fa
Feedback
یٰا مُحْیِیَ الْاَمْوٰاتْ

یٰا مُحْیِیَ الْاَمْوٰاتْ

رفتن به کانال در Telegram

“ما اصالت را به دنیا داده ایم و کار از همینجا خراب می شود” @Hosseinrek

نمایش بیشتر
493
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
اهل دنیا را ز جان کندن چه حظ از عنای جان و برنج تن چه حظ مرگ را نشناختن تا وقت مرگ غافلان را از چنین مردن چه حظ سعی کردن بهر دنیا روز و شب ناگهانی مردن و ماندن چه حظ خواجه را از جمع کردنها چسود تخم حسرت در جهان کشتن چه حظ عاقلانرا از مراعات رسوم جز مشقتهای جان و تن چه حظ اهل عزت را ز عزوّ سروری جز مراعات گران کردن چه حظ کار عقبا را پس افکندن چه سود فوت کردن وقت تا رفتن چه حظ زینت دنیا ندارد چون بقا عاقلانرا دل در آن بستن چه حظ فیض را زین پندهای بیهده گفتن و بنوشتن و خواندن چه حظ #فیض

زهر فراق نوشم تا کام من برآید بهر وصال کوشم تا جان ز تن برآید دل بر جفا نهادم تا میتوان جفا کن از جان کشم جفایت تا کام من برآید تخم وفات در جان کشتم که چون بمیرم شام وفا پس از مرگ از خاک من برآید گر بی‌وفاست معشوق کان وفاست عاشق عاشق وفا کند تا از خویشتن برآید وقف تو کرده‌ام من جان و دل و سر و تن در خدمتم سراپا تا جان ز تن برآید هر کو سفر گزیند تا مقصدی بیابد باید غریب گردد ز اهل و وطن برآید چون در سفر تو باشی صد جان فدای غربت گر ره‌زنی تو مقصود از راهزن برآید در حضرتت برد فیض پیوسته ظن نیکو انجاح هر مهمی از حسن و ظن برآید #فیض

خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند سوی آرامگه عشق براتم دادند یار مستان خرابات الستم کردند از دم روح فزاشان برکاتم دادند عشق بگرفت مرا از من و بنشست بجا سیئاتم ستدند و حسناتم دادند فیض هر نشئه زفیض دگری بهتر بود وقت شان خوش که نشان نشئاتم دادند عشق صوری عجبی در دل افسرده دمید مرگ را سر ببریدند و حیاتم دادند هر چه دادم بعوض خوبتری بگرفتم چون گذشتم زصفت جلوهٔ ذاتم دادند چون سپردم صفت و ذات باهلش یکیک نو بنو خلعتی از ذات و صفاتم دادند بار عقلی که از اندوش دلم بود گران چون فکندم زغم و غصه نجاتم دادند زیرخط آب حیات از لب اونوشیدم ره بسر چشمهٔ خضر از ظلماتم دادند چه گشادی که شد از دولت عشقم روزی شکرلله که در این شیوه ثباتم دادند هر چرا یافتم از دولت شبخیزی بود کام جان از برکات خلواتم دادند کاسهٔ فقر گرفتم بکف عجز و نیاز چون بدیدند فقیرم صدقاتم دادند فیض تبدیل صفت کن بصفات معشوق کاین مقامات زتبدیل صفاتم دادند این جواب غزل حافظ آگاه که گفت دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند #ویژه #فیض

چو تو در بر من آئی اثری ز من نماند چو جدا شوی ز جانم رمقی بتن نماند سخن از دلم برآید بزبان که با تو گویم چو نظر کنم بسویت بزبان سخن نماند بوطن چو بیتو باشم بودم هوای غربت بسفر چو با تو باشم هوس وطن نماند ز لطافت خیالت ز تجلی جمالت همه جان شد است این تن تن من بتن نماند بنما رهم بجائی که همین تو باشی آنجا غم جان و تن نباشد سر ما و من نماند دل و جان نخواهم الا که دهم بخدمت تو چو بخدمت تو آیم دل و جان بمن نماند دم نزع گفت جانم ز بدن چها کشیدم هله دوستان بشارت که ز غم بدن نماند پس مرگ اگر بیادت نفسی ز جان بر آرم شود اخگر این تن من بدن و کفن نماند بزمانه یادگاری چو سخن نباشد ای فیض برسان سخن بجائی که دگر سخن نماند #فیض #ویژه

چو من کسی که ره مستقیم میداند صفای صوفی و قدر حکیم میداند طریق اهل جدل جمله آفتست و علل ره سلامت قلب سلیم می‌داند ز چشم مست تو بر داشت نسخهٔ عارف و لیک منتسخش را سقیم میداند کسیکه حسن تو دیده است و عشق فهمیده است مزاج طبع مرا مستقیم میداند چو عشق مظهر حسنست قدر من دانی از آنکه قدر گدا را کریم میداند رموز سر محبت حبیب می‌فهمد کنوز کنه سخن را کلیم میداند بدوست دارد امید و ز خویش دارد بیم کسی که معنی امید و بیم میداند براه مرگ روانست جاهل غافل مسافریست که خود را مقیم میداند بسوی حق بود آهنگ عارف حق‌بین نه حزن باشد او را نه بیم می‌داند کسی که لذت دیدار دوست را یابد نعیم هر دو جهان کی نعیم می‌داند ندیده است جمال و شنیده است نوال که ترک لذت دنیا عظیم می‌داند میان خوف و رجا زاهد است سر گردان دو دل شده دل خود را دو نیم میداند بگریه رفت ز خود فیض و طفل اشگش را حساب‌دان هم درّ یتیم میداند #فیض

پژمرده شد دل زآلودگیها کاری نکردم ز افسردگیها دل برد از من گه این و گه آن عمرم هبا شد از سادگیها هر چند شستم دامان تقوی زایل نگردید آلودگیها از پا فتادم و از غم نرستم نگرفت دستم افتادگیها زین آشنایان خیری ندیدم خوش باد وقت بیگانگیها سامان نخواهم ایوان نخواهم بیچارگی ها آوارگیها ای فیض بگسل از عقل و تدبیر بر عشق تن جان آشفتگیها ای جمله تقصیر در بندگیها رو آّب شو از شرمندگیها شد حق منادی قل یا عبادی تو جان ندادی کوبندگیها در راه یوسف کفها بریدند ای در رهش گم زان پردگیها آمدقیامت کو استقامت زین بندگی ها شرمندگیها صوری دمیدند موتی شنیدند مرگست خوشتر زین زندگیها کو عشق و زورش کوشر و شورش طرفی نبستم ز آسودگیها از خود بدر شو شوریده سر شو صحرای پهنیست شوریدگیها ای آنکه داری در سر غم عشق ارزانیت باد آشفتگیها یا رب کجا شد عیش جوانی خوش عالمی بود آن کودگیها ای فیض برخیز خاکی بسرریز در ماتم آن آسودگیها #فیض

به گوشِ جانِ رهی، مُنهی ای ندا در داد ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواری است نصیب حقیقت آنکه نیابد به زورْ منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد گلیمِ بختِ کسی را که بافتند سیاه #حافظ

امام صادق ع: خدای ﻋﺰوﺟﻞ فرماید '«من بهترین شریک هستم، هر که دیگری را در کاری که می‌کند با من شریک کند، از او نپذیرم (و همه را به آن شریک واگذارم) جز همان چه خالص برای من باشد». بهار-ج۶۷-ص۲۴۳

بر آن رخ نقطه ی خالش بسیط است که اصلِ مرکزِ دورِ محیط است از او شد خطِ دورِ هر دو عالم وز او شد خطِ نفس و قلبِ آدم خال، رمز وحدت است و صورت، تجلی وحدت در کثرت است.

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار ،پایانی نمی بینم به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم محبوس در زندان

احکام در زمان حجاب با احکام در زمان کشف متفاوت است شریعت علم زمان حجاب است فتدبر #توحید

توضیحات کامل منازل توکل و تفویض و ثقه و تسلیم شرح منازل السائرین علامه مروجی سبزواری #توکل #روزی #تفویض جلسه اول: https://t.me/manazelossaerinn/120 جلسه دوم: https://t.me/manazelossaerinn/76 جلسه سوم: https://t.me/manazelossaerinn/77 جلسه چهارم: https://t.me/manazelossaerinn/78 جلسه پنجم: https://t.me/manazelossaerinn/79 جلسه ششم: https://t.me/manazelossaerinn/80

در تهذيب به سند خود از سدير روايت كرده كه گفت: به امام صادق (ع) عرضه داشتم: انسان در طلب رزق چه مقدار وظيفه دارد؟ فرمود: همين كه در مغازه‌ات را باز كنی، و بساطت را پهن نمايی وظيفه‌ات را انجام داده‌ای #روزی #ویژه #توکل تفسیر المیزان ذیل آیه ی شریفه “ان الله هو الرزاق ذو القوة المتین”

🎙#تفسیر_منازل_السائرین جلسه هفتاد و دوم در محضر #علامه_مروجی_سبزواری هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر حضرت استاد بدون ذکر منبع مورد رضایت ایشان نمی باشد. 🆔 @moravej_tohid نکات: تناقض ظاهری در کلام عرفا،به دلیل تفاوت در مراتب آنان است،مثلا یکی در مرتبه رضاست و دیگری مرتبه توکل اسما الله رسول خدا در مرتبه الحکم العدل است #ویژه هدف خلقت مقام جمع تفریق جمع الجمع

بار دیگر ما به قصه آمدیم ما از آن قصه برون خود کی شدیم گر به جهل آییم آن زندان اوست ور به علم آییم آن ایوان اوست ور به خواب آییم مستان وییم ور به بیداری به دستان وییم ور بگرییم ابر پر زرق وییم ور بخندیم آن زمان برق وییم ور بخشم و جنگ عکس قهر اوست ور بصلح و عذر عکس مهر اوست ما کییم اندر جهان پیچ پیچ چون الف او خود چه دارد هیچ‌هیچ #مولانا #توکل #توحید

سهل شیری دان که صفها بشکند شیر آنست آن که خود را بشکند #مولانا

آب دریا جمله در فرمان تست آب و آتش ای خداوند آن تست گر تو خواهی آتش آب خوش شود ور نخواهی آب هم آتش شود این طلب در ما هم از ایجاد تست رستن از بیداد یا رب داد تست بی‌طلب تو این طلب‌مان داده‌ای گنج احسان بر همه بگشاده‌ای #مولانا #توکل

نور حق را نیست ضدی در وجود تا به ضد او را توان پیدا نمود لاجرم ابصار ما لا تدرکه و هو یدرک بین تو از موسی و که #مولانا

این که خدا چیزی را می دهد و می گیرد به این دلیل است که به هوش بیایند ، آگاه شوند و کفران نکنند. واِلّا صِرف دادن و ندادنِ نعمت مطرح نیست،بیدار شدن عباد است که قیمت دارد. یکی گفت : خدا نعمت های زیادی به ما داد و نعمت های زیادی را هم گرفت. مهمّ نیست. مهمّ این است که ما را با خودش آشنا کرد. عمری که از انسان می گذرد تازه می فهمد که این دادن و ندادن چیزی نبود. اصل کار آشنا کردن با خودش بود. در حالی که ما گریه کردیم که چرا گرفتی؟ چرا کم دادی؟... حضرت استاد مرحوم دولابی ره #توحید #توکل