fa
Feedback
Oxymoron

Oxymoron

رفتن به کانال در Telegram
1 054
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
غذای جنگی موردعلاقه شما چیه؟ خودم ساندویچ تخم‌مرغ و هات‌داگ. آلبوم موسیقی هم بگید🧿🙏🏻 https://t.me/BiChatBot?start=sc-4fe99c0bbc

من تحلیلی از جنگ فعلا ندارم. فقط بیورک، عشقم بیورک، نفسم بیورک💞

Bjrk - Unravel(128KBPS).mp33.46 MB

beautiful day to be alive and hearing music again

18_All_About_Lily_Chou_Chou_Original_Soundtrack_Arabesque_Arabesque.flac16.67 MB

Fadaei-Sarzamine-Madari-320.mp39.89 MB

last signal اگه هنوز می‌تونید‌ بخونید: نت‌ همراه یک افسانه بود. وی‌پی‌ان‌ها بگا رفتن. من جای امنی‌ام. دوستاییم که شماره‌مو دارن، در صورت نیاز در خونه‌ام به روی همه بازه. آدرس رو براتون می‌فرستم. یه مقدار خوبی غذای کنسرو شده و قهوه و سیگار و کتاب دارم که سرگرم بمونیم. جعبه کمک‌های اولیه ندارم. قانون‌ها: پلیس نیارید، مردهایی که درباره سیاست خفه نمی‌شن رو نیارید. سیگار و غذا بیارید. جایی گریه نکنید که بتونم ببینم. زنده بمونید. و واسه زنده‌ها بجنگید.

این آهنگ تنها صداییه که این چند روز تونسته آرومم کنه، واقعا عاشقتم بیورک💞

Trusted source for proxy, vpn, servers: https://t.me/iranian_mathematical_society

i’m not seeing the next week if these two ugly men don’t stop.

k word this monster immediately.

photo content

وحشتناک‌ترین بخشش برای من حداقل اینه که ماه قرمزه.

د آخه حرومزاده…

تجربمو بنویسم که یادم بمونه، و امیدوار باشم سال بعد اینا رو بخونم و بخندم و وحشت نکنم از سلسله آشوبی که بعدش دومینو وار اتفاق افتاد. داشتم تو پذیرایی آهنگ گوش می‌کردم که دیدم بابا دستشو تکون داد. چشماش درشت شد و خیلی آروم گفت دارن میزنن، دارن پدافند میزنن. هندزفریمو برداشتم گفتم مگه الکیه؟ چی می‌گی؟ و گفت پاشو بریم، پاشو بریم پشت بوم. طی همین چند ثانیه دو سه تا صدای وحشتناک دیگه نزدیکمون شنیدیم. آژیر ماشینها جیغ می‌کشید. من واقعا گیج بودم که چه اتفاقی داره میفته؟ چرا هی داره نزدیکتر می‌شه؟ چرا همه خوابن؟ چطوری مامانمو بیدار کنم که نترسه و قلبش نگیره؟ و بعد لباس پوشیدیم و خواستیم بریم پشت بوم که آسانسور خراب شد، ترسیدیم برق بره، برگشتیم داخل. از وحشت نمی تونستم درست دکمه‌هامو باز کنم. توی تاریکی اتاق منتظر وایسادم و هیچ صدایی برای چند دقیقه نیومد. آرومتر شدم. بعد دوباره یه صدای دیگه، بلندتر، نزدیکتر، انگار سر خیابون بود. توی اخبار هنوز هیچی ننوشته بودن. هیچ صدایی جز سکوت مطلق و بعد یه انفجار نمی‌شنیدی. حس می‌کردم اگه کسی جز بابام اونجا نبود، واقعا خیال می‌کردم همش توهمه. و بعد یادمه ساعت چهار شد، و اون پرندهه که همیشه راس همون ساعت همونجا می‌خوند، آوازشو شروع کرد. و آروم شدم. حس کردم اگه موجودی به این کوچیکی، به این میرایی، به این حد ضعف، می تونه توی همچین کابوسی دووم بیاره، بخونه، زندگی کنه، منم باید بتونم.