fa
Feedback
رفرش

رفرش

رفتن به کانال در Telegram

‌هر چه اینجاست، تنها ثبت خاطره است.

نمایش بیشتر
5 044
مشترکین
+524 ساعت
+167 روز
+8230 روز
آرشیو پست ها
زندگی بیشتر درباره نگاه کردن است؛ به یک فنجان، بدون اینکه بخواهی فنجان دیگری از آن بسازی. به پاییز، بدون اینکه بخواهی آن را نگه داری. به یک غروب بارانی، بدون اینکه از آن خاطره‌ای باشکوه درست کنی. و به کنار یک دوست بودن، بدون اینکه فکر کنی باز هم کنار هم خواهید بود یا نه. زندگی شاید همین باشد که هر «لحظه» مجبور نباشد تبدیل به «چیزی» شود. گاهی یک لحظه تنها یک لحظه است. همین. چای سرد می‌شود، نور روی دیوار محو می‌شود، باران تمام می‌شود، دوستی می‌رود و بعد شب فرا می‌رسد. و شاید همین «تمام‌شدن بی‌حادثه»، یکی از خالص‌ترین شکل‌های زندگی باشد.

زیبایی و ناپایداری یکدیگر را تشدید می‌کنند. شکوفه چون می‌ریزد، فقط غم‌انگیز نیست؛ شکوفه بودنش کامل‌تر احساس می‌شود.

34. Carl Belew - Folding Money.mp35.60 MB

خوب است آدم یک زمانی چیزی داشته باشد. بهتر از آن است که هیچوقت چیزی نداشته باشد.

Repost from رفرش
اون تیکه‌ای که گفت تو شهروند قشنگی بودی برای این شهر رو می‌خوام یادم نگه دارم.

photo content

در زندگی خیلی چیزها به شانس بستگی دارد. مثلا در یک بازی تنیس، وقتی توپ به لبه‌ی تور می‌خورد، فقط شانس حکم می‌کند که توپ از لبه‌ی تور بگذرد و برنده شویم یا برگردد و همه ‌چیز عوض شود و ببازیم. شاید همه‌مان بخواهیم آدم خوبی باشیم، اما من دلم می‌خواهد خوش‌شانس هم باشم. و شاید شانس، بیشتر از آنکه چیزی باشد که باید منتظرش ماند، چیزی است که باید خودت را در معرضش قرار بدهی. چون شانس معمولا در خانه‌ات را نمی‌زند. باید آنقدر راه بروی، آنقدر امتحان کنی و آنقدر وارد بازی شوی که بالاخره یک‌بار توپ، به نفع تو از لبه‌ی تور رد شود.

دنبال معنای آنچه تمام شده نگرد. فقط بگذار تمام‌‌شده‌ها تمام شوند.

AnnenMayKantereit - Tom s Diner.mp310.36 MB

قصه‌ی این خانه هم رو به پایان است.

photo content

Repost from رفرش
احساس می‌کنم مدتی است که با چیزی بیش از توانم درگیر بوده‌ام.

یک بار دوستی برام نوشته بود: «آدم حرف نزدن با بعضی‌ها رو هم دوست داره و تو همونی». و این از بهترین چیزهاییه که می‌شه شنید. کسی که حتا حرف نزدن باهاش هم حس خوبی داره. بودنش حس خوبی داره. و دوستی هم برای من همین بود. و بعد دیگه هیچکس اونطور نبود. و شاید دیگه هیچوقت هم نباشه.

عمیق‌ترین تجربه‌ی ملانکولیا، نه از دست دادن یک ابژه، بلکه از دست دادن خود «میل ورزیدن» است.

آدم یک روزی به جایی می‌رسد که دیگر نمی‌خواهد زندگی‌اش را برای دیگران توضیح بدهد. و این از سر پنهان‌کاری نیست. بلکه از سر خستگی از ترجمه کردن چیزی است که فقط خودش آن را زندگی کرده. بعضی رنج‌ها وقتی روایت می‌شوند، ناچار باید ساده شوند تا دیگری بتواند بفهمدشان؛ و بعضی شادی‌ها هم وقتی تعریف می‌شوند، آن‌قدر از جزئیات و معنای شخصی‌شان جدا می‌شوند که دیگر شبیه آن چیزی نیستند که درون آدم اتفاق افتاده بود. پس آدم کم‌کم یاد می‌گیرد همه‌چیز را قابل گفتن نکند. با بعضی‌ها از چیزهای معمولی حرف می‌زند، از فیلم و سریال و غذا و هوا و اتفاقات بی‌اهمیت؛ نه چون درونش چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون فهمیدن بعضی چیزها حق کسی نیست که فقط شنونده‌شان بوده است. بسیاری از بخش‌های زندگی نیازمند شاهد نیستند. آنها باید یک جایی در سکوت خود آدم بمانند.

13. Elley Duhé - Can’t Break A Broken Heart.mp37.64 MB

09. Elley Duhé - Stairways In The Sky.mp37.50 MB

02. Elley Duhé - Whiskey Eyes.mp35.81 MB

02. The Chamber Strings - Telegram.mp311.41 MB

آنقدر با احتیاط زندگی کردم، به گمان اینکه کسی نظاره‌گرم است. اما صحنه خالی بود. تماشاگر هرگز نیامد.
اوسامو دازای