رفرش
Ir al canal en Telegram
4 814
Suscriptores
-124 horas
+167 días
+7030 días
Archivo de publicaciones
4 814
آن وقتها که تهران بودم، هر بار که از تجریش راه میافتادم و ولیعصر را تا انقلاب پیاده میآمدم، یک قرار نانوشته در میان راه داشتم. یک قرار با این ساختمان. نه قرار مهمی بود، نه خاطرهای بود که آنجا جا گذاشته باشم. تنها نگاهم بود که همیشه دنبالش میگشت. از چند خیابان مانده بهش، ناخودآگاه حواسم را جمع میکردم، مبادا که از یادم برود و آن را نبینم و بگذرم. بعد که میرسیدم، چند ثانیه نگاهش میکردم و دوباره راه میافتادم. انگار باید مطمئن میشدم که هنوز سر جایش هست. نمیدانم اولین بار چرا بین آن همه ساختمان، چشمم روی همین یکی ماند. شاید به خاطر پنجرههایش بود. پنجرههایی که هیچوقت چیزی از پشتشان معلوم نبود. نه زندگی، نه آدمی، نه نوری که بخواهد چیزی را تعریف کند. تنها سکوت بود. بعضی پنجرهها عجیبند. به جای این که چیزی را نشانت بدهند، خلأ را قاب میگیرند. هر بار که از کنار آن رد میشدم، حس میکردم آن ساختمان بیشتر از این که ساخته شده باشد، انگار سالهاست دارد چیزی را پنهان میکند. پشت هر پنجره، یک اتاق. پشت هر اتاق، یک زندگی. و پشت هر زندگی، خلئی که از خیابان دیده نمیشود. شاید برای همین بود که دوستش داشتم. چون هیچوقت سعی نمیکرد خودش را توضیح بدهد. همین که بود، کافی بود. گاهی فکر میکنم شهرها را نه میدانهای معروفشان، نه برجهای بلندشان، بلکه همین نقطههای بیدلیل در خاطر آدم نگه میدارند. ساختمانهایی که هیچ اهمیتی برای دیگران ندارند، اما برای یک نفر، تبدیل میشوند به نشانهای که میگوید: «راه را درست آمدهای». حالا هر وقت عکسش را میبینم، بیشتر از خود تهران، یاد فاصلهها میافتم. یاد خیابانی که تمام نمیشد، صدای قدمها و پنجرههایی که همیشه بسته بودند. بعضی پنجرهها برای تماشا کردن نیستند؛ برای این اند که آدم یادش بیفتد همیشه چیزهایی هست که قرار نیست هیچوقت دیده شوند. و شاید زیبایی بعضی ساختمانها هم دقیقا همین باشد. این که چیزی را نشانت نمیدهند، اما مدتها بعد، هنوز درونت ایستادهاند.
4 814
دلم میخواد دربارهی همه چیز ناله سر بدم. اما بعد میبینم که چه کارش میشه کرد؟ همه چیز تقریبا از دست ما خارجه. زورمون نمیرسه. خیلی در برابر ارادهی حاکم بر جهان کوچکیم و در نهایت میتونیم فقط در موردش گریه کنیم.
4 814
همه چیز همینطور راحت به پایان میرسد. رابطهها، دوستیها، همنشینیها، شغلها، عمر تیشرتی که دوستش داری، پنجرهی یک خانه که چند سال آنجا زندگی کردهای، خیابان دوران کودکی، روزهای رو به پایان زندگی بابابزرگ، صحبت کردن با یک دوست، هیزمهای توی باغ، آب چشمهها، برف روی کوهها، سایهی یک درخت پیر، سلامتی خودت و سالهای سال تماشای بازی بازیکن مورد علاقهات. یک روز خیلی معمولی که همه چیز عادی بنظر میرسد، دیگر با یک دوست حرف نمیزنی. یک بار که نمیدانی آخرین بار است، از کسی که دوست داری جدا میشوی. وقتی میرسد که باید محل کارت را ترک کنی، خیابان کودکیات را و پنجرهای که پشت آن باران و آفتاب و باد و برف را به تماشا نشستهای. همه چیز یک روز به سر میرسد. حتا بودن خودت هم یک روز به سر میرسد. می شود گفت دنیا بیرحم است، یا میشود پذیرفت که دنیا همیشه همین بوده و این فقط ما بودهایم که خیال کردهایم بعضی چیزها قرار است همیشگی باشند. اما یک چیز هیچ وقت به پایان نمیرسد؛ دلتنگی. دلتنگی همیشه با تو میماند. دلتنگی برای آدمی که دوستش داشتهای، یک دوست که بعد از یک روز خیلی عادی دیگر با او حرف نزدهای، شهری که ترکش کردهای، بابابزرگی که دیگر قرار نیست ببینیاش، خیابانی که در کودکیت تویش فوتبال بازی میکردی، یک پنجره که روزهای زیادی از آن بیرون را تماشا کردهای و یک درخت، که باز هم در یک روز خیلی معمولی یک نفر تصمیم گرفته است آن را قطع کند؛ یک آدم معمولی با یک تصمیم معمولی. من فکر میکنم دلتنگی یکی از بزرگترین چیزهای عالم است. چیزی که هیچوقت تمام نمیشود. شاید، ما هم دلتنگی پایانناپذیر آدم دیگری باشیم.
4 814
hold your head high, Leo.
thank you for every trophy, every goal, every breathtaking moment, and for everything you’ve brought into our lives. football owes you more than words can ever express.
the greatest of all time. 🐐
4 814
خوشحالم در دورانی زندگی کردم که این فرصت بود تا برای بیست سال از جادوی تو با توپ لذت ببرم. برای همه چیز از تو متشکریم آقای مسی! 🇦🇷
#goat 👑
4 814
8some people see a mountain. cat people see the truth.
[Credit where it’s due: I shamelessly copied this from a random design on my Instagram Explore page. 😄]
