🦋 پاپیلو
رفتن به کانال در Telegram
پاپیلو پروانه ايست كه در كوچه باغهای اندیشه بال میزند! 🦋🦋🦋 با ما همراه شوید در این سفر پروانهای؛ ارتباط با ادمینها : @A_k_iman @Ghazaal_ostovarnia @hesamtanhaee @Ahmadalpain https://www.instagram.com/radiopapiliouo?igsh=eXI1dnRiemdzdzdr
نمایش بیشتر5 396
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-2730 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+4
در 0 کانالها
اوت '26
+22
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+30
در 1 کانالها
Get PRO
مه '26
+15
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+31
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+18
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+29
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+21
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+30
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+36
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+60
در 7 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+70
در 11 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+35
در 9 کانالها
Get PRO
مه '25
+50
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+53
در 6 کانالها
Get PRO
مارس '25
+73
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+37
در 6 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+33
در 10 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+64
در 4 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+59
در 8 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+77
در 8 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+37
در 5 کانالها
Get PRO
اوت '24
+73
در 9 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+102
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+112
در 2 کانالها
Get PRO
مه '24
+88
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+110
در 6 کانالها
Get PRO
مارس '24
+137
در 6 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+76
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+86
در 4 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+93
در 6 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+74
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+70
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+68
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+65
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+78
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+83
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+98
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+130
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+275
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+50
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+65
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+76
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+53
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+46
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+44
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+74
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+56
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+69
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+66
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+74
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+79
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+71
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+71
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+71
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+79
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+132
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+94
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+87
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+80
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+86
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+115
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+116
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+145
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+241
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+140
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+5 993
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | +2 | |||
| 03 سپتامبر | +1 | |||
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
پستهای کانال
🎼 خورجین
👤✍ ایرج جنتی عطایی
🎻 بابک بیات
🎤 بابک بیات
📝 توی این خورجین کهنه شعر عاشقانه دارم
برای تو و به اسمت یک سبد ترانه دارم
یه سبد گل دارم امّا، گل شرم و گل خواهش
تنی از عاطفه سیراب تنی تشنهی نوازش
#موسیقی
@Papiliouo
| 2 | میدانی چرا وقتی بیش از اندازه خوشحال میشویم اشک شوق میریزیم؟ متا- ایموشن یا فرا احساس که به معنای احساس کردن احساسات است منجر به اشک شوق، دلتنگی، دلشوره، سرخ شدن گونه یا لبخند تلخ پس از احساس حقارت میشود که به باور من نجیبترین احساسات آدمی هستند، نجیب از آن جهت که خالصانه در تنهایی با عمیقترین وجوه انسانی خویش مواجه میشوی؛ اما میدانی چرا کسانی عشق را همزاد دلشوره میدانند، کسانی عشق را تباهی، کسانی معتقدند عشق در شرایط سخت به بقای خود ادامه خواهد داد و اندک شماری عشق را سازنده و معشوق را دلارام میخوانند؟ چون فرا احساسات بر چهار نوعاند: نوع اول فرا احساس «منفی منفی» نامیده میشود: به یاد میآوری هنگام خشم از پدر، مادر یا آنکه بسیار دوستش داری چگونه به گریه میافتی؟ آدم عصبانی گریه میکند؟ نه پوپکم! آدم عصبانی که گریه نمیکند، اما تو گریه میکنی و وقتی کسی از روی خشم گریه میکند یعنی از خشم خودش غمگین شده است، یعنی با خودش میگوید نباید از عزیز خودم خشمگین باشم یا از خودش میپرسد: چرا او که اینقدر دوستش دارم یا دوستم دارد خشمگینم میکند؟ نوع دوم فرا احساس «منفی مثبت» است: وقتی که در برابر شادی و خوشبختی و عشق احساس گناه میکنی. نوع سوم را فرا احساس «مثبت مثبت» مینامند: مانند احساس آرامش و آهستگی پس از دیدار دلارام خویش. نوع چهارم نیز فرا احساس «مثبت منفی» نام دارد: همانند کسی که از خشم خودش خوشحال است. درک فرا احساس انسان را به سوی پختگی هیجانی سوق میدهد، وقتی به پختگی هیجانی میرسی میتوانی احساسات خود را بازشناسی و در مواقع حساس زندگی تصمیمات درستتری بگیری و زندگیات را به کیفیت بالاتری برسانی تا رویدادهای خوشایند بیشتری را تجربه کنی؛ میدانی عزیز، تو باید بیش از اینها به فرا احساسات خود در زندگی اهمیت بدهی تا بتوانی عاشقانه و بزرگوارانه زندگی کنی تا بسیار بفهمی؛ انسان وقتی عاشق میشود، فرا احساسات بیشتری را تجربه میکند.
اما میدانی اشک شوق چیست؟ گاهی نشانه آن است که خودت را لایق نمیدانستی، باورت نمیشد که همه اینها برای تو باشد، باور نمیکردی که برای تو هم، همه چیز میتواند خوب پیش برود و تو هم میتوانی خوشبخت باشی، و حالا اشک شوق برای آن روزهایی است که باورت زندگی را برایت سخت کرده بود، حالا به پیشبینی ناپذیر بودن دنیا پی بردهای و باور کردهای که همهچیز میتواند در یک لحظه، در یک آن برایت تغییر کند...
👤✍ عباس ناظری
@Papiliouo | 868 |
| 3 | 🎼 کاشکی دوستت نداشتم
👤✍️ امان منطقی - آذر صرافپور
🎻 انوشیروان روحانی
🎤 هایده
📝 وااای بیا تا همیشه خودم رو
واسه تو یه همراه بدونم
نزار با دل ساده بی تو
توو فصله جدائیی بمونم
چه التماسی واسه تو توو این صدامه
اگه بیای صد آرزو توو لحظه هامه
#موسیقی
@Papiliouo | 1 613 |
| 4 | هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
✍️👤 حافظ
@Papiliouo | 1 456 |
| 5 | اگر زمان و مکان در اختیار ما بود
ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت میشدم
و تو میتوانستی تا قیامت برایم ناز کنی
یک صد سال به ستایش چشمانت میگذشت
و سی هزار سال صرف ستایش تنت
و تازه
در پایان عمر به دلت راه مییافتم
👤✍️ آندره مارول
@Papiliouo | 1 404 |
| 6 | قالت هو أنت ثانيةً، ألم أقتُلك؟ قلت
قتلتِني و لكني مثلكِ نسيت أن أموت
گفت: باز هم تو هستی،
مگر تورا نکشتم؟
گفتم؛ مرا کشتی اما من هم به مانند تو.....
فراموش کردم که بمیرم.
👤✍ محمود درویش
ترجمه : محمدرضا موسوی
@Papiliouo | 1 866 |
| 7 | نامم را صدا بزن
تا نوشتن آغاز کنم
زیرا که واژهها همه پشت صدای تو ماندهاند
و من جز نوشتن شغل دیگری ندارم و روزی از قِبَل واژه میخورم
نامم را صدا بزن
تا چین و چروک اخمهایم باز شوند
زیرا که لبخندها همه پشت صدای تو ماندهاند
و خلق اللّه به آدم عبوس کاری نمیدهند
نامم را صدا بزن
تا شیرین شود دهان من
زیرا که نیشکرها همه پشت صدای تو ماندهاند
و مردم جنس از تلخ دهانان نمیخرند
نامم را صدا بزن
تا
«جانم»
حلال شود
زیرا که احکام قربانی همه پشت صدای تو ماندهاند
و من در شهر مسلمانها دکان دارم
نامم را صدا بزن
تا نوشتن آغاز کنم
👤✍ مجید شرافت
@Papiliouo | 2 046 |
| 8 | 🎼 گل های باران خورده
👤✍️ محمدسعید میرزایی
🎻 علیرضا افکاری
🎤علیرضا قربانی
📝 تا به کی باید به یاد روزهای رفته باشم
بعد از این باید تو را از خاطراتم پس بگیرم
یا به شوقِ لحظهی برگشتنت عاشق بمانم
یا شبی در آخرین رویای غمگینم بمیرم
#موسیقی
@Papiliouo | 2 599 |
| 9 | سلين: تو چند ساعت پيش گفتی كه عاشقا برای اين تو گذر زمان از هم دلسرد و بيزار ميشن كه همه چيز طرف مقابلشون براشون تكراری و معمولی ميشه، اما من فكر می كنم كه میتونم عاشق كسی بمونم كه همه چيزش رو میدونم. اگه جادويی تو اين دنيا باشه، اگه جادويی تو عشق باشه، بابت اين نيست كه دو نفر در نظر هم موجودات رمزآلودِ جذابی باشن، جادو بايد تو تلاش اون دو تا باشه! تلاششون برای درك همديگه!
📼 Before Sunrise (1995)
📣 Richard Linklater
#دیالوگ
@Papiliouo | 2 145 |
| 10 | من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعداز ظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود شاید اینطور نمی شد.
📼📕 دايى جان ناپلئون
👤✍ ايرج پزشكزاد
📣 ناصر تقوایی
@Papiliouo | 1 981 |
| 11 | چند سال پیش،یک دوستی مجازی ای با کسی داشتم،چون ظریف و نازک بین بود می توانستیم باهم حرف بزنیم.اشتراک دیگری نداشتیم.توی جهان هم جا نشدیم.کم کم فاصله گرفتیم و تمام شد.
چند روز پیش،یک پیام عادی امد روی موبایلم،نوشته بود:من آسترالیا هستم.
خنده ام گرفت.
اصلن یادم نبود که قصه ای که فقط بین من و دو سه نفر از دوستهایم بود را برایش تعریف کرده ام یک روزی.
ماجرا این بود که محل کارشوهر یکی از دوست های صمیمی من آستارا بود .چند سال پشت هم دوستم عید ها میرفت آستارا،ما توی خودمان اسمش را گذاشته بودیم آسترالیا که سفرهای دوستم باکلاس تر به نظر برسد.
دیدم این ادم چقدر خوب به من گوش داده .خوشم امد.گفتم چه خوب یادت مانده.گفت:معمولن به یادت هستم!
چقدر مهم است که ادم در یاد کسی باشد.
بعد فکر کردم دیدم من از یادها گریخته ام.انقدر برایم درد داشته که به یاد کسی باشم که دیگر یاد گرفته ام بی هیچ کسی توی ذهنم باشم.این را بلد نبودم.همیشه باید به کسی فکر میکردم.اخریش پدرم بود که یادش را دو دستی چسبیده بودم.یکی دوماه پیش توی جلسه ی درمان،دستم را از دست پدر به زور کندم.ده سال بود دست پدر را از قبر بیرون نگه داشته بودم.خودم هم خسته شده بودم.دوباره پدر را خاک کردم بعد از ده سال و با دو دستم برگشتم خانه.دو هفته واقعن کتفم یخ زده بود و هر کار میکردم تکان نمیخورد.کم کم خوب شد دستم.
اما وقتی کسی یاد کسی را ندارد زندگی سرد و بی معناست.به تراپیستم گفته ام به عنوان یک زمان خالی بین دوتا چیز (چیزی که از دست رفته و چیزی که به دست می آید)این روزها را حاضرم اینطور در خلا طی کنم،اما برای همیشه نه...دلم میخواهد کسی روی ذهنم زندگی کند.۲۴ساعته در یادم باشد،کسی که اینبار شاید بیشتر از من بماند.چرا که بی دوست زندگانی هیچ وقت ذوقی ندارد..
👤✍ وبلاگ منِ آشفته
@Papiliouo | 2 300 |
| 12 | جانانم!
از تو بیخبرم. نمیدانم کجایی و چه کار میکنی. وقتی از تو بیخبرم، حس میکنم خودم فراموش شدهام. یعنی تو فراموشم کردهای. رنج بزرگی است فراموش شدن. اینکه بدانم حتی برگ کاغذی از کتابخانهی ذهنت هم دیگر به من تعلق ندارد. هیچ جا ننوشته است که روزی من کتابی در این کتابخانه بودهام. من بیشتر از آنکه از فراموش کردن بترسم، از اینکه فراموش بشوم هراس دارم. از اینکه روزی ماهی، یاد دریای خودش نیفتد. فکر اینکه بازیگری مشهورِ روی پردهی سینما، روزی بازنشسته و فراموش بشود. هیچ کس آن بوسهی مشهور روی بلندترین پل جهان را به خاطر نیاورد. چیزی که روزی دل دیگران را لرزانده است. در زمستان سرد چه کسی یاد برگهای فروریختهای میافتد که روزی پاییزی درخشان را رقم زده بودند؟ برگهای مدفون زیر برف فراموشی زمستان.
وقتهایی که از تو بیخبرم و بار فراموش شدن روی شانهام سنگینی میکند، به یاد تمام کسانی میافتم که از یاد رفتهاند. شاید فراموش شدن، خودش تلنگر به یاد آوردن فراموش شدگان دیگر باشد. چه کسی یاد سارهای گرسنهی دشتهای بایر میافتد؟ سالمندانی که از فرط فراموششدگی خودشان، یاد پرندگان میافتند و جیب لباسشان را پر میکنند از ارزن. یا کدام آدمِ به وصل رسیدهای شعر شاهکاری سروده است؟ قافیهها و جوانههای شعر در روزهای فراموششدگی به یاد میآیند و سبز میشوند.
جانانم!
از تو بیخبرم و میدانم که فراموش شدهام. مثل طرح کاشی حوضی که سالها زیر آفتاب رنگ باخته و دیگر اسم طرح را نمیشود روی آن گذاشت. چیزی درونم به این خودآگاهی رسیده است.نهیب میزند که فراموش شدهای. مثل شبهایی که بختک روی سینهی آدم میافتد و هر چه فریاد میزنی، صدا از گلو بیرون نمیآید و حتی خودم هم فریادم را نمیشنوم چه برسد به تو که بخواهی به یادم بیاوری.این خودآگاهی به فراموششدگی، سرآغاز فصلی جدید برای من است.فصلی که در آن فراموششدگان شهر را به یاد آورم.
به عمارتهای متروک شهر سر میزنم.به عمارتهایی که روزی در آن صدای خندهی کودکان و صدای نفسهای تند دلباختگان تاب میخورده و با آفتاب سبک بهاری آمیخته میشده است. عمارتهایی که حالا پیچکها دور ستونها وایوان و آفتابگیرشان پیچیدهاند و سکوت،بلندترین صدای حاکم بر آنهاست. آنهایی که طبیعت میخواهد ببلعدشان تا دیگر اثری ازشان باقی نماند.چرا که ندیدن و بیخبری آخرین گام نسیان است.همانطور که تو دیگر من را نمیبینی.
جانانم!
از تو بیخبرم و فراموش شدگی خودم را پذیرفتهام و به فصل پنجم خودم پا گذاشتهام. فصل به یادآوری فراموششدگان. به یاد آوردن گونههای منقرض شده. به یاد آوردن سربازان کشته شدهی بیپلاک.به یاد آوردن مردان و زنانی که در نبرد با زمان شکست خوردهاند و جوانیشان قربانی شده است.درختان فرسودهای که بیبرگی آنها را نامریی کرده است.فرزندان آرام و گمشده در فریاد بلند برادران پرهیاهویشان.
فراموششدگی خودم را با به یادآوردن فراموششدگان به یاد میآورم. به سراغ بازندگان میروم. کسانی که از برندگان خستهترند. تا انتهای شب کنار خط پایان مسابقه صبر میکنم تا آخرین دونده برسد و به او بگویم که من به یادش بودهام.اینجا کسی منتظر تو بوده است.حالا که همه رفتهاند و پرچمها را پایین کشیدهاند و برندگان زیر نور چراغهای شهر پایکوبی میکنند و به سلامتی شراب مینوشند،من به یاد بازندگان از یادرفتهی مسابقات هستم.چه چیزی بهتر از چراغی روشن و داشتن کسی در زندگی که با انتظار برای تو دست و پنجه نرم کند؟
شهر پر است از فراموشکردگی و فراموششدگی.کسانی که لای هیاهو گم شدهاند.صندلیهای خاک گرفتهای که ته انبار یک سینمای متروک به انتظار انتها روزشماری میکنند.شایدیک روز بیاید که من و تو درِ این سینما را باز کنیم و روی صندلیهای آن بنشینیم و بوسههای گمشده در زمان را دوباره ببینیم و تکرار کنیم. به یاد آن بازیگران مشهور. در موسیقی شلوغ خیابان،صدای ضعیف اما پر از زندگی باران را بشنویم.به آدامسهای جویده شده وخشکِ چسبیده به آجرهای دیوار نگاه کنیم ویادمان بیاید شیرینی روزهای گذشته را. شاید به تمام شاخههایی که روزی پرندگان روی آن مینشستهاند، روبان ببندیم. به یاد پنجههایی که دیگر به شاخه تکیه نمیکنند.
آنقدر به دیدار فراموششدگان میروم تا تو من را دوباره به یاد بیاوری.آنقدر به دیدن مردان و زنان منتظر پشت پنجرهی رو به خیابان میروم که خودم را دوباره یاد بیاورم. آنقدر خاکِ نشسته روی نیمکتهای متروک را میتکانم تا بالاخره دو نفر آنجا به هم دل بدهند و روی آن بنشینند.که یادم بیاید. که یادت بیفتم. که به یادم بیفتی.که دوباره درخت زمستان به یاد بهارش بیفتد و شکوفه کند. که دوباره صدای خندههایمان چیرگیاش را نشان دهد. آنقدر به یاد میآورد تا به یاد آورده شوم.
آنقدر دریا به تلاطم میافتد که بالاخره ماهی آن را ببیند
فهیم عطار | 2 064 |
| 13 | 👤✍ فهیم عطار
@Papiliouo | 1 |
| 14 | جانانم!
از تو بیخبرم. نمیدانم کجایی و چه کار میکنی. وقتی از تو بیخبرم، حس میکنم خودم فراموش شدهام. یعنی تو فراموشم کردهای. رنج بزرگی است فراموش شدن. اینکه بدانم حتی برگ کاغذی از کتابخانهی ذهنت هم دیگر به من تعلق ندارد. هیچ جا ننوشته است که روزی من کتابی در این کتابخانه بودهام. من بیشتر از آنکه از فراموش کردن بترسم، از اینکه فراموش بشوم هراس دارم. از اینکه روزی ماهی، یاد دریای خودش نیفتد. فکر اینکه بازیگری مشهورِ روی پردهی سینما، روزی بازنشسته و فراموش بشود. هیچ کس آن بوسهی مشهور روی بلندترین پل جهان را به خاطر نیاورد. چیزی که روزی دل دیگران را لرزانده است. در زمستان سرد چه کسی یاد برگهای فروریختهای میافتد که روزی پاییزی درخشان را رقم زده بودند؟ برگهای مدفون زیر برف فراموشی زمستان.
وقتهایی که از تو بیخبرم و بار فراموش شدن روی شانهام سنگینی میکند، به یاد تمام کسانی میافتم که از یاد رفتهاند. شاید فراموش شدن، خودش تلنگر به یاد آوردن فراموش شدگان دیگر باشد. چه کسی یاد سارهای گرسنهی دشتهای بایر میافتد؟ سالمندانی که از فرط فراموششدگی خودشان، یاد پرندگان میافتند و جیب لباسشان را پر میکنند از ارزن. یا کدام آدمِ به وصل رسیدهای شعر شاهکاری سروده است؟ قافیهها و جوانههای شعر در روزهای فراموششدگی به یاد میآیند و سبز میشوند.
جانانم!
از تو بیخبرم و میدانم که فراموش شدهام. مثل طرح کاشی حوضی که سالها زیر آفتاب رنگ باخته و دیگر اسم طرح را نمیشود روی آن گذاشت. چیزی درونم به این خودآگاهی رسیده است.نهیب میزند که فراموش شدهای. مثل شبهایی که بختک روی سینهی آدم میافتد و هر چه فریاد میزنی، صدا از گلو بیرون نمیآید و حتی خودم هم فریادم را نمیشنوم چه برسد به تو که بخواهی به یادم بیاوری.این خودآگاهی به فراموششدگی، سرآغاز فصلی جدید برای من است.فصلی که در آن فراموششدگان شهر را به یاد آورم.
به عمارتهای متروک شهر سر میزنم.به عمارتهایی که روزی در آن صدای خندهی کودکان و صدای نفسهای تند دلباختگان تاب میخورده و با آفتاب سبک بهاری آمیخته میشده است. عمارتهایی که حالا پیچکها دور ستونها وایوان و آفتابگیرشان پیچیدهاند و سکوت،بلندترین صدای حاکم بر آنهاست. آنهایی که طبیعت میخواهد ببلعدشان تا دیگر اثری ازشان باقی نماند.چرا که ندیدن و بیخبری آخرین گام نسیان است.همانطور که تو دیگر من را نمیبینی.
جانانم!
از تو بیخبرم و فراموش شدگی خودم را پذیرفتهام و به فصل پنجم خودم پا گذاشتهام. فصل به یادآوری فراموششدگان. به یاد آوردن گونههای منقرض شده. به یاد آوردن سربازان کشته شدهی بیپلاک.به یاد آوردن مردان و زنانی که در نبرد با زمان شکست خوردهاند و جوانیشان قربانی شده است.درختان فرسودهای که بیبرگی آنها را نامریی کرده است.فرزندان آرام و گمشده در فریاد بلند برادران پرهیاهویشان.
فراموششدگی خودم را با به یادآوردن فراموششدگان به یاد میآورم. به سراغ بازندگان میروم. کسانی که از برندگان خستهترند. تا انتهای شب کنار خط پایان مسابقه صبر میکنم تا آخرین دونده برسد و به او بگویم که من به یادش بودهام.اینجا کسی منتظر تو بوده است.حالا که همه رفتهاند و پرچمها را پایین کشیدهاند و برندگان زیر نور چراغهای شهر پایکوبی میکنند و به سلامتی شراب مینوشند،من به یاد بازندگان از یادرفتهی مسابقات هستم.چه چیزی بهتر از چراغی روشن و داشتن کسی در زندگی که با انتظار برای تو دست و پنجه نرم کند؟
شهر پر است از فراموشکردگی و فراموششدگی.کسانی که لای هیاهو گم شدهاند.صندلیهای خاک گرفتهای که ته انبار یک سینمای متروک به انتظار انتها روزشماری میکنند.شایدیک روز بیاید که من و تو درِ این سینما را باز کنیم و روی صندلیهای آن بنشینیم و بوسههای گمشده در زمان را دوباره ببینیم و تکرار کنیم. به یاد آن بازیگران مشهور. در موسیقی شلوغ خیابان،صدای ضعیف اما پر از زندگی باران را بشنویم.به آدامسهای جویده شده وخشکِ چسبیده به آجرهای دیوار نگاه کنیم ویادمان بیاید شیرینی روزهای گذشته را. شاید به تمام شاخههایی که روزی پرندگان روی آن مینشستهاند، روبان ببندیم. به یاد پنجههایی که دیگر به شاخه تکیه نمیکنند.
آنقدر به دیدار فراموششدگان میروم تا تو من را دوباره به یاد بیاوری.آنقدر به دیدن مردان و زنان منتظر پشت پنجرهی رو به خیابان میروم که خودم را دوباره یاد بیاورم. آنقدر خاکِ نشسته روی نیمکتهای متروک را میتکانم تا بالاخره دو نفر آنجا به هم دل بدهند و روی آن بنشینند.که یادم بیاید. که یادت بیفتم. که به یادم بیفتی.که دوباره درخت زمستان به یاد بهارش بیفتد و شکوفه کند. که دوباره صدای خندههایمان چیرگیاش را نشان دهد. آنقدر به یاد میآورد تا به یاد آورده شوم.
آنقدر دریا به تلاطم میافتد که بالاخره ماهی آن را ببیند | 1 |
| 15 | آنقدر دریا به تلاطم میافتد که بالاخره ماهی آن را ببیند
👤✍ فهیم عطار
@Papiliouo | 193 |
| 16 | جانانم!
از تو بیخبرم. نمیدانم کجایی و چه کار میکنی. وقتی از تو بیخبرم، حس میکنم خودم فراموش شدهام. یعنی تو فراموشم کردهای. رنج بزرگی است فراموش شدن. اینکه بدانم حتی برگ کاغذی از کتابخانهی ذهنت هم دیگر به من تعلق ندارد. هیچ جا ننوشته است که روزی من کتابی در این کتابخانه بودهام. من بیشتر از آنکه از فراموش کردن بترسم، از اینکه فراموش بشوم هراس دارم. از اینکه روزی ماهی، یاد دریای خودش نیفتد. فکر اینکه بازیگری مشهورِ روی پردهی سینما، روزی بازنشسته و فراموش بشود. هیچ کس آن بوسهی مشهور روی بلندترین پل جهان را به خاطر نیاورد. چیزی که روزی دل دیگران را لرزانده است. در زمستان سرد چه کسی یاد برگهای فروریختهای میافتد که روزی پاییزی درخشان را رقم زده بودند؟ برگهای مدفون زیر برف فراموشی زمستان.
وقتهایی که از تو بیخبرم و بار فراموش شدن روی شانهام سنگینی میکند، به یاد تمام کسانی میافتم که از یاد رفتهاند. شاید فراموش شدن، خودش تلنگر به یاد آوردن فراموش شدگان دیگر باشد. چه کسی یاد سارهای گرسنهی دشتهای بایر میافتد؟ سالمندانی که از فرط فراموششدگی خودشان، یاد پرندگان میافتند و جیب لباسشان را پر میکنند از ارزن. یا کدام آدمِ به وصل رسیدهای شعر شاهکاری سروده است؟ قافیهها و جوانههای شعر در روزهای فراموششدگی به یاد میآیند و سبز میشوند.
جانانم!
از تو بیخبرم و میدانم که فراموش شدهام. مثل طرح کاشی حوضی که سالها زیر آفتاب رنگ باخته و دیگر اسم طرح را نمیشود روی آن گذاشت. چیزی درونم به این خودآگاهی رسیده است. نهیب میزند که فراموش شدهای. مثل شبهایی که بختک روی سینهی آدم میافتد و هر چه فریاد میزنی، صدا از گلو بیرون نمیآید و حتی خودم هم فریادم را نمیشنوم چه برسد به تو که بخواهی به یادم بیاوری. این خودآگاهی به فراموششدگی، سرآغاز فصلی جدید برای من است. فصلی که در آن فراموششدگان شهر را به یاد آورم.
به عمارتهای متروک شهر سر میزنم. به عمارتهایی که روزی در آن صدای خندهی کودکان و صدای نفسهای تند دلباختگان تاب میخورده و با آفتاب سبک بهاری آمیخته میشده است. عمارتهایی که حالا پیچکها دور ستونها و ایوان و آفتابگیرشان پیچیدهاند و سکوت، بلندترین صدای حاکم بر آنهاست. آنهایی که طبیعت میخواهد ببلعدشان تا دیگر اثری ازشان باقی نماند. چرا که ندیدن و بیخبری آخرین گام نسیان است. همانطور که تو دیگر من را نمیبینی.
جانانم!
از تو بیخبرم و فراموش شدگی خودم را پذیرفتهام و به فصل پنجم خودم پا گذاشتهام. فصل به یادآوری فراموششدگان. به یاد آوردن گونههای منقرض شده. به یاد آوردن سربازان کشته شدهی بیپلاک. به یاد آوردن مردان و زنانی که در نبرد با زمان شکست خوردهاند و جوانیشان قربانی شده است. درختان فرسودهای که بیبرگی آنها را نامریی کرده است. فرزندان آرام و گمشده در فریاد بلند برادران پرهیاهویشان.
فراموششدگی خودم را با به یادآوردن فراموششدگان به یاد میآورم. به سراغ بازندگان میروم. کسانی که از برندگان خستهترند. تا انتهای شب کنار خط پایان مسابقه صبر میکنم تا آخرین دونده برسد و به او بگویم که من به یادش بودهام. اینجا کسی منتظر تو بوده است. حالا که همه رفتهاند و پرچمها را پایین کشیدهاند و برندگان زیر نور چراغهای شهر پایکوبی میکنند و به سلامتی شراب مینوشند، من به یاد بازندگان از یادرفتهی مسابقات هستم. چه چیزی بهتر از چراغی روشن و داشتن کسی در زندگی که با انتظار برای تو دست و پنجه نرم کند؟
جانانم!
شهر پر است از فراموشکردگی و فراموششدگی. کسانی که لای هیاهو گم شدهاند. صندلیهای خاک گرفتهای که ته انبار یک سینمای متروک به انتظار انتها روزشماری میکنند. شاید یک روز بیاید که من و تو درِ این سینما را باز کنیم و روی صندلیهای آن بنشینیم و بوسههای گمشده در زمان را دوباره ببینیم و تکرار کنیم. به یاد آن بازیگران مشهور. در موسیقی شلوغ خیابان، صدای ضعیف اما پر از زندگی باران را بشنویم. به آدامسهای جویده شده و خشکِ چسبیده به آجرهای دیوار نگاه کنیم و یادمان بیاید شیرینی روزهای گذشته را. شاید به تمام شاخههایی که روزی پرندگان روی آن مینشستهاند، روبان ببندیم. به یاد پنجههایی که دیگر به شاخه تکیه نمیکنند.
آنقدر به دیدار فراموششدگان میروم تا تو من را دوباره به یاد بیاوری. آنقدر به دیدن مردان و زنان منتظر پشت پنجرهی رو به خیابان میروم که خودم را دوباره یاد بیاورم. آنقدر خاکِ نشسته روی نیمکتهای متروک را میتکانم تا بالاخره دو نفر آنجا به هم دل بدهند و روی آن بنشینند. که یادم بیاید. که یادت بیفتم. که به یادم بیفتی. که دوباره درخت زمستان به یاد بهارش بیفتد و شکوفه کند. که دوباره صدای خندههایمان چیرگیاش را نشان دهد. آنقدر به یاد میآورد تا به یاد آورده شوم. | 164 |
| 17 | آنقدر دریا به تلاطم میافتد که بالاخره ماهی آن را ببیند.
👤✍ فهیم عطار
@Papiliouo | 5 |
| 18 | جانانم!
از تو بیخبرم. نمیدانم کجایی و چه کار میکنی. وقتی از تو بیخبرم، حس میکنم خودم فراموش شدهام. یعنی تو فراموشم کردهای. رنج بزرگی است فراموش شدن. اینکه بدانم حتی برگ کاغذی از کتابخانهی ذهنت هم دیگر به من تعلق ندارد. هیچ جا ننوشته است که روزی من کتابی در این کتابخانه بودهام. من بیشتر از آنکه از فراموش کردن بترسم، از اینکه فراموش بشوم هراس دارم. از اینکه روزی ماهی، یاد دریای خودش نیفتد. فکر اینکه بازیگری مشهورِ روی پردهی سینما، روزی بازنشسته و فراموش بشود. هیچ کس آن بوسهی مشهور روی بلندترین پل جهان را به خاطر نیاورد. چیزی که روزی دل دیگران را لرزانده است. در زمستان سرد چه کسی یاد برگهای فروریختهای میافتد که روزی پاییزی درخشان را رقم زده بودند؟ برگهای مدفون زیر برف فراموشی زمستان.
وقتهایی که از تو بیخبرم و بار فراموش شدن روی شانهام سنگینی میکند، به یاد تمام کسانی میافتم که از یاد رفتهاند. شاید فراموش شدن، خودش تلنگر به یاد آوردن فراموش شدگان دیگر باشد. چه کسی یاد سارهای گرسنهی دشتهای بایر میافتد؟ سالمندانی که از فرط فراموششدگی خودشان، یاد پرندگان میافتند و جیب لباسشان را پر میکنند از ارزن. یا کدام آدمِ به وصل رسیدهای شعر شاهکاری سروده است؟ قافیهها و جوانههای شعر در روزهای فراموششدگی به یاد میآیند و سبز میشوند.
جانانم!
از تو بیخبرم و میدانم که فراموش شدهام. مثل طرح کاشی حوضی که سالها زیر آفتاب رنگ باخته و دیگر اسم طرح را نمیشود روی آن گذاشت. چیزی درونم به این خودآگاهی رسیده است. نهیب میزند که فراموش شدهای. مثل شبهایی که بختک روی سینهی آدم میافتد و هر چه فریاد میزنی، صدا از گلو بیرون نمیآید و حتی خودم هم فریادم را نمیشنوم چه برسد به تو که بخواهی به یادم بیاوری. این خودآگاهی به فراموششدگی، سرآغاز فصلی جدید برای من است. فصلی که در آن فراموششدگان شهر را به یاد آورم.
به عمارتهای متروک شهر سر میزنم. به عمارتهایی که روزی در آن صدای خندهی کودکان و صدای نفسهای تند دلباختگان تاب میخورده و با آفتاب سبک بهاری آمیخته میشده است. عمارتهایی که حالا پیچکها دور ستونها و ایوان و آفتابگیرشان پیچیدهاند و سکوت، بلندترین صدای حاکم بر آنهاست. آنهایی که طبیعت میخواهد ببلعدشان تا دیگر اثری ازشان باقی نماند. چرا که ندیدن و بیخبری آخرین گام نسیان است. همانطور که تو دیگر من را نمیبینی.
جانانم!
از تو بیخبرم و فراموش شدگی خودم را پذیرفتهام و به فصل پنجم خودم پا گذاشتهام. فصل به یادآوری فراموششدگان. به یاد آوردن گونههای منقرض شده. به یاد آوردن سربازان کشته شدهی بیپلاک. به یاد آوردن مردان و زنانی که در نبرد با زمان شکست خوردهاند و جوانیشان قربانی شده است. درختان فرسودهای که بیبرگی آنها را نامریی کرده است. فرزندان آرام و گمشده در فریاد بلند برادران پرهیاهویشان.
فراموششدگی خودم را با به یادآوردن فراموششدگان به یاد میآورم. به سراغ بازندگان میروم. کسانی که از برندگان خستهترند. تا انتهای شب کنار خط پایان مسابقه صبر میکنم تا آخرین دونده برسد و به او بگویم که من به یادش بودهام. اینجا کسی منتظر تو بوده است. حالا که همه رفتهاند و پرچمها را پایین کشیدهاند و برندگان زیر نور چراغهای شهر پایکوبی میکنند و به سلامتی شراب مینوشند، من به یاد بازندگان از یادرفتهی مسابقات هستم. چه چیزی بهتر از چراغی روشن و داشتن کسی در زندگی که با انتظار برای تو دست و پنجه نرم کند؟
جانانم!
شهر پر است از فراموشکردگی و فراموششدگی. کسانی که لای هیاهو گم شدهاند. صندلیهای خاک گرفتهای که ته انبار یک سینمای متروک به انتظار انتها روزشماری میکنند. شاید یک روز بیاید که من و تو درِ این سینما را باز کنیم و روی صندلیهای آن بنشینیم و بوسههای گمشده در زمان را دوباره ببینیم و تکرار کنیم. به یاد آن بازیگران مشهور. در موسیقی شلوغ خیابان، صدای ضعیف اما پر از زندگی باران را بشنویم. به آدامسهای جویده شده و خشکِ چسبیده به آجرهای دیوار نگاه کنیم و یادمان بیاید شیرینی روزهای گذشته را. شاید به تمام شاخههایی که روزی پرندگان روی آن مینشستهاند، روبان ببندیم. به یاد پنجههایی که دیگر به شاخه تکیه نمیکنند.
آنقدر به دیدار فراموششدگان میروم تا تو من را دوباره به یاد بیاوری. آنقدر به دیدن مردان و زنان منتظر پشت پنجرهی رو به خیابان میروم که خودم را دوباره یاد بیاورم. آنقدر خاکِ نشسته روی نیمکتهای متروک را میتکانم تا بالاخره دو نفر آنجا به هم دل بدهند و روی آن بنشینند. که یادم بیاید. که یادت بیفتم. که به یادم بیفتی. که دوباره درخت زمستان به یاد بهارش بیفتد و شکوفه کند. که دوباره صدای خندههایمان چیرگیاش را نشان دهد. آنقدر به یاد میآورد تا به یاد آورده شوم. | 1 |
| 19 | 🎼 هوای گریه
👤✍ سیمین بهبهانی
🎻 محمدجواد ضرابیان
🎤 همایون شجریان
💽 نسیم وصل
📝 نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتم
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
#موسیقی
@Papiliouo | 2 368 |
| 20 | 🎼 هوای گریه
👤✍ سیمین بهبهانی
🎻 محمدجواد ضرابیان
🎤 همایون شجریان
💽 نسیم وصل
📝 نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتم
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
#موسیقی
@Papiliouo | 1 |
