite, S. R., Selby, E. A., & Fincham, F. D. (2011). Forgiveness and relationship satisfaction: Mediating mechanisms. Journal of Family Psychology, 25(4), 551–559. https://doi.org/10.1037/a0024526 Stanley, S. M., Whitton, S. W., Sadberry, S. L., Clements, M. L., & Markman, H. J. (2006). Sacrifice as a predictor of marital outcomes. Family Process, 45(3), 289–303. https://doi.org/10.1111/j.1545-5300.2006.00171.x
1
17
معیارهای درون‌زیستی رابطه‌ی سالم الف) پایداری عاطفی و ارتباط روزمره ۱. گفت‌وگوهای روزانه باید کوتاه، واقعی و بدون نقد پنهان باشند. ۲. در هر ۲۴ ساعت، حداقل یک لحظه‌ی مثبتِ مشترک (مثلاً شوخی، لمس، جمله‌ی محبت‌آمیز) رخ دهد. ۳. به طرف مقابل زمانِ شخصی (حداقل نیم‌ساعت در روز برای هر نفر) داده شود و این نباید با احساس گناه همراه شود. ۴. تماس یا پیام ناگهانی برای کنترل، ممنوع است؛ ارتباط باید بر اساس احترام و میل باشد نه اضطراب. ۵. مکالمات پایان‌ناپذیر یا بازجویی‌گونه قطعاً ممنوع است. ۶. گفت‌وگو باید در فضایی امن مثلا بدون تلفن همراه انجام شود. ۷. در پایان هر روز، گفتن یک جمله‌ی تأییدی (مثلاً «خوشحالم که امروز حرف زدیم») الزامی است. ب) امنیت روانی متقابل ۸. در لحظه‌ی خشم، سکوت یا خروج موقت جایز است اما بی‌توضیح رفتن ممنوع است. ۹. تحقیر، تمسخر یا مقایسه با افراد دیگر در هر شکل ممنوع است. ۱۰. در جمع، حتی به شوخی، اشاره به ضعف‌های شخصی طرف مقابل خودداری شود. ۱۱. هیچ‌گاه از واژه‌ی «طلاق» یا تهدید به جدایی در لحظات عصبانیت استفاده نشود. ۱۲. احساس ناامنی باید بی‌درنگ و مستقیم بیان شود (مثلا «وقتی لحن صدایت بالا رفت، ترسیدم»). ۱۳. به‌محض عبور از مرز توافق‌شده، عذرخواهی فوری لازم است — حتی اگر در آن «قصدی» وجود نداشته است. ۱۴. هیچ گفت‌وگویی بدون لمس یا تماس چشمی پایان نیابد. ج) ساختار سالم رابطه ۱۵. هر دو باید زمان‌بندی تماس‌ها و دیدارها را با رضایت مشترک تعیین کنند. ۱۶. رابطه نباید در وضعیتِ «در انتظار پیام» یا «در امتحانِ وفاداری» بماند. ۱۷. بازگشت به رابطه به‌معنای آغازِ مجددِ تعهد است، نه ادامه‌ی آزمون. ۱۸. هیچ تصمیم مالی یا اجتماعی مشترکی بدون گفت‌وگوی کامل گرفته نشود. ۱۹. رابطه باید از نظر حدود خصوصی شفاف باشد: واژه‌ها، تماس‌ها و فضاهای شخصی احترام دارند. ۲۰. هر دو طرف باید در برابر فشار خانواده یا دوستان، از رابطه‌ی بازسازی‌شده محافظت کنند. د) مراقبت عاطفی دوطرفه ۲۱. در هر هفته حداقل یک گفت‌وگوی غیرکاری درباره‌ی احساسات و تجربه‌ی رابطه انجام شود. ۲۲. هر نشانه‌ایی از بی‌تفاوتی باید با گفت‌وگوی مستقیم پیگیری شود، نه با کنایه یا فاصله‌گیری. ۲۳. نیاز به تنهایی یکی از نشانه‌های رشد است، نه طرد یا سردی. ۲۴. لمس، نوازش و تماس فیزیکی باید خودانگیخته باشد، نه وظیفه‌گونه. ۲۵. هر طرف باید مسئول شادی خود باشد و از طرف مقابل انتظار «نجات» نداشته باشد. ۲۶. بیان محبت باید در رفتار دیده شود، نه این‌که فقط در کلمات باشد. ۲۷. در هر ۷ روز، حداقل یک فعالیت جدید یا تجربه‌ی مشترک (مثل پیاده‌روی، پخت غذا، فیلم دیدن) برنامه‌ریزی شود. هـ) مرزهای آسیب‌زا و رفتارهای پرخطر ۲۸. کنجکاوی نسبت به گذشته‌ی رابطه‌ی قبلی پس از آشتی، ممنوع است؛ تمرکز فقط بر اکنون باشد. ۲۹. هرگونه بازجویی از احساسات («دوستم داری یا نه؟») به‌صورت مکرر، نشانه‌ی اضطرابِ رابطه‌ است و باید متوقف شود. ۳۰. شوخی با مسائل دردناک گذشته، فقط در صورتِ رضایتِ هر دو طرف مجاز است. ۳۱. هیچ‌کس حق ندارد احساساتِ دیگری را کوچک یا غیرمنطقی بنامد. ۳۲. تماس مجدد با دوستان یا افراد مرتبط با تنشِ طلاق، باید شفاف و محدود باشد. ۳۳. قهر بیش از ۲۴ ساعت ممنوع؛ پس از آن، مکالمه‌ی بازسازی الزامی است. ۳۴. در مواقع شک، اصل بر توضیح است، نه برداشت شخصی. ۳۵. رابطه باید از هرگونه «آزمودنِ واکنش طرف مقابل» خالی باشد (مثلاً دوری بی‌دلیل برای دیدن واکنش طرف). و) رشد و آینده‌مندی ۳۶. هر ماه باید هدفی کوچک و مشترک تعیین شود (ورزش، یادگیری، پروژه‌ی کوتاه). ۳۷. رابطه باید محلِ آرامش باشد، نه منبع اضطرابِ دائمی. ۳۸. هرکس باید زبان عشق (Love Language) طرف مقابل را بشناسد و در آن زبان ارتباط برقرار کند. ۳۹. رشد فردی باید ادامه یابد؛ رکود شخصی مقدمه‌ی وابستگی بیمارگونه است. ۴۰. هر بازگشت یا پیشرفتی باید با گفت‌وگوی هدف‌محور همراه باشد، نه صرفاً از سر عادت. منابع Bradbury, T. N., & Karney, B. R. (1995). The longitudinal course of marital quality and stability: A review of theory, methods, and research. Psychological Bulletin, 118(1), 3–34. https://doi.org/10.1037/0033-2909.118.1.3 Gottman, J. M. (1992). Marital processes predictive of later dissolution: Behavior, physiology, and health. Journal of Personality and Social Psychology, 63(2), 221–233. https://doi.org/10.1037/0022-3514.63.2.221 Gross, J. J., & John, O. P. (2003). Individual differences in two emotion regulation processes: Implications for affect, relationships, and well-being. Journal of Personality and Social Psychology, 85(2), 348–362. https://doi.org/10.1037/0022-3514.85.2.348
50
18
این معیارها را به‌صورت اهداف هفتگی و قابل‌اندازه‌گیری اجرا کنید. ماهی یک‌بار با داده‌های واقعی رابطه (رفتار، گفت‌وگو، واکنش) پیشرفت را بسنجید. در نقاط ضعف، به‌جای سرزنش، مداخله‌ی رفتاری طراحی کنید: تمرین جدید، زمان گفت‌وگو، یا مهارت ارتباطی تازه. منابع: Braithwaite, S. R., Selby, E. A., & Fincham, F. D. (2011). Forgiveness and relationship satisfaction: Mediating mechanisms. Journal of Family Psychology, 25(4), 551–559. https://doi.org/10.1037/a0024526 Christensen, A., & Heavey, C. L. (1990). Gender and social structure in the demand/withdraw pattern of marital conflict. Journal of Personality and Social Psychology, 59(1), 73–81. https://doi.org/10.1037/0022-3514.59.1.73 Feinberg, M. E. (2003). The internal structure and ecological context of coparenting: A framework for research and intervention. Clinical Child and Family Psychology Review, 6(2), 107–126. https://doi.org/10.1023/A:1024904505110 Finkel, E. J., Rusbult, C. E., Kumashiro, M., & Hannon, P. A. (2002). Dealing with betrayal in close relationships: Does commitment promote forgiveness? Journal of Personality and Social Psychology, 82(6), 956–974. https://doi.org/10.1037/0022-3514.82.6.956 Gottman, J. M. (1992). Marital processes predictive of later dissolution: Behavior, physiology, and health. Journal of Personality and Social Psychology, 63(2), 221–233. https://doi.org/10.1037/0022-3514.63.2.221 Gross, J. J., & John, O. P. (2003). Individual differences in two emotion regulation processes: Implications for affect, relationships, and well-being. Journal of Personality and Social Psychology, 85(2), 348–362. https://doi.org/10.1037/0022-3514.85.2.348 Stanley, S. M., Whitton, S. W., Sadberry, S. L., Clements, M. L., & Markman, H. J. (2006). Sacrifice as a predictor of marital outcomes. Family Process, 45(3), 289–303. https://doi.org/10.1111/j.1545-5300.2006.00171.x
11
19
این معیارها را به‌صورت اهداف هفتگی و قابل‌اندازه‌گیری اجرا کنید. ماهی یک‌بار با داده‌های واقعی رابطه (رفتار، گفت‌وگو، واکنش) پیشرفت را بسنجید. در نقاط ضعف، به‌جای سرزنش، مداخله‌ی رفتاری طراحی کنید: تمرین جدید، زمان گفت‌وگو، یا مهارت ارتباطی تازه. منابع: Braithwaite, S. R., Selby, E. A., & Fincham, F. D. (2011). Forgiveness and relationship satisfaction: Mediating mechanisms. Journal of Family Psychology, 25(4), 551–559. https://doi.org/10.1037/a0024526 Christensen, A., & Heavey, C. L. (1990). Gender and social structure in the demand/withdraw pattern of marital conflict. Journal of Personality and Social Psychology, 59(1), 73–81. https://doi.org/10.1037/0022-3514.59.1.73 Feinberg, M. E. (2003). The internal structure and ecological context of coparenting: A framework for research and intervention. Clinical Child and Family Psychology Review, 6(2), 107–126. https://doi.org/10.1023/A:1024904505110 Finkel, E. J., Rusbult, C. E., Kumashiro, M., & Hannon, P. A. (2002). Dealing with betrayal in close relationships: Does commitment promote forgiveness? Journal of Personality and Social Psychology, 82(6), 956–974. https://doi.org/10.1037/0022-3514.82.6.956 Gottman, J. M. (1992). Marital processes predictive of later dissolution: Behavior, physiology, and health. Journal of Personality and Social Psychology, 63(2), 221–233. https://doi.org/10.1037/0022-3514.63.2.221 Gross, J. J., & John, O. P. (2003). Individual differences in two emotion regulation processes: Implications for affect, relationships, and well-being. Journal of Personality and Social Psychology, 85(2), 348–362. https://doi.org/10.1037/0022-3514.85.2.348 Stanley, S. M., Whitton, S. W., Sadberry, S. L., Clements, M. L., & Markman, H. J. (2006). Sacrifice as a predictor of marital outcomes. Family Process, 45(3), 289–303. https://doi.org/10.1111/j.1545-5300.2006.00171.x
1
20
معیارهای طلایی (تکمله‌ی معیارهای پیشین برای بازسازی یک رابطه‌ی سالم میان زوج طلاق‌گرفته) الف) تنظیم هیجان و کیفیت درگیری ۱. آغاز آرام گفت‌وگو (Gentle Start-Up) در هر گفت‌وگوی حساس، گفتگو را با توصیف دقیق موقعیت و احساس خود شروع کنید، نه با نسبت دادن نیت منفی. برای نمونه: «وقتی پیامم بی‌پاسخ ماند، احساس نگرانی کردم. می‌توانیم چند دقیقه درباره‌اش صحبت کنیم؟» این نوع آغازِ نرم، احتمال فروغلتیدن در چرخه‌ی منفیِ موسوم به «آبشار طلاق» را کاهش می‌دهد و مانع بروز چهار رفتار ویرانگر می‌شود: انتقاد، تحقیر، حالت دفاعی، و سکوت طولانی. ۲. پرهیز از الگوی فرساینده‌ی «مطالبه–کناره‌گیری» (Demand–Withdraw Pattern) در بسیاری از روابط، یکی از دو طرف به هنگام تنش بیشتر فشار می‌آورد (مطالبه) و دیگری عقب‌نشینی می‌کند (کناره‌گیری). برای شکستن این چرخه، طرفِ مطالبه‌گر باید فشار خود را به «درخواستی روشن، مشخص، و محدود» تبدیل کند؛ در مقابل، طرفِ کناره‌گیر باید به جای فرار، «وقفه‌ای کوتاه و توافقی» (مثلاً ۲۰ دقیقه) بگیرد تا آرام شود و سپس بازگردد. ۳. وقفه‌ی فیزیولوژیک در هنگام سیلاب هیجانی (Emotional Flooding) وقتی ضربان قلب بالا می‌رود و بدن دچار برانگیختگی شدید می‌شود، توانایی تفکر منطقی و حل مسئله به‌شدت کاهش می‌یابد. در این حالت باید علامتی برای «توقف موقت» داشته باشید؛ گفتگو را متوقف کنید، حداقل ۲۰ تا ۳۰ دقیقه به بدن و ذهن فرصت بازگشت بدهید، بدون نشخوار ذهنی، و پس از آرام شدن دوباره برگردید. ۴. تنظیم شناختی هیجان (Cognitive Reappraisal) به‌جای سرکوب احساسات در زمان تعارض، تلاش کنید موقعیت را از زاویه‌ای تازه بازبینی کنید. بازارزیابی شناختی به حفظ تعادل عاطفی و افزایش رضایت رابطه کمک می‌کند؛ درحالی‌که سرکوب احساسات معمولاً موجب فاصله‌ی هیجانی، فرسودگی روانی و کاهش صمیمیت می‌شود. ب) رفتارهای ظریفِ اعتماد و پیوند ۵. پاسخ به پیشنهادهای عاطفی (Emotional Bids) در جزئیات روزمره، به نشانه‌های عاطفی همدیگر پاسخ دهید: تماس چشمی، لبخند، گفتن «درست می‌گویی»، لمس کوتاه، یا پرسشِ پیگیرانه. میزان پاسخ‌دهی به این نشانه‌ها، مستقیماً شاخصِ سلامت عاطفی رابطه است. بی‌توجهی مداوم، اعتماد را به‌تدریج فرسوده می‌کند. ۶. تلاش‌های ترمیم در حین تعارض (Repair Attempts) در هر مشاجره باید چند اقدام ترمیمی دیده شود: شوخی ملایم، اعتراف جزئی به خطا، یا جمله‌ای همدلانه مثل «می‌فهمم این موضوع برایت سخت بود». نبود چنین ترمیم‌هایی، همراه با رفتارهای چهارگانه‌ی مخرب، نشانه‌ی خطر جدی در رابطه است. ۷. بازسازی اعتماد پس از خیانت یا شکستن مرزها اعتماد نه با وعده، بلکه با رفتار بازسازی می‌شود. فرمول آن ساده اما دشوار است: عذرخواهی صادقانه + توضیح روشن درباره‌ی آن‌چه رخ داده + شفافیت رفتاری محدود و معقول + پاسخ‌گویی مداوم. تداوم این الگو، حس امنیت و قابلیت اعتماد را بازمی‌گرداند. ۸. بخشش فعال، نه انکار گذشته بخشش واقعی به‌معنای پاک‌کردن حافظه نیست، بلکه یعنی زخم را می‌شناسی ولی دیگر از آن برای انتقام یا سرزنش استفاده نمی‌کنی. بخششِ بالغ با دو پیامد قابل‌سنجش همراه است: کاهش واکنش‌های منفی و افزایش همکاری در رابطه. ۹. فداکاری آگاهانه و دوطرفه (Meaningful Sacrifice) فقط فداکاری کافی نیست؛ مهم این است که از فداکاری خود احساس رضایت و معنا داشته باشید. فداکاری‌های روشن، محدود و متقابل، شاخص سازگاری پایدار زناشویی‌اند؛ اما فداکاری‌های مبهم یا یک‌طرفه، حس بی‌عدالتی و خشم پنهان می‌آفرینند. ۱۰. کنترل چهار رفتار ویرانگر (The Four Horsemen) در هر تعارض باید این چهار رفتار را آگاهانه شناسایی و جایگزین کنید: انتقاد: به‌جای سرزنش، رفتار را توصیف و درخواست مشخص مطرح کنید. تحقیر: به‌جای کنایه، از قدردانی و احترام روزانه استفاده کنید. دفاع: بخشی از مسئولیت را بپذیرید تا گفت‌وگو باز بماند. سکوت یا کناره‌گیری: به‌جای قطع ارتباط، وقفه‌ی کوتاه بگیرید و بعد بازگردید. د) بنیان‌های شخصیت و خودتاب‌آوری ۱۱. خودشفقتیِ دوطرفه (Mutual Self-Compassion) خودشفقتی—یعنی مهربانی با خویشتن در مواجهه با ضعف‌ها—با رفتارهای حمایتگر، همدلی بیشتر و کاهش کنترل‌گری همراه است. دو نفری که خود را می‌پذیرند، یکدیگر را نیز آسان‌تر می‌بخشند. ۱۲. تعهد به تغییرات کوچک و قابل‌سنجش رشد رابطه در وعده‌های بزرگ اتفاق نمی‌افتد، بلکه در تغییرات جزئیِ مستمر دیده می‌شود: پاسخ دادن روزانه به نشانه‌های عاطفی، به‌کارگیری چند مرمت در هر تعارض، یا زمان‌بندی وقفه‌های آرام‌سازی. مطابق «الگوی آسیب‌پذیری–استرس–سازگاری»، تکرار همین رفتارهای کوچک است که کیفیت رابطه را در بلندمدت تضمین می‌کند. یادداشت اجرایی کوتاه
11