کانال رسمی شهر کارچان
رفتن به کانال در Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
نمایش بیشتر2 122
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
+1
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
♦️♦️♦️اطلاعیه مهم
باسلام واحترام خدمت تمامی کشاورزان گرامی منطقه مشک اباد .به استحضار میرساند طی گرم شدن ناگهانی دمای هوا وشرایط خاص جوی سال جاری وبازدیدهای به عمل امده توسط کارشناسان این مرکز آفت پوره سن به نرم مبارزه رسیده وفرصت طلایی باقیمانده دراین ۱۰ روز آتی میباشد .لذا از کلیه کشاورزان درخواست میشودنسبت به سمپاشی مزارع خود با گرفتن مشاوره از کارشناسان این مرکز اقدام نمایند .یاد اور میشود عدم مبارزه پوره سن وسایر عوامل خسارتزا طبق جدول پاکی که در روزهای اخیر به تکرار از طریق کانال مرکز ودهیاران محترم به اطلاع شما عزیزان رسیده با کاهش کیفیت محصول وتناژ ان در سطح هکتار وهمچنین قیمت ان زمان تحویل به مراکز خرید میگردد.باتشکر
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌐۲۷ اردیبهشت روز ارتباطات و روابط عمومی گرامی باد.
#روابط_عمومی
#ارتباطات
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
ســـــلام✋😍
صبحتـون زیبـا 😊
امروز صبح بهترین ها را🌸🍂
براتون آرزومندم
الهی یک صبح پرخیر و برکت
یک صبح پر موفقیت و
یک صبح پر از سلامتی
و دلخوشی نصیبتون بشه🌸🍂
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🌺سلام
🌷صبحتون بخیر
🌸امروزتان سرشاراز آرامش
🌷مهر و محبت
🌸نشان لبخند خدا
🌷در زندگی ست
🌸ان شا الله
🌷نگاهش
🌸توجه و لبخندش
🌷و برکت بی پایانش
🌸همیشه شامل حالتون بشه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🔹باشگاه فرهنگی ورزشی شاهد
🔹آکادمی فوتبال شهر کارچان و بخش معصومیه
🔹مدرسه فوتبال دو زبانه وحرفه ای شاهد
🔸ثبت نام ترم بهار و تابستان
🔸آموزش اصولی و حرفهای فوتبال
🔸برگزاری دوره های روانشناسی برای والدین و بازیکنان
🔸حضور مربی بدنساز و تغذیه و حرکات اصلاحی
🔸آموزش تخصصی دروازه بانی
🔸 برگزاری اردوی های متعدد کشوری و استانی
🔸رده سنی ۵ الی ۱۸ سال
🔸دارای مجوز رسمی از فدراسیون فوتبال کشور
🔸دارای مربیان مجرب و متعهد با مدرک بینالمللی
🔹به همراه مدرسه شنا شاهد
🔹بازی کودکان ۳ الی ۵ سال
🔰ثبت نام آقای مجتبی شفیعی
📱۰۹۱۸۶۹۵۹۰۷۰
🌏@shahed_arak
🌏@academy_football_karchan
یک عدد ریموت و چندتا کلید گم شد از یابند تقاضا میشود به ادمین های کانال اطلاع درضمن مژدگانی هم داده میشود.
#اطلاعیهودعوتنامه
به مناسبت سالگردشهدای خدمت مراسم سخنرانی ومداحی برگزارمی شود
سخنران:جناب سرهنگ رجبی
مداح:کربلایی محمدرضاکارچانی
اجراءگروه سرود:رایه الزهرا
زمان:دوشنبه۱۴۰۴/۲/۲۹همزمان بانمازمغرب وعشاء
مکان:مسجدجامع امام حسین (ع)کارچان
#پایگاه_شهید_مصطفی_خمینی
#پایگاه_کریمه
#حوزه_شهدای_ابراهیم_آباد
#حوزه_حضرت_معصومه_سلاماللهعلیه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from N/a
اشک شُکر
سرتاپای پیرمرد، پنجاه شصت کیلو پوست و استخوان بود. میگفت: «از عهد شاه شهید (ناصرالدین میرزا) تا حالا همه چیز را به یاد دارم.» دقیق نمیدانست چند سال دارد، اما خوب، پسر بزرگش نزدیک شصت، شصتوپنج سالی داشت. لابد خودش نود یا همینطورها سن و سال داشته باشد؛ حالا دو سال کمتر یا دو سال بیشتر. پیرمرد صاف و ترکهای بود؛ مثل میل تفنگ. ریشهای سپید و نرمی داشت با یک کت قدیمی، اما تمیز و لباسی معمولی.
نشست روی گلیم پای کُل کرسی. گفت نانوایی بودم. یک سفرهی پارچهای سفید، پر از نان دستش بود. نانها را طوری تا زده بود و داخل پارچه، بقچهپیچ کرده بود که انگار بستههای اسکناس صد دلاری را بستهبندی کرده. سفره را گذاشت روی کرسی. لبخند از لبش نمیافتاد. وقتی میخندید، خون زیر پوست لپهای صاف و سفیدش میدوید. صورت نورانی اش، گل میانداخت.
رو به همسرش کرد و گفت: «اون لیوان من رو آب کن بیار!»
پیرزن کوچولو موچولوی زبر و زرنگ، یک لیوان بزرگ مسی را از کوزهی سفالینِ پایین اتاق کاهگلی پر کرد و گذاشت لبهی کرسی، درست جلوی دست مرد.
پیرمرد یک قُلُپ از آب لیوان را سر کشید، سرش را روبه آسمان کرد و گفت: «سلام بر حسین.» بعد، پرِ بقچهی نان را باز کرد و یک لقمه از نان تازه را زد داخلِ باقیماندهی آب داخل لیوان و شروع کرد به جویدن. چشمهایش بسته بود. انگار از دست حورالعین عسل و انگبین بهشتی میخورد.
محو تماشای پیرمرد شدم. در ملکوت سیر میکرد. هر بار که دهانش را میجنباند، با خودم میگفتم: «الان قالب تهی میکند» مثل تشنه و گرسنهای که صدها سال در بیابان و کویر رها شده باشد و حالا به لقمهای نان و چکهای آب رسیده باشد.
همینجور نگاهش میکردم، دیدم از گوشهی چشمهایش اشک شره میکند. دهانش دیگر برای خوردن لقمه نمیجنبید، لبهایش تکان میخورد، اما نه برای خوردن.
دوباره دستش را کرد توی سفره و یک لقمهی دیگر برداشت و زد داخل آب. تا آمد لقمه را داخل دهانش بگذاره، گریه امانش را برید. شانه هایش تکان میخورد.
گفتم: «چی شد؟ چرا گریه میکنی؟»
نگاه پرمعنایی کرد و سری به علامت «هیچی نگو» یا «هیچی نپرس» تکان داد. با چشمهای نافذش حالیم کرد تو امثال تو نمیدونید نعمت و برکت یعنی چی.
باقیماندهی آب لیوان را لاجرعه سر کشید و بعد از لختی تأمل،دوباره نگاهم کرد و گفت:
«سال قحطی بود. وبا بیداد میکرد. هر روز چند نفر از اهالی آبادی از وبا و گرسنگی میمردند. داشتم داخل کوچههای آبادی قدم میزدم. از داخل خانهی آدم فقیر و پرجمعیتی، بوی غذا میآمد. بوی آبگوشت، بوی عطر آبگوشت بَره تمام محل را برداشته بود.
با خودم گفتم: اینها با این وضع خراب و قحطی، چطور میتونن آبگوشت بخورن؟ از کجا؟
صاحبخانه را میشناختم. فامیل دور بود. تو هفت آسمون یک ستاره هم نداشت. یه یا الله گفتم و رفتم داخل حیاط. دیگ بزرگی روی آتیش هیزم داشت میجوشید. همسر و بچههای مرد فقیر دور دیگ جمع شده و دست شکر به آسمان گرفته بودند، با لباسهای چرک و پارهپوره، بچه ها اشک شوق میریختن. تا چشمشون به من افتاد، بدون سلام و تعارف چپیدن داخل اتاق و در را بستند.
مرد آمد داخل حیاط. سلام کردم. جواب شلی داد. گفتم: داشتم رد میشدم.
مرد فقیر گفت: رد شو. برو. نمون.
فقیر بود، ولی آنقدرها بیسخاوت نبود که مهمون را از در خونهاش، اون هم در روزگار قحطی، در حالی که دیگ غذا بار گذاشته، برونه. این فکرها تو سرم میچرخید که گفت:
"غذای این دیگ، به تو روا نیست. برو عمو."
گفتم: چرا؟
گفت: ندیده و نشنیده بگیر. شکم زن و بچههام به دندههای پشتشون چسبیده. ترسیدم از گرسنگی بمیرن. تازیمون رو کشتم، پوست کندم، گذاشتم داخل دیگ، بلکه یکیدو روزی از گرسنگی نمیریم." راهم را گرفتم و برگشتم خانه، سفره نان خشک را باز کردم، شروع کردم به نان خشک سق زدن و اشک ریختن،
از آن روز تا حالا، هر لقمهای که میخورم و هر جرعهای که مینوشم، پس و پیشش شکر میکنم. اشک میریزم. نه اشک شوق، نه اشک درد؛ اشکِ شُکر. اشک شُکر.»
عجب تعبیری! اشکِ شُکر.
پیرمرد، توحید را میزیست. اشکهایش، اشک شُکر بود، اشک فِراق یار ، اشک نیایش، اشک ستایش. نه از ترس فقر و گرسنگی، بلکه از اشتیاق رسیدن به لحظهی آگاهی و فنا، لحظهی باشکوهِ قناعت و دانستن رمز و رازِ خلقت، فهم عملی توحید.
هر نفسی که فرو میرود، مُمدِّ حیات است و چون بر میآید، مُفَرِّحِ ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
از دست و زبان که برآید
کز عُهدهٔ شکرش بهدرآید؟
گمانم سعدی بسیار اشک شُکر در دامانش چکیده باشد.
عبدالرضا حاج علی بیگی
#اطلاعیهودعوتنامه
به مناسبت سالگردشهدای خدمت مراسم سخنرانی ومداحی برگزارمی شود
سخنران:جناب سرهنگ رجبی
مداح:کربلایی محمدرضاکارچانی
اجراءگروه سرود:رایه الزهرا
زمان:دوشنبه۱۴۰۴/۲/۹همزمان بانمازمغرب وعشاء
مکان:مسجدجامع امام حسین (ع)کارچان
#پایگاه_شهید_مصطفی_خمینی
#پایگاه_کریمه
#حوزه_شهدای_ابراهیم_آباد
#حوزه_حضرت_معصومه_سلاماللهعلیه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
پنج شنبه است و ياد درگذشتگان😔
🌹 اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ
🙏 التماس دعا 🙏
🌿🌺🌿🌺🌿🌿🌺🌿
پنجشنبه ها و بوی حلوای خیرات،
یاد آدم های رفته و عکس های یادگاری،
دلتنگی های اجباری...💔😔
یادی کنیم از درگذشتگان،
پدران و مادران آسمانی با ذکر فاتحه و صلوات🌸🙏
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
اطلاعیه
با نهایت تأثر و تالم، درگذشت حسین ناظری (از برادران افغانه) را به اطلاع میرسانیم
مراسم تشییع پیکر ایشان امروز، ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر، در گلزار شهدا کارچان برگزار خواهد شد
از تمامی دوستان، آشنایان دعوت میشود تا در این مراسم حضور یافته و یاد و خاطره این عزیز را گرامی بدارند
روحش شاد و یادش گرامی باد
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
