fa
Feedback
ورتکس محسن خاتمی Vortex قانون جذب آبراهام Abraham Hicks هیکس

ورتکس محسن خاتمی Vortex قانون جذب آبراهام Abraham Hicks هیکس

رفتن به کانال در Telegram

آشنایی با قانون جذب و سایر قوانین کیهانی بر اساس آموزه‌های خرد جمعی #آبراهام هیکس و سایر مرشدان اصیل ♥️

نمایش بیشتر
482
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
اتش خالص برای زندانی بیچاره

پاسخ آتشین به یک نفس پرورده و چاق

آتش خشم در برابر کلیشه های پوچ وتهمتهای ناروا نوش. جان

سیاست کثیف و قدرتمندان سیاسی و افرادی که اینها را کنترل میکنند = HANDLERS

‎به چه دلیل هواپیماها بر روی آسمان مواد سمی که برای انسان. خاک، آبهای آشامیدنی، حیوانات و گیاهان، مضر میباشد را میپاشند. هدف
‎به چه دلیل هواپیماها بر روی آسمان مواد سمی که برای انسان. خاک، آبهای آشامیدنی، حیوانات و گیاهان، مضر میباشد را میپاشند. هدف آنها چیست؟ ‎ به چه دلیل هواپیماهها از روی شهرها حرکت میکنند؟ ‎ گفته میشود این مواد حامل #کپک، #قارچ، #ویروسهای فصلی #سرماخوردگی، بور، آلومینیم و مواد سمی زیاد دیگری ست که باعث میشود از جهات مختلف بر روی کره زمین تاثیر کنترل کنندگی بگذارد. ‎ #ویروس های فصلی باعث بیمار شدن انسانها و در نتیجه فروش مقادیر زیادی داروهای کنترل شده میشود. . ‎خاک #کشاورزی دیگر دانه های بومی را نمی رویاند. در عوض بذرهای #تراریخته برنامه ریزی شده را به عمل می آورد. همچنین آب های زیرزمینی نیز آلوده میشوند.. ‎ سیستم کنترل به عمد میگوید این مواد، برای کنترل آب هوا میباشد.ولی در حقیقت یکی از عوامل گرمایش زمین همین مواد هستند.و این بهانه ای برای گرفتن #مالیات گاز دی اکسید کربن از کارخانجات تولیدی نیز میباشد. ‎ با #آگاهی رسانی، و بیدار شدن تعداد بیشتری از انسانها، سیستم #کنترل دیگر نمیتواند به کارش ادامه دهد. ‎#کمتریل ‎#کمتریل_کشتار_در_سکوت #chemtrail ‎ زمین نو🌎✨ @newearth_5d

سال‌ها پیش آرش فرستاده. قانون جذب در عمل....

اولین نامه نسرین پس از بازداشت در مراسم خاکسپاری آرمیتا گراوند دوشنبه 8/8/1402 دوشنبه صبح است، حدود ساعت 10 صبح به دادسرای اوین رسیده‌ایم. در حیاط دادسرا نشسته‌ایم. یکی در میان بی‌حجاب، یکی در میان در حال سیگار کشیدن، یکی پیِرس‌هایی در یکی از لاله‌های گوش‌اش دارد که از بالا تا پایین لاله‌ی گوش‌اش را پر کرده است. یکی پیِرسی در بینی خود دارد و دیگری کت کوتاه زیبا و خوش رنگی با رنگ سبز سربازی مخملی بر تن دارد که با شلوار مشکی کوتاه‌اش و اندام رشید و زیبایش، ناخودآگاه چشم‌ها را به ساق پایش جلب می‌کند. موهای فرفری زیبایی دارد که کل سرش را پر می‌کند و رنگ قهوه‌ای درخشان‌اش در زیر تلألؤ نور رنگ پریده‌ی خورشید پاییزی، درخشان‌تر و زیباتر می‌شود. ما آن روز 23 تن بودیم، 23 زن در یک سوی حیاط و حدود 20 مرد در سوی دیگر حیاط. همگی روز قبل دستگیر شده بودیم. بیشتر ما در مراسم خاکسپاری و بر سر مزار دستگیر شدیم. دو سه نفر نیز در مراسم مسجد بازداشت شده بودند بیشتر کسانی را که عصر همان روز در مسجد دستگیر کرده بودند، تا آخر شب آزاد کردند. از بین آنان دو سه نفر حاضر به قبول وثیقه و دادن تعهد نشدند. چه تعهدی؟ تعهد به اینکه دیگر در چنین مراسمی شرکت نکنند. در بین دستگیر شدگان، یکی بود که لباس فرم کارمندی و مقنعه داشت و در ماشین وَن همراه ما بود. او می‌گفت از اینکه هر روز این لباس را می‌پوشید و سرکار می‌رفت، از خودش بیزار بود. ولی اکنون راحت‌تر است. وقتی به بهشت زهرا رسیدم، به سالن شستشو رفتم. بستگان آرمیتا ایستاده بودند. کمی بعد مادرش و خواهرش هم رسیدند. افراد جلو می‌آمدند و آشنایی می‌دادند و همراه می‌شدیم. در میان کسانی که جلو آمدند و سلام علیک کردیم، منظر خانم با عکس بچه‌هایش بود. از آنجا که من و او همراه شدیم ماشین او را نشستیم و بر سرمزار رفتیم. او عکس بچه‌هایش را که در دست گرفت، مأموران از پشت سر، عکس‌ها را در هوا قاپیدند و او به‌ دو رفت و از دست‌شان گرفت. پس از بازگشت، تا کرد و در کیف‌اش گذاشت. ناگهان دیدم دختر جوانی را که کنار من بود، می‌کشند. کشیدمش و دیگران نیز او را به میان جمعیت کشیدند و چند صف جلوتر بردند. سرش روسری انداختند و تمهیدات لازم برای مخفی کاری ... لحظاتی بعد منظر را کشیدند، من برای کشیدن او رفتم هر دو را روی زمین کشیدند و بردند. وقتی سوار ماشین وَن کردند، قبل از ما تعدادی را دستگیر کرده بودند و ماشین تقریبا پر بود. دم در نشستم. مأمور مدام می‌گفت بروتو. من نشسته بودم و تو نمی‌رفتم. چند شوکر به پایم زد. تکان نخوردم. دلیل‌اش چشمان اشک‌بار زنی بود که جلوی وَن منتظر بازداشت مانده بود و مأموران جا نداشتند. بعدا یکی از همبندی‌هایم، پس از یکی از تلفن‌هایش گفت که دوستم به خانواده‌ام پیغام داده که از خانم ستوده از قول من تشکر کن کنید. او جلوی در نشسته بود، جا نبود مرا دستگیر کنند و آزاد کردند. ما را از آنجا، بهشت زهرا به بازداشتگاه وزرا بردند. *** باد، بی‌خیال‌تر از جوانی بچه‌ها در موهایمان می‌پیچد. من و منظر خانم که 60 و 65 ساله بودیم، به کلی از گذاشتن روسری خودداری کردیم. جوان‌ترها، پس از مدتی، آرام آرام برای چند دقیقه تا رفتن به بازپرسی و برگشت از آن، روسری می‌گذاشتند تا شاید آزاد شوند. مردان دادسرا کارهایشان را رها کرده بودند و یکی یکی می‌آمدند و می‌رفتند و با چشمان گشاد شده ما را می‌نگریستند. ما عادی‌ترین کار دنیا را کرده بودیم. بی‌خیال آنجا نشسته بودیم، اما نَفَس آقایان در دادسرا در سینه‌هایشان حبس شده بود. نگاه می‌کردند و می‌گفتند این چه وضعی است؟ ساعتی یک بار هم دست‌های من و منظر را به هم می‌بستند و می‌گفتند ما را به بازداشتگاه وزرا برگردانند و بعد از نیم ساعت دوباره ما را از وَن پیاده می‌کردند و می‌گفتند روسری‌هایتان را سر کنید و بروید بازپرسی. سر نمی‌کردیم و نمی‌رفتیم. دو بار این کار را کردند. در یکی از این سناریوها که داشتند ما را به طرف وَن می‌بردند به مأمور گفتم به آقای قناعت‌کار بگوئید حتما از ایشان شکایت می‌کنم، چون ایشان نمی‌تواند به دلیل نداشتن روسری جلوی شرکتم در محاکمه را بگیرد. من که سالها بود حاضر نبودم در هیچ محکمه‌ای شرکت کنم اکنون اصرار داشتم در میانه‌ی این غم بزرگ، غم از دست دادن آرمیتا، بدون حجاب در دادسرای اوین حاضر شوم. ما تعدادی متهم ساعت‌ها بود حیاط دادسرای اوین را زنانه کرده بودیم، بی‌آنکه متوجه باشیم. اوین سراسرِ مردانه و امنیتی را با موهایمان به خطر انداخته بودیم ... نسرین ستوده زندان قرچک توضیح عکس: منظر ضرابی از خانواده‌های دادخواه شلیک به هواپیمای اکراین توسط سپاه پاسداران و نسرین ستوده در مراسم خاکسپاری آرمیتا گراوند

به یک هنرمند فتوشاپ‌کار برای همکاری نیاز داریم..... پیام خصوصی با نمونه کار لازم .... سپاس

وارده از کشور کانادا از سوی یکی از اعضای قدیمی کانال و گروه "ورتکس ما"👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼 ✅✅✅سالیان سال چرت و پرت هایی را با مفهوم نادرست در غالب آهنگهای شاد به خورد مغزهایمان دادند و آنها را طوطی وار با خود تکرار میکردیم و در ذهن ناخود آگاه اثر گذاشته و آنها را با میثاقهای فرهنگی اجتماعی مذهبی و خانوادگی مخلوط کردیم شدیم اینی که هستیم و دنیا را به گند کشیدیم و تمام آن میثاقها را در نا خود آگاهمان حک کردیم و حالا باید با سنباده ی دانه درشت به جان آنها افتاده تا آنهارا پاک کنیم البته که درد اک است چون سنباده کشیدن با دست خود، به خود ناخود ناآگاه دردناک است عمو محسن عزیزم ممنون از بیدار کردن ما شما همیشه در راه بیدار کردن ما هستید مرتب ما را تکان می دهید که "نخوابید بس است بیدار بمان بیدار و هوای خودت را داشته باش" ممنون هستم که هستید ❤️❤️❤️❤️