بَیان
رفتن به کانال در Telegram
میخوانم. مینویسم. ایکس (توییتر سابق): https://x.com/farzad_bayan اینستاگرام: https://instagram.com/farzad.bayan
نمایش بیشتر8 656
مشترکین
+424 ساعت
+227 روز
+14730 روز
آرشیو پست ها
8 658
قاعدهی شبکههای اجتماعی تا سالها این بود که همهچیز واقعی است، مگر خلافش ثابت شود که فیک است.
قاعده دارد معکوس میشود: همهچیز فیک است مگر این که خلافش ثابت شود که واقعی است.
بسیاری از نهادهای راستیآزمایی مثل «فکتنامه» هنوز هم بر اساس رویکرد «تایید منفی» (negative verification) کار میکنند.
یعنی اگر نشانهای از ساختگی بودن یک محتوا پیدا نکنند، فرض میگیرند که واقعی است.
یعنی عدم یافتن مدرک تقلب = صحت محتوا.
این قاعده دیگر کار نمیکند.
پیچیدگیهای تشخیص واقعی از ساختگی ما را به سمت رویکرد «تایید مثبت» سوق میدهد.
اگر نشانههای کافی از واقعی بودن یک محتوا پیدا نکنیم، فرض را باید بر ساختگی بودن بگیریم.
ـــ
بیان
@bayanz
8 658
یک نگاهی به کانال علی بندری انداختم.
فقط در یک ماه اخیر ۱۳ تا ویدیو داده، هرکدام یک ساعت.
یعنی هر ۲ روز یک ویدیو!
کتاب که هیج، بعید میدانم حتی متن ویدیوها را قبلش یکدور بخواند.
کتابها را با هوش مصنوعی به فارسی خلاصه میکند و از رو میخواند.
بازدید خوبی هم میگیرد که این یعنی برای درک و فهم مخاطبش همین سطح از محتوا کافی است.
کارخانهی تولید محتوا که گفتم یعنی همین.
@bayanz
8 658
چهار پنجتا کتاب بالای سر تختم داشتم.
خب این یعنی چی؟ کی اینها را آنجا گذاشته بود؟
خودم گذاشته بودم.
که چی بشود؟
که مثلاً بخوانم.
چرا در طاقچهی کتابها نبودند؟ بالای سر تخت چی کار میکردند؟
آنجا گذاشته بودم که دم دست باشند.
خب مگر چندتا کتاب را قرار است همزمان با هم بخوانم؟
نهایتاً یکی دوتا کتاب را میشود با هم پیش برد.
پس چهار پنج کتاب بالای سر تخت چی کار میکرد؟
سوال بهتر این است که من، یعنی این آدمی که اینها را آنجا گذاشته چه فکری با خودش کرده؟
لابد اینطور با خودش فکر کرده که منِ دیگری وجود دارد که قرار است اینها را بخواند.
اینها را برای او آنجا دم دست گذاشته. که آن منِ دیگر نگاهش به اینها بیفتد و برود سراغشان.
خب روشن است که این من، از آن منِ انتظار بیجایی دارد.
یکخروار کار برای انجام دادن دائم جلوی چشمت بگذاری که حتماً انجامشان بدهی!
چه برخورد نامنصفانه و غیرمهربانانهای با خود.
همهی کتابها را برداشتم و روی طاقچه چیدم.
این شخص هر وقت که علاقه داشته باشد به سراغشان میرود؛ نیازی نیست هرلحظه توی چشمش فرو کنی.
__
بیان
@bayanz
8 658
در بچگی هرگاه معنی لغت انگلیسیای را از پدرم میپرسیدم، به دیکشنری قطوری که توی کتابخانهاش داشت اشاره میکرد.
میگفت «اگه من فوری بهت جواب بدم دو دقیقه بعد یادت میره، ولی اگه خودت بری معنیشو دربیاری یادت میمونه، چارتا چیز اضافه هم یاد میگیری».
من از این رویکردش کلافه میشدم ولی نیت خیرخواهانهاش را درک میکردم.
اولینبار که دیکشنری قطور آکسفورد را آوردم، بهم یاد داد چطور به ترتیب الفبا یک کلمه را در آن پیدا کنم.
توضیحات دیکشنری برای هر کلمه، از خود آن کلمه هم سختتر بود.
بهم کمک میکرد توضیحات دیکشنری را بفهمم و گاهی هم بعضی چیزها را خودش بلد نبود و میگفت نمیدانم.
کمکم درک کردم که تجربهی پیدا کردن معنی لغات در دیکشنری چیزی فراتر از یافتن معنی یک کلمه است.
هر کلمه صرفاً یک مترادف نداشت، بلکه یک مطلب بلندبالا در مورد آن نوشته شده بود که درک آن مطلب نیازمند دانستن کلمات دیگر بود.
این یک تجربهی اکتشافی بود که بهم اعتماد به نفس میداد که میتوانم در میان انبوهی از اطلاعات بگردم و به جواب سوالاتم برسم.
از طرفی چشمانم را به این واقعیت باز میکرد که همهچیز چقدر عمیق است و متواضعم میکرد که چه بسیار چیزها هست که نمیدانیم.
خوشحالم که پدرم باعث شد چندباری دیکشنری را باز کنم، چون بعد که کامپیوتر و اینترنت آمد، دیکشنریها برای همیشه خاک خوردند.
همین چندسال پیش اینقدر توی قفسه خاک خورده بودند که تصمیم گرفتیم آنها را بفروشیم، ولی مجانی هم کسی نمیبرد.
خود پدرم هم اگر سوالی داشت از ما میخواست که «توی گوگل» و بعدتر «توی آیپد» برایش سرچ کنیم.
دنیا تغییر کرد و دانش و اطلاعات هرچه بیشتر در دسترس قرار گرفت.
زمان مورد نیاز برای پیدا کردن معنی یک لغت حالا بهجای چند دقیقه فقط چند ثانیه است.
پس این در تئوری یعنی یادگیری هرچیزی چندین برابر سریعتر شده؟
البته که همه به تجربه میدانیم که چنین نیست.
از یک طرف سرعت یادگیری مغز افزایش پیدا نکرده؛ اطلاعات در دسترستر است، اما مغز ما با سرعت بیشتری یاد نمیگیرد.
اطلاعات بیشتری وارد مغز میکنیم، ولی برای هر پاره از اطلاعات وقت کمتری میگذاریم، که معمولاً نتیجه این است که دربارهی یک موضوع «همه چیز میدانیم و هیچ نمیدانیم».
اما مسئلهی اصلی چیز دیگریست.
این فقط دسترسی به اطلاعات بهدردبخور نبود که سریعتر شد؛ همزمان نویز اطلاعات هم افزایش پیدا کرد.
به لطف تکنولوژی ما مقدار قابل توجهی وقت و انرژی برای دسترسی به اطلاعات صرفهجویی میکنیم؛ اما چندین برابر هزینهی نویز اطلاعاتی میدهیم.
پیدا کردن معنی یک لغت که با دیکشنری ۵ دقیقه طول میکشید، حالا با گوشی موبایل فقط ۵ ثانیه زمان میبرد.
با این حال همان گوشی، روزی ۵ ساعت هم وقت ما را با نویز اطلاعاتی میگیرد.
از زمان پر هزینهتر، تمرکز و توجه است که از کف میدهیم.
از اینها گذشته، دم دستی شدن اطلاعات، انگیزه و لذت متعاقب رسیدن به آن را کاهش میدهد.
انگیزهای که انسان برای چیدن میوه از درخت دارد، برای میوهی آمادهی داخل فروشگاه ندارد.
یکی میگفت اگر به اعماق طبیعت بروید، آنجا هنوز هم سال ۸۰۰۰ قبل از میلاد است.
یادآوری خوشایندی است؛ هرچند فکر نمیکنم نیازی باشد به زندگی بدوی در طبیعت پناه ببریم.
اما حداقل برای خودم مدتی است که در تلاشم کمی «طبیعیتر» زندگی کنم.
در زیست طبیعی مغز هم کمکم به تنظیمات کارخانه بازمیگردد.
همین که یک مدت به مغز خوراک اطلاعات دمدستی نمیرسد، چیزهای خستهکننده جذابتر میشوند.
وقتی ذهن هر روز به میوهفروشیِ اینستاگرام و توییتر و غیره سر نزند، کمکم انگیزه و لذت چیدن میوه از درخت دوباره پدیدار میشود.
دوباره میشود کتابهای بلند خواند و از یادگیری عمیقاً احساس لذت کرد.
میشود با یکی حرف زد و دهبار وسطش صفحهی گوشی را برای پیامی که حتی منتظرش هم نیستیم چک نکرد.
حس اکتشاف و کنجکاویای که در کودکی تجربه میکردیم، دوباره ممکن میشود.
گریزی از زندگی تکنولوژیک مدرن نیست، اما میشود با تکنولوژی زیست ولی خود را با آن خفه نکرد.
ـــ
بیان
@bayanz
8 658
به زودی شاهد نوستالژیهای متوهمانه برای «دنیای زیبای قبل از هوش مصنوعی» خواهیم بود؛
دنیایی که در آن انسانها به کارهایی که عاشقش هستند مشغول بودند،
همهچیز رنگ و بوی انسانی و واقعی داشت،
همه در حال یادگیری و پیشرفت بودند،
و زندگیها سرشار از معنا بود...
تا این که هوش مصنوعی آمد و این دنیای زیبا را خراب کرد! 🤡
ـــ
بیان
@bayanz
8 658
این عکس در توییتر فارسی بسیار وایرال شده.
سگی که صاحبش او را همراه با کیسه نایلون عروسکهایش رها کرده و رفته.
این عکس قلب خیلیها را به درد آورد و خیلیها را خشمگین کرد.
با این حال این عکس ساختهی هوش مصنوعی است.
بله، من هم در نگاه اول گول خوردم و فکر کردم واقعی است - اما نیست.
با زوم کردن روی جزییات عکس کاملاً واضح است که عکس را هوش مصنوعی ساخته (از قسمتهای زیادی میشود تشخیص داد اما واضحترینش جزییات کیسهی نایلون است)
بامزه اینجاست که وقتی برای صاحب توییت نوشتم که این عکس ساختگی است، در جواب من عکس را برای هوش مصنوعی Grok فرستاد و خواست راستیآزمایی کند، و گراک تشخیص داد که عکس احتمال زیاد واقعی است :)
این یعنی وضعیت طوری شده که افراد حتی بعد از تحقیق و بررسی هم نمیتوانند عکس ساختگی را از واقعی تمیز دهند.
در این خصوص مردم را نمیشود سرزنش کرد. تشخیص ساختگی بودن این عکس واقعاً مشکل است. من هم در ابتدا گول خوردم و احتمالاً اگر کمی بهتر ساخته شده بود حتی بعد از بررسی هم نمیتوانستم ساختگی بودنش را تشخیص دهم.
در این بین یک نفر هم در پاسخ به من نوشته: واقعی نبودن این عکس چیزی از ناراحتکننده بودنش کم نمیکنه چون بعضیها واقعاً این کارو میکنن.
پارسال نوشته بودم که سال ۲۰۲۶ عجیبترین سال سوشالمدیا خواهد بود؛ چون تشخیص واقعی از ساختگی غیرممکن میشود.
ظاهراً کمکم وارد دوران فراحقیقت میشویم که در آن فکتها دیگر اهمیتی ندارند؛ آنچه اهمیت دارد احساس ما نسبت به آنهاست.
واقعیت آن چیزیست که حس درست بودن میدهد، این که کاملاً ساختگی و دروغ است اهمیتی ندارد.
ــ
بیان
@bayanz
8 658
انسان در کودکی موجودی آزاد و رهاست.
این البته منوط به این است که کودک در محیطی سالم و امن رشد کرده باشد.
کودکان برخوردار از رشد سالم، آزادانه ورجهوورجه میکنند.
آنها یک چیزهایی روی کاغذ میکشند. با اجسام مختلف صدا تولید میکنند و همواره در حال کشف بدن و جهان پیرامون خود هستند.
کودکان سالم کیفیتی فارغ و رها دارند.
این کیفیت معمولاً سالهای زیادی دوام نمیآورد.
خیلی زود همهچیز به خوب و بد تقسیم میشود.
نقاشی کشیدن که فعالیتی لذتبخش برای یک بعد از ظهر کودک بود، تبدیل به «مهارتی» میشود که از صفر تا بیست نمره میگیرد.
کودکانی که نمرهی بالاتری در این مهارت میگیرند، باور میکنند که در این کار «خوب» هستند.
بقیه که نمرهی پایینتری میگیرند، خود را ضعیف و ناتوان ارزیابی میکنند.
هر دو گروه - هم خوبها و هم بدها - قربانی ارزیابی میشوند؛ اما به دو شکل متفاوت.
کودکی که مهارت نقاشی او برچسب «خوب» خورده، برای حفظ این جایگاه چارهای ندارد جز این که همواره «خوب» نقاشی کند.
او که قبلاً آزاد و بیخیال نقاشی میکشید، حالا هربار که مدادی به دست میگیرد ترس «خراب کردن» دارد.
کودک برای حفظ برچسب «خوب»، در ابراز خود محافظهکار میشود و هربار همان سبک قبلی را که «خوب» ارزیابی شده تکرار میکند.
کودکی هم که باور کرده در نقاشی خوب نیست، کمکم به کلی از نقاشی کشیدن دست میکشد.
آزادی و رهایی هر دو گروه قربانی معیارهای خوب و بد میشود.
ـــ
فرزاد بیان
@bayanz
8 658
فرصت همکاری: نویسنده و محقق (یوتوب) ✍️
چند پوزیشن شغلی در تیمم دارم برای افرادی که عاشق عمیق شدن در موضوعات و کندوکاو rabbit hole ها و نوشتن دربارهی آنها هستند؛ با تجربه و مهارت نگارش متون بلندِ تحقیقشده برای مخاطب عام.
مشخصات فردی که به دنبال آن هستم:
— توانایی نویسندگی و داستانسرایی قوی برای تبدیل ایدههای پیچیده در قالب روایتهایی جذاب و سادهفهم به مخاطب عام.
— توانایی تحقیق عمیق پیرامون یک موضوع در منابع مختلف و در آوردن تهوتوی یک موضوع.
(از آنجایی که چند پوزیشن شغلی وجود دارد، چند حیطهی موضوعی هم برای تحقیق وجود دارد)
— توانایی فکتچک و بررسی صحت اطلاعات.
— توانایی تشخیص ایدهها، روایتها و مثالهای مهم و گیرا پیرامون یک موضوع.
— توانایی تحقیق و نگارش از یک ایدهی اولیه به یک متن (اسکریپت) نهایی.
— نمونهکارهای قبلی در فرمت متنی که در آن فرد مسائل پیچیده را برای مخاطب عام به زبان ساده بازگو کرده باشد.
***
توضیحات بیشتر و اپلای از اینجا: https://farzadbayan.com/script-developer-writer/
@bayanz
8 658
به تصویر بالا نگاه کنید.
وقتی از زنان میپرسند کدامیک از این پنج بازو را برای یک مرد ترجیح میدهید اکثراً گزینهی ۳ را انتخاب میکنند. درصد قابل توجهی هم ۲ و ۴ را انتخاب میکنند؛ ولی به ندرت کسی سراغ گزینهی یک یا پنج میرود.
با این حال گزینهی ۳ که پرطرفدارترین بازو برای یک مرد است، سایز بازوی میانگین در جامعهی مردان نیست؛ بلکه دقیقاً کمی بزرگتر از سایز بازوی میانگین است. و این اصلاً اتفاقی نیست.
الگوی انتخاب معمولاً اینچنین است: جذابترین بازو برای اکثر زنان، بازویی است که از میانگین بازوی مردان جامعه کمی درشتتر باشد – اما نه خیلی.
همین الگو را در مورد سایر مشخصات زیستی مثل قد، وزن و حتی طول آلت تناسلی هم میبینیم.
جذابترین قد، نه ۱۳۰ سانت است، نه ۲۴۰ سانت و نه قد میانگین (مثلاً ۱۷۵ در ایران). جذابترین قد از نظر اکثر (نه همه) زنان، قدی مقداری فراتر از میانگین (مثلاً ۱۸۰-۱۸۵ سانت) است.
بازوی شماره ۱ و ۵ کمتر جذاب است چون در یک کلام بهصورت غریزی حس «مرگ» را در افراد تداعی میکند؛ و گریز از مرگ قویترین پیشران انتخابهای بشر است.
بازوی ۵ اگرچه یادآور حس قدرت است، اما رگهای بیرونزده و پوست چروکیده احتمال وجود بیماری (و خطر مرگ) را یادآور میشود.
پذیرش ریشهی غریزی این تمایلات برای برخی افراد نسبتاً فرهیخته مشکل است. آنها تمایل دارند این ترجیحات را به تاثیر رسانه ربط دهند؛ با این استدلال که بدنِ «طبیعی» با این ایدهآلها فاصله دارد و این رسانه است که تصویری غیرواقعی از بدن طبیعی به خورد مردم میدهد.
البته که تاثیر رسانه در تغییر ترجیحات افراد حقیقت دارد و مورد پژوهش است؛ اما تاثیر رسانه مجزا از کارکرد غریزه نیست؛ بلکه تقویتکنندهی آن است.
تصور سادهلوحانهی فرهیختگانی از رسانه این است که یکسری سرمایهدار و سیاستمدار نشستهاند در اتاق فکر و اینها «هرچیزی» که دلشان بخواهد را میتوانند تبدیل به ایدهآل جامعه کنند.
این که اتاق فکرِ ادوارد برنیز – پدر روابط عمومی مدرن - موفق شد سیگار کشیدن زنان را با کمپین «مشعلهای آزادی» جذاب و نرمال جلوه دهد، برای این است که خط فکریاش با غریزهی بشری همسو بود.
پذیرش این که هنوز غریزه حرف اول را در ترجیحات جفتگیری بشر میزند برای برخی فرهیختگان مشکل است، چون کل هویتشان به کارکرد قوهی عقل و استدلال گره خورده. فکر میکنند برتر از حیوان (و البته برتر از انسانهای «کمعقل») هستند چون با فکر تصمیم میگیرند نه با غریزه.
برای این افراد پذیرش این که هنوز غالباً مثل یک انسان بدوی برحسب رانش مرگ و تمایل جنسی رفتار میکنیم دشوار است چون این خیالی فراحیوانی از انسان را در ذهنشان در هم میشکند و کل هویتشان زیر سوال میرود.
بیان
@bayanz
8 658
دعوت به همکاری: ادیتور ویدیو — سبک مستند یوتوبی — دورکاری
دفعهی قبلی که اینجا آگهی دعوت به همکاری برای ادیتور گذاشتم، با افرادی توانمند و خلاق آشنا شدم که با بعضی از آنها الان نزدیک به ۲ سال است که همکاری میکنم.
در این مدت چندین ویدیوی علمی انگلیسیزبان با بازدیدهای میلیونی ساختیم و یک کانال یوتوب را به بیش از ۱۵۰ هزار سابسکرایبر رساندیم.
از همه مهمتر این که دائماً پیشرفت کردیم، کلی چیزها یاد گرفتیم و کارهایی که تولید کردیم بهنظر خودمان هم ارزشمند و معنادار بود و هم لذتبخش.
حالا فرصت تازهای برای همکاری وجود دارد:
اگر شما هم عاشق ادیت ویدیوهای علمی یوتوبی هستید و مایلید عضوی از یک تیم حرفهای باشید به ما بپیوندید.
توضیحات بیشتر و اپلای از اینجا:
https://farzadbayan.com/docu-video-editor/
☝️
@bayanz
8 658
مهاجرت با حجم زیادی از عدم قطعیت همراه است که ذهن را مضطرب میکند.
یک واکنش دفاعی رایج بین مهاجرها - بهخصوص تازهمهاجرها - توجه افراطی به قوانین و مقررات کشور میزبان است.
شخص هر لحظه درستی رفتارهایش را پایش میکند و حواسش هست که مرتکب کوچکترین اشتباهی نشود تا مبادا به دردسر بیفتد.
دردسری که در ذهن مهاجر مضطرب، درواقع یک فاجعهی جبرانناپذیر است.
با در دست داشتن معیاری قانونی برای تشخیص رفتار درست از غلط، فرد مهاجر احساس کنترل و امنیت بیشتری کرده و تا حدی از اضطراب خود میکاهد.
با این حال توجه به قانون و درستیِ رفتارها، وقتی از یک حد ضروری فراتر رفته و تبدیل به یک پایش وسواسگونهی لحظه به لحظه شود، بهجای آرامش خاطر، خود زمینهساز اضطراب بیشتر فرد میشود.
پایشِ مداوم، این باور را در ذهن تقویت میکند که محیط ناامن است و کوچکترین اشتباه، پیامدی فاجعهبار خواهد داشت.
چرا که فرد هرگز این فرصت را به خودش نمیدهد که بیاموزد بدون پایش دائمی و لحظه به لحظهی خطرات هم اتفاق فاجعهباری نمیافتاد.
فرد فکر میکند دلیلِ این که تا الان فاجعه رخ نداده این است که هر لحظه حواسش به همهچیز بوده.
و این نتیجهگیری، باور به مفید بودن پایش دائمی خطرات را در او تقویت میکند و چرخهی اضطراب را استمرار میبخشد.
___
بیان
@bayanz
8 658
مهاجرت با حجم زیادی از عدم قطعیت همراه است که ذهن را مضطرب میکند.
یک واکنش دفاعی رایج بین مهاجرها - بهخصوص تازهمهاجرها - توجه زیاد به قوانین و مقررات کشور میزبان است.
شخص هر لحظه درستی رفتارهایش را پایش میکند و حواسش هست که مرتکب کوچکترین اشتباهی نشود.
با در دست داشتن معیاری قانونی برای تشخیص رفتار درست از غلط، فرد مهاجر احساس کنترل و امنیت بیشتری کرده و تا حدی از اضطراب خود میکاهد.
با این حال توجه به قانون و درستیِ رفتارها، وقتی از یک حد ضروری فراتر رفته و تبدیل به یک پایش وسواسگونهی لحظه به لحظه شود، بهجای آرامش خاطر، خود زمینهساز اضطراب بیشتر فرد میشود.
شخص به سختی در لحظهی حال حضور پیدا میکند و ذهنش د
8 658
این را اینستا پست کردم، بسیاری از کامنتها اینچنین است:
خب طرف [در برنامهی حکومتی] پیادهروی اربعین شرکت کرده، اشکالش چیه؟
خب طرف [سالها سر بچههای مردم شیره میمالید که با تلاش و پشتکار رتبه برتر کنکور شده ولی بعد معلوم شد] سهمیهای بوده، اشکالش چیه؟
خب طرف جری صداوسیما [ی حکومتی] بوده، اشکالش چیه؟
خب طرف عملاً چهرهی فرهنگی رسانهی حکومته، اشکالش چیه؟
حالا به فرضم که حکومتی باشه، مشکل فالو داشتنش چیه؟
پاسخ این است:
هیچی عزیز، شما راحت باش.
ـــ
بیان
@bayanz
8 658
اخیراً به ویدیویی از مجتبی شکوری برخوردم که در کربلا بعد از پیادهروی اربعین ضبط کرده.
ویدیو واکنشهای زیادی به همراه داشت و خشم خیلیها را برانگیخته.
خاطرم هست چند سال پیش که خودش به سهمیهای بودنش اعتراف کرد شاهد واکنشهای مشابهی بودیم.
برای من یکی، درد اصلی این نیست که امثال مجتبی شکوری رانتی و حکومتیاند؛ این واقعیتها را چندسالی بود که میدانستیم.
درد اصلی این است که خزعبلات همچین آدمی چند میلیون مخاطب دارد.
درد اصلی این است که جامعه در چنان قهقرای فکریای فرو رفته که یک مجری حکومتی برایش الگوی فرهیختگی شده است.
درد اصلی این است که حتی وقتی طرف واضح و مستقیم رو به دوربین میگوید من رانتی، سهمیهای و حامی حکومتم، مخاطب همچنان بهش وفادار میماند.
___
بیان
@bayanz
8 658
کمتر از ۱۰ روز پیش نسخهی جدیدی از حالت صوتی ChatGPT بیرون آمد.
دیشب امتحان کردم و تجربهی غریبی بود.
برخلاف نسخههای قبلی که حرف آدم را نمیفهمید و وسط صحبت میپرید و کلافه میکرد، اینیکی به طرز آزاردهندهای طبیعی و روان است.
اینقدر طبیعی است که از طبیعی بودنش اذیت شدم.
***
بعد از مدتها اینستاگرام را نصب کردم و یک چرخ مفصل توش زدم.
حرف از دهن آدم واقعی بیرون میآید، ولی کلمه به کلمهاش را هوش مصنوعی نوشته.
بهظاهر نظر یک انسان را میشنویم، ولی درواقع انسان صرفاً وسیله شده برای خروجی هوش مصنوعی.
تولیدکنندگان محتوا شدهاند پیامبرانِ هوش مصنوعی.
با زبان و بدن خود پیام خداوندگار دیجیتال را به دیگران مخابره میکنند.
***
همهی این تغییرات البته در مقابل آنچه طی دههی اخیر شاهدش خواهیم بود هیچ است؛ تازه اول ماجرا هستیم.
بسیاری از نظریهپردازان، یکی پس از دیگری به پیشبینی ناپذیر بودن آینده اذعان میکنند.
خیلیها که تلاش کردند با تئوریهای قبلی شکل و شمایل آیندهی هوش مصنوعی را توضیح دهند، کمکم دارند متوجه تفاوتهای این تکنولوژی با هر آنچه بشر تا به امروز به چشم دیده میشوند.
دیگر کمتر نظریهپرداز جدیای در این حوزه وجود دارد که هوش مصنوعی را صرفاً یک «ابزار» بداند؛ نظریههایی که بر «عامل» بودن این تکنولوژی تاکید دارند - عاملی که خواستههایش در بلندمدت الزاماً با خواستههای بشر همسو نیست -، جدیتر گرفته میشوند.
جفری هینتون - که به پدرخواندهی هوشمصنوعی معروف شده است - تا قبل میگفت ۳۰ تا ۵۰ سال با ابرهوش (Superintelligence) فاصله داریم؛ بعد که پیشرفتهای پر سرعت سالهای اخیر را دید، پیشبینی را بروزرسانی کرد و گفت ۵۰ درصد احتمال دارد بین ۵ تا ۲۰ سال آینده بهش برسیم.
حتی احتمال انقراض گونهی بشر در اثر پیشرفتهای هوش مصنوعی را که تا قبل اصلاً درنظر نمیگرفت، حالا چند سالی است که حدود ۱۰ تا ۲۰ درصد درنظر گرفته.
***
برای شهروند مملکتی که زیر بارش موشک، با قدرت خرید نزدیک به صفر زیست میکند و صبحها با خبر اعدام جوانانش بیدار میشود، احتمال انقراض گونه بشر بعید است نگرانکننده باشد.
شاید حتی سناریویی خیلی خواستنی و خوشحالکننده باشد که همه با هم منقرض شویم.
البته که منقرض نخواهیم شد.
سناریوی محتملتر این است که خود بشر از این تکنولوژی نهایت استفاده را برای بدبختتر کردن خودش ببرد.
بیان
8 658
کسی در توییتر پرسیده: «اینایی که این کاستومهای پلیس و پرستار و این چیزا رو میپوشن، وسط سکس از خنده پاره نمیشن جدی؟ حتی تصورش هم خندهداره برام. واقعن کی اینا رو میگیره و میپوشه؟ پرستار آخه؟ بعد چطور سناریو رو جلو میبرن که خندهدار نمیشه و اروتیک میشه در عوضش؟ متوجه نمیشم.»
سوال بامزهایه که میشه چند نکته در پاسخ بهش مطرح کرد:
مشابه بازیگرانِ یک تئاتر بداهه، در نقشآفرینی جنسی افراد وارد نقشی متفاوت از خود روزمره میشن و اون نقش رو «بازی» میکنند. درون این قاب، کنشها معنای تحتاللفظیشون رو از دست میدن. هر دو طرف میدونن که لباس پرستار یک نشانهست، نه یک گزاره. صحنه برای برای کسی که بیرون از قاب ایستاده خندهداره، چون نشانه رو تحتاللفظی معنا میکنه.
نقش پرستار معانیای مثل مراقبت، اقتدار بر یک بدنِ آسیبپذیر و «اجازهی نهادی» برای لمس و عبور از مرزهای معمولِ حریم بدن داره. نقش پلیس میتونه در معنای سلطه، مهار و اجازهی اعمالِ زور باشه. هر دو نقش، عدم تقارن قدرت و عبور کنترلشده از مرزها رو اروتیزه میکنند. بار شهوانی از همین «تخطیِ مجاز» شکل میگیره.
تفاوت بازیگر خوب و بد هم در توانایی درونیسازی و پذیرش نقشه. البته طبیعیه که بازیگران جنسی گاهی هم از نقش بیرون میزنن و خندهشون میگیره، اما هنر اینجاست که با ظرافت خنده رو جذب سناریو میکنند و به نقش برمیگردند و اجازه نمیدن که خنده در معنای تمسخر قاب رو بشکنه.
برخی صفات شخصیتی مثل گشودگی به تجربه هم با تمایل و توانایی نقشآفرینی جنسی همبستگی مثبت دارند (افراد گشودهتر نسبت به تجربه بیشتر اهل نقشآفرینی هستند).
بیان
@bayanz
8 658
در این روزهای سخت، افراد بیشماری به خودکشی فکر میکنند و بسیاری دست به انجامش میزنند. چطور میتونیم به افراد درگیر خودکشی کمک کنیم؟ نکاتی رو از آثار «رونی کانر»، روانشناس و پژوهشگر حوزه خودکشی با شما درمیون میذارم:
۱- مهمترین نکته اینه عزیزانم: اگر کوچکترین حسی کردید یا حدسی زدید که کسی ممکنه درگیر افکار خودکشی باشه، ازش مستقیماً سوال کنید: «فلانی، به فکر تموم کردن زندگیت هستی؟» (یا راحتتر: «ببینم فلانی، آیا افکار خودکشی داری؟»). برخلاف باور عموم، پژوهشها نشون میده که پرسیدن مستقیم نهتنها باعث القای فکر خودکشی در ذهن فرد نمیشه، بلکه در عوض افکار خودکشی رو کاهش میده و میتونه آغازگر یک گفتگوی نجاتبخش* باشه.
*درون تمام آدمای درگیر افکار خودکشی، حتی در اوج تاریکی، همچنان یک بخشی از وجود هست که میل به زندگی داره. افرادِ در بحران، بین میل مرگ و زندگی در نوسانند. درواقع اغلب میل به مرگ هم نیست؛ میل به پایان دادن به یک درد روانی غیرقابل تحمله. یک ارتباط انسانی میتونه بخشی از وجود فرد که میل به زندگی داره رو دوباره تقویت کنه و او رو از لبهی پرتگاه برگردونه.
۲- فرض کنید طرف گفت «بله، قصد خودکشی دارم». میدونم که شنیدنش خیلی سنگینه و ممکنه توی دلتون خالی باشه، ولی تلاش کنید از واکنشهای افراطی همراه با شوک، ترس یا ناباوری خودداری کنید، چون فقط باعث میشه فرد دوباره از نظر عاطفی عقبنشینی کنه.
۳- خیلی از افراد هم میترسن که اگر طرف بگه «بله، قصد خودکشی دارم»، مسئولیت جانِ اون آدم بیفته گردنشون و ندونن چی کار کنند. ببینید عزیزان! شما قرار نیست تمام مشکلات اون فرد رو حل کنید. وظیفه شما در اون لحظه فقط ایجاد ارتباطه. یک گپوگفت کوچیک میتونه یه زندگی رو نجات بده.
۴- ما معمولاً میترسیم با گفتن یک جمله نادرست، اوضاع رو بدتر کنیم. ببینید! قرار نیست شما درمانگر حرفهای دوستتون بشید یا تمام مشکلات فرد رو حل کنید. گاهی اوقات فقط شنیده شدن و این که یکی در کنارش باشه، تمام اون چیزیه که فرد نیاز داره. اگه سعی کنید با همدلی و بدون قضاوت به طرفتون گوش کنید، احتمال اینکه حرف اشتباهی بزنید هم خیلی کمه.
۵- میدونم که صحبت درباره مرگ و زندگی سنگین و ترسناکه. اما باید به خودمون یادآوری کنیم که فرار از گفتوگو، باعث انزوای بیشتر میشه که خودش از عوامل اصلی خودکشیه.
۶- حتی یک گفتوگوی کوتاه دربارهی یک موضوع روزمره میتونه پیوستگی افکار خودکشی رو در ذهن فرد قطع کنه و بهش احساس دیده شدن و ارزشمند بودن بده. همینطور پژوهشهایی نشون داده که ارسال یک پیام احوالپرسی کوتاه (بدون انتظار پاسخ فوری) ریسک خودکشی رو کاهش میده.
۷- گفتم، گاهی اوقات تنها گوش دادن فعال کافیه. به فرد اجازه بدید حرف بزنه و کنترل گفتگو رو در دست داشته باشه. از تلاش برای حل فوری مشکلاتش خودداری کنید. یعنی فوری دنبال راه حل نگردید. فوری به تراپیست ارجاعش ندید! اون آدم در اون لحظه داره دردش رو با شما به اشتراک میذاره. لازم نیست حلش کنید، فقط حرف دلش رو بشنوید.
۸- از هر ۱۰ نفری که بر اثر خودکشی جونشون رو از دست میدن، حداقل ۴ نفر قبلاً دربارهش با کسی صحبت کردهاند. یعن این که هررررگونه اظهار نظر درباره خودکشی رو جدی بگیرید. هرگز جملات فرد رو به عنوان «جلب توجه» نادیده نگیرید. صحبت کردن درباره خودکشی یا حتی رفتارهای جلبتوجهکننده، در واقع فریادی برای کمک و نشانهای از یک بخش وجود فرده که همچنان به دنبال راهی برای ماندن میگرده.
۹- در مرحله بعد، با فرد همکاری کنید. به جای برخورد از بالا به پایین یا دستور دادن، با همدیگه سعی کنید برای امنیتش تلاش کنید. ازش بپرسید چه چیزی میتونه بهش کمک کنه و گزینههای مختلف رو با هم بررسی کنید.
۱۰- با همکاری فرد، هر وسیلهای رو که ممکنه برای آسیب زدن به خودش استفاده کنه (مثل داروهای زیاد یا اشیاء خطرناک) از محیط دور یا دسترسی به اونها رو محدود کنید (پژوهش نشون میده که همین کار به شدت موثره).
۱۱- واضحه ولی گفتنش ضرر نداره: از کلماتی مثل «خودخواه»، «بزدل» یا «فریبکار» استفاده نکنید و درد فرد رو با جملاتی مثل «اینقدرها هم بد نیست» کوچک جلوه ندید. در دنیای درونی فرد، دقیقاً همونقدرها بد و دردناکه.
۱۲- فریب بهبود ناگهانی خلقوخوی فرد رو نخورید. یعنی اگر فردی که به شدت ناامید بوده، دیدید که ناگهان بسیار آرام یا شاد به نظر میرسه، ممکنه به این دلیل باشه که تصمیم قطعی برای خودکشی گرفته و از این بابت احساس رهایی میکنه. مراقبش باشید (و باهاش حرف بزنید).
۱۳- سعی نکنید به تنهایی بار مسئولیت رو به دوش بکشید. اگر احساس میکنید نمیتونید امنیت فرد رو تضمین کنید، از دوستان قابل اعتماد، متخصصهای سلامت روان یا خدمات اورژانس اجتماعی کمک بگیرید.
ممنون که مطالعه کردید؛ جانتان سلامت.
بیان
@bayanz
