☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
رفتن به کانال در Telegram
«خداوندا! مرا پاكيزه بپذير...» •نویسـندهٔ متـنهایِ طولانـی| متنها کُپـی نیستند. •بدونِ صلوات کُپی نکنید| گرچه فوروارد بهتر است. کانال «بله» هم با همین آیدی فعاله. • دورهمیِ کوچکِ غیرجدی: https://t.me/+7bGhUfdHZhw1ZTI0
نمایش بیشتر5 035
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-117 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
علامه جوادی آملی در اسفند ۱۴۰۳:
«…نظامِ امامت و امّت آمد که همهٔ ما باید بکوشیم امامِ فعلیمان را جانشین امامِ عصر(عج) بدانیم. امام (رضوانالله) و مقامِ معظم رهبری (حفظهالله) این مسیر را زنده میکنند و این فرمایشات ائمه(ع) را به ما میرسانند. ما نیز انشاءالله تا آنجا که ممکن است اطاعت میکنیم.»
وقتی علامه جوادیآملی عمل به روایت «مَن عَرَفَ إمامَ زمانِهِ» رو مستلزمِ شناخت و تبعیت از رهبری بعنوانِ نایب امامزمان(عج) دونست و خیلیها به این صحبتها میتاختن؛ «همهکاره،هیچکاره»هایِ امروز کجا بودید که حالا با تکفیر یا سهمخواهی، معیار تشخیص درست و غلط شدید؟ یا وقتی بعد از شهادتِ امامِشهید؛ در یک بیان صریح گفت «ریختن خونِ ترامپ و صهیونیستها خواستهٔ امامزمان(عج) است»؟ بنظر سیاسیکاری برای رقابت در هرچه بیشتر تلخکردنِ کامِ مخاطب، اغلب کارِ شماست.
معانیِ صفاتی که علامه جوادی آملی برایِ نماز بر پیکر مطهر امام شهید ذکر کردن رو بخونید و ببینید ایشون چطور جملهٔ «اللهمانّا لانَعلممنه الاخیراً» رو به زیبایی در چند عبارت گنجوند، چطور مجاهدتهای وجودِ امام شهید رو عامل بالا بردنِ عزت و آقاییِ امت اسلامی معرفی کرد و چطور رشتههایِ جدایی اسلامِ غیرسیاسیِ فرقهٔ حجتیه رو که سالها از علمایشیعه برای تاییدش هزینه میکردن؛ پنبه کرد. جایی این عبارات زیباتر جلوه میکنه که با بغض و اشک و بوسه بر عمامهٔ امامِ شهید همراه میشه و در نهایت با این جملات تمام میشه:
«…و مارا نیز بهعنایتِ خود و بهعنایتِ محمد و عترت پاک او، با وی محشور گردان….»
خدایا! ما را هم با امامِ شهیدِ امت محشور کن. الهی آمین.
«خونِ دل خورده امام تا یکی عمار شود، خونجگر شد تا که یکی، میثمِ تمار شود» تا جوری قلم نزنید که فرق شما با اینترنشنال؛ فقط اسمتون باشه.
من در زندگیام چشمبهراه همهٔ فراخوانهای گفته و نگفتهٔ تو بودم. چه آنها که به احترام مردمت، ایستاده دعوتشان میکردی! چه آنها که نمیگفتی اما میدانستیم الان وقتِ «بودن» است. از ۹ دی تا ۲۲ دی. حالا نوبت فراخوانِ خون پاک تو شده.
دیروز تهران را به بدرقهات بودم! دلم طاقت نیاورد. آمدهام قم. گفته بودم من کبوترِ جلدِ جمکرانم عزیز من؟ بعد از ظهورِ امامزمان، سلامتیِ تو -که نائبش بودی- بزرگترین دعای من بود. حالا آمدهام تا صاحبِمسجد را پیش خدا به واسطه بگیرم و بگویم که کاش اگر زندگیام بعد از تو به درازا میکشد؛ فاصلهٔ آسمانی شدنت تا آمدنش، کم باشد، خیلی کم. به اندازهٔ پلک زدنی…
Repost from حَنیــــ ــن
چهقدر همهچیز این نماز جوری بود که باید میبود
«خدایا! او در حالی بر تو وارد شد که مجاهد بود، تبلیغکنندهی حق بود، پرهیزکار بود، یکتاپرست و عارف بود..»
اللهمَ انّهُ نزَلَ مجاهداً موحّداً…
اللهمَاللهمَاللهم إنهُ نزل عندکَ شهیداً لِلإسلام و القرآنِ و العترة، اللهم اللهم اللهم انهُ نزلَ عندکَ قتیلاً للإسلام، قتیلاً لامة المسلماً…
خدایا! بخدا همینا که اقای جواد آملی میگه، بخدا.
آقای شهید. بعد از ۶۹ سال به کربلا میروی؟ آن هم خانوادگی. میگفتند هربار از باز بودنِ مسیر کربلا میپرسیدی و میگفتی: «گرچه دوریم، به یادِ تو سخن میگوییم…» استاندارِ کربلا را ببین برای آمدنت چه نوشته! بعنوان اولین زائر اربعینِ امامحسین به تو خیرِ مقدم گفته اقا.
حالا که میروی…
از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان آقا؟ این آهنگ از ۱۳ دیماه ۹۸ برای من یادآور رفتنهاست. از حاجقاسم تا سیدابراهیم و سیدحسن. اما من هیچ فکر نمیکردم قرار است روزی مرا یادِ کوچِ تو بندازد. سایهبانِ روزهای داغ آفتابزدهٔ من در تهران…
حالا تو از بینِ ما زمینیهای فانی، به آسمان رفتی و جاودانه شدی. من ماندم و نشسته چشمانتظارِ جادههایی که عزیزانم را در آن بدرقه کردهام. نشستهام به انتظارِ بازگشت تو بابایِ حکیم و مهربانِ امت. آقایِ ایران. نائبِ امام. از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان؟ شاید سالها طول بکشد تا باور کنم که این آهنگ باید مرا یادِ رفتنِ تو بندازد…
در تاریخ خواهند نوشت:
او امامِ شهید بود؛ نه شاهِ فراری.
ایرانِ همیشه در طوفانِ حوادث، در تاریخِ معاصر خود حتی یک صفحه به تجاوز بنامش نخورده. خودش اما زخمی تعدیها و خیانتهاست. در هر دوره از تاریخ خاکش را به یغما بردهاند. گاهی به ریشخندِ اجنبی و گاهی به ترس پیشکشِ خارجی شده. از هرات تا بحرین. در جنگهای جهانی به بیطرفیاش هم رحم نکردند. ارتشِ پر یال و کوپالِ پهلوی؛ که اینروزها لشکر فحاشِ سلطنتطلبها در مجازی پزِ استقامتِ نکردهاش را میدهند؛ در جنگ جهانی دوم چندساعت بیشتر دوام نیاورد. رضاخان را تبعید کردند، شاه مملکت توانِ مقاومت نداشت. میلیونها ایرانی در قحطیِ بزرگ همان سالها جان دادند. این قحطی یک فقره از تبعاتِ تسلیمِ رضاخان بود. محمدرضا را هم که «شاهِ چمدانی» میخواندند؛ تنها کاری که از او برای پدرش برآمد همین بود که در حاشیهٔ کنفرانس تهران -که بیخبر از شاه در ایران برگزار شد- از خارجیها خواهش کند که اگر میشود پدرش را به یک جای خوش آب و هواتر تبعید کنند! دستِ آخر خودش هم فرار کرد و بهزورِ نامِ مستعار گوشهای بستریاش کردند. با نام حقیقی کسی راهش نمیداد. اما در تاریخ خواهند نوشت؛ ایران خانم را امروز اقای جمهوری اسلامی مراقبت کرد. در ۸ سال جنگ با رژیمِ بعث یک وجب از خاکش را هم نداد و خرمشهر را که بیش از ۵۰۰ روز در اشغال بود؛ پس گرفت. اینروزهای ایران اما یک کتابِ تاریخ است! دو قدرتِ هستهای که تمام عمر کوتاهشان را در جنگ و جنایت سپری کردهاند به قصدِ تسلیم و غارت به ایران یورش بردند، ایرانِ زخمی اما نشکست. حماسه ساخت. مردمش بیهیچ ترسی مقاومت را از رهبری آموختند که فرار نکرد، تسلیم نشد، کوتاه نیامد، به پناهگاه نرفت و به همراه خانواده شهید شد. ایستاده! با مُشتِ گرهکرده، زیبا و اصیل. و حالا اینطور باشکوه، عظمت و تاریخساز، روی دستانِ مردمی مبعوثشده، پس از سالها مجاهدت، به آسمان بدرقه میشود. تاریخ، شگفتیِ ایستادگیِ معاصرش را به او مدیون است...
اقای شهید میگفتن:
«شما اگه مقاومت کنید اما مقاومت خودتون رو #روایت نکنید، کأنهُ مقاومت نکردید!»
اهلِ روایت و قلم، روایت کنید حماسهٔ امروز رو. در تاریخ ما نداشتیم ولیفقیهِ شیعهٔ شهیدی که با خانواده توسط دشمن در جنگ به شهادت برسه! در تاریخ نداشتیم چنین جمعیتی برای تشییعِ ولیفقیهِ شهید. این پرچمهای سرخ رو، این ملتِ شریف رو، این رهبرِ شهید رو روایت کنید. تاریخ بسازید با روایتهاتون. حماسه با حرفهای دیگه به حاشیه میره، فرصت برای باقیِ حرفها هست!
در «وقت طلایی» روایت کنید و بنویسید تا در تاریخ ثبت بشه، آوینی باشید.
میخواستید یاد و خاطرهٔ سیدِ شهید ما را از یادها پاک کنید؟ خوب به این تصاویر نگاه کنید و ببینید چطور یاد خطبهٔ حضرت زینب(س) در کاخ یزید زنده میشود:
«ای یزید! هرچه نیرنگ داری به کار ببند و نهایتِ تلاش خود را بکن و هرکوششی که داری به کار گیر. امّا بخدا سوگند یادِ مارا محو نخواهی کرد و وحیِ ما را خاموش نتوانی نمود و به موقعیت و جایگاهِ ما آسیب نخواهی رساند. هرگز لکّهٔ ننگِ این کار، از تو پاک نخواهد شد! رای و نظرت سست، و زمان دولتِ تو اندک است و جمعیتِ تو به پراکندگی خواهد انجامید؛ در آنروز که منادی ندا دهد: لعنتِ خدا بر ظالمان باد…»
به لشکر هلهلهکنها و اراذل مجازیِ یزیدیان بگویید؛ بخدا یادِ «او» را از یادها محو نخواهید کرد، زمانتان اندک است!
مردم! «آقا» صبر کرد تا مردم از همه سمت برسن بهش… تنها ولیفقیهِ شیعهٔ عصر غیبت کبری که در جنگ با خانوادهاش شهید شد و فدای مردمش شد، بازم صبر کرد که مردم بهش برسن، یه دل سیر نگاهش کنن….
Repost from پرگار بیسواد🎒
اگر ما مردم مبعوثیم و الانم تشییع رهبرمونه، دیگه مسئولین درست کار کنن یا غلط فرقی نداره؛ ما صاحب عزاییم و باید خوب عزاداری کنیم. خسته شدین؟ استراحت کنین و دوباره برگردین اما قهر کردن و ناراحت شدن معنی نداره.
دورت بگردم شهیدِ مظلوم من، ۳۷ سال زحمتِ مارو کشیدی، خونِ دل خوردی، ایستاده مردم رو به «عزت» دعوت کردی، به احترام از این مردم یاد کردی، بجز «ملتِ عزیزِ ایران» چیزی خطاب نکردی مارو…
چندساعت پیادهرویِ بیشتر؟ من چندسال برات پیاده راه میرم، صد و سی شبه عشقِ تو خیابونگردم کرده آقا…
پیکرِ مطهر اقا و شهدا خیابون آزادیه، قبل از دانشگاه شریف سر خیابون حبیبزادگان. هرجایی هستید بیاید سمت آزادی به سمت میدان.
من هیچ «کوه» ندیده بودم که اینچنین بر سرِ دستها برود… بهفدای دلِ شکستهات، بهفدای صدای گرفتهات، مظلومِ مقتدر….
در تمام این چهار ماه حتی یکبار نگفتم «چرا رفتی؟» طعنه زیاد شنیدی، زخمزبانِ نااهلان را به جان خریدی. تهمت زیاد زدند. تورا زیاد نفهمیدند. لبخند زدی و باز گفتی: «من همهٔ مردم رو دوست میدارم، برای همه دعا میکنم. چه بدانند، چه ندانند…» اما تورا ندانستند. چقدر خسته بودی. انصاف نبود خستگی در نکنی. کربلا رفتنمان مدیونِ امنیتسازیِ تو بود، انصاف نبود بعد از ۶۹ سال دوری به کربلا نروی. انصاف نبود دلتنگیِ رفیقان را یکییکی به دوش بکشی. مگر برای تو چه کرده بودم که بگویم «چرا رفتی؟» بارِ تربیتِ ما، عزتِ ما، غرور ما به دوش تو بود. فیلمهای سالهای جوانیات را هزار بار دیدهام. چقدر زحمتِ ما را کشیدی. جوانیات را برایمان گذاشتی اما آقا! چقدر این محاسنِ سفید به تو میآید…
نه جراتش را دارم، نه رویَم میشود «چرا» برای رفتنت ردیف کنم اما تا دلت بخواهد توی سرم میپیچد؛ «واقعا رفتی؟ ما و دنیایِ بدونِ شما؟ آمد به سرم از آنچه میترسیدم؟» قربانِ خندههایت بروم من… من… من «نبودنت» را بلد نیستم آقا.
هربار گفتم «خدایا، دنیایِ منه. منو با دنیام امتحان نکن» اما امتحان شدم، دنیام خالی شد و حالا دیگه عَلَى الدُّنْیَا بَعْدَکَ الْعَفَاءُ...
